|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
آخرین جمعه سال 89 هم داره سپری میشه و دفتر هزار و یک رنگ این سال هم داره بسته میشه و میره تو صندوقچه ذهن و اعمال ما اگه بخوام دفترچه ذهنم رو ورق بزنم و برگردم به نوروز 89 تا امروز و ببینم از هر ماه مهمترین چیزی که توی ذهنم بیشتر خودش رو نشون میده چیه: [ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ من ]
برام یه علامت سوال بزرگه که بعد از این مدت هنوز تو رو خوب نشناختم حداقل سردرگمیم در پاسخ بعضی از مسائل این ذهنیت رو برام قوی تر نشون میده، برام جالبه که من هنوز نمیدونم که تو از چه تیپ لباس پوشیدنی خوشت میاد؟ از چه رنگی خیلی خوشت میاد؟ کدوم یکی از مانتوهام برات دوست داشتنی تره؟ چه شالی رو بهتر میپسندی؟ فقط یه بار یادم میاد که اونم با اصرار زیاد خودم بهم گفتی که چی تنم کنم، من هنوز نمیدونم که اگه من موهامو بریزم بیرون تو خوشت میاد یا نه؟ دقیقا هر طور که میتونستم هم باهات حرف زدم تا شاید غیر مستقیم نظرت رو بدونم ولی خب جوابی نگرفتم! خیلی کم در مورد این مسائل باهام حرف میزنی، اگه هر چی تنم کنم میگی آره خیلی قشنگه، زیاد دوست ندارم این حالت رو،دوست دارم از چیزایی که خوشت نمیاد بهم بگی که دوستش نداری یا به نظرت قشنگ نیست فقط در مورد این شال قرمز زمستونیه گفتی که دوست نداری که سرم بندازم، اینروزا میدونم که یه سر داری و هزار سودا، و درست نیست که من بهت گیر بدم یا هی بخوام بگم من اینو دوست دارم اون رو دوست ندارم، ولی آخه خواسته های من کوچولوئه، یه جورایی هم خیلی برام مهم هستن، با اینکه گاهی با خودم فک میکنم که سرش شلوغه حواسش نیست ذهنش هزار جا درگیر ولی خب دلم یه طوریه با خودم میگم اگه من خواسته های دلم رو به تو نگم و از تو نخوام که به حرفام اهمیت بدی از کی بخوام؟ ذاتا هم دوست ندارم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم چون همین مسائل کوچیک ولی پر اهمیت برای من انقدر مهمه که دقیقا یا میتونه به وجدم بیاره یا کسلم کنه، مثلا تو میدونی که چقدر من تنوع لباس رو دوست دارم، چقدر دوست دارم که هر روز به خودت برسی و برام تیپ بزنی، خب آخه کلی گشنگ و نانازی میشی، در مورد کفشات هم دیگه هیچی فک کنم جای امیدواری در این زمینه نیست برام، کار بدی بکنم که اینها رو بگوئم؟ خب دلم بخواد دیجه دست کودش که نیست، تازه هسمری جونم اصلا اصلا اصلانم دوستت ندارم، اینهمه من ازت خواهش کردم حتی یه خط هم در جواب حرفهام برام ننبشتی واقعا که ازت دلگیر شدم ولی هیچی نگفتم که ناراحن نشی.
پ:ن1 دوشنبه رفتیم خرید برای شما و سه تا پیراهن نانازی که من خیلی دوستشون دارم رو برات گرفتیم با یه کمربند خوشمل، تازه به زور برا من یه گلسر گرفتی، و یه هالمه پاستیل، تازه بخواستی برام اون مانتو با اون شلوار رو بگیری که خودم گفتم نه نبخوام از یه جای دیگه بگیرم. بعدم رفتیم با هم چیز برگر بخوردیم و در مقابله اونهمه اصرارت برای خوردن قهوه شرمنده شدم چون واقعا دیر شده بود و خیلی دلشوره داشتم ببخش نازنینم.
پ:ن2 امروز مادرجان غذای مورد علاقه همسرمان را تهیه نموده و بنده برایشان بردم و بعد از مراسم ناهار خوران در یک عمل غافلگیرانه همسر معظمه بنده را با خانوم جنیفر لوپز مقایسه کردند و اینجانب هر چقدر ایکییوسان شد آخرش نفهمید که منظور همسر جان این بود که من از اوشان قشنگتر هستم؟ مهمتر هستم؟ لوس تر هستم؟ یا اوشان از بنده مهمتر و قشگنتر و احتمالا حرف گوش کن تر هستن؟ و بنده تنها یک کلمه از دهان مبارکمان خارج شد که " وسط خیابون" و اخمی را تحویل گرفتیم که یعنی نه بیشعور وما در اینجا بهتر دیدیم که برویم دنبال کارمان و فعلا بساطمان را جمع کنیم تا بعد.
قدمهایم را برمیدارم میروم از کنار تمام روزها رد میشوم و تمام خاطرات به تو که میرسم میایستم توان حرکتم نیست غم نبودنت چقدر بزرگ است وحس بودنت چقدر شگفت انگیز میخواهم تاابد در همین نقطه بمانم جایی که تو هستی و من و زندگی کاش زمان همینجا متوقف بماند
[ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
به احترام حرف تو پست قبل رو حذف کردم راست میگی خیلی کارم اشتباه بود اینجا برای من و تو با هم اصلا اگه تو نباشی من میخوام برا کی بنویسم؟ منو میبخشی؟ اگه قرار باشه تو دیگه نیای اینجا من برا کی بنویسم؟ از کی بنویسم؟ خب اشتباه کردم میدونم که ازم ناراحن شدی ولی به خدا تنها فکرم این بود که با خوندن اون حرفها به هم نریزی نه هیچیه دیگه، میدونستم اگه توی ماشین هر چقدر بهت اصرار کنم و عذر بخوام بی فایده ست ولی خب اینجا ازت خواهش میکنم که منو ببخشی و ازم دلگیر نباشی، مگه بین من و تو حرف پنهانی هست که من بخوام جای دیگه بنویسم که تو آدرسش رو نداشته باشی؟ اصلا مگه تو آدرس اینجا رو داشتی؟ حالا ببکشم، میدونم اگه خودم هم بودم ناراحت میشدم ولی خب بچه اشتباه کرده دیگه ازت عذر خواهی بکنه، حالا ماهی یه بار برا من چهار خط مینوشتی و منم دلم به همون خوش بود میخوای ازم دریغ کنی؟ منتظر جوابت هستم همین جا.
وقتایی که کنارم هستی حتی زمانیکه سرم داد میکشی وقتی که عصبانی هستی و اخمات حالت چهره ات رو تغییر داده همین که کنارمی همین که دستام تا دستات کمتر از ده انگشت فاصله داره یه قوت قلب خاصی دارم با اینکه یه کم به هم میریزم ولی آرومم از اینکه کنارمی از اینکه این قلبی که الان ضربانش دیگه نجومی میزنه برا من میتپه، نمیدونی چقدر دوستت دارم بعضی وقتایی که خیلی خیلی عبصانی و دیوونه ایی نمیدونم چرا انقدر خل میشم که دلم میخواد محکم بغلت کنم و قربون صدقه ات برم مثله امشب که میزدی رو داشبورت " داشبورد" و میگفتی که من میام تعهد محضری میدم و بعدش دیگه انگار خودت نفس کم آوردی که مثله پسر خوب آروم حرف میزدی.
وقتی نگاه میکنم که یه بچه چطور شیفته ات میشه و با قدمات هم قدم میشه و با هر حرفت غرق از شادی و خنده کودکانه میشه دلم مالامال از شادی و خوشی میشه یه حس قشنگی دارم از تصور اینکه چه بابای مهربونی میشی و چقدر با دل دختر کوچولو یا پسر کوچولومون همساز و همنوا میشی.
امشب وقتی ریز شده بودم روی حرفات و تن صدات با خودم فکر میکردم که چقدر من کم حرف میشنوم، چقدر کم باهام حرف میزنی که من با کوچکترین حرفت لحظه به لحظه آروم و آرومتر میشم، چقدر باهام حرف نمیزنی و غرق در روزمرگی هامون هستیم که وقتی از کارهایی که در طول این مدت انجام دادی برام میگفتی هر لحظه بیشتر از قبل تعجب میکردم. [ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
خیلی خواستم که این چند روزه که حالم زیاد خوب نیست ننویسم تا اینجا نشه غمکده نشه خونه غصه هام خنده ها و شادیهام رنگ نبازن ولی خب وقتی هیچ کسی رو نداری وقتی تنهایی وقتی نمیتونی حرف بزنی و همیشه برای این اخلاقت میری زیر سوال و محکوم میشی وقتی از غصه و بغض داری خفه میشی هیچ چیز جز اینجا و نوشتن نمیتونه پناهگاهت باشه، راست میگه وقتی سعی کنی که همیشه اخم داشته باشی و اعصابت به جا نباشه و بدتر از اونها حرف هم نزنی یکی یه بار بهت احترام میذاره و با حوصله منتظر تا براش بگی که چته ولی وقتی تو اصرار داری به نگفتن دیگه برای طرف مقابل هم این رفتارت عادی میشه، بعضی چیزا دیگه زیادی روی دلم سنگینی میکنه، من حق ندارم حتی از یه سری چیزا به هم بریزم چقدر من بدبختم راست میگه من بدبختم ولی نه اینکه مسببش اونه مسببش خودمم اگه انقدر رک باشم اگه این زبون چهار متری رو موقعی که ناراحتم هستم بچرخونم تو دهنم و خفه نشم و تو خودم نریزم و تازه بدهکار هم نشم اینطوری نمیشه وقتی یه چیزی خارج از حد توانمه میتونم مثله بچه ادم بگم چه دلیلی داره که انقدر زیر فشارش خودم رو له کنم و تا صدام دربیاد بهم بگن تو ظرفیت نداری تو کم جنبه ای، من میگم غمه من غمه توئه غم دوری از توئه غم کنایه شنیدن غم آیندمونه ترس از فردامونه ترس از دو سال سربازیته ترسه از درسته ناراحت خیلی چیزام که شاید فک کردن بهش هم برات محال باشه اون داد میزنه آره من بدبختت کردم من بیچاره ات کردم من زندگیت رو خراب کردم حرف دیگه ای هم داری؟ من از اینهمه فهمیده شدن به خودم میبالم، میگه دوستم دارن امشب وسایل خونه اش رو میچینن زنگ زده که من برم، به هم میریزم نه از شادیه اونا از ناراحتیه خودم، خوب میدونه چمه باز سوال میکنه به یه نفر چند بار باید گفت وقتی میدونی من چمه باز هی نگو چته چته من نمیتونم یهویی حرف بزنم چند بار اینجا هوار زدم که من وقتی یه زن و شوهر رو به ساده ترین شکل میبینم که توی خیابون دارن با هم قدم میزنن به هم میریزم دوباره باید پرسید؟ فقط ظاهرا دوست داره من از شادیهام بنویسم ظاهرا غصه نامه هام هم مثله مواقع ناراحتیه خودم هم خریداری نداره، میگه حرف نزدنت منو عصبی میکنه، قبلش خودش توضیح داده که اگه دوستم رفته خونه خودش بعد از چند سال زندگی رفته بعد با این توضیحات معنیش این نیست که یعنی تو میدونی من چه دردمه؟ خوبه که حرف نزدنه من بهونه خوبیه که تو هر چی تو دلته با صدات سر من آوار کنی، میگه آخر شبی زنگ زدم که حالم عوض بشه، میگم یعنی من حتی حق هم ندارم که ناراحت بشم؟ به جا دلداری و قوت قلب باید سرم داد بزنی؟ میگه مگه نگفتی حرف به درد من نمیخوره هر وقت میرم حرف بزنم میزنی تو ذوقم، چقدر مسخره چقدر مسخره، خب اگه اون خودش میدونه که من در مرز بدبختی هستم پس من چه اصراری دارم؟ آدما تو ناراحتیها خودشون رو خوب بهت نشون میدن، منکه تمامه غصه ام شده غمه کارهای که تو باید انجام میدادی و ندادی باهام اینطوری برخورد میشه و سرم داد زده میشه اگه فردا به خاطر خودم و اشتباهاتم غم و غصه داشته باشم قراره چی بشه؟یا اصلا مهم نیست سر چی طرف ناراحته مهم اینه که الان به هم ریختس باید به جای دلگرمی محکومش کرد و براش حکم صادر کرد؟ فک میکنه من به یه منبع انرژی وصلم میگه من زنگ زدم ازت انرژی بگیرم نه اینکه منو بهم بریزی، من از کجا و کی و چی امید و انرژی بگیرم؟ وقتایی که مثل الان دنیام میشه یه پرده ای از اشک یا مینویسم یا سعی میکنم بخوابم تا چند ساعتی از دنیای اطرافم بی خبر باشم، بعد از اون هم برا خودم یه چیز کوچیک میخرم تا روحیه ام عوض بشه خیلی وقت بود دلم میخواست چند تا رژ بگیرم که دستش درد نکنه جمعه ای رفتیم بیرون و برام گرفت مامانم امروز برام یه گلسر عین این گلسره سفید زیپیم که خیلی دوستش داشتم و شکست گرفت همیشه خرید کردن خیلی راحت حال و هوام رو عوض میکنه حتی کمترین چیزها ظاهرا این روزا خوشیه اون خریدهام برام چند ساعتی شده، وقتی به خودم فک میکنم میبینم که وقتای ناراحتی خیلی ساکتم اصلا انگار بلد نیستم حرف بزنم درد خودم هم نیست که چسبیده به گلوم حرفای اونم بیشتر آتیشم میزنه تو لجبازی میخوای با من لجبازی کنی، تو واقعا دیوونه ای برو دکتر، اونوقت از این طرف وقتی که به قول خودش خیلی عصبانیه یه چیری میزنه میشکنه خیلی میترسم واقعا میترسم، و در تمامه این رفتارها مقصر صد در صد من هستم و منم که همیشه فتنه درست میکنم و قصد دارم که آرامش رو به هم بریزم.
سعی میکنم عاقلانه و به دور از احساسم فکر کنم و تصمیم بگیرم به دور از علاقه ای که شاید یه روزی برسه که دیگه حتی خاکستری هم ازش باقی نمونده باشه وقتی خودش میگه من بدبختت کردم به این فک میکنم که من چنین حسی نداشتم و افکار مختلفی هجوم میاره به ذهنم کاش درک میکرد کاش میفهمیدم ولی حیف که فقط ماها بلدیم خوب روضه بخونیم و حرف بزنیم ولی در عمل زیر صفریم.تا قبل از عید تصمیم میگیرم و خودم رو از این همه تنش روحی و فکری نجات میدم به خودم قول میدم که سعی میکنم درست تصمیم بگیرم.ظاهرا کمی آروم شدم.خدایا شکرت. [ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
وقتی بهش فکر میکنم پشتم میلرزه دست و پاهام یخ میشه و اشکام سرازیر، انقدر تحملش برام سنگین و سخته که دیدن هر کسی توی این شرایط برام دردناک، از ظهر تا الان انگار منگم گیجم باورم نمیشه، سر درد امانمو بریده، بغض یهویی میشینه تو گلوم و انگار دارم خفه میشم، چقدر آخه چقدر چقدر تحمل، مگه میشه ناشکری کرد، تا بری بگی چرا یه بلای بهتری سرت میاد که به همون راضی بشی و سکوت کنی، خدایا من و امثال من که نمیتونیم تو رو ببریم زیر سوال یعنی هیشکی نمیتونه ما که نمیتونیم تو رو مواخذه کنیم که چرا؟ ولی واقعا این عدالته؟ این انصافته؟ من بی درد نیستم من غم و اندوه ندیده نیستم، من با ذره ذره ی وجودم مرگ عزیزانم رو جلوی چشام دیدم و زار زدم بد و بیراه گفتم، میدونم بد کردم میدونم حق نداشتم میدونم در این جایگاه نبودم، ذره ذره ی روحم داره برای آینده ام و نگرانیهای امروزم نیست میشه، غصه ی خودم، پسرک، برام بس نبود یعنی ما انقدر خوشیم که هر ماه یه بلایی باید به سرمون بیاد؟ شایدم اینا یه هشدار جدیه برای منی که انگار روح و روانم دیگه از بین رفته که انقدر به خودم غره شدم که تو رو هم فراموش کردم و انقدر کرخ شدم که دیگه احساس میکنم که عجز و ناله به درگاهت هم بی فایده ست و شاید از روی عادتم همیشه صدات میکنم یا شایدم هنوز بهم امید داری و این حس ناخودآگاه که به تو پناه میبره تو سخت ترین لحظاتش یه ذره ایمانیه که ته مانده ی وجود بی وجودمه برات، امروز وقتی گریه ها و ناله های دختری رو میدیدم که شاید تمامه کودکیم و خنده های کودکانه ام و گرگم به هوا بازیهامون با هم بود توی هر مهمونی با هم بودیم و قهقهه هامون به آسمان میرسید ولی دور از هم بزرگ شدیم هر کس در یک رشته درسی و رشته فکری رشد کرد و دست روزگار هر سال بیش از قبل بینمان فاصله انداخت تا برای هم غریبه شدیم، دلم لرزید پاهام جون نداشت تا یه قدم برم جلوتر و بغ* لش کنم و بهش دلداری بدم زبونم قفل شده بود و نمیتونستم بهش تسلیت بگم ولی انگار اون منتظر بود منتظر بود تا تمامه نا مهربونیهام رو بهم گوشزد کنه خودش اومد جلو و بغ* لم کرد بهم گفت که دیر اومدم بهم گفت که خیلی دیره برای اومدنم بهم گفت که چه روزهایی برای مامانش میگفته که چقدر ازم دلگیره و چقدر من عوض شدم میتونستم چی بهش بگم؟ با هر قطره اشکش اشک ریختم و از شرمندگی سرم پایین بود، راست میگفت من مثله همیشه بد کردم حالا که بی مادر شده به من احتیاجی نداره چون همه دورش هستن و مراقبش هستن نیازی به دلسوزیه من نداره،خدایا من طاقت ندارم که بعد از صد و بیست سال شاهد مرگ پدر و مادرم باشم به خودت قسم که نمیتونم این یکیو به حرفم گوش میدی؟ زندایی جون خیلی جوون بودی خیلی مظلوم بودی وقتی بهت فکر میکنم جز یه لبخند هیچی برام مجسم نمیشه میدونم که راحت شدی مگه این دنیا جز غم و غصه هدیه دیگه ای هم داره ولی برای رفتنت خیلی زود بود خیلی زود بود که بچه هات طعم تلخ بی مادری رو بچشن مطمئنم که آمرزیده هستی پس برای منم دعا کن. بغض داره خفم میکنه.
پ:ن1 باغ فروس، دیشب، من و تو، شوخی هات و خنده هات که قشنگترین و خواستنی ترین آرزوی من هستن برام یه شب قشنگ و دوست داشتنی رو رقم زد، ازت ممنونم عمرم، چقدر برام لذت بخشه وقتی با اشتها داری غذا میخوری بشینمو و زل بزنم تو چشات نفس من.
پ:ن2 مرسی که اینهمه به فکرم هستی و امروز هر لحظه بهم زنگ زدی و باهام حرف زدی تا از این حال و هوا بیرون بیام، اگه میبینی که من میگم باهام حرف نزدی و غر میزنم این از کم لطفیه خودمه از بس که منو لوس کردی دیگه تگصیر خودته.
پ:ن3 الان زنگ زدی خونه دوستت هستی، حالم رو میپرسی،یه کمی باهام حرف میزنی، بهت میگم دوستت دارم بهم میگی ما بیشتر و با این حرفت لبخند مهمون لبهام میشه. [ دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٠ ق.ظ ] [ من ]
دلم گرفته و ساعت ها ثابت نشستن و فکر کردن به خیلی چیزا داره حالت خفگی رو بهم القا میکنه. فکر کردن به اینکه دونستن علت ناراحتیت تا این حد ممنوعه و اصرار در این رابطه باید منجر به این بشه که بگی اصلا دیگه بهت زنگ نمیزنم؟ اصرار من واسه دونستن علت ناراحتی تو باعث سرزنش من میشه ؟ باعث داغ کردنتو میشه؟ باعث میشه که به من بگی که گاهی نمیخوای بعضی چیزا رو بهم بگی؟ اونم وقتی میدونی از این حرف به هم میریزم ! باعث میشه که من برم زیر سوال که از تو پنهان کاری کردم؟ این روزا هیچ کدوم از ما حال خوبی نداریم و خوب میدونی که هیچ کس جز من و تو ما رو نمیفهمه و درک نه میکنه و نه میتونه درک کنه. کسی پشتمون نیست. اینم از روز تعطیلمون. [ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠۳ ب.ظ ] [ پسرک ]
دلم میخواد این آرامش و این قشنگی تداوم همیشگی داشته باشه. با تو بودن لذت بخش ترین کاریه که میتونم انجام بدم. امروز از صبح کلی زحمت کشیدی و غذای خوشمزززه تهیه کردی. کلی ذوق به خرج دادی و ژله زیبا و خوشمزه درست کردی و اینا منو به وجد آورد . بمیرم برات که خسته شدی. بمیرم برا شادی کودکانت وقتی که بازی میکردی با خواهری ها غرق تماشات بودم و تو دلم هزاران بار برات مردم. خیلی ممنونم ازت همسری . خیلی دوستت دارم [ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱۱ ب.ظ ] [ پسرک ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |