|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
امروز قراره برا تولد دوستم بریم خونشون و براش رولت درست کردم اما خودش نمیدونه فک میکنم کلی خوشحال بشه برا همین از ظهر تا الان یکسره تو آشپزخونه بودم و مربیه شنام هم که امروز نبود واسه همین تنها بودم خونه من نمیدونم چرا انقدر این مربیه شنام رو دوست دارم یعنی خیلی کم پیش میاد که سریع و به این اندازه کسیو دوست داشته باشم اون هفته هم که دو روز خودم نرفتم امروزم که اون نبود واسه همین خیلی دلم براش تنگ شده یه جورایی دلم گرفته نمیدونم چرا روحیه ام یه طوریه پسرک هم که امروز در جواب احوالپرسیم فقط یه اس زد و همین منم دیگه اصراری نداشتم برای حرف زدن بیشتر وقتی خودم حس خوبی ندارم و در تنهایی خودم حالم بهتره و راحتترم پس چکاریه که اونم پشت سر هم بگه خب چته من بهت قول دادم و من بیشتر بهم بریزم، انگار یه جورایی فشارم پایینه ولی خب حالم انقدرا بد نیست.
خدایا از تو معجزه میخواهم
[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٠ ب.ظ ] [ من ]
اینکه من دلتنگ نیستم اینکه انقدر سرد و بی روحم اینکه انقدر بی حوصله ام اینکه انقدر ازش دوری میکنم تقصیر من نیست وقتی من براش در مواقع عمل هیچم و خودش و خواسته هاش هزار هستن چیزی جز این باید انتظار داشت؟ چطور با خودش فک میکنه؟ فک میکنه من چقدر ظرفیت دارم؟ اگه یکی با خودش اینطور رفتار میکرد اصلا لحظه ای تحمل میکرد حالا چه برسه به چندین بار؟ اصلا یادآوری اون لحظه و اون روز حالمو بهم میزنه یادآوری اون حرفها و هزاران حرف شبیه اون حس نفرت رو به دلم میریزه، جالبه که وقتی امشب دارم بهش میگم تازه ناراحت میشه و مثل اکثر وقتا فقط شعار و حرف، حالم دارم از این جملات تکراری بهم میخوره عزیزم من میمیرم برات تو نباشی من الم من بلم من چقدر دلتنگتم چقدر من احمقم، همیشه دلم میخواست کنار کسی باشم که تو هر زمینه ای برام الگو باشه حداقل نه پیش کسی ولی تو تنهایی های خودم بهش ببالم تو اقتصاد تو اخلاق تو برخورد تو ایمان تو تحصیلات تو صبرو بردباری کسی باشه که انقدر فهیم باشه که همیشه با خودم بگم ازش این کار رو یاد بگیر باید الگوت باشه ولی رفتارش انقدر برام زننده بوده که هر چی که تا الان راحت ازش میگذشتم و میگفتم خب بهم میگه این کار رو میکنه بهم میگه برام اون کار رو میکنه حتما انجام میده دیگه حالا برام بشه منفور و زشت و غیر قابل باور من اگه خیلی دلسوزم باید دلم برا خودم بسوزه منی که انقدر احمقم و در مورد موضوعی که باید خودش درکش رو داشته باشه که این رفتار چه پیامدهای زشتی رو داره و متاسفانه مثل خیلی چیزای دیگه براش مهم نیست و با هزار بدبختی خودمو جمع و جور میکنم و نه برای یکبار بلکه بیش از پنج شش بار بهش خیلی صریح میگم که چه فشار عصبی رو در پیش داره ولی اون انقدر درک نمیکنه که به زبون میگه آره عزیزم میدونم کاملا حق با توئه تو درست میگی من اشتباه کردم ولی بهت قول میدم دیگه تکرار نمیشه و من انقدر بیشعورم که اولش میگم نه و با چهار تا قربون صدقه سعی میکنم به ظاهر بگم باشه یادم رفت و از درون بسوزم نتیجه این حماقتها میشه همین حالی که الان دارم و یه نفر که فقط خوب بلده حرف بزنه بگه اینبار با همیشه فرق داره اه که چقدر حالم بهم میخوره از این کلمه و کلمات دیگه برام مقدس و پاک نیست اینها همه پیامد تمامه حماقتهای منه که نه الان بلکه تا همیشه روح و روانم باهاش درگیره چه نیازی داره که من روم نشه که خیلی رک و صریح خیلی از حرفای دلم رو بزنم؟ اگه اینطور نبودم الان تو این حالت نبودم، اگه اون شبی که تمامه عزمم رو جزم کرده بودم و فکرام کرده بودم با چهار تا حرف دوباره نمیگفتم باشه شاهد رفتار بدتری نبودم که الان انقدر بسوزم، جالبه همیشه میگه من، من اینجا یه دنیا فشار عصبی روم هست من اینجا چند روزه غذا نخوردم من اینجا اعصاب هیشکی و ندارم و همش یه جا نشستم انگاری من اینجا هر روز میرم بیرون و کلی هم خوش خوشانمه و کمترین مشکلی رو ندارم حالم داره از این بچه بازیها بهم میخوره دیگه نه تاب و تحملش رو دارم و نه اعصاب و انگیزه اش رو.
پنج شنبه شب دوستم زنگ زده که من دلم گرفته یهویی گفتم خب بیا بریم بیرون باور نمیکرد گفت خداییش میای گفتم آره گفت تو که هر وقت من بهت گفتم گفتی نمیام نمیام حالام مامانم گفت الکی بهش میگی دوباره میگه نمیام اعصابت بهم میریزه خلاصه اومد دنبالمو و با یکی دیگه از دوستاش رفتیم کلی چرخیدیم و بستنی خوردیم و یه کم حالم بهتر بود یعنی دیگه فکرم آزاد بود تو اون لحظات دیگه ساعت دو بود اومدم خونه ولی خب خوشحالم از اینکه رفتم.
امشبم بعد از اینکه باهاش حرف زدم آماده شدم برم خونه عزیزم اینا آخه خاله مامان عازم کربلا هستن و میومدن برای خداحافظی دیگه دختر خاله کوچیکه زنگ زد که بیا برامون اینجا کیک درست کن منم خوشحال شدم گفتم میرم اونجا اینطوری سرگرم میشم براشون یه پای سیب درست کردم کلی خوششون اومد. [ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ق.ظ ] [ من ]
چند وقتی که نیام و اینجا ننویسم انگار برام غریبه میشه انگار یه دنیا ازش فاصله میگیرم ولی نوشتن یکی از لذت بخش ترین کارهاست برای من آهنگ هوای دل آرش دلفان منو پرت میکنه به روزهایی که پر بود از شادی و غم روزهایی که بهترین سالهای عمرم بودند و خودم نفهمیدم یه غمی تو دلمه که نه میتونم بگم نه هضمش کنم بی خیال. چهارشنبه شب بود که پسرک اومد و فردا شبش هم تولد خواهری بود که قرار بود بریم پارک خلاصه خودم دست به کار شدم و براش کیک تولد پزیدم واقعا خودم که باورم نمیشد انقدر قشنگ و خوشمزه بشه بقیه هم انقدر تعریف کردن که من حسابی کف کرده بودم از اینهمه هنر ایرانیان بله بله یکم خودمو تحویل بگیرم پنج شنبه غروب بود میخواستم رو کیک رو شکوفه بزنم دیدم این قیف خرابه دیگه پسرک زحمت کشید و برام یه قیف خیلی باحال خرید و آورد با کلوچه هایی که مامانش زحمت کشیده بود و از شمال برام آورده بود برا شام کشک بادمجون و ماکارونی درست کردیم با ژله موزاییکی دیگه ساعت نه بود به پسرک گفتم بیا برات کیک و شام گذاشتم بگیر وقتی اومد و کیک رو دید فکش به زمین چسبیده بود و میگفت ببخشین که من اینهمه الکی مسخره ات میکردم خیلی این کیک قشنگه دیگه کیک برا مامانش هم فرستادم خلاصه که کلی به خودم امیدوار شدم و کلا شب خوبی بود پسرک هم با امیر اومده بودن پارک. ساعت سه بود رسیدیم خونه انقدر خسته بودم که حد نداشت و تا فردا ظهرش خواب بودم شب با پسرک رفتیم بیرون و یکم حرفیدیم و شام هم ساندویچ سر گردنه ای خوردیم از بس که دو تا هات داگ معمولی رو ارزون حساب کرد آقاهه، شنبه تصمیم گرفتم که برا پسرک یه کیک صبحانه درست کنم که با خودش ببره از بس که بچه میگفت اونجا هیچی نمیخوره خلاصه عصر پاشدم و دست به کار شدم و یه کیک خوشمزه پخیدم و با خواهری اینا آماده شدیم بریم پارک شادی یه کم میوه و چای و چند تا برش کیک برداشتم که ببریم تو پارکم کلی منو خواهری سرسره بازی کردیم کلی تخمه شکستیم و مثله بی ادبا پوسته هاش رو به پسرک فوت میکردیم نه که انقدر بی ادبا در حد مزاح و شوخی والا من خیلی دخمل خوب و با ادبی هستم بعدم یکم منچ بازی کردیم و چای و کیک خوردیم و پسرک گفت چه کیک خوشمزه ای ولی اون یکی خیلی خوشمسه بود خب آخه اون کیک خامه داشت عسیسم.
یکشنبه بعدازظهر ساعت سه پسرک میخواست بره دیگه نزدیکای ظهر اومد اینجا و کیک ها رو بهش دادم و کلی هم از دستش ناراحت شدم سر مسائل تکراری که شدیدا داره روح و روان منو تحت تاثیر قرار میده. پسرک موبایل گذاشته تو حلوا شکری و با خودش برده و تو روز کلی اس ام اس میده بهم بهش گفتم ازت ناراحتم یه حس بد دارم صبحی زنگ زد و کلی باهام حرف زد ولی خب دروغ چرا تاثیری نداشت من از این حرفها زیاد شنیدم ولی همیشه موقع عمل هیچ توجهی به من نداره یعنی هیچ ها در حدی که من انقدر بهم میریزم که میخوام خودمو بزنم.
امروزم که وقت لیزر داشتم که این دکتر مزخرفم نیومد و کلی با هم بحث کردیم آخه آدم انقدر بی مسوولیت تازه من به اون بدهکار هم شدم. [ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ق.ظ ] [ من ]
جمعه قرار شد بریم خونه عزیز جون که الکی الکی سر یه حرف با مامان بحثم شد و نرفتم از طرفی هم میدونستم اگه برم بیرون مامان چطوری برخورد میکنه واسه همین با اینکه پسرک کلی اصرار کرد که پاشو من ببرمت قبول نکردم و تا پنج بعدازظهر خوابیدم بعدم که بابا اومده بود و گفت بیا من ببرمت که قبول نکردم زنگ زدم به پسرک میگم من زنگ بزنم به مامان بعد برم خونه عزیز اینا میگه خب یعنی نمیای بیرون میگم چرا بریم یه کم بیرون بعد منو برسون اونم مثله همیشه میگه نه پس من میام پیشت یعنی من اصلا از این حرف خوشم نمیاد کاملا بهم میریزم هر طوری هم که بهش گفتم براش مهم نیست از اینکه در کنارش باشم خوشحال میشما ولی از این طور فک کردن و حرف زدن اصلا خوشم نمیاد و یا یه چیزی یا حرفی تو این مایه ها کاملا منو بهم میریزه خلاصه پسرک اومد و یه یک ساعتی کنار هم بودیم و بعد منو رسوند و خودش رفت خونه تا آماده بشه با پدرش بره.
شنبه صبح رفتم کارخونه دوست پدرم برای کار و یادگرفتن یه سری کارها.
دوشنبه هم با مامان رفتیم من مایو بگیرم حالا دقیقا همون منطقه ای که من میخواستم برم برق رفته بود و با مامان یه نیم ساعتی صبر کردیم و آخرش هم با نور موبایلم یه مایو خوشمل گرفتم حالا امروز اولین جلسه آموزش شنام بود منم که ترسو داشتم سکته میکردم مربیم هم همون خانومه ست که برا پسر خواهرش خواستگاری کرد و منم گفتم نه کلا دوسش دارم بهم میگفت چطوری باید سر بخوری تا دستمو میگرفت من خودمو میکشیدم عقب انقدر میخندید میگفت مگه بازیه دزد و پلیس که تا من میام بگیرمت فرار میکنی حالا این وسط یه خانومه گیر داده بود عجیب منم کلا اعصاب ندار دیگه رفت سراغ مامان خانومه رفت و یهویی با لباس برگشت حالا اینا هی بهش میگن برو بیرون میگه من شماره این خانومه رو میخوام که خیلی میترسه آخه این نشونیه که میدی خانوم جان یهویی مربیم گفت ایشون رو میگین گفت آره آره اونم گفت این شوهر نمیکنه ما خودمون رو کشتیم گفته نه منم هرهر میخندیدم برگشته میگه من خودم به هر کی شماره بخواد میگم که قبول نمیکنی فقط خودت میدونی اگه به کسی شماره بدی میبرمت زیر آب انقدر آب بخوری یهویی چنان بردم زیر آب احساس کردم دارم خفه میشم میگه آره این مدلی خواستی به کسی شماره بدی من خودم اینجام دیگه کلی از دستش خندیدم.
دقیقا دو روزه که پسرک زنگ نزده نمیدونم چرا یه حس دلشوره دارم براش وقتی بهش فک میکنم اعصابم بهم میریزه و فوری به خودم میگم که حتما نتونسته دیگه.
وای این عوض شدن پسورد وی پی انی که برا پسرک بود و منم ازش استفاده میکردم هم داستانیه پسرک به من گفت یه رباط ولی فک کنم دوستش بود و تا من گفتم نامزدشون هستم فک کنم بیچاره فکش چسبید به زمین ولی بهم پسورد جدید رو داد حالا باید یادم باشه از خود پسرک بپرسم. [ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ق.ظ ] [ من ]
چهارشنبه پسرک زنگ زد و گفت که فردا صبح داره میاد و تا غروب هم میرسه دروغ چرا به اندازه ی اون سری خوشحال نشدم یعنی هیچ حسی نداشتم و همش با افکار خودم درگیر بودم و به این فک میکردم با توجه به زنگی که سه شنبه زده بود و گفت که اینجا رو خونده و کلی هم ناراحت بود و با توجه به اینکه در برابر این مسائل اصلا منو درک نمیکنه و به آخرین چیزی که فک میکنه منم فردا که بیاد تازه یه جنگ اعصاب هم باهم داریم و این باعث میشد بیشتر کسل بشم پنج شنبه صبح نرفتم سرکلاسم و اصلا هم حال و حوصله نداشتم با همه اینها زنگ زدم برا اپیلاسیون وقت گرفتم و با بی رمقی تمام رفتم از اونجا داشتم میومدم بیرون که پسرک زنگ زد و گفت که تا ساعت شش میرسه و به امیر بگم که بره دنبالش اومدم خونه و همینطور تو اتاقم تا ساعت شش نشسته بودم وقتی رسید یکم باهاش حرف زدم و بعدم رفته بود که ماشین رو برداره که معلوم نیست سویئچ چی شده بود و زنگ زد که میام یدک رو بگیرم دیگه اومدن و سویئچ رو گرفتن و بعدش رفته بود خونه بهم زنگ زد که انگار خوشحال نیستی اومدم منم که در این مواقع لال هستم و هیچی نمیگم از بس حرکاتم همیشه تابلوئه خلاصه آماده شدم و رفتیم بیرون بهم گفت برام بگو چی شده منم با توجه به حرکاتی که تا الان ازش دیده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و گفتم همینایی که خوندی هر چقدر اصرار کرد بی فایده بود دیگه خودش یکم باهام حرف زد و بعد گفت من آماده هستم که حرفات رو بشنوم گفتم حرفی ندارم حوصله بحث هم ندارم گفت تو بگو هیچ بحثی پیش نمیاد دیگه من حرف میزدم و اون سراپا گوش بود تمامه حرفهام رو گوش داد و تمامه حرفهام رو تایید کرد و بهم گفت که تمامه تلاشش همینه اصلا باورم نمیشد که این همون پسرک یک ماه پیش کسی که اگه بهش میگفتم من میخوام از ایران برم نه تنها خیلی توجه نمیکرد بلکه بهم میگفت حالا ما برا ساختن زندگی همینجا هم کلی مشکل داریم حالا داشت بهم میگفت منم تلاشم همینه که به خواسته هات برسی ولی این مستلزم زمان و درست هم میگفت مسلما منم نه خواستم نه میخوام که الان برم و نه میتونم ولی خب همینی که به حرفام اهمیتی نمیداد بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد کلی ب*غلم کرد و بهم گفت برا هیچی ناراحت نباش بهم گفت کل این شبایی که از هم دور بودیم به همه چی فک کرده به تمامه اتفاقات و حالا نتیجه این دوری و اینهمه فکر کردن پسرکی بود آروم که میتونستی سخت ترین مسائل رو به راحتی بهش بگی بی هیچ استرسی از اینکه الان ناراحت میشه پسرکی که وقتی حرف میزدی یک جفت گوش شنوا بود که تو رو میشنید بی اینکه بهم بریزی از اینکه اصلا به حرفام توجه نمیکنه اون شب کلی آروم بودم حالم خیلی خوب شده بود و با خودم فک میکردم درسته که الان در عمل هیچی عوض نشده ولی روح و روان من عوض شد کلی حس خوب بهم منتقل شد که میتونستم محکم و قوی باشم. پسرک کلی لاغر شده بود و انقدر نانازی تر شده بود حالا من خودمو کشتم دو کیلو لاغر شدم واقعا که به خودم . [ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٢ ب.ظ ] [ من ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |