|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
دیروز عمه مرخص شده بود دکترش از عملش راضی بود دیشب رفتیم ببینیمش حالش بهتر بود ولی خب حالا حالاها باید استراحت کنه و ایشالله که خیلی زود خوبه خوب بشه، اومدیم خونه و انقدر بی حال بودم ولی خب چون به خواهری قول داده بودم پاشدم تا براش بیسکوییت درست کنم حالا این مامان هم میخواست بره بخوابه هی به من میگه برو بخواب فردا براش درست کن منم گفتم نه دیگه درست میکنم بعد میرم میخوابم اون سری رفتم شکلات سفید کیلویی خریدم چون بسته ایش رو هر جا رفتم یا نداشتن یا تموم کرده بودن خلاصه دیشب کرم بیسکویت رو آماده کردم و گذاشتم تا خنک بشه بعد بوی تندی به مشامم میرسید در یخچال رو باز کردم گفتم نکنه بوی این کرمست یه کم چشیدم دیدم مزه زهرمار میده خالاصه یه کم به خورد خواهری و بابا و مامان هم دادم تا قشنگ مطمئن بشم که مزه اینه که یهو بابا حالش بد شد بازم خوب شد برا بیسکوییتا استفاده نکردم حالا باید برم به مغازه داره بگم دیگه امشب رفتم شکلات سفید گرفتم و بیسکوییت ها رو درستیدیم.
خاله مامان از کربلا اومدن امشب رفته بودیم دیدنشون از بعدازظهر سر دردی دارم عجیب فک میکنم بوی این سرکه ای که مامان درستیده بهم خورده که انقدر سردرد شدید دارم، امروز هم بهم اس ام اس زده که سلام چطوری کجایی چه خبر؟ منم خیلی رسمی جواب دادم و یه سری حرفا پیش اومد و آخر سر هم بهش گفتم که میخوام تنها باشم ولی خب برا خودم هم عجیبه که چطور انقدر سرد و سخت شدم؟ یه روزی بهش گفته بودم من انقدر تحمل میکنم یه سری چیزا رو اگه رعایت نکردی من خودم بهت میگم ولی اگه بازم رعایت نکردی دیگه سکوت میکنم ولی اگه یه روز ازت ببرم دیگه بریدم، الان اصلا حس بدی ندارم و دوستم ندارم شنبه که بیاد بیاد اصرار کنه که همدیگرو ببینیم و دوباره توجیه و حرف و حرف، دوست دارم راحتم بزاره به حال خودم باشه دلم نمیخواد چیزی بیش از این خراب بشه.
یا ضامن آهو اگه منو کامل بطلبی جاب تعجب داره اینکه هی قراره بیام و نیام میدونم مشکل کار کجاست، مشکل خود خود منم بابا میگه فردا بریم و دوشنبه برگردیم فردا شب قراره اینا بیان خواهری برای جمعه از طرف محل کارش دعوت شده خودم قراره با بچه های دانشگاه جمعه بریم بیرون حالا بهش میگیم جمعه شب بریم اون میگه من نمیتونم آقا فک کنم نیام یعنی الان و توی این روزا خودم خوب میدونم لیاقت اینو هم ندارم که توی صحن و سرات قدم بزنم ولی خیلی دلتنگتم آقا جون. [ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ق.ظ ] [ من ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |