﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>میعاد خاطره ها</title>
    <description>هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند</description>
    <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>من</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 02 Nov 2011 20:58:59 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>که گفته است غریبی؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دیروز عمه مرخص شده بود دکترش از عملش راضی بود دیشب رفتیم ببینیمش حالش بهتر بود ولی خب حالا حالاها باید استراحت کنه و ایشالله که خیلی زود خوبه خوب بشه، اومدیم خونه و انقدر بی حال بودم ولی خب چون به خواهری قول داده بودم پاشدم تا براش بیسکوییت درست کنم حالا این مامان هم میخواست بره بخوابه هی به من میگه برو بخواب فردا براش درست کن منم گفتم نه دیگه درست میکنم بعد میرم میخوابم اون سری رفتم شکلات سفید کیلویی خریدم چون بسته ایش رو هر جا رفتم یا نداشتن یا تموم کرده بودن خلاصه دیشب کرم بیسکویت رو آماده کردم و گذاشتم تا خنک بشه بعد بوی تندی به مشامم میرسید در یخچال رو باز کردم گفتم نکنه بوی این کرمست یه کم چشیدم دیدم مزه زهرمار میده خالاصه یه کم به خورد خواهری و بابا و مامان هم دادم تا قشنگ مطمئن بشم که مزه اینه که یهو بابا حالش بد شد بازم خوب شد برا بیسکوییتا استفاده نکردم حالا باید برم به مغازه داره بگم دیگه امشب رفتم شکلات سفید گرفتم و بیسکوییت ها رو درستیدیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خاله مامان از کربلا اومدن امشب رفته بودیم دیدنشون از بعدازظهر سر دردی دارم عجیب فک میکنم بوی این سرکه ای که مامان درستیده بهم خورده که انقدر سردرد شدید دارم، امروز هم بهم اس ام اس زده که سلام چطوری کجایی چه خبر؟ منم خیلی رسمی جواب دادم و یه سری حرفا پیش اومد و آخر سر هم بهش گفتم که میخوام تنها باشم ولی خب برا خودم هم عجیبه که چطور انقدر سرد و سخت شدم؟ یه روزی بهش گفته بودم من انقدر تحمل میکنم یه سری چیزا رو اگه رعایت نکردی من خودم بهت میگم ولی اگه بازم رعایت نکردی دیگه سکوت میکنم ولی اگه یه روز ازت ببرم دیگه بریدم، الان اصلا حس بدی ندارم و دوستم ندارم شنبه که بیاد بیاد اصرار کنه که همدیگرو ببینیم و دوباره توجیه و حرف و حرف، دوست دارم راحتم بزاره به حال خودم باشه دلم نمیخواد چیزی بیش از این خراب بشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;یا ضامن آهو اگه منو کامل بطلبی جاب تعجب داره اینکه هی قراره بیام و نیام میدونم مشکل کار کجاست، مشکل خود خود منم بابا میگه فردا بریم و دوشنبه برگردیم فردا شب قراره اینا بیان خواهری برای جمعه از طرف محل کارش دعوت شده خودم قراره با بچه های دانشگاه جمعه بریم بیرون حالا بهش میگیم جمعه شب بریم اون میگه من نمیتونم آقا فک کنم نیام یعنی الان و توی این روزا خودم خوب میدونم لیاقت اینو هم ندارم که توی صحن و سرات قدم بزنم ولی خیلی دلتنگتم آقا جون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8260172/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8260172</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Nov 2011 20:58:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هوای خوب پاییزی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;نمیدونم چرا الان بی مقدمه سر درد گرفتم یعنی یهویی حالم خوب بود ولی الان کسل شدم سرم درد میکنه بعدازظهری رفتم اپیلاسیون بعدم رفتم آرایشگاه کار داشتم تا ابروهام رو دید انقدر تعجب کرد گفت چرا ابروهات اینطوری شده منم براش توضیح دادم دیگه از اونجا رفتم یه سری قالب و اینا گرفتم و اومدم خونه. حالام که بعد از چند روز اس ام اس زده که سلام حالت خوبه چه خبر؟ واقعا این چه معنی داره؟ نمیدونم شاید میخواد به من بفهمونه که این یه قهر ساده س از نظر اون ولی خب نظر من که این نیست پس هر کس هر طور که دوست داره میتونه فکر کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دیشب با دوستام رفتیم بیرون و لبو خوردیم تو این هوای سرد خیلی چسبید یعنی کلا از وقتی سعی کردم کمتر از دوستام فاصله بگیرم حالم بهتر شده کمتر تو خودم هستم یه مدت مدیدی بود که دیگه دور بچه ها نمیرفتم نمیگم به خاطر رابطه ام با پسرک بود هر چند که اون همیشه میگفت برو پیش دوستات ولی من خودم نمیرفتم چون ذهنم همیشه درگیر بود و حوصله هیشکی رو نداشتم اما به هر حال دیشب کلی چرخیدیم و هوا هم خیلی باحال بود دیگه نزدیکای دوازده بود اومدم خونه کلا خوش گذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خواهر مربیم دوباره زنگ زد فک میکنم قرار پنجشنبه بیان حالا خوبه که این اتفاقات برا اون هفته ای نیست والا میگفت حتما برا همین بوده که با من اونطوری حرف زدی کما اینکه میگفت ولی خب برا من حضور و اومدن اینها هم اهمیتی نداره چون دوست دارم تنها باشم و کما بیش از این تنهایی راضی هستم و کلا اعصابم داره به یه آرامش نسبی میرسه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8252577/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8252577</guid>
      <pubDate>Tue, 01 Nov 2011 17:04:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سالروز عقد بهترینهایمان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آخی امروز که نه یعنی امروز یکشنبه ست ولی من هنوز شنبه بگم راحت ترم سالروز عقد حضرت علی و خانوم فاطمه زهرا بود یه حس خوبی بود اس ام اسی که عمو برام فرستاده بود یعنی کلی ذوق زده شدم چون نمیدونستم کلی هم برای دختر خاله ای خوشحال شدم که امروز تولد میگیره جمعه شب رفتم و براش کیک هاش رو درست کردم و امروز ظهر هم رفتم شروع کردم به آستر کشی و فیلینگ کیک ها و ساعت هفت شب سه تا کیک خوشمل ناناسی حاصل چندین ساعت خستگی و کمر درد بود تازه لباس تنم کردم و رفتم براش کادو بگیرم در صورتیکه میدونستم نیازی نبود ولی خب کلی هم براش لوازم آرایشی گرفتم و این دقیقا در حالی بود که این چند وقته اصلا شرایط مالی مساعد نبود و به شدت خودم بعضی چیزا رو احتیاج داشتم که هنوزم نگرفتم خلاصه اومدم و حاضر شدم و بعد یه کم تولد بازی و بعدم شام و کیک کلا با همه خستگیش خوب بود دوست داشتم چون سرگرم بودم و گذر زمان رو حس نمیکردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;جمعه ای مامانش بهم زنگ زد و گفت بهت زنگ نزده گوشیش خاموشه گفتم نه منم دیروز هر چقدر اس ام اس زدم گوشی خاموش بوده نمیدونم چرا؟ هم نگران بود هم میگفت قرار بوده یه نامه براش بفرستیم قرار شد اگه زنگ زد بهش خبر بدم که مطمئنا نه اون زنگ میزد نه من خبری میگرفتم که زنگ بزنم شب گوشی روشن بود ولی نه جواب تلفن رو میداد نه اس ام اس منم دیگه بیخیال شدم گفتم حتما نمیخواد جواب بده دیگه امروز اس ام اس زدم به مامانش که خبری ازش شده یا نه؟ که گفت به داداشش اس ام اس داده ولی به من نه گفته شنبه اون هفته میاد بعدازظهری هم اس داد که من کی گوشیم روشن بوده که گفتم دیشب اونم گفت گوشی دست من نبوده دادم به یکی که برام مشکلی پیش نیاد ازش پرسیدم مگه طوری شده؟ که گفت مهم نیست منم گفتم نمیگه دیگه پس چه اصراریه، بعد باز اس ام اس زد که مامانم کی به شما زنگ زده؟ منم گفتم از خودش بپرس که ظاهرا ناراحت شد جالبه حالا اگه تو مریض بودی و یا هر مشکلی دیگه برات پیش اومده من دشمنت نیستم منم که کاری نکردم که جواب منو نمیدی ولی خودشو اگه همین برخورد رو باهاش داشته باشی ناراحت میشه جالبه، اشکالی نداره من که دیگه به کمترین چیزی هم در این رابطه دارم سعی میکنم که فک نکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;انقدر من انگشتام از فر سوخت که از شدت خستگی سوزشش رو متوجه نمیشدم ولی الان به شدت انگشتم داره میسوزه تازه داشتم یکی از کیک هاشو برش میزدم که چاقوهه یهویی محکم رد شد و خورد تو انگشتم که تا سه بار هم من چسب زخم زدم و پر از خون شد و عوض کردم این هم نتیجه این همه هنر تازه برای عزیز جونم هم سوهان عسلی درستیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8235281/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8235281</guid>
      <pubDate>Sat, 29 Oct 2011 22:36:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باران میبارد امشب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;چرا عصر پنج شنبه ها انقدر دلگیره؟چرا دلت میخواد بری یه گوشه و زار بزنی؟ امروز انقدر کلاس شنام بد بود یعنی در حد افتضاح چرا من انقدر ترسو هستم؟ چرا یه ذره جسارت ندارم تا به ترسم غلبه کنم؟ یعنی تا مربیم بردم قسمت عمیق انقدر ترسیده بودم که همینجور چسبیده بودم بهش بعدم که از ترس یهو نفسم گرفت و انگار دارم خفه میشم بریده بریده نفس میکشیدم که دیگه خودش ترسید و آوردم بیرون از آب،منم که کلا این چند وقته اعصابم به حد کافی تحلیل رفته امروزم که اینهمه ترسیدم اومدم از آب بیرون و به مامان گفتم دیگه نمیام یاد نمیگیرم میترسم من که خنگ نیستم اعصابم بهم میریزه از اینهمه ترس الکی، اومدم از سالن بیرون دیدم وای چه بارونی اومده انقدر هوای باحالی بود از اون مدلا که من عاشقش میشم ولی خب یه جورایی دلم گرفته بود و حالم خوب نبود با خواهری سوار ماشین شدیم وقتی انقدر بهم میریزم یکی از چیزایی که منو سریع آروم میکنه رانندگیه بی هیچ هدفی همینطور بی هدف میرفتم و ذهنم به شدت درگیر خودم بود و خودم ولی خیلی حالم بهتر شد حالام که با خواهری اومدیم خونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دیشب زنگ زد خیلی حرف زد و شنیدم ولی هیچ سودی نداشت این حرفا دیگه برام خوشایند نیست برام تسکین دهنده نیست بیشتر شبیه شعار اینکه یه نفر دائما دم از این بزنه که من چقدر عوض شدم و تو هیچی نبینی و هر سری بگه اینبار با دفعه های قبل فرق داره تو میتونی چه احساسی داشته باشی؟ کسی که میگه من به نقطه خودسازی رسیدم چطور تا تو میگی من دیگه نیستم مثل همیشه بلافاصله میگه ولی من بدون تو نمیتونم،یعنی حتی بهت این فرصت رو هم نمیده که یکم تو خودت باشی تا ببینی راهی که در پیش گرفتی درسته یا نه؟ ولی خب دیگه تصمیم گرفتم اول از همه به خودم و خواسته هام فکر کنم و هر چیزی که نمیتونم بپذیرم رو به راحتی بگم و انقدر یه حرف رو تو خودم نریزم. بعد از شنیدن حرفهام گفت باشه بهش گفتم فعلا تا وقتی بیای بهم اس بده که یه موقع نگی من اینجا بودم تو ال کردی و صبر نکردی تا بیام هر چند که منم نمیخواستم الان این حرفها رو بهش بگم ولی خب خودش شروع کرد و منم دیگه صبرم لبریز شده بود ولی خب امروز که ازش خبری نبود خودم هم اس ام اس دادم که نرفت زنگیدم دیدم که گوشیش خاموشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;یه جورایی تنهایی برام لذت بخش اینکه اتفاقی نیست که براش حرص بخورم اینکه کسی نیست که دائما بخوام بگم چرا اینجوریه چرا اونجوری نیست اینکه قرار نیست به کسی سوال جواب پس بدم حتی سر اینکه چرا اسم اونجایی که رفتی شام خوردی رو به من نگفتی و بخواد ناراحت بشه. جالبه که وقتی من این حرفها رو زدم گفت حتما یه اتفاقی افتاده که داری اینطوری با من حرف میزنی والا این موضوع انقدر مهم نبوده که بخوای چنین تصمیمی بگیری یعنی صریحا این حرف رو نزد ولی منظورش همین بود و من با خودم فک کردم که یعنی من تا الان چقدر همیشه راحت از همه چی گذشتم و تو خودم ریختم که حتی باور نمیکنه که نه کسی هست و نه اتفاقی افتاده و من فقط خسته ام و دیگه این دوستی رو نمیخوام از بس که اذیت شدم و دم نزدم که همیشه فک میکنه من تو کل این روزها و ماهها همیشه خوش خوشانم بوده و جایی برای ناراحتی برام وجود نداشته.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/96</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8220964/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8220964</guid>
      <pubDate>Thu, 27 Oct 2011 15:04:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک شب گرم پاییزی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دیشب حدود ساعت هفت بود رفتم دنبال دوستم که بریم خونه اون دوستمون که تولدش بود دیگه تا اومد نشست تو ماشین و ظرف رولت رو دید انقدر جیغ زد و بچه ذوق زده شده بود که اصلا نمیتونست باور کنه رسیدیم خونه دوستم و اونم همین پروسه رو اجرا کرد و کلی پسملش هم بزرگ و شیطون شده بود خلاصه یه کم نشستیم به حرفیدن و بعد دوستم چایی ریخت و با رولت خوردیم دوباره ولو شدیم به غیبت کردن یه دو سه ساعتی گذشت میخواست زنگ بزنه غذا بیارن که یهو گفتن بریم بیرون؟ گفتم من حرفی ندارم بریم خلاصه که اول پسملمون آماده شد و بعد خودمون یه کم رفتیم دور دور بازی و بعد هم رفتیم یه جا پیتزا بخوریم خیلی شیک نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم که یهو در باز شد و پسر دوست بابا با مادرش اینا اومدن منو میگی گفتم ایول به این شانس خیلی من از این خوشم میاد حالا باید اینجا باشه نه اینکه پارسال مادرش به پدرم گفته بود برا خواستگاری و این حرفا حالا مامان انقدر به من نگاه میکرد و من معذب بودم که میخواستم همون لحظه بیام بیرون از اونجا که پسر دوستم به دادم رسید و شروع کرد به گریه کردن و واسه همین غذا رو گرفتیم که ببریم خونه حالا اومدیم تو ماشین من دنده عقب میگیرم یکی پشت سرم به شدت بوق میزنه و من انگار اصلا تو این دنیا نیستم یهو میبینم یه ماشین در یک قدمیمه و اگه یه اپسیلون ماشین حرکت میکرد میخوردیم به اون ماشین دیگه رفتم جلو و دور زدم حالا پسره اومده میگه شما زدین به ماشین من منم که حوصله بحث نداشتم و میدونستم چرت میگه جواب ندادم دوستم گفت این چه برخورد بی سر و صدایی بود ما حواسمون نبود ولی به ماشین شما هم نزدیم، ماشینت مشکل نداره ولی انگار خودت مشکل داری که پسره اومد جواب بده که من حرکت کردم اومدیم خونه غذا خوردیم و دوستم مثله این بچه متفکران پایه های مبلاشو نشسته بود باز کرده بود انقدر این مبلا زشت شده بودن حالا حرص میخورد و میگفت بیاین بهم کمک کنین اینا رو ببندیم دیگه تا ساعت یک پروسه پایه بستن داشتیم و این بچه اش هم نه تنها نمیخوابید حالا تازه یه گریه ای هم میکردا منم کلیدمو جا گذاشته بودم و مامان اینا هم خواب بودن دیگه همه چی رو اعصاب بود دیگه شوهرش اومد و ما هم اومدیم خونه یه نیم ساعتی بود که رسیده بودم یهو چنان دل دردی گرفتم که احساس میکردم دارم میمیرم حالا همه هم خواب بودن نمیدونستم چیکار کنم اومدم چند تا لباس پوشیدم و رفتم زیر پتو ولی تا یکی دو ساعت از درد خوابم نمیبرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پسرک اونجا بودم اس داد که کجایی و چطوری منم بهش گفتم و یکی دو تا اس ام اس دیگه زد و بعد گفت من میخوابم و خیلی سریع هم گوشیش رو خاموش کرد یعنی اصلا صبر نکرد تا من جوابش رو بدم منم گفتم مهم نیست هر طور که راحته امروزم که یکی دو تا اس داد که چه خبر من میگم سلامتی خبری نیست میگه خبری نیست یا نمیخوای بگی؟ خب این یعنی چی اگه از من میپرسی میگم هیچی وقتی هم ناراحت میشی تازه از تو ناراحت تر میشه مثلا میگه از دیشب چه خبر میگم شام رفتیم بیرون یهو اس میده بیرون اسم نداره؟ و گوشیش رو خاموش میکنه من اصلا منظوری نداشتما یعنی حواسم نبود که باید به ایشون حتما بگم کجا والا بهشون برمیخوره اشکال نداره میگذره مثل خیلی چیزای دیگه &amp;nbsp;که گذشته.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;امشب اولین شب پاییزی هست که من بخاری اتاقم رو روشن کردم و کلی از گرمای مطبوعی که داره دارم لذت میبرم از بس که این چند شبه از شب تا صبح تیک تیک لرزیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;امشب قراره سرویس خواب مامان اینا رو بیارن کلی از اون مدل قشنگتر و ناناسی تره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/95</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8203694/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8203694</guid>
      <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 18:57:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ثانیه ها میگذرند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;امروز قراره برا تولد دوستم بریم خونشون و براش رولت درست کردم اما خودش نمیدونه فک میکنم کلی خوشحال بشه برا همین از ظهر تا الان یکسره تو آشپزخونه بودم و مربیه شنام هم که امروز نبود واسه همین تنها بودم خونه من نمیدونم چرا انقدر این مربیه شنام رو دوست دارم یعنی خیلی کم پیش میاد که سریع و به این اندازه کسیو دوست داشته باشم اون هفته هم که دو روز خودم نرفتم امروزم که اون نبود واسه همین خیلی دلم براش تنگ شده یه جورایی دلم گرفته نمیدونم چرا روحیه ام یه طوریه پسرک هم که امروز در جواب احوالپرسیم فقط یه اس زد و همین منم دیگه اصراری نداشتم برای حرف زدن بیشتر وقتی خودم حس خوبی ندارم و در تنهایی خودم حالم بهتره و راحتترم پس چکاریه که اونم پشت سر هم بگه خب چته من بهت قول دادم و من بیشتر بهم بریزم، انگار یه جورایی فشارم پایینه ولی خب حالم انقدرا بد نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: #ff9900; font-size: small;"&gt;خدایا از تو معجزه میخواهم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: #ff9900; font-size: small;"&gt; معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8195686/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8195686</guid>
      <pubDate>Sun, 23 Oct 2011 14:00:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزهای خط خطی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;اینکه من دلتنگ نیستم اینکه انقدر سرد و بی روحم اینکه انقدر بی حوصله ام اینکه انقدر ازش دوری میکنم تقصیر من نیست وقتی من براش در مواقع عمل هیچم و خودش و خواسته هاش هزار هستن چیزی جز این باید انتظار داشت؟ چطور با خودش فک میکنه؟ فک میکنه من چقدر ظرفیت دارم؟ اگه یکی با خودش اینطور رفتار میکرد اصلا لحظه ای تحمل میکرد حالا چه برسه به چندین بار؟ اصلا یادآوری اون لحظه و اون روز حالمو بهم میزنه یادآوری اون حرفها و هزاران حرف شبیه اون حس نفرت رو به دلم میریزه، جالبه که وقتی امشب دارم بهش میگم تازه ناراحت میشه و مثل اکثر وقتا فقط شعار و حرف، حالم دارم از این جملات تکراری بهم میخوره عزیزم من میمیرم برات تو نباشی من الم من بلم من چقدر دلتنگتم چقدر من احمقم، همیشه دلم میخواست کنار کسی باشم که تو هر زمینه ای برام الگو باشه حداقل نه پیش کسی ولی تو تنهایی های خودم بهش ببالم تو اقتصاد تو اخلاق تو برخورد تو ایمان تو تحصیلات تو صبرو بردباری کسی باشه که انقدر فهیم باشه که همیشه با خودم بگم ازش این کار رو یاد بگیر باید الگوت باشه ولی رفتارش انقدر برام زننده بوده که هر چی که تا الان راحت ازش میگذشتم و میگفتم خب بهم میگه این کار رو میکنه بهم میگه برام اون کار رو میکنه حتما انجام میده دیگه حالا برام بشه منفور و زشت و غیر قابل باور من اگه خیلی دلسوزم باید دلم برا خودم بسوزه منی که انقدر احمقم و در مورد موضوعی که باید خودش درکش رو داشته باشه که این رفتار چه پیامدهای زشتی رو داره و متاسفانه مثل خیلی چیزای دیگه براش مهم نیست و با هزار بدبختی خودمو جمع و جور میکنم و نه برای یکبار بلکه بیش از پنج شش بار بهش خیلی صریح میگم که چه فشار عصبی رو در پیش داره ولی اون انقدر درک نمیکنه که به زبون میگه آره عزیزم میدونم کاملا حق با توئه تو درست میگی من اشتباه کردم ولی بهت قول میدم دیگه تکرار نمیشه و من انقدر بیشعورم که اولش میگم نه و با چهار تا قربون صدقه سعی میکنم به ظاهر بگم باشه یادم رفت و از درون بسوزم نتیجه این حماقتها میشه همین حالی که الان دارم و یه نفر که فقط خوب بلده حرف بزنه&amp;nbsp; بگه اینبار با همیشه فرق داره اه که چقدر حالم بهم میخوره از این کلمه و کلمات دیگه برام مقدس و پاک نیست اینها همه پیامد تمامه حماقتهای منه که نه الان بلکه تا همیشه روح و روانم باهاش درگیره چه نیازی داره که من روم نشه که خیلی رک و صریح خیلی از حرفای دلم رو بزنم؟ اگه اینطور نبودم الان تو این حالت نبودم، اگه اون شبی که تمامه عزمم رو جزم کرده بودم و فکرام کرده بودم با چهار تا حرف دوباره نمیگفتم باشه شاهد رفتار بدتری نبودم که الان انقدر بسوزم، جالبه همیشه میگه من، من اینجا یه دنیا فشار عصبی روم هست من اینجا چند روزه غذا نخوردم من اینجا اعصاب هیشکی و ندارم و همش یه جا نشستم انگاری من اینجا هر روز میرم بیرون و کلی هم خوش خوشانمه و کمترین مشکلی رو ندارم حالم داره از این بچه بازیها بهم میخوره دیگه نه تاب و تحملش رو دارم و نه اعصاب و انگیزه اش رو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پنج شنبه شب دوستم زنگ زده که من دلم گرفته یهویی گفتم خب بیا بریم بیرون باور نمیکرد گفت خداییش میای گفتم آره گفت تو که هر وقت من بهت گفتم گفتی نمیام نمیام حالام مامانم گفت الکی بهش میگی دوباره میگه نمیام اعصابت بهم میریزه خلاصه اومد دنبالمو و با یکی دیگه از دوستاش رفتیم کلی چرخیدیم و بستنی خوردیم و یه کم حالم بهتر بود یعنی دیگه فکرم آزاد بود تو اون لحظات دیگه ساعت دو بود اومدم خونه ولی خب خوشحالم از اینکه رفتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;امشبم بعد از اینکه باهاش حرف زدم آماده شدم برم خونه عزیزم اینا آخه خاله مامان عازم کربلا هستن و میومدن برای خداحافظی دیگه دختر خاله کوچیکه زنگ زد که بیا برامون اینجا کیک درست کن منم خوشحال شدم گفتم میرم اونجا اینطوری سرگرم میشم براشون یه پای سیب درست کردم کلی خوششون اومد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8191189/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8191189</guid>
      <pubDate>Sat, 22 Oct 2011 21:43:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین کیک تولدم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چند وقتی که نیام و اینجا ننویسم انگار برام غریبه میشه انگار یه دنیا ازش فاصله میگیرم ولی نوشتن یکی از لذت بخش ترین کارهاست برای من آهنگ هوای دل آرش دلفان منو پرت میکنه به روزهایی که پر بود از شادی و غم روزهایی که بهترین سالهای عمرم بودند و خودم نفهمیدم یه غمی تو دلمه که نه میتونم بگم نه هضمش کنم بی خیال.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چهارشنبه شب بود که پسرک اومد و فردا شبش هم تولد خواهری بود که قرار بود بریم پارک خلاصه خودم دست به کار شدم و براش کیک تولد پزیدم واقعا خودم که باورم نمیشد انقدر قشنگ و خوشمزه بشه بقیه هم انقدر تعریف کردن که من حسابی کف کرده بودم از اینهمه هنر ایرانیان بله بله یکم خودمو تحویل بگیرم پنج شنبه غروب بود میخواستم رو کیک رو شکوفه بزنم دیدم این قیف خرابه دیگه پسرک زحمت کشید و برام یه قیف خیلی باحال خرید و آورد با کلوچه هایی که مامانش زحمت کشیده بود و از شمال برام آورده بود برا شام کشک بادمجون و ماکارونی درست کردیم با&amp;nbsp; ژله موزاییکی دیگه ساعت نه بود به پسرک گفتم بیا برات کیک و شام گذاشتم بگیر وقتی اومد و کیک رو دید فکش به زمین چسبیده بود و میگفت ببخشین که من اینهمه الکی مسخره ات میکردم خیلی این کیک قشنگه دیگه کیک برا مامانش هم فرستادم خلاصه که کلی به خودم امیدوار شدم و کلا شب خوبی بود پسرک هم با امیر اومده بودن پارک. ساعت سه بود رسیدیم خونه انقدر خسته بودم که حد نداشت و تا فردا ظهرش خواب بودم شب با پسرک رفتیم بیرون و یکم حرفیدیم و شام هم ساندویچ سر گردنه ای خوردیم از بس که دو تا هات داگ معمولی رو ارزون حساب کرد آقاهه، شنبه تصمیم گرفتم که برا پسرک یه کیک صبحانه درست کنم که با خودش ببره از بس که بچه میگفت اونجا هیچی نمیخوره خلاصه عصر پاشدم و دست به کار شدم و یه کیک خوشمزه پخیدم و با خواهری اینا آماده شدیم بریم پارک شادی یه کم میوه و چای و چند تا برش کیک برداشتم که ببریم تو پارکم کلی منو خواهری سرسره بازی کردیم کلی تخمه شکستیم و مثله بی ادبا پوسته هاش رو به پسرک فوت میکردیم نه که انقدر بی ادبا در حد مزاح و شوخی والا من خیلی دخمل خوب و با ادبی هستم بعدم یکم منچ بازی کردیم و چای و کیک خوردیم و پسرک گفت چه کیک خوشمزه ای ولی اون یکی خیلی خوشمسه بود خب آخه اون کیک خامه داشت عسیسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکشنبه بعدازظهر ساعت سه پسرک میخواست بره دیگه نزدیکای ظهر اومد اینجا و کیک ها رو بهش دادم و کلی هم از دستش ناراحت شدم سر مسائل تکراری که شدیدا داره روح و روان منو تحت تاثیر قرار میده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرک موبایل گذاشته تو حلوا شکری و با خودش برده و تو روز کلی اس ام اس میده بهم بهش گفتم ازت ناراحتم یه حس بد دارم صبحی زنگ زد و کلی باهام حرف زد ولی خب دروغ چرا تاثیری نداشت من از این حرفها زیاد شنیدم ولی همیشه موقع عمل هیچ توجهی به من نداره یعنی هیچ ها در حدی که من انقدر بهم میریزم که میخوام خودمو بزنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروزم که وقت لیزر داشتم که این دکتر مزخرفم نیومد و کلی با هم بحث کردیم آخه آدم انقدر بی مسوولیت تازه من به اون بدهکار هم شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8171026/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8171026</guid>
      <pubDate>Wed, 19 Oct 2011 21:32:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ترس  کار  شنا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جمعه قرار شد بریم خونه عزیز جون که الکی الکی سر یه حرف با مامان بحثم شد و نرفتم از طرفی هم میدونستم اگه برم بیرون مامان چطوری برخورد میکنه واسه همین با اینکه پسرک کلی اصرار کرد که پاشو من ببرمت قبول نکردم و تا پنج بعدازظهر خوابیدم بعدم که بابا اومده بود و گفت بیا من ببرمت که قبول نکردم زنگ زدم به پسرک میگم من زنگ بزنم به مامان بعد برم خونه عزیز اینا میگه خب یعنی نمیای بیرون میگم چرا بریم یه کم بیرون بعد منو برسون اونم مثله همیشه میگه نه پس من میام پیشت یعنی من اصلا از این حرف خوشم نمیاد کاملا بهم میریزم هر طوری هم که بهش گفتم براش مهم نیست از اینکه در کنارش باشم خوشحال میشما ولی از این طور فک کردن و حرف زدن اصلا خوشم نمیاد و یا یه چیزی یا حرفی تو این مایه ها کاملا منو بهم میریزه خلاصه پسرک اومد و یه یک ساعتی کنار هم بودیم و بعد منو رسوند و خودش رفت خونه تا آماده بشه با پدرش بره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شنبه صبح رفتم کارخونه دوست پدرم برای کار و یادگرفتن یه سری کارها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوشنبه هم با مامان رفتیم من مایو بگیرم حالا دقیقا همون منطقه ای که من میخواستم برم برق رفته بود و با مامان یه نیم ساعتی صبر کردیم و آخرش هم با نور موبایلم یه مایو خوشمل گرفتم حالا امروز اولین جلسه آموزش شنام بود منم که ترسو داشتم سکته میکردم مربیم هم همون خانومه ست که برا پسر خواهرش خواستگاری کرد و منم گفتم نه کلا دوسش دارم بهم میگفت چطوری باید سر بخوری تا دستمو میگرفت من خودمو میکشیدم عقب انقدر میخندید میگفت مگه بازیه دزد و پلیس که تا من میام بگیرمت فرار میکنی حالا این وسط یه خانومه گیر داده بود عجیب منم کلا اعصاب ندار دیگه رفت سراغ مامان خانومه رفت و یهویی با لباس برگشت حالا اینا هی بهش میگن برو بیرون میگه من شماره این خانومه رو میخوام که خیلی میترسه آخه این نشونیه که میدی خانوم جان یهویی مربیم گفت ایشون رو میگین گفت آره آره اونم گفت این شوهر نمیکنه ما خودمون رو کشتیم گفته نه منم هرهر میخندیدم برگشته میگه من خودم به هر کی شماره بخواد میگم که قبول نمیکنی فقط خودت میدونی اگه به کسی شماره بدی میبرمت زیر آب انقدر آب بخوری یهویی چنان بردم زیر آب احساس کردم دارم خفه میشم میگه آره این مدلی خواستی به کسی شماره بدی من خودم اینجام دیگه کلی از دستش خندیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دقیقا دو روزه که پسرک زنگ نزده نمیدونم چرا یه حس دلشوره دارم براش وقتی بهش فک میکنم اعصابم بهم میریزه و فوری به خودم میگم که حتما نتونسته دیگه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وای این عوض شدن پسورد وی پی انی که برا پسرک بود و منم ازش استفاده میکردم هم داستانیه پسرک به من گفت یه رباط ولی فک کنم دوستش بود و تا من گفتم نامزدشون هستم فک کنم بیچاره فکش چسبید به زمین ولی بهم پسورد جدید رو داد حالا باید یادم باشه از خود پسرک بپرسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8118175/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8118175</guid>
      <pubDate>Tue, 11 Oct 2011 21:47:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرسی پسرکم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چهارشنبه پسرک زنگ زد و گفت که فردا صبح داره میاد و تا غروب هم میرسه دروغ چرا به اندازه ی اون سری خوشحال نشدم یعنی هیچ حسی نداشتم و همش با افکار خودم درگیر بودم و به این فک میکردم با توجه به زنگی که سه شنبه زده بود و گفت که اینجا رو خونده و کلی هم ناراحت بود و با توجه به اینکه در برابر این مسائل اصلا منو درک نمیکنه و به آخرین چیزی که فک میکنه منم فردا که بیاد تازه یه جنگ اعصاب هم باهم داریم و این باعث میشد بیشتر کسل بشم پنج شنبه صبح نرفتم سرکلاسم و اصلا هم حال و حوصله نداشتم با همه اینها زنگ زدم برا اپیلاسیون وقت گرفتم و با بی رمقی تمام رفتم از اونجا داشتم میومدم بیرون که پسرک زنگ زد و گفت که تا ساعت شش میرسه و به امیر بگم که بره دنبالش اومدم خونه و همینطور تو اتاقم تا ساعت شش نشسته بودم وقتی رسید یکم باهاش حرف زدم و بعدم رفته بود که ماشین رو برداره که معلوم نیست سویئچ چی شده بود و زنگ زد که میام یدک رو بگیرم دیگه اومدن و سویئچ رو گرفتن و بعدش رفته بود خونه بهم زنگ زد که انگار خوشحال نیستی اومدم منم که در این مواقع لال هستم و هیچی نمیگم از بس حرکاتم همیشه تابلوئه خلاصه آماده شدم و رفتیم بیرون بهم گفت برام بگو چی شده منم با توجه به حرکاتی که تا الان ازش دیده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و گفتم همینایی که خوندی هر چقدر اصرار کرد بی فایده بود دیگه خودش یکم باهام حرف زد و بعد گفت من آماده هستم که حرفات رو بشنوم گفتم حرفی ندارم حوصله بحث هم ندارم گفت تو بگو هیچ بحثی پیش نمیاد دیگه من حرف میزدم و اون سراپا گوش بود تمامه حرفهام رو گوش داد و تمامه حرفهام رو تایید کرد و بهم گفت که تمامه تلاشش همینه اصلا باورم نمیشد که این همون پسرک یک ماه پیش کسی که اگه بهش میگفتم من میخوام از ایران برم نه تنها خیلی توجه نمیکرد بلکه بهم میگفت حالا ما برا ساختن زندگی همینجا هم کلی مشکل داریم حالا داشت بهم میگفت منم تلاشم همینه که به خواسته هات برسی ولی این مستلزم زمان و درست هم میگفت مسلما منم نه خواستم نه میخوام که الان برم و نه میتونم ولی خب همینی که به حرفام اهمیتی نمیداد بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد کلی ب*غلم کرد و بهم گفت برا هیچی ناراحت نباش بهم گفت کل این شبایی که از هم دور بودیم به همه چی فک کرده به تمامه اتفاقات و حالا نتیجه این دوری و اینهمه فکر کردن پسرکی بود آروم که میتونستی سخت ترین مسائل رو به راحتی بهش بگی بی هیچ استرسی از اینکه الان ناراحت میشه پسرکی که وقتی حرف میزدی یک جفت گوش شنوا بود که تو رو میشنید بی اینکه بهم بریزی از اینکه اصلا به حرفام توجه نمیکنه اون شب کلی آروم بودم حالم خیلی خوب شده بود و با خودم فک میکردم درسته که الان در عمل هیچی عوض نشده ولی روح و روان من عوض شد کلی حس خوب بهم منتقل شد که میتونستم محکم و قوی باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرک کلی لاغر شده بود و انقدر نانازی تر شده بود حالا من خودمو کشتم دو کیلو لاغر شدم واقعا که به خودم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogand-0557.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://sogand-0557.persianblog.ir/comments/298980/8108452/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-298980.post-8108452</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2011 11:02:35 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
