میعاد خاطره ها
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند

خیلی خواستم که این چند روزه که حالم زیاد خوب نیست ننویسم تا اینجا نشه غمکده نشه خونه غصه هام خنده ها و شادیهام رنگ نبازن ولی خب وقتی هیچ کسی رو نداری وقتی تنهایی وقتی نمیتونی حرف بزنی و همیشه برای این اخلاقت میری زیر سوال و محکوم میشی وقتی از غصه و بغض داری خفه میشی هیچ چیز جز اینجا و نوشتن نمیتونه پناهگاهت باشه، راست میگه وقتی سعی کنی که همیشه اخم داشته باشی و اعصابت به جا نباشه و بدتر از اونها حرف هم نزنی یکی یه بار بهت احترام میذاره و با حوصله منتظر تا براش بگی که چته ولی وقتی تو اصرار داری به نگفتن دیگه برای طرف مقابل هم این رفتارت عادی میشه، بعضی چیزا دیگه زیادی روی دلم سنگینی میکنه، من حق ندارم حتی از یه سری چیزا به هم بریزم چقدر من بدبختم راست میگه من بدبختم ولی نه اینکه مسببش اونه مسببش خودمم اگه انقدر رک باشم اگه این زبون چهار متری رو موقعی که ناراحتم هستم بچرخونم تو دهنم و خفه نشم و تو خودم نریزم و تازه بدهکار هم نشم اینطوری نمیشه وقتی یه چیزی خارج از حد توانمه میتونم مثله بچه ادم بگم چه دلیلی داره که انقدر زیر فشارش خودم رو له کنم و تا صدام دربیاد بهم بگن تو ظرفیت نداری تو کم جنبه ای، من میگم غمه من غمه توئه غم دوری از توئه غم کنایه شنیدن غم آیندمونه ترس از فردامونه ترس از دو سال سربازیته ترسه از درسته ناراحت خیلی چیزام که شاید فک کردن بهش هم برات محال باشه اون داد میزنه آره من بدبختت کردم من بیچاره ات کردم من زندگیت رو خراب کردم حرف دیگه ای هم داری؟ من از اینهمه فهمیده شدن به خودم میبالم، میگه دوستم دارن امشب وسایل خونه اش رو میچینن زنگ زده که من برم، به هم میریزم نه از شادیه اونا از ناراحتیه خودم، خوب میدونه چمه باز سوال میکنه به یه نفر چند بار باید گفت وقتی میدونی من چمه باز هی نگو چته چته من نمیتونم یهویی حرف بزنم چند بار اینجا هوار زدم که من وقتی یه زن و شوهر رو به ساده ترین شکل میبینم که توی خیابون دارن با هم قدم میزنن به هم میریزم دوباره باید پرسید؟ فقط ظاهرا دوست داره من از شادیهام بنویسم ظاهرا غصه نامه هام هم مثله مواقع ناراحتیه خودم هم خریداری نداره، میگه حرف نزدنت منو عصبی میکنه، قبلش خودش توضیح داده که اگه دوستم رفته خونه خودش بعد از چند سال زندگی رفته بعد با این توضیحات معنیش این نیست که یعنی تو میدونی من چه دردمه؟ خوبه که حرف نزدنه من بهونه خوبیه که تو هر چی تو دلته با صدات سر من آوار کنی، میگه آخر شبی زنگ زدم که حالم عوض بشه، میگم یعنی من حتی حق هم ندارم که ناراحت بشم؟ به جا دلداری و قوت قلب باید سرم داد بزنی؟ میگه مگه نگفتی حرف به درد من نمیخوره هر وقت میرم حرف بزنم میزنی تو ذوقم، چقدر مسخره چقدر مسخره، خب اگه اون خودش میدونه که من در مرز بدبختی هستم پس من چه اصراری دارم؟ آدما تو ناراحتیها خودشون رو خوب بهت نشون میدن، منکه تمامه غصه ام شده غمه کارهای که تو باید انجام میدادی و ندادی باهام اینطوری برخورد میشه و سرم داد زده میشه اگه فردا به خاطر خودم و اشتباهاتم غم و غصه داشته باشم قراره چی بشه؟یا اصلا مهم نیست سر چی طرف ناراحته مهم اینه که الان به هم ریختس باید به جای دلگرمی محکومش کرد و براش حکم صادر کرد؟ فک میکنه من به یه منبع انرژی وصلم میگه من زنگ زدم ازت انرژی بگیرم نه اینکه منو بهم بریزی، من از کجا و کی و چی امید و انرژی بگیرم؟ وقتایی که مثل الان دنیام میشه یه پرده ای از اشک یا مینویسم یا سعی میکنم بخوابم تا چند ساعتی از دنیای اطرافم بی خبر باشم، بعد از اون هم برا خودم یه چیز کوچیک میخرم تا روحیه ام عوض بشه خیلی وقت بود دلم میخواست چند تا رژ بگیرم که دستش درد نکنه جمعه ای رفتیم بیرون و برام گرفت مامانم امروز برام یه گلسر عین این گلسره سفید زیپیم که خیلی دوستش داشتم و شکست گرفت همیشه خرید کردن خیلی راحت حال و هوام رو عوض میکنه حتی کمترین چیزها ظاهرا این روزا خوشیه اون خریدهام برام چند ساعتی شده، وقتی به خودم فک میکنم میبینم که وقتای ناراحتی خیلی ساکتم اصلا انگار بلد نیستم حرف بزنم درد خودم هم نیست که چسبیده به گلوم حرفای اونم بیشتر آتیشم میزنه تو لجبازی میخوای با من لجبازی کنی، تو واقعا دیوونه ای برو دکتر، اونوقت از این طرف وقتی که به قول خودش خیلی عصبانیه یه چیری میزنه میشکنه خیلی میترسم واقعا میترسم، و در تمامه این رفتارها مقصر صد در صد من هستم و منم که همیشه فتنه درست میکنم و قصد دارم که آرامش رو به هم بریزم.

 

 

 

سعی میکنم عاقلانه و به دور از احساسم فکر کنم و تصمیم بگیرم به دور از علاقه ای که شاید یه روزی برسه که دیگه حتی خاکستری هم ازش باقی نمونده باشه وقتی خودش میگه من بدبختت کردم به این فک میکنم که من چنین حسی نداشتم و افکار مختلفی هجوم میاره به ذهنم کاش درک میکرد کاش میفهمیدم ولی حیف که فقط ماها بلدیم خوب روضه بخونیم و حرف بزنیم ولی در عمل زیر صفریم.تا قبل از عید تصمیم میگیرم و خودم رو از این همه تنش روحی و فکری نجات میدم به خودم قول میدم که سعی میکنم درست تصمیم بگیرم.ظاهرا کمی آروم شدم.خدایا شکرت.

[ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ من ]

دیروز عمه مرخص شده بود دکترش از عملش راضی بود دیشب رفتیم ببینیمش حالش بهتر بود ولی خب حالا حالاها باید استراحت کنه و ایشالله که خیلی زود خوبه خوب بشه، اومدیم خونه و انقدر بی حال بودم ولی خب چون به خواهری قول داده بودم پاشدم تا براش بیسکوییت درست کنم حالا این مامان هم میخواست بره بخوابه هی به من میگه برو بخواب فردا براش درست کن منم گفتم نه دیگه درست میکنم بعد میرم میخوابم اون سری رفتم شکلات سفید کیلویی خریدم چون بسته ایش رو هر جا رفتم یا نداشتن یا تموم کرده بودن خلاصه دیشب کرم بیسکویت رو آماده کردم و گذاشتم تا خنک بشه بعد بوی تندی به مشامم میرسید در یخچال رو باز کردم گفتم نکنه بوی این کرمست یه کم چشیدم دیدم مزه زهرمار میده خالاصه یه کم به خورد خواهری و بابا و مامان هم دادم تا قشنگ مطمئن بشم که مزه اینه که یهو بابا حالش بد شد بازم خوب شد برا بیسکوییتا استفاده نکردم حالا باید برم به مغازه داره بگم دیگه امشب رفتم شکلات سفید گرفتم و بیسکوییت ها رو درستیدیم.

 

خاله مامان از کربلا اومدن امشب رفته بودیم دیدنشون از بعدازظهر سر دردی دارم عجیب فک میکنم بوی این سرکه ای که مامان درستیده بهم خورده که انقدر سردرد شدید دارم، امروز هم بهم اس ام اس زده که سلام چطوری کجایی چه خبر؟ منم خیلی رسمی جواب دادم و یه سری حرفا پیش اومد و آخر سر هم بهش گفتم که میخوام تنها باشم ولی خب برا خودم هم عجیبه که چطور انقدر سرد و سخت شدم؟ یه روزی بهش گفته بودم من انقدر تحمل میکنم یه سری چیزا رو اگه رعایت نکردی من خودم بهت میگم ولی اگه بازم رعایت نکردی دیگه سکوت میکنم ولی اگه یه روز ازت ببرم دیگه بریدم، الان اصلا حس بدی ندارم و دوستم ندارم شنبه که بیاد بیاد اصرار کنه که همدیگرو ببینیم و دوباره توجیه و حرف و حرف، دوست دارم راحتم بزاره به حال خودم باشه دلم نمیخواد چیزی بیش از این خراب بشه.

 

یا ضامن آهو اگه منو کامل بطلبی جاب تعجب داره اینکه هی قراره بیام و نیام میدونم مشکل کار کجاست، مشکل خود خود منم بابا میگه فردا بریم و دوشنبه برگردیم فردا شب قراره اینا بیان خواهری برای جمعه از طرف محل کارش دعوت شده خودم قراره با بچه های دانشگاه جمعه بریم بیرون حالا بهش میگیم جمعه شب بریم اون میگه من نمیتونم آقا فک کنم نیام یعنی الان و توی این روزا خودم خوب میدونم لیاقت اینو هم ندارم که توی صحن و سرات قدم بزنم ولی خیلی دلتنگتم آقا جون.

[ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ من ]

چرا عصر پنج شنبه ها انقدر دلگیره؟چرا دلت میخواد بری یه گوشه و زار بزنی؟ امروز انقدر کلاس شنام بد بود یعنی در حد افتضاح چرا من انقدر ترسو هستم؟ چرا یه ذره جسارت ندارم تا به ترسم غلبه کنم؟ یعنی تا مربیم بردم قسمت عمیق انقدر ترسیده بودم که همینجور چسبیده بودم بهش بعدم که از ترس یهو نفسم گرفت و انگار دارم خفه میشم بریده بریده نفس میکشیدم که دیگه خودش ترسید و آوردم بیرون از آب،منم که کلا این چند وقته اعصابم به حد کافی تحلیل رفته امروزم که اینهمه ترسیدم اومدم از آب بیرون و به مامان گفتم دیگه نمیام یاد نمیگیرم میترسم من که خنگ نیستم اعصابم بهم میریزه از اینهمه ترس الکی، اومدم از سالن بیرون دیدم وای چه بارونی اومده انقدر هوای باحالی بود از اون مدلا که من عاشقش میشم ولی خب یه جورایی دلم گرفته بود و حالم خوب نبود با خواهری سوار ماشین شدیم وقتی انقدر بهم میریزم یکی از چیزایی که منو سریع آروم میکنه رانندگیه بی هیچ هدفی همینطور بی هدف میرفتم و ذهنم به شدت درگیر خودم بود و خودم ولی خیلی حالم بهتر شد حالام که با خواهری اومدیم خونه.

 

دیشب زنگ زد خیلی حرف زد و شنیدم ولی هیچ سودی نداشت این حرفا دیگه برام خوشایند نیست برام تسکین دهنده نیست بیشتر شبیه شعار اینکه یه نفر دائما دم از این بزنه که من چقدر عوض شدم و تو هیچی نبینی و هر سری بگه اینبار با دفعه های قبل فرق داره تو میتونی چه احساسی داشته باشی؟ کسی که میگه من به نقطه خودسازی رسیدم چطور تا تو میگی من دیگه نیستم مثل همیشه بلافاصله میگه ولی من بدون تو نمیتونم،یعنی حتی بهت این فرصت رو هم نمیده که یکم تو خودت باشی تا ببینی راهی که در پیش گرفتی درسته یا نه؟ ولی خب دیگه تصمیم گرفتم اول از همه به خودم و خواسته هام فکر کنم و هر چیزی که نمیتونم بپذیرم رو به راحتی بگم و انقدر یه حرف رو تو خودم نریزم. بعد از شنیدن حرفهام گفت باشه بهش گفتم فعلا تا وقتی بیای بهم اس بده که یه موقع نگی من اینجا بودم تو ال کردی و صبر نکردی تا بیام هر چند که منم نمیخواستم الان این حرفها رو بهش بگم ولی خب خودش شروع کرد و منم دیگه صبرم لبریز شده بود ولی خب امروز که ازش خبری نبود خودم هم اس ام اس دادم که نرفت زنگیدم دیدم که گوشیش خاموشه.

 

یه جورایی تنهایی برام لذت بخش اینکه اتفاقی نیست که براش حرص بخورم اینکه کسی نیست که دائما بخوام بگم چرا اینجوریه چرا اونجوری نیست اینکه قرار نیست به کسی سوال جواب پس بدم حتی سر اینکه چرا اسم اونجایی که رفتی شام خوردی رو به من نگفتی و بخواد ناراحت بشه. جالبه که وقتی من این حرفها رو زدم گفت حتما یه اتفاقی افتاده که داری اینطوری با من حرف میزنی والا این موضوع انقدر مهم نبوده که بخوای چنین تصمیمی بگیری یعنی صریحا این حرف رو نزد ولی منظورش همین بود و من با خودم فک کردم که یعنی من تا الان چقدر همیشه راحت از همه چی گذشتم و تو خودم ریختم که حتی باور نمیکنه که نه کسی هست و نه اتفاقی افتاده و من فقط خسته ام و دیگه این دوستی رو نمیخوام از بس که اذیت شدم و دم نزدم که همیشه فک میکنه من تو کل این روزها و ماهها همیشه خوش خوشانم بوده و جایی برای ناراحتی برام وجود نداشته.

 

[ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ من ]

امروز قراره برا تولد دوستم بریم خونشون و براش رولت درست کردم اما خودش نمیدونه فک میکنم کلی خوشحال بشه برا همین از ظهر تا الان یکسره تو آشپزخونه بودم و مربیه شنام هم که امروز نبود واسه همین تنها بودم خونه من نمیدونم چرا انقدر این مربیه شنام رو دوست دارم یعنی خیلی کم پیش میاد که سریع و به این اندازه کسیو دوست داشته باشم اون هفته هم که دو روز خودم نرفتم امروزم که اون نبود واسه همین خیلی دلم براش تنگ شده یه جورایی دلم گرفته نمیدونم چرا روحیه ام یه طوریه پسرک هم که امروز در جواب احوالپرسیم فقط یه اس زد و همین منم دیگه اصراری نداشتم برای حرف زدن بیشتر وقتی خودم حس خوبی ندارم و در تنهایی خودم حالم بهتره و راحتترم پس چکاریه که اونم پشت سر هم بگه خب چته من بهت قول دادم و من بیشتر بهم بریزم، انگار یه جورایی فشارم پایینه ولی خب حالم انقدرا بد نیست.

 

خدایا از تو معجزه میخواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند...

 

[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ من ]

اینکه من دلتنگ نیستم اینکه انقدر سرد و بی روحم اینکه انقدر بی حوصله ام اینکه انقدر ازش دوری میکنم تقصیر من نیست وقتی من براش در مواقع عمل هیچم و خودش و خواسته هاش هزار هستن چیزی جز این باید انتظار داشت؟ چطور با خودش فک میکنه؟ فک میکنه من چقدر ظرفیت دارم؟ اگه یکی با خودش اینطور رفتار میکرد اصلا لحظه ای تحمل میکرد حالا چه برسه به چندین بار؟ اصلا یادآوری اون لحظه و اون روز حالمو بهم میزنه یادآوری اون حرفها و هزاران حرف شبیه اون حس نفرت رو به دلم میریزه، جالبه که وقتی امشب دارم بهش میگم تازه ناراحت میشه و مثل اکثر وقتا فقط شعار و حرف، حالم دارم از این جملات تکراری بهم میخوره عزیزم من میمیرم برات تو نباشی من الم من بلم من چقدر دلتنگتم چقدر من احمقم، همیشه دلم میخواست کنار کسی باشم که تو هر زمینه ای برام الگو باشه حداقل نه پیش کسی ولی تو تنهایی های خودم بهش ببالم تو اقتصاد تو اخلاق تو برخورد تو ایمان تو تحصیلات تو صبرو بردباری کسی باشه که انقدر فهیم باشه که همیشه با خودم بگم ازش این کار رو یاد بگیر باید الگوت باشه ولی رفتارش انقدر برام زننده بوده که هر چی که تا الان راحت ازش میگذشتم و میگفتم خب بهم میگه این کار رو میکنه بهم میگه برام اون کار رو میکنه حتما انجام میده دیگه حالا برام بشه منفور و زشت و غیر قابل باور من اگه خیلی دلسوزم باید دلم برا خودم بسوزه منی که انقدر احمقم و در مورد موضوعی که باید خودش درکش رو داشته باشه که این رفتار چه پیامدهای زشتی رو داره و متاسفانه مثل خیلی چیزای دیگه براش مهم نیست و با هزار بدبختی خودمو جمع و جور میکنم و نه برای یکبار بلکه بیش از پنج شش بار بهش خیلی صریح میگم که چه فشار عصبی رو در پیش داره ولی اون انقدر درک نمیکنه که به زبون میگه آره عزیزم میدونم کاملا حق با توئه تو درست میگی من اشتباه کردم ولی بهت قول میدم دیگه تکرار نمیشه و من انقدر بیشعورم که اولش میگم نه و با چهار تا قربون صدقه سعی میکنم به ظاهر بگم باشه یادم رفت و از درون بسوزم نتیجه این حماقتها میشه همین حالی که الان دارم و یه نفر که فقط خوب بلده حرف بزنه  بگه اینبار با همیشه فرق داره اه که چقدر حالم بهم میخوره از این کلمه و کلمات دیگه برام مقدس و پاک نیست اینها همه پیامد تمامه حماقتهای منه که نه الان بلکه تا همیشه روح و روانم باهاش درگیره چه نیازی داره که من روم نشه که خیلی رک و صریح خیلی از حرفای دلم رو بزنم؟ اگه اینطور نبودم الان تو این حالت نبودم، اگه اون شبی که تمامه عزمم رو جزم کرده بودم و فکرام کرده بودم با چهار تا حرف دوباره نمیگفتم باشه شاهد رفتار بدتری نبودم که الان انقدر بسوزم، جالبه همیشه میگه من، من اینجا یه دنیا فشار عصبی روم هست من اینجا چند روزه غذا نخوردم من اینجا اعصاب هیشکی و ندارم و همش یه جا نشستم انگاری من اینجا هر روز میرم بیرون و کلی هم خوش خوشانمه و کمترین مشکلی رو ندارم حالم داره از این بچه بازیها بهم میخوره دیگه نه تاب و تحملش رو دارم و نه اعصاب و انگیزه اش رو.

 

پنج شنبه شب دوستم زنگ زده که من دلم گرفته یهویی گفتم خب بیا بریم بیرون باور نمیکرد گفت خداییش میای گفتم آره گفت تو که هر وقت من بهت گفتم گفتی نمیام نمیام حالام مامانم گفت الکی بهش میگی دوباره میگه نمیام اعصابت بهم میریزه خلاصه اومد دنبالمو و با یکی دیگه از دوستاش رفتیم کلی چرخیدیم و بستنی خوردیم و یه کم حالم بهتر بود یعنی دیگه فکرم آزاد بود تو اون لحظات دیگه ساعت دو بود اومدم خونه ولی خب خوشحالم از اینکه رفتم.

 

امشبم بعد از اینکه باهاش حرف زدم آماده شدم برم خونه عزیزم اینا آخه خاله مامان عازم کربلا هستن و میومدن برای خداحافظی دیگه دختر خاله کوچیکه زنگ زد که بیا برامون اینجا کیک درست کن منم خوشحال شدم گفتم میرم اونجا اینطوری سرگرم میشم براشون یه پای سیب درست کردم کلی خوششون اومد.

[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ من ]

انقدر اینروزا بی حوصله و غمگینم دوباره برنامه خوابم بهم ریخته یه مدت حالم خوب شده بود و شب زود میخوابیدم و صبح زود هم بیدار میشدم و کلا تو طول روز حالم خوب بود و سرحال بودم حالا دوباره شدم عین قبل شبا تا چهار و پنج خوابم نمیبره از اینکه انقدر هم بشینم پای لپ تاپ سر درد میگیرم و بیشتر اعصابم بهم میریزه از اونطرفم تا یازده خوابم بعد که پا میشم کسل و داغونم اصلا حالم داره از این نوع زندگیم بهم میخوره نه هدفی نه دلخوشی نه کاری نه سرگرمی بعدم هر کی میبینتت غبطه میخوره به وضعیت تو این دیگه از  همه بدتره، هر کی از راه میرسه یه چیزی میگه یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره حتما اینی که روبروت نشسته باید هر چی تو دلش به تو بگه تا تو دیگه با لحن طعنه آمیزت مثلا نخوای دلسوزی کنی اینروزا که پسرک هم نیست البته از جهاتی بده یعنی کلا که بده ولی منظورم از جهاتی در مورد این حال و هوای خودمه اینطوری بیشتر احساس تنهایی میکنم هر چند که من هیچ وقت با پسرک هم راحت حرف نزدم یعنی نشده که تا بحال واقعا من اونچه که تو دلمه بهش بگم اگر هم گاها پیش اومده همش به دلخوری ختم شده مثل اون سری که من از شرایط میگم و اون میگه خب برو شوهر کن همینو میخوای دیگه؟ بعدم من متهم شدم به اینکه بلد نیستم حرفم رو درست برسونم و بگم، یعنی من عملا هیشکی رو ندارم مامان هم بیچاره خسته شده دلم نمیاد اونم بیش از این درگیر مسائلم کنم اینجام یه جورایی معذبم چون میدونم پسرک میخونه و حتما ناراحت میشه ولی واقعا دارم دیوونه میشم در حالیکه لبخند میزنم، از دو هفته پیش تا الان بیش از ده نفر زنگ زدن و خب جواب منم که مشخصه حالا امروز متوجه شدیم که یکیشون از طرف یکی از آشناها بوده طرف زنگ زده که چرا ندیده گفتین نه و منم گفتم میخوام درسم تموم بشه اونم گفت این چه حرفیه و از اینا بعد انقدر به مامان گفته بودم به بابا نگفته بود حالا طرف شب شوهرش رفته پیش بابا و یهویی گفته چرا فلانی زنگ زده گفتین نه خیلی خانواده خوبی هستن حالا قراره خانومم بهشون بگه اگه موافق باشین بابا اومده میگه من اینجا چیم و کسی زنگ میزنه حتی به من نمیگین و کلی حرف مامانم اومد کلی چیزی گفت که آره تقصیر توئه حالا بابام گفته هم اینا میان هم اونا دیگه هم دوستی و رفاقت من و تو تموم شد منم میشم عین همه پدرا یعنی همه چی رو اعصاب منه خودم خوب میدونم که اگه ما به هم برسیم خیلی چیزهایی که من میخوام و میخواستم نیست خودم خوب میدونم که دیگه الان تو سنی هم نیستم که بگم حالا دو سال دیرتر تنها چیزی که هست دلهامونه الان که یک سال و اندی میگذره من یه زمانی خیلی زودتر از اینا هم وقتی اینها رو میدیدم احساس میکردم برا من جور در نمیاد و به پسرک گفتم شرایط برا رسیدن من و تو جور درنمیاد برخوردش واقعا برام دور از انتظار بود الان که دیگه هیچی البته که اجباری وجود نداره ولی خب یه سری چیزا هست که نمیشه بهش پشت پا زد خیلی سخته ولی خب یه جورایی هم جو خونه سنگین شده و غصه چنگ میزنه به دلم خودم خستم هر روز معیارها و خواسته هامو بالا پایین میکنم هیچیش نیست داغونم داغون دوست ندارم پسرک اینا رو بخونه نه دلم میخواد به کسی جوابی بدم نه کسی ناراحت بشه حتی اون. اصلا نمیدونم چی گفتم حالم اصلا خوب نیست.

[ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ من ]

جمعه صبح که توی ماشین نشستم یه تلنگر کافی بود تا اشکام سرازیر بشن چقدر توی این جاده کنار پسرک نشسته بودم و دستام توی دستاش بود چقدر توی این جاده پسرک سرم رو گرفته بود توی بغلش و پیشونیم رو آروم بوسیده بود ولی حالا... رفتیم برا من یه جفت کتونی مشکی صورتی گرفتیم بعدم رفتیم که مانتو بگیریم انقدر بی حوصله بودم که دلم میخواست توی ماشین بشینم و چشام ببندم و به هیچی فک نکنم به این فک نکنم که اون روزی که با پسرک و خواهری اومدیم اینجا یهویی چه بارونی گرفت و پسرک میخواست بره چتر بگیره که من نزاشتم به این فک نکنم که با هم قهر کردیم و سریع آشتی کردیم و رفتیم پسرک برام مانتو و شلوار گرفت به این فک نکنم که اون شلوار جین سه دکمه ای رو که گرفتیم شده عشق پسرک ولی نمیشد بی حوصله و تند راه میرفتم و گاها با دیدن یه جفت دختر پسر جیک تو جیک بغضمو قورت میدادم بابا میگفت باور نمیکنم که تو شهر مانتو هستی و بی توجهی مگه اون میدونه تو دلم چه خبره؟

 

 

دیروز رفتم برای لیزر و انقدر درد داشت که حالم بد شد از مطب دکتر اومدیم بیرون مامانم گفت بریم پسر خاله کوچیکه که امشب تولدش لحاف لایکو ببینیم که گفتم من تو ماشین میشینم تو برو پوستم میسوزه و به این فک میکردم که حتما اگه پسرک اینجا بود تا الان ده بار زنگ زده بود و کلی قربون صدقم میرفت ولی نیست و این نبودن آستانه تحمل کوچکترین دردی رو برا من به صفر رسونده شب داشتیم میرفتیم پارک که یهویی سر پیچ فلاسک چایی که جلوی پای مامان بود افتاد و باز شد و پای مامان سوخت چنان جیغی کشید که سکته کردم دویدم آب سرد آوردم ریختم رو پاش و بعدم رفتم یه شیشه روغن مایع گرفتم ریختم رو پاش دیگه انقدر بهم ریخته بودم که دلم میخواست همون موقع بیام خونه

 

امروز صبح هم رفتم برا دیدن اون کارخونه که برای کار معرفی شده بودم جای بدی نبود ولی خیلی هم دنج نبود و محیط تقریبا مردونه ای بود ولی خب آروم و دور از هیاهو بود بدم نیومد حالا فردا باید برم ببینم چی میشه، بعدم رفتم برا تولد کسری که چهارشنبه ست ببینم یه کت تک یا یه ست پیدا میکنم یا نه چند تا مدل دیدم ولی خب قرار شد بعدازظهر با مامان بریم ببینیم، ظهری انقدر مامان زنگ زد به خواهری که ظهر بیا خونه اونم میگفت راهم دور میشه میرم خونه عزیز هر چقدر مامان اصرار کرد قبول نکرد داشتیم ناهار میخوردیم که دایی زنگ زد به مامان که من حالم خوب نیست اگه میتونی همراهم بیا بریم دکتر چند دیقه بعد هم اومد مامان رفت که یهو اومدم دیدم داره دفترچه خواهری رو میبره رفتم لب در میبینم خواهری نشسته توی ماشین و یه پنبه روی چشم و ابروشه پاهام ضعف داشت دیگه نمیتونستم حرفی بزنم که دختر خاله ام گفت داشتن با پسر خاله بزرگه شوخی میکردن یعنی اون شوخی میکرده که اون میره دمپایی پرت کنه سمتش اینم میخواسته جاخالی بده که سرش محکم میخوره به صندلی و بالای ابروش شکاف خورده بود و حالا میخواستن برن بخیه کنن از ظهر تا الان دست و پاهام بی حس هستن پسرک تازه بعدازظهری زنگ زده اونم که صداش درنمیومد دیگه حالم به شدت به هم ریخت واقعا از در و دیوار نمیباره؟

[ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ من ]

اینهمه بعد از ظهری اومدم اینجا نوشتم تا یه کم یادم بره که دلخورم تا یه کم سبک سنگین کنم و بگم خب حواسش نبوده بی منظور بوده من نباید نیگا کنم که اگه من میخوام قدم از قدم بردارم بهش خبر میدم اومدم باید اینطوری باشه ولی خب وقتی بعد از سه ساعت زنگ میزنه و پشت سر هم میگه چته چرا با من بد حرف میزنی و تا میرم بگم چیزهایی میشنوم که آخرین مولکول مغزم هم یخ میکنه و به شدت بهمم میریزه من دیگه میتونم خودمو کنترل کنم؟ بارها هم گفتم وقتی من ناراحتم به من پیله نکن من از داد و بیداد و تشنج بیزارم نرسون یا نرسونیم به اون مرحله من ترجیح میدم تو خودم باشم کم کم که به خودم مسلط شدم حرفم رو بگم ولی وقتی تو همه درها رو میبندی انتظار نداشته باش که من بتونم آروم باشم. من خودمو میشناسم اگه یه حرف کاملا بهمم بریزه دیگه شرایط روحی و جسمیم کاملا قاط میزنه و این دست خودم نیست ولی خوب هم میدونم زمانیکه کنار هم هستیم حتی اگه بحثی بشه و تو بخوای واقعا جمعش کنی و بهش دامن نزنی من سریع کوتاه میام امشب واقعا به مرز سکته بودم و این در حالی بود که واقعا خود موضوع انقدر پر رنگ و مهم نبود ولی حاشیه های این موضوع روان منو بهم ریخت، میدونی شرایط ما شرایط مساعدی نیست دوری ها سردی ها بی توجهی ها کمرنگ بودن ها دیگه میشه مزید بر علت، الان داشتم پست های اینجا رو نگاه میکردم دقیقا هفتاد پست ثبت شده شصت پست رو من نوشتم و ده پست رو هم تو، و این یعنی یه نسبت شش به یک، این قشنگه؟ من دیگه هیچ وقت هم ازت نمیخوام نه اینجا نه هیچ جایی برام بنویسی من حرفم اینه تو که به قول خودت شبها حوصله ات توی خونه سر میره، تو که بعد از ظهرها باید بخوابی و به سختی تشنگی رو تحمل کنی و ترجیح میدی بری پیش دوستات چند بار از این وقت های آزاد رو اختصاص دادی به اینکه بخوای یه بار با کمترین چیزا منو خوشحال کنی؟ اصلا بهش فکر میکنی؟ همه مشکل من با بیرون رفتن حل میشه؟ من الان در جایگاهی هستم که هزاران نفر مثل من وجود دارن و من اینو نمیخواستم میدونی اکثر زندگی ها همینه چند ماهه اول تب و تاب و بعد یه روند نزولی رو طی کردن و بعد به یک یکنواختی خسته کننده رسیدن، تمامه مکالمه ما توی روز شاید به نیم ساعت برسه البته اگه یه روز بی دغدغه باشه، اما اگه یه روز پر بحث باشه شاید یک ساعت وقت میزاریم تا رفع و رجوع کنیم و این بحث تموم بشه، این شده تمامه زندگی این چند وقت ما، ولی اون اوائل چت تلفن یه خط نامه بیرون و.... من خیلی متوقع ام؟ اینروزا تلفن برای ما یه معضل چون باید یه قبض سنگین رو متحمل بشیم که خوشایند نیست پس سعی کردم این طور ارتباط رو به یه اعتدال برسونم،بیرون رفتن جدا از استرسی که داره سعی کردم کمتر باشه تا بهر حال یه کم بهمون کمک کنه که زودتر بتونیم زندگیمون رو جمع و جور کنیم، با همه اینها انصافه که کمترینها هم نباشه، اخلاق بدی که من دارم اینه که تا چیزی رو به زبون نیارم و کسی برام انجامش بده برام مثله اینه که واقعا دنیا رو بهم دادن ولی وقتی خودم گفتم دیگه ساقط اهمیت، یه مثالی هست که میگه گاهی وقتا زندگی ماها آبروی ماها به مو رسیده ولی پاره نشده، حالا شده حکایت ما گاهی شده که این رابطه به جاهایی رسیده که واقعا اگه کسی روزهای اول بهم میگفت قراره اینطور بشه برام واقعا جز محالات بود ولی پاره نشده از بین نرفته هنوز یه سری چیزها حتما وجود داره که ما هنوز هم با مشکلاتی که داریم که کم هم نیست وایسادیم ولی مسلما این تعهدات به محکمی اون روزها نیست، یه دوستی دارم که با همسرش سر مسائل مالی چنان به تیپ و تاپ هم زدن که دوستم به راحتی به منی که یه سوم شخصم میگفت ازش متنفرم برا من باورش سخته که یه زن برا چهار تا تیکه طلا یا چهار تا تیکه لباس بیشتر به همسرش بگه یا برام میخری یا مهریه ام رو ازت میگیرم و میخرم، وقتی اینا رو میشنیدم انقدر مبهوت بودم که تابلو بود که خودش بهم گفت ببین تعجب نکن مردها همینن اولش برات میمیرن بعد به حد مرگ میرسوننت توام فردا میشی یکی مثل من، شاید امروز من همون فردایی هست که اون ازش حرف میزد با این تفاوت که نه من زن یک خونه مستقل هستم نه پسرک مرد اون خونه، ولی همه جا دیدم که خودمون بودیم و خودمون نه کمکی نه هیچی، خودم رو میزارم جای دوستم و شروع میکنم به مقایسه میگم خب ظاهرا همه همینن اول در حد لیلی و مجنون بعد در حد بزن بهادری روزها رو گذروندن سیر میکنن که خب ما هم مثتثنی نبودیم و این خیلی بده، میگه من وقتی به شوهرم حرفی از طلاق میزنم تو چشماش ترس از تنهاییه که موج میزنه نه عشق و علاقه، میگه وقتی ما به یکی عادت کردیم سخته برامون که بخوایم دوباره با یه نفر که نمیدونیم چطوریه از نو شروع کنیم و اینها باعث میشه که بی جهت به پای چیزهایی بمونیم که فاقد ارزش و اهمیت هستن، باز به خودمون فک میکنم یعنی ما هم؟ نه من هیچ وقت حتی بعد از ده سال زندگی هم بخاطر ترس از تنهایی و عادت نمیتونم کنار کسی بمونم که انگیزه ای برای در کنارش بودن ندارم پس هنوز هم یه چیزهای قویتری برام وجود داره، سه شنبه ای وقتی بهم گفت رفتم دادگاه و درخواست نفقه و مهریه دادم باورم نمیشد، به این فک کردم که کمتر از ده درصد میشه که ما سر مشکلات مالی با هم مشکل خاص و شدیدی داشته باشیم یعنی تا الان که نداشتیم و به نظرم هم نمیرسه که مشکل حادی داشته باشیم البته از لحاظ خرج کردن و خرید و اینها، والا مشکلات مالی رو که بیش از نیمی از آدما دارن چون پسرک که اصلا اهل کم گذاشتن نیست حتی توی بدترین شرایط هم باشه من خودم همش باید بهش بگم مراعات کنه که خیلی هم خوب نیست و منم که اصلا آدمی نیستم که تا دلم یه چیزی رو خواست فوری بگم و انقدر بهش فک میکنم و خودمو سبک سنگین میکنم که بیشتر وقتها هم نمیگم، ولی برام جالبه که اکثر آدمای دور و برم که زندگی سردی دارن مشکلاتشون مالیه و نه روحی نه اخلاقی، ولی ما همه بحثمون برا چهار تا حرف و تفاوت سلیقه و نوع تفکر متفاوتیه که داریم.

 

واقعا ها دم صبحی الکی الکی چقدر فک زدم خودم با خودم.

[ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من ]

دو سه سالی هست که یک ساعت به افطار من میشم سرا پا گوش و سرا پا چشم، امسال برنامه شون با دعای فرج شروع میشه، و عجیبه که من اینقدر عاشق این برنامه و هزار حرف ناگفته اش هستم، دیشب اون زنی که سی سال یعنی از زمان تولد دخترش تا زمان عروسیش صبر کرده بود تا همسرش از زندان آزاد بشه، سی سال انتظار سی سال صبر حتی در حرف و کلام هم سنگین و سخت، کسیکه سی سال عاشقانه به پای کسی صبر میکنه که گذشته اش عطر و بوی قشنگی نداره خواستنی نیست سراسر اشتباه و گناه، ولی باز هم قلبش براش میتپه و قشنگترین روزهاش رو بی هیچ انتظاری به پاش میریزه، و امروز اون مرد میگه من خاک کف پای خانومم هستم چرا که اون مرد زندگیمه.

امشب تمامه روح و روانم رو بهم ریخت انقدر که هنوز احساس میکنم قلبم میسوزه چرا من فک میکنم تمامه این عاشقانه های واقعی تموم شدن؟ یه خانوم دکتر که اواسط درسش دچار سرطان استخوان میشه و یک پاش رو از دست میده و همسرش هم به واسطه همین بیماری اون رو ترک میکنه، ولی اون انقدر انگیزه داره انقدر بزرگ که درسش رو ادامه میده و میشه یه خانوم دکتر، و یه زن و شوهری که بیست روز از عقدشون میگذره و آقا دچار همین بیماری میشه و اون زن عین یه همراه واقعی با اینکه به راحتی میتونه بره کنارش میمونه و توکل میکنه به خدا و امروز اون زن و شوهر کنار هم قدم میزنن میخندن و از فرداهاشون حرف میزنن و این در حالی هست که کمتر از بیست درصد امید به زنده بودن اون آقا بوده، واقعا ماه عسل، ماهی از عسل ترین زندگی ها رو به من و امثال من نشون میده، پس چطور میشه که ما انقدر نسبت بهم نامهربونیم، من نسبت به تو، تو نسبت به من، یعنی حتی امید من و تو و ما کمتر از اون پسری هست که بهش گفتن ده درصد زنده میمونی ولی باز هم خندید و گفت مهم نیست؟

 

پ:ن

دیشب افطاری خونه خاله جونم بودیم خوش گذشت، دایی کلی تیکه انداخت سر جریان شمال و منم همه رو با خنده جواب دادم، ساعت سه صبح که به سختی عزممون رو جزم کرده بودیم که واقعا دیگه رفع زحمت کنیم در قفل شده بود و دسته کلید هم بیرون توی ماشین بود، حالا هر کی یه چیزی میگفت شیرین ترین راه حل زنگ زدن به آتش نشانی بود که به قول شوهر خاله ام زنگ بزنیم بگیم ما پشت خونمون گیر کردیم، که خب گفتیم بی خیال همین جا سحری هم میخوریم تا یه فرجی بشه تا اینکه بعد از گذشت دقایقی ناجی قصه که خودش در رو قفل کرده بود از راه رسید و بی خانمان ها رو به خانه هایشان بازگردانید.

[ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ من ]

امروز چهارمین روز از ماه مبارک رمضان، و چقدر این ماه برام دوست داشتنی و عزیزه، درسته که توی این ماه حتی یک ذره هم بهتر نمیشم ولی خب تمامه لحظاتش برام دوست داشتنیه و یه حس خوبی بهش دارم.

 

اینروزا مثله خیلی روزای دیگه قشنگ نیست و تنها دلبستگی و خوشحالیم وجود این ماه ولی من میتونم قشنگ بسازمش میتونم بدیهاشو تار کنم برا خودم میتونم هر شب خیلی چیزا رو با خودم مرور نکنم، میتونم دیگه اینهمه بالا پایین نپرم برا چیزی که دیگه برام مقدس و عزیز نیست، اشکالی نداره اگه بارها بهم گفت اشتباه کردم و براش مهم نبود، اشکالی نداره اگه رفتارش بدترین برخوردیه که میشه تصور کرد و همیشه منو مقصر میدونه، اشکالی نداره اگه بعد از هر بار دعوا و بحث و اعصاب خوردی دو روز رفتارش خوبه و بعد دوباره روز از نو روزی از نو ، خوبه که الان فهمیدم که تو نمیتونی توی عصبانیت خودت رو کنترل کنی و هر چقدر که دلت بخواد صدات رو میبری بالا و هر چی دوست داری میگی و بعدم یه معذرت خواهی چاشنی همه این ملاطفت هات میشه و تمام، خوشحالم که امروز دیگه مطمئنم این جز جدایی ناپذیر اخلاقته و اون همه معذرت خواهی برای تموم شدن چند روز قهره، خوشحالم که متوجه شدم که فقط خوب بلدی حرف بزنی و کارهای انجام ندادت در نظرت کاملا انجام شده ست و انتظار تقدیر و تشکر هم داری.  حالا هی بشین بگو من اخلاقم فلان من اخلاقم بهمان، حالا هی راه برو بگو تو اخلاقت گنده تو اخلاقت غیر قابل تحمل تو لجبازی، من نمیگم اینها نیستم ولی در اکثر مواقع اجازه گفتن خیلی چیزها رو هم به خودم ندادم، حالا دو ساعت بگو من در تمامه عمرم از هیشکی خواهش نکردم به نظرت خوبه؟ آره اگه پدر تو محتاج یه خواهش تمنا از طرف توئه و با اون خواهش مشکلاتت حل میشده حماقته که خودت رو بندازی توی یه چاه تا نگی خواهش میکنم، مگه من سنگم که یکی بخواد صد بار ازم یه چیزی بخواد و بهش بگم نه، ولی دیگه خسته شدم دیگه تحمل نمیکنم و عطای این دوست داشتن رو به لقایش بخشیدم.

 

از پریشب مینویسم تا یادم بمونه که از قبل افطار کلی با خودم عهد بستم کلی به خودم گفتم صبور باش مشکلات برا همه هست یکی بیشتر یکی کمتر کلی سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم حالا هر چند سخت، استخاره گرفتم بد اومد گفتم میام میشینم باهات حرف میزنم و در نهایت تصمیم میگیریم، اومدم در کمال خونسردی و آرامش باهات حرف زدم و حرف شنیدم سوار ماشین شدیم و شروع کردی به حرف زدن اگر یکبار کلامت قطع بشه انگار کلام خدا قطع شده اگه من بشنوم و نگاهم به روبروم باشه و توی صورت تو غرق نشده باشم نهایت بی احترامیه، ولی وقتی من حرف بزنم و وسط حرفم اصلا تو بری یه کانال دیگه بدون کمترین عذرخواهی اشکالی نداره، اگه من حرف بزنم و وسط حرفم حال پدرم رو بپرسی و بعد خودت شروع کنی از یه موضوع حرف بزنی اشکالی نداره آره من سر تمامه اینها دنیا رو بهم ریختم، منی که از خونه پدرم بخاطر حرف زدن با تو اومدم بیرون و تو اون تاریکی شب امیدم تویی سرم داد میکشی و میکوبی تو شیشه ماشین و ...از ماشین پیاده میشی و داد میزنی و ایها الناس ایهاالناس میکنی قابل اعتمادی؟ قابل گذشتی؟ قابل صبر و فداکاری هستی؟ نه تو هیچی نیستی اگه مشکل داری اگه اعصابت بهم ریخته اس مگه مقصر منم؟ که هیچ کس جز خودت نیست حالا اگه من دلم خواسته و دارم پا به پات جلو میام جوابم اینه؟ تو که انقدر وجود نداری که بتونی در برابر مشکلات خودت آروم باشی،تو که از مردونگی فقط خوب حرف زدنش رو بلد شدی و ... چه انتظاری داری؟ انتظار داری بعد از بیش از ده بار تکرار این حرکت بازم احمقانه برخورد کنم؟ نه دیگه از اون تب و تاب خیالی یک سال پیش خبری نیست، تموم شد اون روزهایی که ظاهرت و حرفات و حرکاتت بی نهایت دوست داشتنی بود و تنها دلخوشیه من، وقتی اونها نیست منم نیستم توام نباش، راه زندگیت رو یه جای دیگه یه جور دیگه بگرد و پیدا کن، برام بسه، حتما الان میگی مگه تا الان بهت بد گذشته؟ مگه من کم بهت خوبی کردم؟ نه ولی یکی یه بدی میکنه که هزاران خوبی رو خراب و زشت میکنه، دیشب زنگ زدی که میخواستم حالت رو بپرسم، چرا با من رسمی حرف میزنی؟ من همینم دیگه بدون تو و فکر تو میخوام زندگی کنم.

 

اگه قرار باشه اینجا بنویسم دیگه فقط و فقط از خودم مینویسم شاید هم دیگه اینجا هیچ پستی ثبت نشه.

[ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ من ]

ظهر اومدم از جلوی تلویزیون رد بشم دیدم دارن مولودی پخش میکنن گفتم تولده؟ بابا گفت تولد آقا قمر بنی هاشم، فردا هم تولد آقا امام حسین، نیازی نبود بیام دفترچه خاطراتم رو ورق بزنم همه چی جلوی چشام رژه میرفت روز تولد امام حسین پارسال.... چقدر از پارسال تا امروز داغون تر شدم چقدر تولد امسالت برام پر بغض آقاجون؟ چرا من باز سعی میکنم جلوی بغضم رو بگیرم تا نشه سیل اشکهایی که اختیار ازم میگیرن، چرا انقدر تو دلم آشوب؟ دچار حس بی تفاوتی شدم نه خوشحالم نه ناراحت هیچی برام فرقی نمیکنه یه حس و حالی دارم حس گم کردن ارزشمندترین گوهر وجودت، دچار یه یاس روحی شدم هیچی نمیتونه خوشحالم کنه ولی به راحتی میتونم اشک بریزم، خدایا توی این دنیای به این بزرگی توی این همه عظمتی که همه ازش دم میزنن سهم من همینه؟ احساس میکنم روحم به نیستی رسیده انگار هر روز یه بند از وجودم داره جدا میشه، چرا هیشکی به فکر من نیست؟ البته اگه من یک ذره خودم به فکر خودم بودم الان این حال و روزم نبود الان انقدر ناامید نبودم الان برا یه حرف زدن معمولی با یه نفر که معلوم نیست کیه و چه نظری راجع بهم داره عاجز نبودم، الان انقدر بهم ریخته نبودم که با همه دعوا کنم و در مقابل زحمت پدرم بگم خودتون برین جلو حرف بزنین وقتی منو انقدر حساب نکردین که حتی بهم بگین، مامان دوستم دیشب درست گفت که خودت رو واقعا بسپار به خودش، روی هیچی پافشاری نکن، انگار یهویی همه چی داره به سرعت پیش میره و من هر چقدر بدوم هم باز ازشون عقب ترم، دیروز وقتی تو جمع بچه ها حرف ازدواج شد لال شده بودم، و تمامه حواسم گوش شده بود که فقط میخواست بشنوه ولی کمترین حرفی هم نزنه، دیروز وقتی دوستمو با اون نی نی درونش نگاه میکردم کلی برای اینهمه خوشبختیش دعا کردم کلی به حالش حسودیم شد که اینروزا تمامه دغدغه اش به دنیا اومدن پسرک نازشه که خوشبختیشون رو دو چندان کنه و این قشنگترین و شیرین ترین استرس، جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و با خودم فک میکردم یعنی من انقدر لیاقت ندارم که یه زندگی رو بسازم اونطور که دلم میخواد؟ شایدم اشتباه فک میکنم شایدم این نیست و شاید هم من به چیزی اصرار داشتم که از ان من نبوده، شاید اگه الان خیلی چیزها رو بپذیرم به تلخیه چندین سال بعد نباشه، نمیدونم نمیدونم نمیدونم ولی خوب میدونم دیگه اون آدم سابق نیستم و نیست، دیگه خانواده ام منتظر من و حرف من نیستن، دیگه تحمل تیکه کنایه رو ندارم، خودمو سپردم به خودت فک نکن من پر طاقتم طاقتم طاق شده خواهشا برام بسه.

پ:ن

پارسال این موقع هیچ وقت فک نمیکردم امسال به اینجا برسم شاید اگه از اول احساسمون در پس عقلمون بود به اینجا نمیرسیدیم من به این همه پوچی نمیرسیدم من پوستم کلفته میگم میشه میگم میسازم میگم بی خیال میگم من برام مهم نیست میگم میگم میگم ولی تا کی با خودم همه اینها رو نجوا کنم.

پ:ن

اونهمه وعده شیرین برام فقط یه وعده بوده اینهمه عید اومد و رفت و من تنها به دلم حسرت خیلی چیزا موند نزدیکه ماه رمضونه بزرگترین خواسته هام اون موقع بود و بزرگترین حرفها و قولها رو اون موقع شنیدم خدایا من خودمو سپردم بهت حتی به زبون حتی به تردید حتی با دل شکسته ولی اگه بخوای جواب اونهمه التماسم رو هم ندی ..............
 

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ من ]

 

 میوه ها گاهی شیرین شیرینن گاهی گنگ و گس و گاهی تلخه تلخ،ولی کمتر میشه تشخیص داد که این میوه رسیده چه مزه ای داره، ما آدما حکایت همین میوه هاییم، گاهی شیرین شیرینیم گاهی گنگ و گسیم گاهی هم تلخ تر از زهریم، حال این چند وقته من شده یه بادومه تلخ تلخ که حتی نمیشه چند لحظه تحملش کرد خودم از خودم ناراضیم بقیه که جای خود دارن، از صبح ازش خبری نبود خودم یه حرفی زده بودم که ناراحت شده بود میدونم، ولی خودم هم دلم از یه چیزه دیگه پر بود که روانمو داغون کرده بود دوبار زنگ زدم سرد حرف زدم سرد حرف شنیدم دیگه به مرز دیوانگی رسیده بودم، اس ام اس دادم " لذت میبری از اینکه منو بهم میریزی" جواب این حرف باعث شد بهش زنگ بزنم نمیدونم چی شد که هر چی تو دلم بود رو بهش گفتم، خیلی آروم حرفم رو پذیرفت، بهم دلداری داد احساس میکردم دارم آروم میشم با هر یه کلمه حرفش بغضم سنگین تر میشد ازش خجالت کشیدم، با خودم فک کردم اگه حرف بزنم اگه این همه الکی خود خوری نکنم اگه اینهمه مشکلاتم رو دور خودم نچینم تا بشن مزید بر علت اینهمه عصبی نمیشم اینهمه کم طاقت نمیشم که با کمترین حرف بخوام جبهه بگیرم، ولی چرا نمیتونم خودم خوب میدونم اگه توی این مواقع کنارم باشه و باهام حرف بزنه سریع آروم میشم، بهم گفت ازت یه خواهشی دارم سخته ولی میتونی" سعی کن به همه چی خوش بین باشی حتی به اتفاقاتی که از نظر تو خوب و دوست داشتنی نیستن" واقعا سخته ولی خب یکی از دلایل مهمی هم که باعث شده من آستانه ی صبرم انقدر پایین بیاد باعث شده که همه چی زیباییشو برام از دست بده باعث شده که انقدر سرد و بی اشتیاق باشم همینه، به نظرم کم کم همه چی داره به سمته نمیشه و لاینحل پیش میره، یه سری چیزا دلخوشی های کوچیکه منه که شاید ارزش مادی ندارن شاید خیلی بزرگ نیستن ولی برای من یه دنیا ارزش دارن که هیچ وقت هم نمیخوام که بگم ببین به اینا همیشه توجه کن دوست دارم خودش بدونه خودش بفهمه درک کنه ولی خب گاها شده که گفتم و در نهایت یکی دو بار انجام شده و باز تمام، دوست ندارم که خیلی حرفها رو بزنم دوست ندارم هر روز دوست داشتنی ها و نداشتنیهامو بگم دوست ندارم هر روز خواسته هامو بگم دوست دارم خودش بهشون توجه کنه نه برای یه روز و یه ساعت، میدونم که برا اونم همینطوره میدونم که اونم ازم صراحتا چیزهایی خواسته که من پاسخگو نبودم و نیستم ولی وقتی من دلم گرم نیست وقتی دلخوشیهام هر روز داره کمرنگ تر میشه دیگه توانی ندارم، تحملمو از دست میدم، یه روزایی از این رابطه قشنگترین لحظات من بودن دلم تنگ شده برای اون روزها، تصمیم دارم هر چی انرژی منفی از خودم دور کنم معلوم نیست که بتونم چون میدونم انقدر شکننده شدم که با کمترین بادی فرو میریزم ولی من یک قدم بر میدارم اگه برام نتیجه خوشایندی داشت سعی میکنم کم کم و با کمک خودش بشم همونی که حداقل خودم دوست دارم ولی اگه نتونستم دیگه تلاش نمیکنم.

 

دلم میریزه وقتی باهام اینطوری حرف میزنی هزاران بار بغضم میشکنه و حالا با یه دنیا دلتنگی اشکام سرازیر شدن گاهی از خودم بدم میاد دلم نمیخواد اذیتت کنم گاهی میگم مگه میشه با اینهمه ادعا اینهمه آزارش بدی؟ کار بدی میکنم اگه یه دنیا هم ناراحتم نباید چنین رفتاری داشته باشم شایدم خودت خیلی دل به دلم دادی که این شدم؟ ازت عذر میخوام، چقدر با کمترین حرفت آروم میشم، کاش همیشه کنارم بودی این روزا این چیزیه که باعث تمومه بهونه هام شده دلم دیگه طاقت نداره اشکام دستای تو رو میخواد تا دیگه نبارن دلم شونه های مردونت رو میخواد تا بتونم با تمومه غصه هام بهش تکیه کنم و بهم بگی غصه نخوری ها من هستم نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره و من نذارم به اندازه یک نفس هم ازم فاصله بگیری مگه میتونم دیگه تحمل کنم؟ خودمو و تو رو سپردم دست خدا خودش میدونه کل روز تا شب بهم چی میگذره، خوشحالم که مثله همیشه کنارمی و بدیهامو با خوبیهات جواب میدی.

 

پ:ن1

 

کادوی روز مرد یه ادکلن گرفتم که خیلی دوسش دارم البته نوع هدیه دادنم رو اصلا دوست نداشتم ببخشین عزیزم، یادش بخیر پارسال روز مرد اولین هدیه ای بود که برات میگرفتم و چه شب دوست داشتنی بود.

 

پ:ن2

 

هدیه سالگرد عقدمون" نامزدیمون" یه شال توسی مشکی خیلی ناز گرفتم خیلی خیلی دوسش دارم بی نهایت نازه مرسی عزیزم. راستی من هنوز نرسیدم یه پست برا سالگردمون بزارم البته که خیلی هم دیر شده، ولی حتما توی این هفته این کار رو انجام میدم. 

 

 

 

اشک، اعتراف چشمهاست 
لبخند، اعتراف لبها 
نوازش، اعتراف دستها ...

 

[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ من ]

با خوندن وبلاگ بهار یه احساس قلبمو چنگ میزنه یه بار دو بار سه بار با هر بار خوندنش یه فلش بک به گذشته به تمامه چیزهایی که دلمو به درد میاره به همه چیزهایی که اشک رو براحتی مهمون چشمهام میکنن خسته ام داغونم کسی اینو درک نمیکنه حتی خودم هیچی نیست هیچی نشده فقط من نیستم اونی که باید باشم نیستم ذهنم احساسم فکرم قفل شده انگار دارم با زجر زندگی میکنم نمیدونم چمه؟ یه عالمه بغض دارم دلم میخواد روزها و ماهها بی دغدغه اشک بریزم هیشکی بهم نگه چته؟ هیشکیو عذاب ندم فقط خودم باشم و خدا من بگم و اون بشنوه من درد دل کنم و اون بهم نگاه کنه، چرا زندگی اون طور نیست که تو دلت میخواد؟ چرا انقدر مزخرفه؟ وقتی به این فک میکنم که تک تک کسایی که امروز دارم و قدرشون رو ندارم اگه یه روزی اونا هم نباشن دیگه چیزی ازم میمونه؟ چرا با تمامه اینها آدم نمیشم؟ چه مرگمه فقط میدونم خسته ام تمامه خنده هام بیشتر عذابم میده از اینکه هر روز خودم نباشم زجر میکشم یه احساسی تو وجودم هزار بار میشکنه و من هر بار در برابرش له میشم، هیچی کم نیست ولی  هیچی سر جاش نیست، من همون دخترک شیطونی رو دوست دارم که هر جا میره یه لحظه آروم و قرار نداره همونی که دنیاش سراسر خوشی های کوچیکه تا باهاشون روزها سرمست و شاد باشه ولی انگار نیست انگار برام گنگه این روزا انقدر عصبی هستم که خودم هم از خودم بدم میاد خودم برای خودم هم غیر قابل تحمل شدم دلم بهانه دارد بهانه های الکی که نه سر دارد و نه ته دلم میخواهد هر چه ساختم را خودم ویران کنم انگار میخواهم از خودم انتقام بگیرم شاید فکر میکنم اینگونه آرام میشوم، از همه فراری هستم تنهایی تنها حسی است که آرامش را به من هدیه میدهد تنها جاییکه هیچ کس نیست که بگوید چه مرگت است؟ چه دردت است؟ هیچ کس نیست که بگوید با من حرف بزن و من کر ولال تماشایش کنم؟به من میگوید فردا تنهام؟ اصلا از حرفش بدم میاد شاید من انقدر مریض هستم که با حرفش تنها یک چیز در ذهنم نقش میبندد و حالم را از تمامه آنچه که در ذهنم است بهم میزند یا او انقدر رفتارش اشتباه بوده که من به اینجا رسیده ام؟ هفته پیش همچین شبی بعد از یه دنیا دعوام رفتم که حرف بزنم با هزار بدبختی نصفه نیمه حرف زدم ولی خیلی فک کردن به اون شب حالمو بهم میزنه، یعنی بعضی چیزها انقدر مهم هستند که در بدترین شرایط هم ارجهیت دارند؟ یعنی تو حال داغون منو میبینی و عذابم میدی؟ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو میبینی منو به پوچی نرسون منو از زندگی بیزار نکن من اینا رو نمیخوام یعنی تحملشو ندارم خدایا مطمئنم تنها کسی که منو میفهمه توئی تنها کسی که اگه بهش زور میگم بهم لبخند میزنه تنها کسی که وقتی ازش فاصله میگیرم بازم محکم در آغوشم میگیره تا صدمه نبینم تنها کسیکه منو برای خودم میخواد خدایا نفسم در نمیاد از بس اشک ریختم چرا یه فکری به حالم نمیکنی؟ من خیلی بی تجربه نیستم برا این همه بهم ریختگی؟ برا این همه پریشونی؟ کاش الان کنار ضریحت بودم دلم پر زده برای شبهایی که تا صبح تمومه درد و دلم با گنبد طلاییت بود، مثله همیشه تو بدترین حالم یادت افتادم میدونم خیلی نا سپاسم ولی این صفحه سفید و امید به تو تنها راه آرامشمه، بیا و تنهام نذار، خیلی تنهام با وجود این همه آدم که دور و برت هستن اگه حس کنی تنهایی بزرگترین درد بیا و نذار بیش از این داغون بشم.

 

طالع امروزم هم انگار با حالم همخوانی داره:

 

 

یک ضرب المثل چینی می گوید رویاهای فردا در وعده های امروز نهفته است هر چه این وعده ها بیشتر باشد، آن رویاها دورتر و متنوع تر خواهد بود باید رویاها را به واقعیت نزدیک کرد.

  

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ من ]

ذهنم خسته ست فکرم مشغوله حواسم نیست در یک لحظه به هزار تا مسئله فکر میکنم بدون هیچ نتیجه ای، این روزا یه چیزی هم به دل مشغولیهام اضافه شده اونم این تنگی نفس و بالا رفتن ضربان قلبم، نمیدونم علتش چیه ولی حداقل دوبار توی روز بهش دچار میشم که نیست خیلی هم شجاع هستم اصلا نمیترسم، دیشب دراز کشیده بودم آهنگ همدم معین توی گوشم میپیچید و فکر میکردم که اگه این روزا یکی از روزایی باشه که دارم به آخر زندگیم میرسم چی؟ دیدم هیچ حسی ندارم شاید یه کم ترس و دلهره از اینکه کمترین ها رو انجام دادم حتی برای خودم هم هیچ قدمی برنداشتم، به هر حال نسبت به قبل خیلی بی تفاوت تر شدم، دیگه مرگ برام به اون شکل ترسناک و سخت نیست، اصولا من زمانهایی که مریض میشم و گاها که ناراحتم افکارم به این شدت زیبا میشه، دیشب به حرفهاش فک میکردم انگار یه چیزی ته قلبم رو آتیش میزد، چقدر اخلاقت مزخرفه، واقعا روانی هستی، برو دکتر، رفتی گشت و گذارت رو کردی حالا یادت افتاده که به من زنگ بزنی که بریم بیرون، چقدر مزخرف، چقدر مزخرف دقیقا همونجایی که انتظارش رو نداری یه چیزی بهمت میریزه، همون لحظه که حس میکنی که خوشحالی، همون لحظه که یه حس شیرین و دوست داشتنی داری بعد از چند ساعت راه رفتن و کلی خسته شدن، همون لحظه که دلت میخواد یک ساعت بی هیچ حرفی فقط قدم بزنی و آروم بشی، همیشه برام همینطوری بوده دقیقا همونجایی که بهترین حس ها رو دارم به بدترین شکل ناراحت و دلگیر میشم، میگه من که بهت چیزی نگفتم، پس سعی نکن منو بهم بریزی، میگه مگه من دشمنتم؟ میگه من همونی هستم که همیشه براش میمیری، میگم اشتباه میکنم، آره دشمنی، میگم حرفی ندارم میگه توضیح بده بهت چی گفتم که اینهمه شلوغش کردی، هیچی نمیگم، نفسم بالا نمیاد، انقدر ناراحتم فشارم افتاده، من اخلاقم مزخرفه؟ من روانی هستم، چقدر این جمله رو شنیدم؟ اونوقت وقتی ناراحته داد میزنه و صداش تا آسمون هفتم میره اگه بگی مریضی برو دکتر تمامه اجداد داشته و نداشتت میرن زیر سوال برای این حرف، آره منم همونم که روزی هزار بار براش میمیری، منم همونم که یه روزی میشنیدم تو چقدر خوبی الی بلی، اه واقعا دیگه حالم داره بهم میخوره، گاهی فک میکنم این رابطه مثله یه آدمی شده که میدونه دیگه امیدی به زنده بودنش نیست ولی بازم تلاش میکنه دست و پا میزنه و اگه یک روز هم هست به اون تاریخ کذایی اضافه میکنه اینکه یه نفر گفتن بدترین حرفها براش راحت بشه، اینکه توی یه رابطه یه سری چیزا از بین بره، و بعضی از حرمتها زیر پا له بشه دیگه امید بستن و قشنگ ساختن اون رابطه یه رویای پوچ، فقط برا اون نمیگم با خودم هستم منم ظرفیتم پر، از هر لحاظ، بعضی چیزهام مزید بر علت، که تحملش خارج از توان منه، بیش از ادامه راه به برگشت فک میکنم.

 

باید رفتار منطقی ببینم تا منطقی بتونم تصمیم بگیرم، جایی که تو حرفت از سر منطق باشه و یکی دیگه بگه باشه با رفتارت منتظر مرگم باش، این بدتر از دربند بودنه یه اجبار به شکل اختیار، من دلم میخواد وقتی حرف از یه زندگی میشه احساسم بره آخر حداقل این روزا به این نتیجه رسیدم راست میگن که همیشه و همیشه توی بدترین شرایط هم که هست اول به خودت فکر کن، من که این نبودم چیزهایی رو گاها شنیدم که توی مخیله ام هنوزم هضم نشده و گاهی جفتک پرونی میکنه و زشت ترین احساس رو بهم منتقل میکنه، اون جاییکه نگاه میکنی که هر حداکثر پنج روزی یه بار بحث و جدل، هر چند روزی یه بار قهر و دعواست، جاییکه تو جایگاهت از عرش به فرش میرسه دیگه تامل کردن دیگه ادامه دادن عاقلانه نیست، من فقط این رفتار رو ندیدم بلکه این رفتار رو هم داشتم، سعی کردم با خیلی چیزا مقابله کنم که وارد این رابطه نشه، خواستم خیلی چیزا رو از بین ببرم که روزنه هاش بازتر نشه ولی خب گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.

 

چرا فکرش دلمو آتیش میزنه؟ هر چند که سعی میکنم مثله خیلی چیزای دیگه برام مهم نباشه.

 

گاهی فعل ها
چنان سریع ماضی می شوند
که باور نمی کنی
می گویند...می گفت
می شود...شد
 رفت
می رفت
و رفت
و دیگر هیچ گاه
باز نخواهد گشت...

 

[ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ من ]

تنها نوری که فضای اتاقم رو از تاریکی خارج کرده نور موبایلمه که بتونم کیبورد رو ببینم و تنها صدایی که توی گوشم میپیچه صدای محمد اصفهانیه " چه در دل من    چه در سر تو    من از تو رسیدم به باور تو......" و اشکهایی که مثله همیشه به راحتی جاری میشن نمیدونم چه مرگمه با کمترین چیزی عین بچه ها بغض میکنم و اشکام سرازیر میشن با وجود اینهمه آدم احساس تنهایی عجیبی دارم دلم میخواد تنها باشم دلم میخواد برم حرم امام رضا هیشکی نباشه جز من و من و من، چرا زندگیه من انقدر پیچیده ست؟ چرا غصه چیزهایی رو دارم که خیلی از همسن و سالهام حتی شاید بهش فکر هم نکردن، باز دوباره پنج شنبه شب بود و من عین دیوونه ها شدم همه جمعه بعد از ظهر دلشون میگیره و حس خوبی ندارن ولی انگار من از پنج شنبه غروب به استقبال این حسم میرم، خدایا ظاهرا تو هم دیگه منو نمیبینی ظاهرا خیلی ازم خسته شدی که من اینهمه درمونده شدم وقتی بچه بودم هیچ وقت عروسک بازی و خاله بازی رو دوست نداشتم یه کم بزرگتر که شدم هیچ وقت دوست نداشتم برای چیزایی که دوستشون دارم و دلم میخواد داشته باشم التماس کنم یا گریه زاری راه بندازم، هیچ وقت غرورم بهم اجازه نداد که در برابر مشکلاتم اشکم سرازیر بشه، توی بدترین شرایط روحیم مادرم سرش رو گذاشت رو شونه هامو اشک ریخت و عین یه بت نیگاش کردم، توی سخت ترین روزهام جلوی بقیه لبخند زدم حالام همین طوره هیچی عوض نشده تنها چیزی که عوض شده اینه که اشکام توی تنهایی اجازه دارن ببارن تا شاید مرهم دلم باشن این روزا به هر طرف که بچرخم یه غم خاصی تو دل هر کس موج میزنه انقدر اینجا غر زدم که خودم هم خسته شدم ولی بهترین چیزی که میتونه منو آروم کنه نوشتنه چون قرار نیست به کسی جوابی بدم قرار نیست چشام تو چشم کسی باشه و دائما با خودم بگم که چرا من به خاطر خودم اون رو ناراحت کردم یکی از دلایلی که ناراحتم که پسرک میاد اینجا همین موضوعه که اکثرا من با حرفام ناراحتش میکنم ولی بدون بعضی حرفام صرفا برای دل خودمه و بیشتر وقتها هم بعداز نوشتنشون آروم شدم پس تو فقط به عنوان یه خواننده باید به نوشته هام نگاه کنی و اگه راجع بهش اشتباه فکر کنی باعث میشی که حتی دیگه اینجا هم ننویسم.

[ جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ من ]

تاریخ آخرین پستم بهم میگه که خیلی وقته که اینجا ننوشتم بهم میگه که چقدر از خودم و دلنوشته هام دور شدم خیلی روزها این صفحه رو باز کردم و دلم خواست دو خط بنویسم ولی خب نمیتونستم نمیدونم چرا؟ توی روزهایی که نبودم اکثر روزها پر بودم از استرس و اضطراب پر بودم از دلهره و نگرانی، ممنونم ازت پسرک که اومدی و برام نوشتی من تشنه خوندن و شنیدن تمامه حرفهات هستم، توی این مدت خیلی ازت دور شده بودم ممنونم ازت که باهام مدارا کردی ممنونم ازت که بهم دلداری میدادی ممنونم که کنارم بودی. دلم میخواد که یه عالمه بنویسم، بهم اجازه میدی که هر چی دوست دارم اینجا بنویسم؟ بهم اجازه میدی که اگه دلخوری هست اگه چیزی هست که منو بهم میریزه و فکرش ذهنم رو مشوش کرده و نمیتونم که مستقیما بهت بگم اینجا بهت بگم؟ اجازه میدی که اینجا گاها باهات درد دل کنم و ازم دلخور نشی؟ بعضی وقتا که کنارت هستم دلم میخواد یه سری مسائل رو بهت بگم ولی خب همیشه ترس از اینکه ناراحت بشی و ازم فاصله بگیری مانع میشه، اینکه یه موقع از حرفم سو برداشت داشته باشی اجازه نمیده، بگذریم راستی پسرک توجه کردی که توی این چند هفته اخیر یاد گرفتیم که برا همدیگه تنش ایجاد نکنیم و با مشکلاتمون معقول تر و منطقی تر برخورد کنیم؟ خیلی از این موضوع خوشحالم، دیشب وقتی کنارت نشسته بودم و برام از سالها قبل تا الان حرف میزدی و برام درد دل میکردی دلم میخواست بگیرمت توی بغ*لمو و بهت اطمینان بدم که من کنارتم و تا آخر عمر اگه تو بخوای کنارت میمونم و اجازه نمیدم که هیچ چیز و هیچ کس آرامشت رو بهم بریزه خودم ازت مراقبت میکنم خودم میشم همه دنیات خودم سعی میکنم یه زندگی گرم و صمیمی رو برات بسازم یه زندگی که برات آرامش بخش باشه، آخه شما دنیای منی، هستی منی، نمیتونم بعضی رفتارها رو هضم کنم، مرسی که با تمامه فشارهای روحی و روانی که تا الان تحمل کردی و همچنان هم ادامه داره اینهمه خوب و آقا زندگی کردی و سعی کردی که برای  خودت و همسرت بهترین باشی، خیلی دوستت دارم همسری جونم تمامه امید من به آینده تویی میدونم که ناامیدم نمیکنی.

[ دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ من ]

خیلی وقتا که رو تختم دراز کشیدم و به تابلوی پسر کوچولویی که برام خریدی خیره میشم کلی باهاش حرف میزنم گاهی باهاش درد دل میکنم گاهی براش خاطره هامون رو مرور میکنم گاهی بهش لبخند میزنم و از تو براش میگم، امشب داشتم بهش میگفتم که چقدر دلتنگت هستم که چقدر دوستت دارم و برام عزیزی، بهش میگفتم که جمعه ای که گذشت احساس میکردم ساعتهای آخر عمرم رو دارم سپری میکنم همه چی برام بی معنا و پوچ بود حتی بلند بلند زار زدن و اشک ریختن هم نمیتونست آرومم کنه توی اون لحظه بهش میگفتم یعنی تو دیگه بابا نداری؟ یعنی دیگه بابات منو نمیخواد؟ خل شده بودم خودم هم نمی فهمیدم حس میکردم که واقعا پسر کوچولوم جلوم نشسته، هنوز برام مبهم که آیا تو واقعا میتونی بدون من زندگی کنی؟ آیا واقعا یه روزی میرسه که قیدم رو بزنی؟ اگه چند وقت پیش از خودم این سوالها رو می پرسیدم مطمئنا می گفتم نه نمیتونی، چون بارها و بارها خودت بهم اطمینان داده بودی که تا همیشه کنارمی، به خواسته هام احترام میذاری و حتما انجامشون میدی حتی اگه زمان بر باشه، ولی امروز دیگه مطمئن نیستم، از خودم بدم میاد که با اینهمه ادعای دوست داشتن انقدر میتونم تو رو بهم بریزم و خودم بیشتر از تو بسوزم، دلم برا خودم می سوزه که دیگه ظرفیت تحملم انقدر اومده پایین که نمی تونم مسائلم رو از همدیگه تفکیک کنم و به این حال و روز می افتم و تا پای مرگ هم جلو میرم، دلم میگیره از اینکه گاهی فک می کنم که چقدر فهمیده نمیشم و هر کسی خودش رو می بینه پس من چی؟ و بیشتر از همه اینها برای تو ناراحتم که من تمامه امید و آرزوهاتم ولی گاهی تا سر حد جنون نا امیدت میکنم، دلم میخواد زندگی رو با تمامه وجودم درست و قشنگ بسازم دیگه به خودم اجازه نمیدم حداقل در مورد چیزهایی که میدونم ناراحتت کنم، واقعا توی این بحث و مشاجره تنها چیزی که برام قشنگ و خواستنی بود، درک کردن و لمس کردن این بود که تو در تک تک سلولهای وجودم جاری هستی، بدون تو دیگه منی هم وجود نداره، خیلی خوبی همسر عزیزتر از جونم، به داشتنت افتخار میکنم، خوشحالم که کنارمی، وقتی اونشب سرم رو گذاشته بودم رو شونت و اشکام بی وقفه سرازیر میشدن و انگشت هات سر میخوردن روی صورتم از حسی لبریز میشدم که قابل وصف نیست، ازت ممنونم که تکیه گاه غمهامی، ازت ممنونم که اینهمه منو بالا میبری و بهترینها رو بهم هدیه میکنی، وقتی هر شب پول روزانه ای که برای قسط ماشین قرار بوده بزاریم کنار رو میاری انقدر برام دوست داشتنی و با ارزش که با هر سختی هست برای رسیدن به بهترینها تلاش میکنیم واقعا اینطور تلاش و همدلیمون برام خیلی دوست داشتنیه و از خدای خوبم هم میخوام که بهمون کمک کنه و تنهامون نزاره، پسرک ازت میخوام که تا همیشه همدل و همراهم باشی تا بهترینها رو با کمترینها بسازیم، آهای پسرک خواستنی من که امشب دلت میخواسته اون فیلم گشنگه رو بشینی و کنار دوستات ببینی به نظرت ما میتونیم به همه چی برسیم اگه همینطور کنار هم باشیم؟

 

دلم برات یه جوری تنگ شده گربون گشنگیات برم به قول خالم پسر قشنگه.

 

بمیرم برات که برای کمک به خالم خودت رو انداختی توی دردسر.

 

میدونستی که کیلی زیاد عاشختم همسری، به قول اون ام م سم دلم بخواد گورتت بدم.

 

راستی پسرکمون هنوز داره با گلش بازی میکنه باباییش هم که الان خوافه مامانی هم که داره تایپ بکنه چه زندگی گشنگی نه؟ یعنی یه روزی میرسه که من از تو و خودم و پسر یا دخمل کوشولومون بنویسم؟

[ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۱ ‎ق.ظ ] [ من ]

تا حالا شده انقدر دلت بگیره که ندونی باید چیکار کنی؟ تا حالا شده آرزوت مرگ باشه؟ تا حالا شده هر چقدر که فک کنی هیچ آرزویی به ذهنت نرسه؟ تا حالا شده انگیزه ات بشه صفر و تو بشی یخ؟ تا حالا شده دلت بخواد زار بزنی ولی نتونی و ندونی چرا؟ تا حالا شده دور و برت انقدر شلوغ باشه که کلافه بشی ولی یه نفر نباشه که بتونی راحت از دردهات بهش بگی؟ تا حالا شده بغض خفت کنه ولی مجبور باشی لبخند بزنی؟ تا حالا شده انقدر حالتهات ضد و نقیض باشه که خودتم گیج بشی؟ تا حالا شده خودت بدونی غم داری ولی نخوای کسی بدونه؟ کسی نخواد گوش کنه؟ کسی اونطوری دوستت نداره؟ دلم گرفته............ چراش مهم نیست........... دلم یه هیجان میخواد........... دلم یه مسافرت میخواد............... دلم یه تنوع میخواد............خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکنه............ چرا گاهی من از خودم بدم میاد؟ چرا گاهی زندگی انقدر برام منفور و پست میشه؟ چرا گاهی دلم میخواد برای همیشه تنها باشم؟ چرا عادت کردیم از ظاهر آدما اونا رو قضاوت کنیم؟ چرا یکی بهت زنگ میزنه و برات درد دل میکنه حرف میزنه حرف میزنه اشک میریزه داد میزنه ناله میکنه بهش دلداری میدی آرومش میکنی بهت میگه خوش به حالت تو که خیلی خوشی خیلی راحتی زندگی آرومی داری، ولی تو اکثر اوقات احساس میکنی تو دلت طوفان به پاست ولی حتی نمیتونی تلفن رو برداری و برای کسی حرف بزنی، در و دیوار اتاقت، قاب عکسهات تنها شنونده دردهات هستن، تنها تماشاچی اشکهات و هق هق هات هستن، دلم نمیخواد بهت جواب بدم، پس نیا بگو چته، راحت نیستم برات درد دل کنم، شایدم وقتی به تو می رسم هیچی به ذهنم نمی رسه که دلیل ناراحتی هام باشه، خسته ام............. می خوام از همه چی فرار کنم........... می خوام برم یه جایی که من باشم و تنهایی هام و تنها خدایی که خیلی وقته ازش دور شدم، خدایی که خیلی وقته صداش نکردم، خدایی که دلم براش تنگ شده، یه روزی اون تنها مونسم بود، حالا از خودم گرفتمش، حالا ازش فاصله گرفتم، اشتباهاتمو انداختم گردن اون، همیشه براش غر زدم بهش شکایت کردم ولی خیلی وقته که آرامش رو از خودم گرفتم، دلم یه اعتکاف یک ماهه میخواد، میشه آیا؟ میشه دوباره بهم یه نگاه بندازی؟ میشه دوباره دستم رو بگیری؟ میشه فقط خودت بهم کمک کنی تا آروم بشم؟ میشه باز دوای دردام باشی؟ میشه تمامه اشتباهاتمو ببخشی؟ من خیلی روم زیاده؟ من خیلی بی ادبم خداجونم میدونم، می دونم که راه رو به بیراهه رفتم، میدونم که روحم رو خفه کردم، ولی تو می تونی منو ببخشی، یعنی اگه تو منو نبخشی دیگه امیدی ندارم، من منتظرم، منتظر یه نشونه، یعنی جوابم رو میدی؟ 

 

اعتکاف میکنم

در زیر باران

تا ستم های کبود مرا نیابند...

من مبتلای اشکم

باران این را چه خوب میداند...

 

خوشحالم که اشکهام سرازیر شد.

[ سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ من ]

راست میگی من کل امروز رو باهات بد حرف زدم راست میگی کلی بهم ریخته بودم ولی نه از جای دیگه صبح که دیر کردی ناراحت شدم ولی وقتی اومدی کلی شرمنده شدم و ازت عذر خواهی کردم وقتی که بعدازظهر زنگ زدم دوباره ناراحت شدم ولی بی خیالش شدم تا پنج شنبه ایی رو خراب نکنم ولی وقتی اونطوری پشت تلفن باهام حرف زدی خیلی بهم ریختم آدم حسودی نبودم و به جرات میتونم بگم که نیستم از دارایی دیگران خوشحال میشم و شاید هم پیشرفت اونها برام یه هدف متعالی میشه که منم باید به اینجا برسم و این میشه برام الگو، نمیدونم چرا امروز وقتی شنیدم صمیمی ترین دوستم حامله ست حس خوبی نداشتم در حالیکه کلی براش خوشحال بودم ولی یه چیزی توی وجودم رو بهم میریخت نمیدونم چرا هر از گاهی دچار این حالت میشم گاهی با دیدن یه ماشین عروس، گاهی با شنیدن اینکه یکی از دوستام داره ازدواج میکنه، گاهی با یه حرف با یه خاطره، یک سری چیزا شده ملکه ی ذهنم که با کوچکترین ناملایمتی به راحتی تا سر حد جنون بهمم میریزه انقدر که دلم میخواد ساعتها گریه کنم دلم یه آغوش میخواد که بی هیچ سرزنش و نکوهش و پرسشی فقط آرومم کنه که از نگاهم حرفم رو بخونه که بهم نگه چرا که نگه فکرت اشتباهه، گاهی تو شادترین لحظه هام یه غم عجیبی رو سینم سنگینی میکنه نمیدونم شاید به قول پسرک حالم خوب نیست و مریضم، شاید دلم یه چیزای ساده رو میخواد که حق منه ولی ازم دوره و باید برای بودنشون صبر کنم و من این صبر رو ندارم نمیدونم چرا این روزا اگه میرم تو خیابون و یه زن و شوهر رو میبینم که بی هیچ دغدغه ای با هم قدم میزنن و حرف میزنن قلبم میگیره، نمیدونم چرا مثله چند وقت پیش انقدر عصبی و زود رنج شدم چرا فک میکنم هر کی هر چی میگه حتما منظورش من بودم حتما میخواسته به من یه چیزی بگه حرفهای پسرک که دیگه جای خود داره، نمیدونم چرا وقتی اینهمه اذیتش میکنم بازم پر توقع هستم و دلم میخواد بیشتر باهام حرف بزنه، دست خودم نیست خودم عذاب میکشم ولی فکرهای مثبت و شیرین برام دور از دسترس و بی معنا هستن، شاید اگه اینهمه خوددار نبودم و از هر چی که ناراحتم میکرد با یه نفر حرف میزدم الان اینطور نبود که هر چند وقت یه بار یه چیزی عین یه گردو راه گلوم رو ببنده و من بلد نباشم که  مهارش کنم و در نتیجه پسرک رو هم ناراحت کنم، ببخشین که شبت رو انقدر بهم ریختم که حتی با دوستات هم نرفتی یبیرون خودم میدونم که خیلی بدم خیلی دارم اذیتت میکنم و میرسه یه روزی که ازم دل بکنی میدونم که چقدر غیر قابل تحمل میشم در این مواقع ولی به خدا دست خودم نیست، بدون اگه میتونستم دلم نمیخواست که حتی یه لحظه تو رو ناراحت ببینم چه برسه به اینکه خودم ناراحتت کنم، بدون که اگه من از روی منظور روز و شب تو رو خراب میکردم الان اینجا عین ابر بهار اشک نمیریختم، به جای این اشکهای داغ کاش دستای مردونت صورتم رو نوازش میکرد و سرم رو میذاشتی رو سینت و باهام حرف میزدی تا آروم بشم، بهم میگفتی که برام بهترین ها رو خیلی زود میسازی، بهم میگفتی که تمامه آرامش دنیا رو به زودی بهم هدیه میکنی، اما نیستی کنارم نیستی مثله خیلی از شبای دیگه که تمامه وجودم تو رو کم داره مثله خیلی از شبهای دیگه که دلم فقط وجودت رو میخواد بودنت رو میخواد همین که حس کنم کنارم هستی حتی وقتی باهام قهری و خودت رو ازم کنار میکشی، پنج شنبه شب ها برام معنی اون چیزی رو نداره که همه با گفتنش بهش فک میکنیم و به همدیگه لبخند میزنیم کل پنج شنبه شبها برام خفه کننده و عذاب آوره به جز وقتهایی که بی هیچ دغدغه ای تو تا صبح کنارم بودی، کل آخر هفته ها برام دلگیره، دلم میخواد آخر شب بیای دستم رو بگیری و بریم با هم قدم بزنیم، باهم حرف بزنیم، خیلی از این آخر هفته ها مثله الان چشام بارونی و خیس بوده و هر هفته با گذشتش صبر و تحمل منو هم با خودش میبره و من میمونم و یه بار غصه که رو دوشم سنگینی میکنه، من صبح تا شب گشتن توی خیابونا رو نمیخوام، من اینهمه دوری رو نمیخوام دیگه طاقت ندارم، پسرک باهام قهر نکن وقتی اذیتت میکنم ازم دلگیر نشو وقتی داد میکشم میدونم تو هم نیاز به آرامش داری و من خیلی وقتها نه تنها بهت این حس رو منتقل نمیکنم که حتی تمامه آرامشت رو هم سلب میکنم، کاش میدونستی چمه، کاش میدونستی دردم چیه، منو ببخش مرد مهربونم که با تمامه خوبیهات من انقدر بد و ناسپاسم، مطمئن باش اگه یه روزی بخاطر این اخلاق و رفتارهام تنهام هم بزاری بهت خرده نمیگیرم و حتی اونروز هم تو برام بهترین و خواستنی ترینی چرا که خودم میدونم که گاهی چقدر غیر قابل تحمل هستم.

 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شو

 

[ جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ من ]

به خاطر یه سری مسایل گفتم اینجا بنویسم بهتره

نمیدونم واقعا نمیدونم که چرا هروقت غمی داره همه ی  وجودم و میخوره و میچزوونه کنارم نیستی و به خاطر یه مسئله ی خیلی ساده که قابل حل و توجیه هست خودتو کنار میکشی .  نمیدونستم که با بیرون رفتن من به هم میریزی و بدون اینکه چیزی بدونی برای خودت قهر میکنی و عصبانی میشی.

من به پسر خالم که سر شب اومده بود پیشم گفته بودم که یه شب بهت زنگ میزنم و میام دنبالت اما نگفته بودم کی و چه شبی. من قراری نذاشته بودم و از قبل هماهنگی وجود نداشت قبل از رفتنم ازت سوال کردم که برم یا نه؟ و وقتی مخالفتی نکردی من زنگ زدم و همانگ کردم که میرم. و تو این رفتنم یه سری چیزا بود که از قبل خبر نداشتم و برام غیر قابل پیشبینی بود . دیشبم که رفتم خونه و ... خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم و محرمم باشی تا یه کم آروم باشم بهت زنگ زدم با هزار امید ولی جوابی نگرفتم شایدم خواب بودی نمیدونم ولی به هر حال با بیدار بودنت و پی ام دادنت باری از روی دوشم بر نداشتی که هیچ... شایدم من توقعم ازت زیاده و شاید نباید همچین توقعی از کسی داشته باشم که تمام ثانیه هام رو به عشقش سپری میکنم.

نزدیک ظهر وقتی دیدم ازت خبری نیست و بهت زنگ زدم و گفتی که حتما خواب بودی و من خداحافظی کردم. اس ام اسی که برام فرستادی از خودم خنده ام گرفت (بیدار شدم). صبح انتظار داشتم حداقل ازم میپرسیدی که چته؟چی شده؟

من هرگز قصد رنجوندن تورو نداشتم و ندارم کاش یه کم صبر داشتی و زود و بیجا از کوره در نمیرفتی و خودتو اذیت نمیکردی حالا من هیچی  .

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ پسرک ]

چرا هر وقت که من سعی میکنم که راجع به یه مسئله که شدیدا عقیده دارم حق با منه کوتاه بیام بدتر میشه؟ آیا من نمیتونم این حس رو بهت نشون بدم یا تو دچار این حالت میشی که نکنه کلا حق با تو بوده و جایی برای ناراحتیه من اصلا وجود نداشته؟ آیا اینکه تو برا خودت قرار فیکس میکنی برای شبت و بیرون رفتنت صرف اینکه من نمیتونم بیام بیرون کار درستیه؟ اینها حرکاتیه که برای خودت خط قرمز و به قول خودت اگه نخوای بری بیرون که با طرف قرار مدارت رو نمیذاری بعد بگی اگه میخوای نمیرم حتما میخوای بری دیگه مگه نه؟ خدا میدونه که الان چقدر ناراحتم ساعت یازده زنگ میزنی که اومدم بیرون ببخشین ولی تا نیم ساعت دیگه قول میدم خونه باشم بگذریم از قول نیم ساعتت تازه بعد از دو ساعت به من میگی دلیله ناراحتیت رو متوجه نمیشم؟ اشتباه از تو نیست تو پشیمون نباش اشتباه از منه، آره وقتی زنگ زدی بیدار بودم ولی خیلی ناراحت بودم جوابت رو ندادم که به هم نریزی تا فقط اگه قراره نخوابم و سردرد رو تحمل کنم فقط برا خودم باشه، تا دعوا و بحثی درست نشه و باشه برای زمانیکه حالم بهتر بود باهات حرف بزنم اومدم نت دیدم آنی پی ام ندادم ولی وقتی اینجا رو خوندم دلم طاقت نیاورد وقتی حس کردم ناراحتی، ناراحتیه خودم یادم رفت ظاهرا اشتباه کردم که بهت پی ام دادم با خوندن دوباره و چند باره اون چت چیزی مبنا بر بد حرف زدن دستگیرم نشد مگر اینکه تو از جای دیگه ناراحت بودی و حرفهای نگفته ی من مزید بر علت بود برات، اشکالی نداره پسرک، ترجیح میدم الان بیشتر از این ننویسم، ولی چه خوب ........ هیچی بیخیال بهتره این پست فعلا خصوصی باشه تا بیش از این شما از دست من ناراحت نشین.

[ دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ من ]

چهارشنبه بیست و هشتم: رفتیم خرید برات سه تا پیراهن نانازی که خیلی میدوستمشون و دو تا شلوار خیلی شیک گرفتیم، واقعا پسرک گذشته از اعتماد به نفست هر چی تنت کنی بهت میاد، یه عالمه پاستیل خریدی باور کن که قصد نداشتم که با گفتن اینکه دیگه کافیه بهت بگم که پاستیل نوشابه ایها رو نخر فقط خواستم بهت بگم خیلی زیاد گرفتی بسه خب و از اونجاییکه تو ثانیه ای ناراحت میشی ظاهرا ناراحت شدی و اصرار من برای اینکه نه توروخدا بخر فایده ای نداشت، دلم میخواست یه جفت کتونیه نانازی هم برات بگیریم البته کتونی هات گشنگه میدونی که سلیقه خانومه خونست ولی خب. حالا یه چند وقت دیگه میریم برات کتونی میگیریم عسیس دلم، چقدر برگشتنی حس گرسنگیه شدید داشتم، بمیرم برات که اینهمه ناراحن بودی که برا من خرید نکردیم.خیلی دوستت دارم پسرک.

 

 

جمعه آخر ماه: اینکه تصمیم گرفتیم جمعه ها بریم به دل کوه و دشت و صحرا به نظرم خیلی دوست داشتنیه، دیروز خیلی خوش گذشت به جز یه مورد میشه گفت که واقعا عالی بود، کلی عکس گرفتیم اونم عکسای بسیار بسیار جیگمیلی، صبح ساعت هشت و نیم داشتم کابوس میدیدم که خوابم برده و ساعت یازده و نیم تو زنگ زدی و دوباره دعوا شده که چرا من بیدار نشدم چنان از خواب پریدم که سرم درد گرفته بود این هم از مزایای وجود شما عزیز دلم، غذا رو به کمک مامان آماده کردم و کلم پیچ هارو خرد کردم و تمامه وسایل رو جمع کردم و بهت زنگیدم هنوز خواب بودی بیدار شدی رفتی دوش گرفتی و اومدی این پیراهن سرمه ایه که تازه گرفتیم و من یه عالمه عاشخشم رو تنت کرده بودی وای که چقدر دوست داشتنی و خواستنی شده فودی میخواستم گورتت بدم رفتیم یه جای باحال ناهار خوردیم و کلی هم چسبید بعدم که شیطنتت گل کرد و گفتی بریم بین درختا گائم بشیم تا بچه ها وسایل رو جمع کنن ساعت سه بود رسیدیم ابیانه تا حالا نرفته بودم واقعا قشنگ بود یه عالمه عکسای ناز گرفتیم فک کن اون نی نیه که باهاش عکس گرفتیم چقدر ناز بود پسرک، رفتیم با اون خانومه که میگفتی این دوست دختر منه عکس گرفتیم و ازش لواشک خریدیم، بعد از اینکه کلی عکس گرفتیم بهت گفتم خسته شدم بسه دیگه ولی نمیدونم یا من باید در این مواقع زیاد توجه نکنم یا تو یه کم با من راه بیای به حرفم توجه نکردی یا شایدم دلت میخواست که بیشتر با هم عکس بندازیم صدام زدی که بیا اینجا عکس بگیریم بهت گفتم این آخرین عکسه ها بسه دیگه ناراحت شدی، منم ناراحت شدم که مگه چی گفتم خب خسته شدم این مسائل طبیعیه ولی خب در آن واحد میتونه تمومه حس قشنگ آدم رو از بین ببره برگشتن انقدر توی اون جاده پر پیچ و خم تند میومدی که باز حالم بد شد بهم گفتی چته گفتم هیچی بعد برام توضیح دادی که سراشیبیه منم گاز نمیدم ولی خب تند میرفتی در هر حال برای اینکه جو رو بسازی گفتی بزنیم کنار و یه چایی بخوریم قبول کردم زیر نور مهتاب نشستیم و برات چایی ریختم و تو هم عکسهامون رو ریختی رو لپ تاپت خیلی قشنگ بودن بعدم با یه روحیه توپ نشستیم توی ماشین و کلی دست دستی کردیم و جیگ زدیم بین راه هم رفتیم بستنی خوردیم و کلی اسم بازی کردیم فک کن داشتیم ریسه میرفتیم از خنده از دست این هپ بازی اونوقت اون آقاهه اومده میگه خانوما حجابشون کامل نیست تو هم میگی به شما ربطی نداره میگه جامعه مثله یه کشتیه اگه سوراخ بشه همه با هم غرق میشن اگه زلزله بیاد همه جا زلزله میاد بهش میگی خب تو میتونی بری یه جا که زلزله خیز نباشه بمیرم برات که انقدر مدافع حقوق خانواده ای پسرکم. مرسی خیلی سفر خوبی بود.

 

برای خودم:

 

گاهی الکی الکی دعوا میشه گاهی الکی الکی دلگیر میشی الان ساعت یک شبه نمیدونم خوابی یا نه، هر چقدر زنگ زدم جواب ندادی چند بار بهت زنگ میزنم ظاهرا سرت شلوغه میگی تماس میگیرم سه ربع میگذره زنگ نمیزنی بهت زنگ میزنم و باز هم تکرار حرفهای قبلی و باز هم نیم ساعت میگذره اینبار با حرفت واقعا به هم میریزم تلفن رو قطع میکنم زنگ میزنی باهام خوب حرف میزنی باهات سرد حرف میزنم یخ میشی ناراحتی ناراحتم تلفن رو قطع میکنیم منتظرم تا برسی خونه ازت خبری نیست سرم و گلوم درد میکنه دارم بهت اس ام اس میدم که شب به خیر که زنگ میزنی باهام خیلی خوب حرف میزنی ولی دیگه ناراحتم تو هم ناراحت میشی بهم میگی میشه بپرسم چته برات توضیح میدم میگه ممنون که آخر شبم رو خراب کردی، جالبه که همیشه این منم که همه چیو خراب میکنم، برم خودم رو به دکتر نشون بدم؟ اکی باشه خوبه خیلی خوبه، الان که باز حرفت تو ذهنم تکرار شد پشیمونم که چرا زنگ زدم تا از اینکه ناراحتم کردی ازت عذر خواهی کنم که بری غذا بخوری، اس ام اس میدی که خودت که سرکار میرفتی حتی یه اس ام اس هم نمیزدی خب منم نمیتونم وقتیکه سرم شلوغه با شما حرف بزنم باشه شما درست میگی، سرم درد میکنه دلم میخواد بخوابم ولی نمیتونم، احساس خستگیه شدیدی دارم از این شرایط خستم دلم میخواست الان توی خونه ی خودم بودم دلم میخواست برنامه تمامه زندگیم دست خودم بود و برای همه روزهام برنامه ای داشتم گاهی به شدت به هم میریزم و گاهی تحمل میکنم گاهی مثله الان با خودم میگم کاش آدرس اینجا رو نداشتی تا خوندن بعضی حرفها برات نمیشد یه سو تعبیر جدید، فردا مراسم هفتمه خدا بیامرزتش. دلم میخواد تا صبح بنویسم ولی خب نمیتونم.  

 

هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ من ]

خیلی کم پیش میاد که اینهمه دلم بگیره بی اختیار اشک بریزم و بغضم رو قورت ندم انقدر دلم گرفته که دلم میخواد بلند بلند گریه کنم حتی شنیدن کلیدای صفحه کلید هم عذابم میده انقدر که امروز گوشیم رو این طرف اون طرف انداختم خودم هم خسته شدم چه جالب که برای یه مسئله که هیچ سودی برای من نداشت یه روز تمامه بغض داشتم و الان تبدیل شد به اشک، جالبه که اینهمه منتظر زنگ یا اس ام است بودم و ازت هیچ خبری نشد انقدر که اومدم نت خسته شدم، وبلاگ ملودی رو خوندم کسی که یه روزی دوست داشتم زندگیم عین اون باشه پر از شادی پر از عشق پر از همدلی ولی حالا میخوندم که با وجود پسر کوچولوش سر بی اهمیت ترین مسئله زندگیش نابود شده و از همسرش جدا شده اونا که انقدر عاشق بودن این شده عاقبت زندگیشون حالا من چه انتظاری دارم؟ میدونم الان ناراحتم و هر چی بگم از سر ناراحتیه ولی خب تحمل بعضی مسائل از توانم خارجه، خدایا من خیلی بدم من بنده ناسپاسی بودم من قدر هر چی که داشتم و دارم رو ندارم قدردان نعمت هایی که بهم دادی نبودم و نیستم خودم میدونم ولی تو خدایی قدرت بخشیدن داری گذشت چشم پوشی داری ولی من که انقدر بزرگ و بخشنده نیستم گاهی میگم خیلی بیش از حد توانم تحمل کردم و دم نزدم نه در مورد پسرک، که اون خیلی وقتا خیلی از رفتارهام رو تحمل کرده و دم نزده به طور کلی، انقدر ازت فاصله گرفتم که فک میکنم دیگه نمیبخشیم دوستم نداری میدونم که اشتباهه ولی یه حس مزخرفه مثله خیلی از حس های دیگه که هیچ سندیتی نداره ولی مثله خوره روح منو از بین برده، دلم برای اونی که با یه دنیا آرزو رفت زیر خاک تنگ شده چرا؟ چرا پریشبی وقتی با سرفه از خواب پریدم یه لحظه احساس کردم مرگ اومده سراغم و انقدر ترسیده بودم؟ مگه این زندگی چی داره؟ دلمو به چی خوش کردم؟ دلم میخواد الان برم یه جای امنی که هیشکی نباشه من باشم و تنهاییم من باشم و درد دلم من باشم  و تمامه بغضم، وقتی به اردوان کوچولو فک میکنم که الان باید سایه پر مهر پدر مادرش بالا سرش باشه ولی برای یه آدم عوضی باید از دوری پدرش زجر بکشه و مادرش از غصه فرزندش داغون تر از قبل بشه دلم آتیش میگیره نمیدونم الان ذهنم با چند تا مسئله همزمان درگیره به قول پسرک من وقتی ناراحتم همه چیو با هم قاطی می کنم، دلم میخواد بخوابم ولی خوابم نمیبره، الان کجایی؟ داری چیکار میکنی؟ حالت خوبه؟ غذا خوردی؟ داروهات رو خوردی؟ گاهی فک میکنم که هیچ وقت خوشبخت نمیشم هیچ وقت آسایش نخواهم داشت هیچ وقت به آرزوهام نمیرسم همیشه باید توی دنیای پر از استرس و نگرانی برای داشتن کم ترینها زجر بکشم، نمیدونم چرا یاد اولین روزی افتادم که مامانم منو برد مدرسه یاد اولین روزی که رفتم دانشگاه یاد تمامه اولین روزهایی که برام رقم خورده، چقدر دلم میخواد عین خیلی از شبایی که توی ماه رمضون میرفتم حرم امام رضا الان اونجا بودم و میرفتم توی صحن روبروی گنبد مینشستم و آروم آروم حرف میزدم و اشک میریختم میدونم به خودم خیلی بد کردم انقدر خودم رو بردم زیر سوال که دارم خفه میشم گاهی از خودم متنفرم جو چی منو گرفت؟ تعریف و تمجید بقیه! یعنی انقدر کم ظرفیت بودم نه دیگه تحمل ندارم که یه راه رو به بیراهه برم تحمل اشتباه کردن از توانم خارجه خدایا کمکم کن خدایا نیگا به بدی های من نکن خودت میدونی که چقدر تنهام خودت میدونی که هیشکی جر تو نمیتونه بفهمه که چی میگم.

 

در زندگی، تنها کسانی ما را میرنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند

[ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ من ]

دیشب از دل درد به خودم میپیچیدم حالم خوب نبود کلافه بودم باهات بحثم شد یه ساعت بعد گفتی آماده شو بریم بیرون حوصله دعوا نداشتم دلم میخواست دور از تمامه این استرس ها فقط بخوابم گفتی میخوام برم دکتر دلم میخواد همراهم باشی پس بیا آماده شدم توی ماشین سکوت بود و سکوت، میترسم از امروزی که برای خیلی ها وجود داره و من تنها یه تماشاگر هستم میترسم که فردای زندگیم امروز خیلی ها باشه همه چیز داره به این حس دامن میزنه تو خودم روزگار بهم گفتی پیاده شو ببرمت دکتر اصرار کردی قبول نکردم عصبانی بودی ولی ترجیح  دادی سکوت کنی شاید تو هم نای دعوا نداشتی حالت خوب نبود مثله خیلی از روزای گذشته که حال جسمی و روحیت خوب نبوده زدی کنار گفتی بشین و منو ببر خونه بهت گفتم میبرمت بیمارستان اگه رفتی که هیچ اگر نه من از همون جا میرم خونه زدم کنار تا باهات حرف بزنم و توجیهت کنم که لب در بیمارستان سر پیاده شدن و نشدن با من بحث نکنی پیاده شدی و رفتی بغض داشت خفم میکرد چقدر متنفرم که یه مرد تحت هر شرایطی اونم آخر شب یه زن رو بزاره تو خیابون و بره به امان خدا زنگ زدم عصبانی بودم دلم میخواست زار بزنم دلم میخواست سرت داد بزنم دلم میخواست هر چی که تو دلمه بهت بگم ولی نگرانت بودم بهت گفتم بیا بریم دکتر گفتم اگه احمق نبودم اصلا نمیومدم که بیش از پیش بهم بریزیم ولی فقط گفتی یا بیا ببرم خونه یا ماشین میگیرم و میرم گفتم نمیام پس برو منم ماشین رو میزارم همین جا و میرم، دور زدم که بیام دنبالت یه موتوری پیچید جلومو و اصلا نشنیدم چه چرتی گفت از عصبانیت فشارم افتاده بود تمامه آبمیوه ای که برام گرفته بودی و رو انداختم بیرون سوار شدی بردمت دکتر برات آمپول و مسکن نوشت تا داروخانه قدم زدیم هر کس غرق در خیال خودش رفتیم اسنک خوردیم اونم بدون کوچکترین حرف و کلامی جالبه که میخواستی دوبار حساب کنی برگشتیم بیمارستان و آمپولت رو زدیم و رفتیم پارک میخواستی بری شام بخوری ولی دکتر گفت نباید فعلا چیزی بخوره تا بهت گفتم داغ کردی و به دکتر بد و بیراه گفتی، ولی چرا؟ چون اون گفت نباید تا چند ساعت چیزی بخوره چون خودت حالت تهوع داشتی چون دلت از جای دیگه پر بود و حرف دکتر بهترین سخن بود تا تو با دری وری گفتن به حرفش یه کم سبک بشی، داره چی میشه؟ قراره چی بشه؟ توی پارک بازم تکرار مکرارت بازم اینکه من گذشت ندارم بازم اینکه من درک نمیکنم بازم اینکه من میخوام تو دور خودتو حصار بکشی بازم اینکه من حساس شدم من من من من .... حالم داشت بهم میخورد بهت گفتم تمومش کن من اعصابم دیگه نمیکشه چرا به خودتو و بغض توی گلوت فکر کردی و ادامه دادی چرا به حال من فک نکردی چرا فک نکردی که من تا یه ساعت قبلش تا غذای دیروز ظهرمو برگردوندم ولی حاضر نشدم برم دکتر چرا فک نکردی که نیم ساعت قبل که دستامو گرفتی مثله یه تیکه یخ بود پس یه کم مراعاتش رو بکنم چرا وقتی دیگه از شدت عصبانیت و سردرد و دل درد و حالت تهوع داد زدم بلندتر سرم داد کشیدی و گفتی چرا مثله سگ به خودت میپری؟ چرا دیگه رنگ بی تفاوتی داره سرتاسر این رابطه رو برام پر میکنه؟ چرا اینهمه برام غریبه شدی؟ چرا الان بغض داره خفم میکنه؟ من برات نقطه امنم من برات تکیه گاهم تو برام چی هستی؟ من نمیتونم سنگ صبور باشم من نمیتونم درد و اخم رو تحمل کنم؟ وقتی وسط اتوبان دارم میگم دیگه گوشیمو خاموش میکنم چون دیگه کشش دعوا ندارم گوشیتو پرت میکنی وسط اتوبان تو چی هستی برام یه تکیه گاه یکی که اگه از همه دنیا خسته شدم آغوشش برام بازه چرا باید اینهمه اذیتم کنی؟ دیشب هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه فک کردن بهش ضربان قلبم رو میبره بالا فشار عصبیش داره داغونم میکنه وقتی که خواستم از ماشین پیاده بشم تا گوشیت رو بیارم و نگه نداشتی در و باز کردم و هر لحظه احساس کردم الان میخورم زمین همیشه فک میکردم تا تو کنارمی زمین خوردن و غصه خوردن برام بی معناست تو که اون شب توی پارک بهم قول دادی نمیزاری آب توی دلم تکون بخوره نمیزاری هیچ جای زندگیم دلم بلرزه و بترسم و بهم سخت بگذره حتی اگه برات سخت باشه ولی تو کنارم بودی و من زمین خوردن و لرزیدن رو حس کردم پسر پرشیایی چی گفت گفت خانوم براتون مشکلی پیش اومده من خودم دکترم دلم دیگه چی میخواد چرا قلبم از فک کردن به اینها میسوزه؟ بتی که از تو توی ذهنم ساخته بودم خورد شده دیگه خودمم خورد شدم دیشب هدیه عید فطرم رو دادی اولین کادویی بود که برام هیچ شیرینی نداشت نتونستم ازت تشکر کنم آرامشی توی وجودم نبود که بتونه سپاسگزارت باشه.ازت ممنونم برای هدیه ات.

 

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده

 

[ چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ من ]

چقدر این روزا بی حوصله ام چقدر بی هم ریخته ام چقدر دلم یه آرامش به دور از دغدغه های فکری میخواد چقدر دلم میخواد که یکی درکم کنه ولی انگار تو هم نمیتونی حال و روز این روزهام رو درک کنی تو هم خسته شدی تو هم به هم ریختی اون از دیروز ظهر که برا یه صبحانه نخوردن دعوا و بحث شد تا ناهار نخوردن، اون طوری که تو داد میزدی اگه من حالم هم خوب بود دیگه تمامه میلم رو از دست میدادم برای خوردن غذا، چه برسه به اینکه از روز قبلش هم حالم خوب نبود و فریادهای تو هم شد سوهان روحم که بیشتر حس تهوع به هر نوع خوراکی بهم دست میداد، اون از بعدازظهرش که اومدی دنبالم مثلا خواستیم بریم غذا بخوریم که باز سر جریان ظهر بحث شد و برگشتیم رفتیم سرکارمون، انقدر حالم بد بود که اصلا نه میتونستم بشینم نه به کارهام برسم، بعد از یه ساعت برام یه عالمه خوراکی و آبمیوه گرفتی و آوردی کلی شرمندت شدم نمیدونستم چطوری ازت تشکر کنم بغلم کردی ازم عذر خواهی کردی ازت عذرخواهی کردم، وقتی رفتی باز بهت زنگ زدم و ازت تشکر کردم کلی حالم بهتر شده بود، شب میخواستم برگردم خونه اومدی دنبالم رفتیم دنبال خواهری یه تابی خوردیم بعد رفتیم دنبال مامانم باز کلی تی تاب شدی برا مامانم، قرار بود شام بریم بیرون که گفتی باشه برای یه شب دیگه، گفتم باشه، میخواستی مادرت اینا رو ببری بیرون بهشون سور ماشین بدی، نمیتونم انکار کنم که ناراحت شدم چون اگه خودت هم بودی ناراحت میشدی ولی هیچی نگفتم، دیگه انتظار بالایی که تو در کنار بقیه باشی و از من بخوای برات شاد و سرحال باشم نه نمیتونم، ناراحت بودم خسته بودم حالم خوب نبود، کلافه بودم صحبت های آخر شبت هم که کاملا بهم ریختم، " یه ربعه دارم نازت رو میکشم " ازت تشکر کنم؟ بهت بگم مرسی بعد از اینکه یه روز کاملا بدی رو گذروندم حالا شب قشنگی برام ساختی، بگم مرسی که جلوی امیرحسین سرم داد کشیدی و بعد انکار کردی، بگم مرسی که تمامه انتظار من این بود که حداقل حالا که از صبح حالم خوب نبوده و همه چی هم حالم رو بدتر کرده حداقل امشب یه ساعت بیشتر کنارم باش، چرا دوست داری همه چی همونطوری باشه که تو دوست داری؟ میدونی چند بار تا الان از خودت تعریف کردی؟ نمیگم این طور نیستی ولی مطمئنن این فقط تو نیستی که چنین اخلاقی داری همیشه از هر بهتری بهترینی هم وجود داره پس اگه تو خوب هستی اینو من باید بگم و درکش کنم نه اینکه هر ثانیه ای یه بار بخوای برام تکرار کنی، امروز صبح اصلا از خونه بیرون نرفتم که بخوام کارت رو برات بیارم، انقدر حالم دیشب بد بود که تا صبح نتونستم بخوابم، چقدر جالب که دیشب خداحافظی کردی و بدون اینکه جوابت رو بدم، گوشی رو قطع کردی، میدونی از این کار بدم میاد تکرارش میکنی، متاسفم پسرک، متاسفم که حالم رو درک نکردی و شاید حالت رو درک نکردم و از صبح تا الان که حدود هشت ساعت میگذره ازت هیچ خبری نیست و منم نمیخوام که بهت زنگ بزنم، اگه تمامه یه روز رو هم خوش باشم بازم از این زندگی بدم مییاد دلم نمیخواد که دیگه زندگی کنم، واقعا اونهایی که رفتن راحت شدن، فقط غصه نبودنشون داره یکی مثله منو میسوزونه، دلم گرفته، دوست ندارم اصلا امروز ببینمت، دوست ندارم ساعتها ناراحتی و بغضم با یه ببخشید و اینکه تقصیر خودت هم بود تموم بشه.دستام میلرزه ولی مهم نیست این هم یه برگی از دفتر زندگیه که باید بگذره حالا چه من دوست داشته باشم چه نداشته باشم.

[ چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ من ]

یعنی فقط تو دلت می گیره؟ یعنی فقط تو چون نتونستی از دیشب تا الان کنار من باشی ناراحتی؟ یعنی فقط تو به انتظار یه روز تعطیل هستی که در کنار هم باشیم؟ یعنی من ناراحت نیستم؟ دل من شاده شاده؟ خیلی خوش انصافی آقا، فک کن از دیشب تالان چقدر باهات حرف زدم باهات شوخی کردم تا از اون حال و هوا بیای بیرون ولی هر لحظه بدتر از قبلی، آیا تقصیر منه که نمیتونیم خیلی راحت همیشه در کنار هم باشیم؟ دوست ندارم حرف خاصی بزنم، ولی من دارم با تمامه شرایط تو هر چند که برام سخت باشه با جون و دل کنار میام و می پذیرم حداقل انتظار ندارم که دلتنگی هات آوار بشه روی سرم و چراهای نبودنم بشه قسمتی از حرفهات، خودت خوب میدونی که چرا نمی تونم و نمی خوام که آخر هفته ها همیشه کنار هم باشیم، میدونی که به خاطر خودته به خاطر خودمه به خاطر زندگیه که همه امید منه، حتی اگه این اتفاق هم نیفته دوست ندارم که بهت ضربه بخوره، از دیشب تا الان حتی چند دیقه ای که کنارت هم بودم ناراحت بودی چقدر با دوستات بد حرف زدی سعی کردم باهات حرف بزنم تا شاید یه کم آروم بشی ولی دلت می خواست که بهونه بگیری، گاهی وقتا عین بچه ها که وقتی یه چیزی بر خلاف میلشونه و اونا به خاطر جبران این مسئله کلی بد قلق میشن و میتونن ساعتها تو رو اذیت کنن تا به خواسته شون برسن اونطوری میشی پسرک، میدونم که شاید توی این روزها به خاطر درگیری با چندین مسئله حال روحیت زیاد مساعد نیست میدونم که دلت میخواد حداقل آخر هفته ها کنارت باشم ولی پسرک به نظرت من دلم نمیخواد؟ بد قلق نباش اگه ازم نه میشنوی به چرای اون نه فک کن، دلم گرفت از بس سعی کردم تو راه بیای و هر لحظه بدتر شدی، واقعا بعضی وقتا بهت جدی میگم که با وجود تو هیچ نیازی به بچه ندارم، چون گاهی انقدر بهونه گیر میشی که حد نداره، مثل الان که از صبح هر چقدر باهات شوخی کردم تو بدتر شدی، و دوباره بعد از نزدیک به دوازده ساعت که خوابیدی باز الان هم خوابیدی، پسرک راستی تو قبلا چطوری روزات شب میشده؟ بهونه میگرفتی؟ یا با دوستات بودی و گذر زمان رو متوجه نبودی؟ به نظرم دیگه هر وقت دلم ازت بگیره باید بیام و اینجا بنویسم، اینجا رو خیلی دوست دارم چون با نوشتن کلی حالم بهتر میشه، دیشب چند بار با لحن سردت بهم گفتی بهت خوش بگذره، مگه میشه جایی که تو نباشی بهم خوش بگذره؟ ولی گاهی آدما باید تابع باشن خواهش میکنم شرایط رو درک کن خواهش میکنم یه کم صبور باش و تحمل کن، مگه من کاری جز این دارم انجام میدم؟ انقدر بی تاب و بی قرار نباش، به من میگی درک نمیکنی که نمیتونم صحبت کنم و بهم تیکه میندازی و برای این رفتار ازم تشکر میکنی، نه عزیزم اینطور نیست اگه من در این شرایط چندین بار بهت زنگ میزنم برای این نیست که درک نمیکنم برای اینه که دلم نمییاد وقتی حالت خوب نیست با اس ام اس باهات حرف بزنم دلم میخواد حتی برای چند لحظه صدات پر از انرژی باشه، ولی خب برداشت تو اینه که من درک نمیکنم باشه قول میدم که امروز دیگه بهت زنگ نزنم تا ناراحت نشی، ازت ممنونم که از دیشب تا الان اعصابم رو به شدت بهم ریختی و طوری باهام رفتار کردی که انگار من میتونم کنارت باشم و ازت فاصله میگیرم، اشکالی نداره پسرک تمامه اینها میگذره و تنها یادشون توی ذهن من و تو باقی میمونه، چرا انقدر دلم گرفته؟ دلم میخواد با آهنگ وبلاگم گریه کنم، الان که خوابی امیدوارم که خواب های قشنگ ببینی عزیز ترینم.                                                                                                                                                                                             

[ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ من ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبودم تو بودی, بدونم هر چی باشم بی تو هیچم بدونم فرصت بودن تو بودی, همه دنیا بخواد و تو بگی نه, نخواد و تو بگی آره تمومه, همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه ××××××××××××××××××× احساس خوبی ندارم از اینکه نمیدونی که میخوام اینجا از خودمون بنویسم ولی بهت قول میدم که یه روزی اینجا رو بهت نشون میدم دعا میکنم اون روز عین این روزها قشنگ و خواستنی باشه ××××××××××××××××××× آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

قالب وبلاگ تبلیغات