|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
نمیدونم چرا الان بی مقدمه سر درد گرفتم یعنی یهویی حالم خوب بود ولی الان کسل شدم سرم درد میکنه بعدازظهری رفتم اپیلاسیون بعدم رفتم آرایشگاه کار داشتم تا ابروهام رو دید انقدر تعجب کرد گفت چرا ابروهات اینطوری شده منم براش توضیح دادم دیگه از اونجا رفتم یه سری قالب و اینا گرفتم و اومدم خونه. حالام که بعد از چند روز اس ام اس زده که سلام حالت خوبه چه خبر؟ واقعا این چه معنی داره؟ نمیدونم شاید میخواد به من بفهمونه که این یه قهر ساده س از نظر اون ولی خب نظر من که این نیست پس هر کس هر طور که دوست داره میتونه فکر کنه.
دیشب با دوستام رفتیم بیرون و لبو خوردیم تو این هوای سرد خیلی چسبید یعنی کلا از وقتی سعی کردم کمتر از دوستام فاصله بگیرم حالم بهتر شده کمتر تو خودم هستم یه مدت مدیدی بود که دیگه دور بچه ها نمیرفتم نمیگم به خاطر رابطه ام با پسرک بود هر چند که اون همیشه میگفت برو پیش دوستات ولی من خودم نمیرفتم چون ذهنم همیشه درگیر بود و حوصله هیشکی رو نداشتم اما به هر حال دیشب کلی چرخیدیم و هوا هم خیلی باحال بود دیگه نزدیکای دوازده بود اومدم خونه کلا خوش گذشت.
خواهر مربیم دوباره زنگ زد فک میکنم قرار پنجشنبه بیان حالا خوبه که این اتفاقات برا اون هفته ای نیست والا میگفت حتما برا همین بوده که با من اونطوری حرف زدی کما اینکه میگفت ولی خب برا من حضور و اومدن اینها هم اهمیتی نداره چون دوست دارم تنها باشم و کما بیش از این تنهایی راضی هستم و کلا اعصابم داره به یه آرامش نسبی میرسه.
[ سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ب.ظ ] [ من ]
آخی امروز که نه یعنی امروز یکشنبه ست ولی من هنوز شنبه بگم راحت ترم سالروز عقد حضرت علی و خانوم فاطمه زهرا بود یه حس خوبی بود اس ام اسی که عمو برام فرستاده بود یعنی کلی ذوق زده شدم چون نمیدونستم کلی هم برای دختر خاله ای خوشحال شدم که امروز تولد میگیره جمعه شب رفتم و براش کیک هاش رو درست کردم و امروز ظهر هم رفتم شروع کردم به آستر کشی و فیلینگ کیک ها و ساعت هفت شب سه تا کیک خوشمل ناناسی حاصل چندین ساعت خستگی و کمر درد بود تازه لباس تنم کردم و رفتم براش کادو بگیرم در صورتیکه میدونستم نیازی نبود ولی خب کلی هم براش لوازم آرایشی گرفتم و این دقیقا در حالی بود که این چند وقته اصلا شرایط مالی مساعد نبود و به شدت خودم بعضی چیزا رو احتیاج داشتم که هنوزم نگرفتم خلاصه اومدم و حاضر شدم و بعد یه کم تولد بازی و بعدم شام و کیک کلا با همه خستگیش خوب بود دوست داشتم چون سرگرم بودم و گذر زمان رو حس نمیکردم.
جمعه ای مامانش بهم زنگ زد و گفت بهت زنگ نزده گوشیش خاموشه گفتم نه منم دیروز هر چقدر اس ام اس زدم گوشی خاموش بوده نمیدونم چرا؟ هم نگران بود هم میگفت قرار بوده یه نامه براش بفرستیم قرار شد اگه زنگ زد بهش خبر بدم که مطمئنا نه اون زنگ میزد نه من خبری میگرفتم که زنگ بزنم شب گوشی روشن بود ولی نه جواب تلفن رو میداد نه اس ام اس منم دیگه بیخیال شدم گفتم حتما نمیخواد جواب بده دیگه امروز اس ام اس زدم به مامانش که خبری ازش شده یا نه؟ که گفت به داداشش اس ام اس داده ولی به من نه گفته شنبه اون هفته میاد بعدازظهری هم اس داد که من کی گوشیم روشن بوده که گفتم دیشب اونم گفت گوشی دست من نبوده دادم به یکی که برام مشکلی پیش نیاد ازش پرسیدم مگه طوری شده؟ که گفت مهم نیست منم گفتم نمیگه دیگه پس چه اصراریه، بعد باز اس ام اس زد که مامانم کی به شما زنگ زده؟ منم گفتم از خودش بپرس که ظاهرا ناراحت شد جالبه حالا اگه تو مریض بودی و یا هر مشکلی دیگه برات پیش اومده من دشمنت نیستم منم که کاری نکردم که جواب منو نمیدی ولی خودشو اگه همین برخورد رو باهاش داشته باشی ناراحت میشه جالبه، اشکالی نداره من که دیگه به کمترین چیزی هم در این رابطه دارم سعی میکنم که فک نکنم.
انقدر من انگشتام از فر سوخت که از شدت خستگی سوزشش رو متوجه نمیشدم ولی الان به شدت انگشتم داره میسوزه تازه داشتم یکی از کیک هاشو برش میزدم که چاقوهه یهویی محکم رد شد و خورد تو انگشتم که تا سه بار هم من چسب زخم زدم و پر از خون شد و عوض کردم این هم نتیجه این همه هنر تازه برای عزیز جونم هم سوهان عسلی درستیدم. [ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ق.ظ ] [ من ]
دیشب حدود ساعت هفت بود رفتم دنبال دوستم که بریم خونه اون دوستمون که تولدش بود دیگه تا اومد نشست تو ماشین و ظرف رولت رو دید انقدر جیغ زد و بچه ذوق زده شده بود که اصلا نمیتونست باور کنه رسیدیم خونه دوستم و اونم همین پروسه رو اجرا کرد و کلی پسملش هم بزرگ و شیطون شده بود خلاصه یه کم نشستیم به حرفیدن و بعد دوستم چایی ریخت و با رولت خوردیم دوباره ولو شدیم به غیبت کردن یه دو سه ساعتی گذشت میخواست زنگ بزنه غذا بیارن که یهو گفتن بریم بیرون؟ گفتم من حرفی ندارم بریم خلاصه که اول پسملمون آماده شد و بعد خودمون یه کم رفتیم دور دور بازی و بعد هم رفتیم یه جا پیتزا بخوریم خیلی شیک نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم که یهو در باز شد و پسر دوست بابا با مادرش اینا اومدن منو میگی گفتم ایول به این شانس خیلی من از این خوشم میاد حالا باید اینجا باشه نه اینکه پارسال مادرش به پدرم گفته بود برا خواستگاری و این حرفا حالا مامان انقدر به من نگاه میکرد و من معذب بودم که میخواستم همون لحظه بیام بیرون از اونجا که پسر دوستم به دادم رسید و شروع کرد به گریه کردن و واسه همین غذا رو گرفتیم که ببریم خونه حالا اومدیم تو ماشین من دنده عقب میگیرم یکی پشت سرم به شدت بوق میزنه و من انگار اصلا تو این دنیا نیستم یهو میبینم یه ماشین در یک قدمیمه و اگه یه اپسیلون ماشین حرکت میکرد میخوردیم به اون ماشین دیگه رفتم جلو و دور زدم حالا پسره اومده میگه شما زدین به ماشین من منم که حوصله بحث نداشتم و میدونستم چرت میگه جواب ندادم دوستم گفت این چه برخورد بی سر و صدایی بود ما حواسمون نبود ولی به ماشین شما هم نزدیم، ماشینت مشکل نداره ولی انگار خودت مشکل داری که پسره اومد جواب بده که من حرکت کردم اومدیم خونه غذا خوردیم و دوستم مثله این بچه متفکران پایه های مبلاشو نشسته بود باز کرده بود انقدر این مبلا زشت شده بودن حالا حرص میخورد و میگفت بیاین بهم کمک کنین اینا رو ببندیم دیگه تا ساعت یک پروسه پایه بستن داشتیم و این بچه اش هم نه تنها نمیخوابید حالا تازه یه گریه ای هم میکردا منم کلیدمو جا گذاشته بودم و مامان اینا هم خواب بودن دیگه همه چی رو اعصاب بود دیگه شوهرش اومد و ما هم اومدیم خونه یه نیم ساعتی بود که رسیده بودم یهو چنان دل دردی گرفتم که احساس میکردم دارم میمیرم حالا همه هم خواب بودن نمیدونستم چیکار کنم اومدم چند تا لباس پوشیدم و رفتم زیر پتو ولی تا یکی دو ساعت از درد خوابم نمیبرد.
پسرک اونجا بودم اس داد که کجایی و چطوری منم بهش گفتم و یکی دو تا اس ام اس دیگه زد و بعد گفت من میخوابم و خیلی سریع هم گوشیش رو خاموش کرد یعنی اصلا صبر نکرد تا من جوابش رو بدم منم گفتم مهم نیست هر طور که راحته امروزم که یکی دو تا اس داد که چه خبر من میگم سلامتی خبری نیست میگه خبری نیست یا نمیخوای بگی؟ خب این یعنی چی اگه از من میپرسی میگم هیچی وقتی هم ناراحت میشی تازه از تو ناراحت تر میشه مثلا میگه از دیشب چه خبر میگم شام رفتیم بیرون یهو اس میده بیرون اسم نداره؟ و گوشیش رو خاموش میکنه من اصلا منظوری نداشتما یعنی حواسم نبود که باید به ایشون حتما بگم کجا والا بهشون برمیخوره اشکال نداره میگذره مثل خیلی چیزای دیگه که گذشته.
امشب اولین شب پاییزی هست که من بخاری اتاقم رو روشن کردم و کلی از گرمای مطبوعی که داره دارم لذت میبرم از بس که این چند شبه از شب تا صبح تیک تیک لرزیدم.
امشب قراره سرویس خواب مامان اینا رو بیارن کلی از اون مدل قشنگتر و ناناسی تره. [ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ب.ظ ] [ من ]
چند وقتی که نیام و اینجا ننویسم انگار برام غریبه میشه انگار یه دنیا ازش فاصله میگیرم ولی نوشتن یکی از لذت بخش ترین کارهاست برای من آهنگ هوای دل آرش دلفان منو پرت میکنه به روزهایی که پر بود از شادی و غم روزهایی که بهترین سالهای عمرم بودند و خودم نفهمیدم یه غمی تو دلمه که نه میتونم بگم نه هضمش کنم بی خیال. چهارشنبه شب بود که پسرک اومد و فردا شبش هم تولد خواهری بود که قرار بود بریم پارک خلاصه خودم دست به کار شدم و براش کیک تولد پزیدم واقعا خودم که باورم نمیشد انقدر قشنگ و خوشمزه بشه بقیه هم انقدر تعریف کردن که من حسابی کف کرده بودم از اینهمه هنر ایرانیان بله بله یکم خودمو تحویل بگیرم پنج شنبه غروب بود میخواستم رو کیک رو شکوفه بزنم دیدم این قیف خرابه دیگه پسرک زحمت کشید و برام یه قیف خیلی باحال خرید و آورد با کلوچه هایی که مامانش زحمت کشیده بود و از شمال برام آورده بود برا شام کشک بادمجون و ماکارونی درست کردیم با ژله موزاییکی دیگه ساعت نه بود به پسرک گفتم بیا برات کیک و شام گذاشتم بگیر وقتی اومد و کیک رو دید فکش به زمین چسبیده بود و میگفت ببخشین که من اینهمه الکی مسخره ات میکردم خیلی این کیک قشنگه دیگه کیک برا مامانش هم فرستادم خلاصه که کلی به خودم امیدوار شدم و کلا شب خوبی بود پسرک هم با امیر اومده بودن پارک. ساعت سه بود رسیدیم خونه انقدر خسته بودم که حد نداشت و تا فردا ظهرش خواب بودم شب با پسرک رفتیم بیرون و یکم حرفیدیم و شام هم ساندویچ سر گردنه ای خوردیم از بس که دو تا هات داگ معمولی رو ارزون حساب کرد آقاهه، شنبه تصمیم گرفتم که برا پسرک یه کیک صبحانه درست کنم که با خودش ببره از بس که بچه میگفت اونجا هیچی نمیخوره خلاصه عصر پاشدم و دست به کار شدم و یه کیک خوشمزه پخیدم و با خواهری اینا آماده شدیم بریم پارک شادی یه کم میوه و چای و چند تا برش کیک برداشتم که ببریم تو پارکم کلی منو خواهری سرسره بازی کردیم کلی تخمه شکستیم و مثله بی ادبا پوسته هاش رو به پسرک فوت میکردیم نه که انقدر بی ادبا در حد مزاح و شوخی والا من خیلی دخمل خوب و با ادبی هستم بعدم یکم منچ بازی کردیم و چای و کیک خوردیم و پسرک گفت چه کیک خوشمزه ای ولی اون یکی خیلی خوشمسه بود خب آخه اون کیک خامه داشت عسیسم.
یکشنبه بعدازظهر ساعت سه پسرک میخواست بره دیگه نزدیکای ظهر اومد اینجا و کیک ها رو بهش دادم و کلی هم از دستش ناراحت شدم سر مسائل تکراری که شدیدا داره روح و روان منو تحت تاثیر قرار میده. پسرک موبایل گذاشته تو حلوا شکری و با خودش برده و تو روز کلی اس ام اس میده بهم بهش گفتم ازت ناراحتم یه حس بد دارم صبحی زنگ زد و کلی باهام حرف زد ولی خب دروغ چرا تاثیری نداشت من از این حرفها زیاد شنیدم ولی همیشه موقع عمل هیچ توجهی به من نداره یعنی هیچ ها در حدی که من انقدر بهم میریزم که میخوام خودمو بزنم.
امروزم که وقت لیزر داشتم که این دکتر مزخرفم نیومد و کلی با هم بحث کردیم آخه آدم انقدر بی مسوولیت تازه من به اون بدهکار هم شدم. [ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ق.ظ ] [ من ]
جمعه قرار شد بریم خونه عزیز جون که الکی الکی سر یه حرف با مامان بحثم شد و نرفتم از طرفی هم میدونستم اگه برم بیرون مامان چطوری برخورد میکنه واسه همین با اینکه پسرک کلی اصرار کرد که پاشو من ببرمت قبول نکردم و تا پنج بعدازظهر خوابیدم بعدم که بابا اومده بود و گفت بیا من ببرمت که قبول نکردم زنگ زدم به پسرک میگم من زنگ بزنم به مامان بعد برم خونه عزیز اینا میگه خب یعنی نمیای بیرون میگم چرا بریم یه کم بیرون بعد منو برسون اونم مثله همیشه میگه نه پس من میام پیشت یعنی من اصلا از این حرف خوشم نمیاد کاملا بهم میریزم هر طوری هم که بهش گفتم براش مهم نیست از اینکه در کنارش باشم خوشحال میشما ولی از این طور فک کردن و حرف زدن اصلا خوشم نمیاد و یا یه چیزی یا حرفی تو این مایه ها کاملا منو بهم میریزه خلاصه پسرک اومد و یه یک ساعتی کنار هم بودیم و بعد منو رسوند و خودش رفت خونه تا آماده بشه با پدرش بره.
شنبه صبح رفتم کارخونه دوست پدرم برای کار و یادگرفتن یه سری کارها.
دوشنبه هم با مامان رفتیم من مایو بگیرم حالا دقیقا همون منطقه ای که من میخواستم برم برق رفته بود و با مامان یه نیم ساعتی صبر کردیم و آخرش هم با نور موبایلم یه مایو خوشمل گرفتم حالا امروز اولین جلسه آموزش شنام بود منم که ترسو داشتم سکته میکردم مربیم هم همون خانومه ست که برا پسر خواهرش خواستگاری کرد و منم گفتم نه کلا دوسش دارم بهم میگفت چطوری باید سر بخوری تا دستمو میگرفت من خودمو میکشیدم عقب انقدر میخندید میگفت مگه بازیه دزد و پلیس که تا من میام بگیرمت فرار میکنی حالا این وسط یه خانومه گیر داده بود عجیب منم کلا اعصاب ندار دیگه رفت سراغ مامان خانومه رفت و یهویی با لباس برگشت حالا اینا هی بهش میگن برو بیرون میگه من شماره این خانومه رو میخوام که خیلی میترسه آخه این نشونیه که میدی خانوم جان یهویی مربیم گفت ایشون رو میگین گفت آره آره اونم گفت این شوهر نمیکنه ما خودمون رو کشتیم گفته نه منم هرهر میخندیدم برگشته میگه من خودم به هر کی شماره بخواد میگم که قبول نمیکنی فقط خودت میدونی اگه به کسی شماره بدی میبرمت زیر آب انقدر آب بخوری یهویی چنان بردم زیر آب احساس کردم دارم خفه میشم میگه آره این مدلی خواستی به کسی شماره بدی من خودم اینجام دیگه کلی از دستش خندیدم.
دقیقا دو روزه که پسرک زنگ نزده نمیدونم چرا یه حس دلشوره دارم براش وقتی بهش فک میکنم اعصابم بهم میریزه و فوری به خودم میگم که حتما نتونسته دیگه.
وای این عوض شدن پسورد وی پی انی که برا پسرک بود و منم ازش استفاده میکردم هم داستانیه پسرک به من گفت یه رباط ولی فک کنم دوستش بود و تا من گفتم نامزدشون هستم فک کنم بیچاره فکش چسبید به زمین ولی بهم پسورد جدید رو داد حالا باید یادم باشه از خود پسرک بپرسم. [ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ق.ظ ] [ من ]
چهارشنبه پسرک زنگ زد و گفت که فردا صبح داره میاد و تا غروب هم میرسه دروغ چرا به اندازه ی اون سری خوشحال نشدم یعنی هیچ حسی نداشتم و همش با افکار خودم درگیر بودم و به این فک میکردم با توجه به زنگی که سه شنبه زده بود و گفت که اینجا رو خونده و کلی هم ناراحت بود و با توجه به اینکه در برابر این مسائل اصلا منو درک نمیکنه و به آخرین چیزی که فک میکنه منم فردا که بیاد تازه یه جنگ اعصاب هم باهم داریم و این باعث میشد بیشتر کسل بشم پنج شنبه صبح نرفتم سرکلاسم و اصلا هم حال و حوصله نداشتم با همه اینها زنگ زدم برا اپیلاسیون وقت گرفتم و با بی رمقی تمام رفتم از اونجا داشتم میومدم بیرون که پسرک زنگ زد و گفت که تا ساعت شش میرسه و به امیر بگم که بره دنبالش اومدم خونه و همینطور تو اتاقم تا ساعت شش نشسته بودم وقتی رسید یکم باهاش حرف زدم و بعدم رفته بود که ماشین رو برداره که معلوم نیست سویئچ چی شده بود و زنگ زد که میام یدک رو بگیرم دیگه اومدن و سویئچ رو گرفتن و بعدش رفته بود خونه بهم زنگ زد که انگار خوشحال نیستی اومدم منم که در این مواقع لال هستم و هیچی نمیگم از بس حرکاتم همیشه تابلوئه خلاصه آماده شدم و رفتیم بیرون بهم گفت برام بگو چی شده منم با توجه به حرکاتی که تا الان ازش دیده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و گفتم همینایی که خوندی هر چقدر اصرار کرد بی فایده بود دیگه خودش یکم باهام حرف زد و بعد گفت من آماده هستم که حرفات رو بشنوم گفتم حرفی ندارم حوصله بحث هم ندارم گفت تو بگو هیچ بحثی پیش نمیاد دیگه من حرف میزدم و اون سراپا گوش بود تمامه حرفهام رو گوش داد و تمامه حرفهام رو تایید کرد و بهم گفت که تمامه تلاشش همینه اصلا باورم نمیشد که این همون پسرک یک ماه پیش کسی که اگه بهش میگفتم من میخوام از ایران برم نه تنها خیلی توجه نمیکرد بلکه بهم میگفت حالا ما برا ساختن زندگی همینجا هم کلی مشکل داریم حالا داشت بهم میگفت منم تلاشم همینه که به خواسته هات برسی ولی این مستلزم زمان و درست هم میگفت مسلما منم نه خواستم نه میخوام که الان برم و نه میتونم ولی خب همینی که به حرفام اهمیتی نمیداد بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد کلی ب*غلم کرد و بهم گفت برا هیچی ناراحت نباش بهم گفت کل این شبایی که از هم دور بودیم به همه چی فک کرده به تمامه اتفاقات و حالا نتیجه این دوری و اینهمه فکر کردن پسرکی بود آروم که میتونستی سخت ترین مسائل رو به راحتی بهش بگی بی هیچ استرسی از اینکه الان ناراحت میشه پسرکی که وقتی حرف میزدی یک جفت گوش شنوا بود که تو رو میشنید بی اینکه بهم بریزی از اینکه اصلا به حرفام توجه نمیکنه اون شب کلی آروم بودم حالم خیلی خوب شده بود و با خودم فک میکردم درسته که الان در عمل هیچی عوض نشده ولی روح و روان من عوض شد کلی حس خوب بهم منتقل شد که میتونستم محکم و قوی باشم. پسرک کلی لاغر شده بود و انقدر نانازی تر شده بود حالا من خودمو کشتم دو کیلو لاغر شدم واقعا که به خودم . [ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٢ ب.ظ ] [ من ]
شنبه بعدازظهر رفتم دندونپزشکی و بعدم اومدیم خونه یکشنبه هم با مامان اینا رفتم استخر کلی از محیطش خوشم اومد و هنوز نرسیده یکی از مربیا اومد که آره تو چقدر نازی و از این حرفا و میشه تلفنتون رو داشته باشم منم عین یه دیوار بهش نیگا میکردم که یهو خاله رسید و بهش گفت ایشون دختر شمان؟ که خاله فوری گفت نه دختر خواهرمه و یه لبخند معنادار بهش تحویل داد و خلاصه شماره رو از خاله گرفت و اومد بهم گفت نگران نباش اونی که من میشناسم عین خودت دوست داشتنیه ولی خب بهم خوش گذشت کلی خندیدم و روحیه ام عوض شد بعدم با خاله رفتم خونشون آخه دلم شربت آلبالو میخواست خالهه گفت بیا بریم خونه ما برات درست کنم منم باهاش رفتم و بعد مامان اینا اومدن یکی دو ساعتی اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه حالا من از اونروز تصمیم گرفتم بیشتر برم بیرون تا ذهنم و مخم حداقل یه کم هوا بخوره ولی هنوز که هنوزه دارم میرم فرداش یه خانومه زنگ زد پسرش مهندس مکانیک بود و تو یکی از شرکتای دولتی سرکار بود و خودش گفت که خواهر اون خانوم مربی هست با اینکه اینروزا حالم بد نیست ولی خیلی هم خوب نیست دیروز پسرک ظهر بود که زنگ زد و یه خورده با هم حرف زدیم من موندم که چقدر من تابلو هستم که اون فورا میگه چته؟ و هزار بار گفتن منم که چیزیم نیست اونو راضی نمیکنه چقدر بده که من اینهمه بلاتکلیفم چقدر بده که خومم نمیدونم واقعا باید چیکار کنم؟ چقدر بده که حتی نمیتونم رو کمک پسرک هم حساب کنم چون اون مطمئنن حرفی نمیزنه که به ضرر خودش باشه و هربار که بحث این موضوع میشه فقط میگه واقعا تو میتونی کنار یه نفر دیگه باشی؟ یا یه سری حرف شبیه به این حرفها.
تو استخر اون خانوم مشاور تحصیلیه دوران دبیرستانم رو که بی نهایت دوسش دارم دیدمش و چقدر باهاش حرف زدم ولی هنوز مرددم یه حرفش خیلی مهم بود که باید توی این شرایط از هم دور شد و بهمدیگه فرصت بدیم که آزادانه انتخاب کنیم نه از اجبار نه از سر احساس شاید یه پست نوشتم که بهم چی گفت و چی گفتم.
اینروزا سیل خواستگار که زنگ میزنه نه اینکه من کلا آمادگیشو دارم زنگ زده میگه داداشم مدیر مسوول پروژه های ساختمانی تو کیش فوق لیسانس داره شاید هم برا دکترا بخواد از ایران بره خانواده شون رو میشناسیم و من دائما در فکرم یعنی آخرش چی میشه.
اینا هر روز منه که داره میگذره و تمامه حس و حال رو بهم ریخته و یه عالمه دلشوره و استرس و حسرت مهمون دلم کرده تمامه اینها وجود داره که باعث شده روزهای قرمز تقویمم بیش از بیست روز عقب بیوفته و بشه یک دل نگرانی و بهم ریختگی جدید و آشنا. [ سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٥ ب.ظ ] [ من ]
اصلا با بعداز ظهرها و غروبهای جمعه میونه ی خوبی ندارم مخصوصا اینکه تو خونه باشم مخصوصا اینکه فکرم درگیر باشه مخصوصا اینکه تو نباشی مخصوصا اینکه یه حس سردرگمی هم بهش اضافه بشه این جمعه که دیگه از صبح بهم شوک وارد شد دیشب رفتیم دیدن دختر خاله کوچیکه که تازه عمل کرده یه خورده اونجا بودم و حال و هوام عوض شد و انگار گذر زمان از دستم رفته بود نمیخواستم بیام خونه ولی مامانه گفت که مرغهام رو بسته بندی نکردم پاشین بریم حالا دختر خاله ها هم کلی اصرار که بمون اینجا که هر چی فک کردم دیدم بهتره برم خونه اومدیم مامان رو پیاده کردیم و گفتیم بریم یه دوری بزنیم زنگیدم به دختر خالهه که اونام بیان ولی گفت من نمیتونم بشینم دیگه خودمون رفتیم یه یک ساعتی دور دور کردیم و دایی کوچیکه زنگید که بیداری من مموریم رو بیارم برام آهنگ بریزی گفتم آره و دیگه برگشتیم خونه دیگه اون اومد و رفت و منم اومدم خوابیدم امروز ظهر رفتم سر کیفم که اون گوشی ایرانسله رو بیارم که اگه پسرک با کمترین درصد احتمالی هم زنگید پیشم باشه هر چی گشتم نبود حالا تو این گوشی پر از اس ام اسای پسرک اومدم به خواهره میگم دیشب من گفتم گوشیم رو از تو کیفم بده ایرانسلم رو گذاشتی تو ماشین خیلی ریلکس میگه آره، یعنی میخواستم خفه اش کنم حالا باباهه هیچ وقت ماشین نمیبره امروز صبح ماشینو برده بود یعنی اعصابی از من خورد شد همش با خودم میگفتم اگه یکی از این اس ام اس ها رو بخونه کافیه دیگه تا بابا بیاد جونم اومده بود تو دهنم حالا بابا گوشی رو دیده بود ولی بیچاره گذاشته بوده تو داشبورت و اصلا نگاه هم نکرده بود خدا رو شکر.
نداشتن یه داداش همیشه یکی از بزرگترین حسرتهایی بوده که خوردم یعنی با دیدن یه خواهر بردار خیلی صمیمی همونقدر که برا اونا خوشحال میشم برا خودم ناراحت میشم ولی خب دایی کوچیکه خیلی تونسته این خلا رو برام پر کنه یعنی بیش از اندازه بهش وابسته ام و برام عزیزه اون روزای خرداد ماه که تو بیمارستان بود و مامان کنارش بود هر شب با چشمای پر از اشک خوابم میبرد حالا همه اینها رو گفتم که بگم دیشب که دیدمش یه طوری بودم سر اون جریان که گفتم ما رو دید ولی اون مثله همیشه گرم و صمیمی بود انقدر که من با خودم گفتم حتما ما رو ندیده یعنی الان هم همین طور فکر میکنم حالا اگه منو هم دیده بود انتظاری چنین رفتاری ازش دور نیست انقدر دیشب خوشحال شدم از این برخوردش حالا من اونروز هی میگم حالم بد شده یه طوری هستم پسرک میگه ول کن تو که میگی میدونه یا میگه ما انقدر بدبختی الان داریم که به این حرص خوردن تو نمیرسه پس منو به هم نریز یعنی اصلا اصلا تو این مواقع آدمو درک نمیکنه. دیشب حدود ساعت هشت بود با یه موبایل زنگ زد و گفت به این شماره بزنگ موبایل دوستش بود یه خورده با هم حرف زدیم و منم چقدر تونستم نگم که دوبار شیرینی درست کردم همیشه هم همینطوری هستم میگفت شاید این هفته یا هفته بعدش بتونه بیاد عزیزم. حالا من دعا میکنم که زوده زود بیاد پسرکم. [ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٠ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه برای اولین بار کیک تولد درست کردم یه کیک قلب کاکایویی واقعا خوشمزه شده بود مخصوصا وقتیکه بابا خورد و گفت واقعا خیلی خوشمزه شده چون میدونم هیچ وقت الکی از یه غذا یا خوراکی تعریف نمیکنه دیگه انقدر ذوق کرده بودم وقتی پسرک زنگ زد خواستم بهش بگم ولی یه جورایی دلم نیومد حالا هر موقع که بیاد براش یه کیک خوشمسه پزیده میکنم بعد براش تعریف میکنم حالا کلا هم مثله خودم نیست که خیلی ذوق کنه یعنی مثلا میگه آفرین و چقدر قشنگ و اینا ولی خب خیلی بچه مون ذوق نمیکنه این بار که اومده بود من دو بار دوربین رو بردم که عکس دسرای تولد کسری رو بهش نشون بدم یه بارش که اصلا یادش نبود و یه بارش هم گفت باشه بعدا میبینم اوایل انقدر ناراحت میشدم ولی الان برام قابل تحمل شده حالا دوستم عکسارو میدید میگفت ایول کلی با این اخلاقت حال میکنم که برا این چیزا وقت میذاری بعد گفت من که خیلی بخوام منت سر مهمون و خودمون بزارم پودینگ درست میکنم همونم انقدر شوهرم قربون صدقه ام میره خنده ام میگیره میگم آخه بیچاره نمیدونه که اون کاری نداره و فک میکنه کلی براش زحمت میکشی میگه بیا یه روز برام اینا رو درست کن منم یاد بگیرم شوهرم گناه داره انقده الکی همش میگه خانومم انقدر با سلیقه اس میگم باشه موادشو بگیر میام بهت یاد میدم بهش میگم حالا اگه اینهمه ساعت وقت بزاری و اینا رو درست کنی و همسرت خیلی عادی ازت تشکر کنه چی میگه به خدا میکشمش میگم پس پسرک تا الان باید نیست در جهان شده باشه.
امروزم کیک یزدی درست کردم و الان گذاشتم خنک بشه دستمم از گرمای فر سوخت ولی کیکای خوش عطر و خوشمزه ای شدن. پسرک هم که تا الان زنگ نزده و فردا هم که فک نمیکنم بتونه زنگ بزنه ولی خب قول دادم همش منتظر نباشم تا اعصابم به هم نریزه.
امروز بابا برا روز دختر برام زحمت کشید و یه همزنی رو که خیلی خوشمل بود و من کلی دوست داشتمش و گرفت حالا نه اینکه من ببرم خونه ام ها نه ولی خب من خیلی وقت بود دیده بودم و حالا که بابا دید زرنگ شدم در عرصه شیرینی پزیدن خوشش اومد و گفت میخواستم برات یه چیزی بگیرم امروز با خودم گفتم شاید این بیشتر از هر چیزی خوشحالت کنه و واقعا هم که خوشحال شدم دست گلش درد نکنه.
میگه سمند داره میگه خونه داره میگه لیسانس روانشناسی داره میگه ارشد اینجا قبول شده میگه قدش بلنده میگه خیلی آروم میگه سر بزیر میگه اونروز که اومدی برام چیزی بیاری یه لحظه تو رو دیده میگه به دوست مشترکمون گفته که آقای فلانی دختر داره که ازدواج نکرده باشه میگه دوستم گفته روش نشده به خودت بگه میگه گفته از هر لحاظ من تاییدش میکنم فقط تو نظر دخترت رو بپرس فقط بهش نگاه میکنم عین این چند روز اون حرف زد و من نگاه کردم دیشب ازم خواهش کرد الکی نه نگم بهم گفت یه بار ببینش باهاش حرف بزن بی دلیل نگو نه نزار من ذهنم درگیر یه چیزایی بشه که برام خوشایند نیست تو بچه می خوب میشناسمت دیگه نمیتونم ساکت باشم و مجبورم با سر حرفاش رو تایید کنم خدایا این چه مخمصه ایی که من توش گیر افتادم از هر چاله ای درمیام یه چاه جلومه میدونی که از خیلی وقت پیش تا الان خودم رو سپرم به خودت پس هر چی که مصلحته تو باشه منم به اون راضی هستم. [ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه بیست و نهم شهریور: صبح با مامان رفتیم برا کسری یه شلوار جین و بلوز خیلی خوشمل و ناز گرفتیم بعد من برا خودم یه کت تک با یه شلوار مخمل گرفتم ظهر عمو جون و دوستای بابا مهمون بودن خونمون تا اومدیم خونه بچه ها زیر گاز رو خاموش نکرده بودن و غذا سوخته بود و مامان کلافه بود دختر عمهه هم از این طرف زنگ زد به من و گفت کی میای دیگه ناهار نخورده لباسام رو عوض کردم و ساعت دو بود که رفتم خونشون شروع کردم دسرها رو درست کردن انقدر با این جفت دختر عمه گل کاشتیم و سوتی دادیم که حد نداشت از اسانس نارگیل ریختن تا سرازیر شدن آب از ظرف یخ تا کف آشپزخونه دیگه ساعت حدود دو شب بود که اومدم خونه به حدی خسته بودم که حتی خوابم نمیبرد.
چهارشنبه سی ام شهریور: ساعت ده صبح بود که از خواب بیدار شدم داشتم صبونه میخوردم که دختر عمهه زنگید و گفت که تازه الان میخواد بره لباس بگیره و هنوز مواد الویه و سالاد ماکارونیش آماده نیست منم که حساس گفتم باشه کلید رو بیار بده من و برو دیگه تند تند لباس پوشیدم و رفتم خونه اش و تا ساعت سه به اعمال کوزتینگ مشغول بودم خدا میدونه که موقع برگردوندن دسرها چه استرسی به روح و روان من وارد میشد و دختر عمهه با یه اطمینانی میگفت اصلا نگران نباش چون راحت برمیگرده توی ظرف و من کلی حال میکردم با این همه دید مثبتی که داره خلاصه ساعت سه بدو بدو اومدم خونه و آماده شدم و ساعت شش رفتیم خونه دختر عمهه خاله و دختر خاله ها هم اومده بودن و کلا تولد خوبی بود انقدر سر میز شام این عمه ها پز دختر داداششون رو دادن با اینهمه هنرنمایی که داره که کلی این برادرزاده به خودش امیدوار میشد و با خودش فک میکرد کاش الان پسرکش اینجا بود تا یه هالمه تشویقش میکرد.
پنج شنبه سی و یکم شهریور: اون یکی عمه جونم که اینجا نیست گفته بود که اگه میخواین برا خواهری تولد بگیرین امروز باشه که منم باشم واسه همین قرار شد شب بریم پارک بعدازظهر من و خواهری رفتیم کیک و شمع بگیریم که خانوم اشتباه کرده بود و یکی از عددای شمعش رو اشتباه گرفته بود اومدیم خونه که مامان گفت عمه زنگ زده که شوهرش گفته نمیشه برین پارک چون شوهر اون یکی عمهه داره میاد و قراره بره خونشون و زشته که بهش بگن بیاد پارک حالا این بچه هم کیک و شمع گرفته بود و اعصابش خورد شده بود طی عملیات مختلفی قرار شد که بیان خونمون تو همین گیر و دار بودیم که موبایلم زنگ خورد پسرک بود بی مقدمه بهم گفت دارم میام انقدر خوشحال شدم که حد نداشت دیگه خواهری هم که کلی پول به جیب زد و پسرک هم ساعت دوازده و نیم رسید و یه یک ساعتی با هم حرفیدیم.
جمعه یک مهر: از صبح چند بار با پسرک حرف زدم و ظهر زنگ زد و گفت بیا لب در ببینمت و برم تا دیدمش از ماشین پیاده شد و بغلم کرد لاغر شده بود کلی قربون صدقه ام رفت و لوسم کرد بعدازظهرم اومد دنبالم و رفتیم در خونشون تا کارت سوختش رو بگیریم بعدم زنگیدیم به بچه ها تا آماده بشن بریم دنبالشون کلی دلم براش تنگ شده بود دلم برا اینکه دستاشو بگیرم تو دستم برا اینکه سرمو بزارم رو شونه هاش تنگ شده بود رفتیم همونجایی که پارسال هم برا تولد خواهری رفته بودیم و باز خواهری زحمت کشید و شام تولد بهمون داد کلا شب خوبی بود.
شنبه دو مهر: بعدازظهر با هم بودیم و تو خیابونا تاب میخوردیم که یهو از بغل یه ماشین سبقت گرفتیم به پسرک گفتم این دایی من نبود اونم تا نگاه کرد گفت خودشه انقدر حالم یه طوری شد هر چند من باهاش راحتم ولی خب دلم نمیخواست که به طور محسوس چیزی رو متوجه بشه رفتیم بالاتر و دور زدیم که دوباره دیدیمش دیگه مطمئن شدم که ما رو دید خلاصه منو رسوند و خودش رفت پیش دوستاش و ساعت هفت بود که زنگید که میای دنبالم گفتم مامان اینا رو میرسونم و میام که گفت نه دیر میشه گفتم نگران نباش اگه دیر شد برو دیگه خدا میدونه من مامان اینا رو چطوری رسوندم ساعت هفت و نیم راه آهن بودیم و قرار بود برادر دوستم بیاد تا با رییس قطار صحبت کنه چون پسرک و دوستاش بلیط نداشتن و ظاهرا میگفت باید تو رستوران بشینن دیگه انقدر این بچه حرص خورد و به من حرص داد تا برادر دوستم اومد،لب قطار باهم روبوسی کردیم و چون بهش قول داده بودم بغضمو قورت دادم و با لبخند بدرقه اش کردم شبم که اومدم خونه انقدر گلوم درد میکرد که قرص خوردم و نمیدونم کی خوابم برد که وقتی پسرکم رسیده بود و زنگیده بود اصلا متوجه نشدم.
امروز که زنگ زده بود با اینکه حالم خیلی خوب نبود ولی انگار از این دو روز بودنش یه دنیا انرژی گرفته بودم که کلی باهاش خوب حرف زدم و وقتی بهم گفت بهتری گفتم آره گفت نه صدات اینو نمیگه گفتم خوبم و واقعا هم خوب بودم حالا اگه بهتر نشم امشب میرم دکتر. [ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
1.دیروز مامان شله زرد نذری درست کرده بود با اینکه درس داشتم دلم نیومد وقتی بهم گفت میای تزیینش کنی نه بگم و اون قالبهای زیبا قشنگترین یا زهرا و یا علی رو روی ظرفها حک میکردن با پسرک میشه گفت که آشتی نبودیم و منم با اینکه دلم میخواست براش شله زرد ببرم ولی خب هیچی نگفتم و تصمیم داشتم برا مامانش ببرم که ماشین نداشتم و مامان بهش زنگ زد و خودش اومد و گرفت.
2.امتحان امروزم بد نشد زیاد هم خوب نبود یعنی هر دو امتحانم نزدیک به بد بود مخصوصا اولی که حتی فک نکنم پاس بشم. حالا با این روحیه از سر جلسه اومدم گوشیم هم روشن نمیشه این هم مزید بر علت.
3.توی این یک هفته بیش از سه بار رفته بودم برا پیراهناش ولی هنوز لباس نیاورده بود صبحی از دانشگاه رفتم یه سری مدل آورده زشت واقعا زشت ها، حالا منم گوشی ندارم که بزنگم خودش بیاد ببینه با تلفن مغازه آقاهه زنگ زدم میگم من فلان جام پاشو بیا میگه شما منم میگم دختر بابام یه حرف زیبا میزنه و میگه برو بابا تلفن رو قطع میکنه دوباره زنگ میزنم میگه تویی؟ چرا زنگ نزدی به موبایلم توضیح میدم و قطع میکنم، میاد و هیچکدوم از لباس ها رو نمیپسنده پولشو میگیریم و میاد گوشیش رو میده به من و گوشیم رو میبره" حالا تمامه این پروسه ها با یه عالمه اخم از سوی دو جانب طی میشه"
4.اومدم خونه داشتم باهاش حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم نشناختم مامانش بود کلی با هم سلام احوالپرسی میکنیم و یه عالمه برا دیروز تشکر میکنه و منم که قندون کلی میگم اصلا قابلتون رو نداشت و وظیفه بوده. " یه نکته مهم مامان پسرک میگه من صبح هم چند بار گوشیت رو گرفتم خاموش بود گفتم حتما خوابی دیگه گوشیت رو خاموش کردی حالا بگذریم از توضیحات من مبنی بر فوت شدن گوشیم ولی حالا چرا فک میکنه من همش خوابم؟ یه باره دیگه هم بهم گفت والا بخدا بچه مردم یه ساعت بیشتر نخوابیده بود امروز ها".
5.میگه برام افطاری آماده کن میام میبرم مطمئنن هم پرسیدن اینکه چی میل داری درست کنم بی فایده ست ولی خب میپرسم و باز هم بی جواب میمونم.
6.تقریبا شرایط خوب نیست من خوب نیستم کم کم دلخوشیم داره نسبت به چیزهایی که دوستشون داشتم از بین میره یه جورایی جو این رابطه برام سنگین و دوست نداشتنیه.
پ:ن
چهارشنبه ای عزیزجونم و خاله ها و دایی هام افطاری خونمون بودن و منم که نبودم بیچاره خاله ام و دختر خاله هام اومده بودن از صبح کمک مامان ولی کلا شب خوبی بود و پسرک هم با پسر خاله اش و دوستاش رفتن استخر.
[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۸ ق.ظ ] [ من ]
دو شب از شبهای قدر هم گذشت و من هنوز اندر خم یک کوچه مانده ام ، درست از اون شبی که بهم زنگ زد و آروم و آروم باهام حرف میزد ولی خیلی محکم و قاطع بود بهم گفت که من اشتباه کردم ولی تو هم اشتباه کردی من میپذیرم ولی تو... یک ساعتی باهم حرف میزدیم و من هنوز همون طور با اخم و ناراحتی جوابش رو میدادم که یهو خیلی شمرده بهم گفت ببین من دیگه نه بهت زنگ میزنم نه... انگار اون ثانیه ها کش اومده بودن انقدر حالم بد شده بود که گوشی توی دستم میلرزد احساس کردم قلبم داره به در و دیوار وجودم میکوبه، دیگه نمیتونستم حتی کلمه ای به راحتی بگم و بغض داشت خفم میکرد، هر طور بود تلفن رو قطع کردم و سعی کردم آروم باشم و اجازه ندم اشکهام سرازیر بشن، شاید تا اون لحظه بعد از تمامه اتفاقات ناخوشایندی که افتاده بود هزار بار برا خودم این رابطه رو تموم شده دیده بودم و با خودم میگفتم که این راه سرانجامی نداره، ولی توی اون لحظه میدیدم که حرف نبودنش داره داغونم میکنه انگار نمیتونستم تاب بیارم وقتی دوباره بهم زنگ زد آروم بودم ، از اونروز یه احساس دلتنگی همیشه باهامه همیشه دوست دارم پسرک کنارم باشه دوست دارم تو بغلش جا بگیرم و نوازشم کنه و آروم آروم تو گوشم باهام نجوا کنه، جمعه ای که رفته بودم خونشون و با هم بودیم همون چند دیقه ای که کنارم نبود گردنبندش رو توی دستام گرفته بودم و میبوسیدم حالا بعد از یک سال و اندی خوب میدونم اگر کوه آتشفشان هم باشم از درد و غصه بازوهای حلقه شده پسرک بزرگترین و امن ترین و پر آرامش ترین نقطه دنیاست برام، حالا این دو شب احیا هم بهش گفتم بیا همین جایی که ما میریم میدونم که به خاطر من قبول کرد و اومد و همینکه حس میکردم که بهم نزدیکه برام یه قوت قلب بود و حس میکردم که کنارمه، ولی خب دیشب وقتی مراسم تموم شد زنگ زد و گفت داره میره ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ که اونم گفت که مراسمشون قشنگ نبوده که خب درست هم میگفت منم به دلم ننشسته بود ولی من تو حال خودم بودم و احتیاجی به مداح نداشتم ولی از لحن حرف زدنش هم خوشم نیومد مگه نه اینکه به خاطر من اومده بودی؟ خب یه کم صبر میکردی و بلافاصله با این لحن با من حرف نمیزدی، به هر حال منم اشتباه کردم که باهاش بد حرف زدم، اینروزا برا من شده یه شمارش معکوس برا همه چی، برا تکلیف زندگیمون، برا رفتن پسرک، برا مشکلات مالی که پیش اومده و استرسی که دارم و پسرک هر بار بهم گوشزد میکنه که غصه هیچی رو نخورم و جایی برای نگرانی نیست.
فقط برای تو: شاید ندونی که چقدر دوستت دارم شاید ندونی که اونروزی که رفتم دکتر و بهش گفتم چند وقتیه که قفسه سینه ام میسوزه و سرفه امان ازم میگیره بهم گفت که ضربان نبضت بالاست و بهم گفت اگه این حالت شدت پیدا کرد باید آنتونول 50 استفاده کنی، شاید ندونی که اون لحظه ای که بهت زنگ میزدم و گوشیت خاموش بود به پهنای صورتم اشک میریختم و دلم میخواست وسط خیابون زار بزنم و فقط میخواستم کنارم باشی و سرم بگیری بین بازوهات و باهام حرف بزنی تا آروم بشم شاید ندونی که هر روز و هر لحظه فکر رفتنت و اتفاقات بعدش داره از پا درم میاره شاید ندونی که چه حالی دارم شاید ندونی دیگه طاقت ندارم شاید شاید شاید خیلی دوستت دارم عزیزترینم. پ:ن پسرک دیروز افطاری پلو قیمه بانی بود و با اینکه افطاری خونه عمه جون دعوت بودیم اونجا هیچی نخوردم و پسرک برام یه هالمه غذای خوشمزه آورد مرسی عسیسم.
[ سهشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٥ ق.ظ ] [ من ]
دیشب تمامه اتاقم رو ریخته بودم بیرون و جعبه ها و کادوهامو و یه عالمه وسیله که گاها که دلم برا خاطره هام تنگ میشه بهشون پناه میبرم و شاید ساعتها میشینم و خاطراتم رو باهاشون مرور میکنم رو ریخته بودم دورم و خودم وسط اینهمه شلوغی نشسته بودم، و تمامه عکسهامون رو یکی یکی و با وسواس نگاه میکردم و یه عالمه حس خوب داشتم وقتی پروسه عکس دیدنم تموم شد یکی یکی جعبه ها رو باز میکردم و یاد اونروز و اون لحظه برام زنده میشد جعبه پیراهنم که پر از گلهای رز آبی و قرمز و یاد آور روزهای اول ماه رمضون پارسال و جریان قهرمون بود با اینکه این کادو برام عزیزه ولی نحوه کادو گرفتنم رو دوست ندارم چون یادآوره خاطره شیرینی نیست برام، با اینکه اون روز با هم آشتی کردیم ولی من با یه دنیا بغض و غم کادو گرفتم، جعبه کادویی عید غدیرمو باز میکنم هنوز پر از اسمارتیز و کاکائو، اینبار که دیگه نزدیک به یک هفته بود که اصلا با هم حرف هم نزده بودیم و وقتی بهم گفت بیا سر کوچه حدس زدم برای چی باشه، هدیه عید فطرم که نگاه میکنم اون روز یادم میاد که توی ماشین بودیم و توی پارک داشتیم با هم بحث میکردیم که اون وسط مسطه بهم کادوم رو دادی هنوز اون پول همونطور توی اون پاکت جا خوش کرده و برای هیچ وقت هم بهش دست نمیزنم اینها قسمتی از خاطرات من هستن که برام خیلی عزیزن، ولی برام جالب بود که بعضی از این هدیه ها منو به وجد می آورد و با دیدن بعضی هم دچار یه خلسه روحی میشدم و این درحالیه که خیلی دوستشون دارم ولی خب برام نحوه کادو گرفتن خیلی مهم، مثلا خودم هدیه ای که پارسال برای روز مرد برای پسرک گرفته بودم رو بی نهایت دوست داشتم نه از لحاظ خود کادو از نحوه دادن اون کادو روحم پر از انرژی میشه چون یکی از قشنگترین لحظات بود و واقعا هردومون خوشحال بودیم ولی امسال وقتی میخواستم بهش هدیه اش رو بدم انگار دستم جلو نمیرفت و حالم خوب نبود، تولد پسرک برای من لذت بخش تر از تولد خودمه چون روز تولد پسرک برای من خوشایند بوده و سرحال بودم و هیچ بگو مگویی قبلش نبوده که بخواد خرابش کنه ولی تولد خودم با اینکه میدونم هیچ عمدی نبود ولی درست شب تولدم یه بحث مسخره شد و انقدر گریه کردم که تا همیشه اولین چیزی که از تولد پارسالم میاد تو ذهنم اون شب مزخرفه، نمیدونم این حالت خوبه یا نه؟ که مطمئنا شیرین نیست و گاهی خیلی اذیت میشم ولی من لحظات خیلی راحت توی ذهنم حک میشن و به هیچ عنوان هم از ذهنم فراموش نمیشه. پ:ن1 جدا از همه اینها کلا دیشب فک میکردم که توی اولین سالی که با هم بودیم و من قند عسل عسل بودم البته الانم هستما ولی خب اون موقع ها یه کم بیشتر بودم، پسرک به اکثر مناسبتها برام هدیه گرفته و کمتر مناسبتی بوده که فراموش کنه حتی تو بدترین لحظات حتی زمانیکه با هم آشتی نبودیم و این یه حس شیرین برا منی که خودم به مناسبتها اهمیت میدم حالا هدیه گرفتن که یه شیرینی خاص داره ولی بیشتر به یاد داشتن این مناسبتها برای من مهمه، والا یه تبریک یا یه شاخه گل یا شاید یه گلسر کوچیک هم برای من نقش بزرگترین هدیه ها رو ایفا میکنه و به همون اندازه خوشحالم میکنن.
پ:ن2 میدونی که از دستت دلخورم؟ حتما میدونی دیگه، میدونم که اگه بخوام بگم خوشت نمیاد ولی خب هیچی بگذریم." الان دفتر کار دوستت هستی بهش قول داده بودی که برین اونجا ب ا ز ی کنین اینو نوشتم تا یادم بمونه که چرا دلخور بودم"
پ:ن3 امروز خونه عزیز جونم افطاری دعوت هستیم، برم یه کم دیگه درس بخونم و آماده بشم که بریم.
[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
چهارشنبه پنجم مرداد: دارم وسایلم رو چک میکنم که چیزی رو جا نزارم هر از گاهی شدیدا فکر میکنم یه طرف ذهنم باور نمیکنه که دارم آماده میشم تا باهم بریم سفر یه طرف ذهنم درگیره که کارم درسته یا نه؟ یه شوق بچه گانه ای دارم توی دلم انگار دارن قند آب میکنن تولد پارسالت عین یه فیلم جلوی چشام در حال حرکته و تصور تولد امسالت یه حس شیرینی رو میریزه توی وجودم، ساعت چهار بعد از ظهر با هر مشقتی هست نشستم کنارت و دلم را با تو زدم به جاده، هفت ساعت بی وقفه پشت ماشینی، ترافیک کلافه کننده ست مامان اینا خسته شدن یه عالمه چیز میز جلوی پاهامه و زانوم از درد تیر میکشه ولی هنوز یه هیجان شیرین دارم، ساعت یازده میرسیم چالوس" میدان شیخ عطار، یا به قول تو میدون طاووس" میریم یه ویلای جنگلی البته به گفته آقاهه، وسایل رو جابجا میکنیم و شام میخوریم و خیلی زود میریم بخوابیم که صبح زودتر بیدار بشیم.
پنج شنبه ششم مرداد: ساعت ده صبح صدام میزنی و میگی چرا سیخونکی خوابیدی؟ خنده ام میگیره، میری بیرون نون و پنیر و اینها میخری تا صبونه بخوریم بعد وسایل رو جمع و جور میکنیم و آماده میشیم که بریم اون یکی ویلا که خودت گفته بودی و بعد هم بریم نمک آبرود،ساعت دوازده میرسیم لب اون ویلاهه،" مجتمع رضا" جای دنج و قشنگیه و سکوتش از همه چی جذاب تره مخصوصا که نزدیکه دریا هم هست، میرسیم نمک آبرود دوست ندارم تلکابین سوار بشم ولی خب توجهی نداری بلیط میگیری و کلی هم از اینهمه ترسیدنم ریسه میری از خنده، کلی عکس میندازیم و یه عالمه هم از هنر عکاسیت برام تعریف میکنی بعدم میبریم تیراندازی که یه عالمه دوست داشتم و کلی از انرژیم انگار تخلیه میشد کلا خیلی خوشم اومد مرسی عسیسم. ناهار میخواستیم بریم کته کبابی دایی جان که غذاش تموم شده بود و رفتیم رستوران تیشین، من یه عالمه از زیتون پرورده و ماست بورانی و ماست دلارش خوشم اومد غذاش هم خوب بود ولی پسرک گفت خوبه ولی عالی نیست در هر حال که جای تمیز و خوبی بود، بعدم اومدیم ویلا که یه کم استراحت کنیم و همش با بچه ها چک میکردیم که چیکار کنیم برای تولدت هدیه هات رو کادو کردیم و بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون تا هم خرید کنیم هم من کیک تفلد بگیرم برای شما، رفتیم ماهی خریدیم و میوه خریدیم و یه عالمه خرت و پرت دیگه و من در تمامه این مدت با خودم فک میکردم که چقدر دوست دارم باهات بیام خرید و چقدر آروم به خواسته هام توجه میکردی حتی زمانیکه دلت نمیخواست کیک بگیری ولی چون دلم خواست بی هیچ چون و چرایی قبول کردی و از چند نفر آدرس گرفتیم و رفتیم " شیرینی سرای لیلی" و چون جا پارک نبود تو توی ماشین نشستی و خودم رفتم برات یه کیک خوشمل با دو تا شمع عروسکی گرفتم و یه عالمه هم ذوق کرده بودم، بعد از دو ساعت اومدیم ویلا و میبینم میز نداریم یه مبل تکی میارم میذارم جلوی کاناپه و یه پارچه میکشم روش و بعدم تفلد بازی شروع میشه و من با هر لبخندت به اوج میرسم برات یه کیف گرفتم فک میکنم که خوشت اومد از هدیه ات یعنی امیدوارم که اینطور باشه، بعد از اینکه کلی عکس انداختیم کیک خوردیم خیلی خوشمسه بود دلم خواست. حالا فک کن من ساعت دو شب گیج خوابم و اصلا نه میدونم کجام نه تو چی میگی یهویی میگی ببین این کیک یه عالمه کاکائو و نسکافه داشت حالا من خوابم نمیبره اعصابم داره بهم میریزه، چیکار کنم؟ میگم خب بخواب میگی خوب شد گفتی نمیدونستم باید بخوابم و صبح با مرور این مکالمه ریسه میرم از خنده. جمعه هفتم مرداد: صبح قرار بود بریم جواهر ده که خوابمون برد پاشدیم صبونه خوردیم و رفتیم دریا حالا من ترسو نشستم دارم دریا رو تماشا میکنم یهویی میبینم یه بچهه انگار داره دست و پا میزنه همه بدنم یخ میشه یکی از آشناهاشون میاد بغلش میکنه و میارتش توی ساحل و من متعجب که چطور مادرش وسط دریا داره آروم آروم و با خنده میاد یهویی میای میگی بیا بریم تو دریا، میگم میترسم برام تیوپ گرفتی ولی انقدر ترسیدم که هر چقدر بیشتر اصرار میکنی بیشتر عصبی میشم و تو هم بدتر از من با هر سختی هست راضی میشم و دستم رو میگیری و با هر یه جیغی که میکشم میگی آروم باش نترس میری بچه ها رو هم میاری و دیگه فیلم خنده ست که داره پخش میشه خیلی دوست داشتم تازه بهم شنا هم یاد دادی دیدی چقده گشنگ یاد گرفتم تازه قرار شد به دخملمون هم یاد بدم.بعدم اومدیم ویلا و دوش گرفتیم و برامون ماهی کباب کردی مرسی آقایی کلی خوشم میاد وقتی میبینم که چقدر زرنگ و کاردانی.شبم رفتیم یه هالمه کلوچه برام خریدی مرسی عجیجم.رفتیم کنار دریا و یه هالمه در مورد دخملمون با هم حف زدیم و بلال خوردیم و تازه دوست داشتم تا صبح اونجا بشینم و باهام حرف بزنی، حالا اومدیم میگی من میخوام شام املت درست کنم میگم من نمیخورم با چه شوقی غذا آماده میکنی و میگی خانومی بیا یه لقمه از دستپخت من بخور دیگه. قربونت برم که انقدر ماهی عسلم. شنبه هشتم مرداد: داریم بر میگردیم تو راه برام گردو سبز میخری، بهت میگم ببین دخملم حالش خوب نیست میگی چشه؟ میگم حالش بده میخواد بالا بگیره؟ میخندی میگی یعنی چی؟ میجم یعنی بخواد حالش بهم بکوره، میگی الهی قربونش برم. ساعت هفت میرسیم خونه ولی زود تموم شد دلم بخواست یه هالمه بیشتر کنارم باشی واقعا ازت ممنونم عسیسم خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا که به قول تو ماه عسلمون بود ولی نه این که ماه عسل نبود ماه شکر بود ماه عسل دو نفره ست مگه نه همسری؟
ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم
بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت
همـه ی ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد
اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ کـه
بهـانـه ایی می شــوَد
بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ... [ سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ق.ظ ] [ من ]
خیلی وقته که اینجا نحرفیدم چقدر دلم برای اینجا تنگیده بود. چه روزهایی که این صفحه رو باز کردم و فقط حرفام رو زیر لب باهاش نجوا کردم اینجا به جرات یکی از دلبستگیهای منه که اگه سالهام ازش دور باشم باز هم برام عزیزه یعنی به طور کلی نوشتن یکی از بهترین حالتهایی هست که به من آرامش میده و برام خواستنیه.توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده که شاید بعضی هاش هم توی ذهنم نباشه: جمعه شانزدهم اردیبهشت: عزیز جون مثل هر سال نذرش رو ادا کرد و خوشحالم که امسال هم تونستم حتی به اندازه یک قدم سهمی داشته باشم." مخصوصا اون موقعی که با این دایی جانمون رفتیم من کشک و روغن بگیرم و اون یه دنیا خوراکی برای فرداش خریده بود که یه موقع خدایی نکرده دچار سو هاضمه نشه بچه"
شنبه هفدهم اردیبهشت" مصادف با شهادت حضرت فاطمه"س"":ساعت نه شب پروازمون بود.و ساعت یک و نیم شب ما در فرودگاه دمشق بودیم. بافت شهر به صورت قدیمی بود که ساختمونهای پر از دوده و قدیمی گویای همین مسئله بود." الفندق النخیل، هتلی که برای من سرشار از خاطره های خوب و خوش، شبهایی که تا صبح به خنده و شوخی گذشت، اتاق 201، هر بار که مامان کلید مینداخت که درو باز کنه ما سه تا انقدر در و مامانمو با هم فشار میدادیم که زودتر بریم توی اتاق که روی دیوار جای ضربه های در مونده بود،شبایی که من میخواستم بخوابم و این دایی جان با نمکدون شدنش نمیزاشت و آخرش هم مامان هر چی دری وری بود به من میگفت که بگیر بخواب دیگه، اون شبی که مامان رفت اون آب پرتقال رو برداره و خاله ام خیلی اتفاقی زودتر برداشت و اونهمه شیرجه زدن مامان روی تخت بی فایده موند. پنج شنبه رفتیم لبنان و واقعا که بیروت زیباست و درسته که بهش میگن بهشت خاورمیانه، غار علیا، تلکابین،صخره مرگ واقعا زیبا و دیدنی بود.بابتوما، صالحیه،حمیدیه، بازار لوبیا تمامه اون جاهایی هست که من راه رفتم و از فرط خستگی دیگه نا نداشتم و این دایی جونم هم بغلم فقط غر میزد که بسه بیا بریم خسته شدم و برای تک تک کسایی که دوستشون داشتم و کنارم نبودن سعی کردم بهترین ها رو بگیرم."
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت: ساعت نه شب پروازمون بود. و ساعت چهار صبح توی فرودگاه بودیم. برگشتنمون هم برای خودش یه داستانی داره اول از همه که انقدر این مامانم اینا منو تا آخرین لحظه فرستادن بیرون که برو اینو بخر اونو بخر که من دوربین رو توی اتاق جا گذاشتم و اینا هم ندیده بودن که بردارن که دایی جان و یکی از دوستامون مجبور شدن بین راه از اتوبوس پیاده بشن و برگردن هتل و خودشون بیان فرودگاه، تو هواپیما هم که من خاله کوچیکه پیش هم نشسته بودیم و هر دومون هم حالمون بد بود خوابمون برد اون موقع که در عالم خواب بودیم انقدر سر اون خورده تو سر منو و برعکس که وقتی پاشدم به شدت گوشمو و سرم درد میکرد.
پسرک و خواهری ها برام یه میز توالت خیلی ناز گرفتن که واقعا ازشون ممنونم . بابا هم که واقعا مامان رو شرمنده کرده بود از بس زحمت کشیده بود مرسی بابایی.
پ:ن جمعه هفت خرداد: با خواهری و پسرک رفتیم شهری که دانشگاه پسرک بوده و کلی خوش گذشت ظهر رفتیم رستوارن برکه و ناهار خوردیم. دلم میخواست با اون درخت بید چند تا عکس قشنگ بندازیم که خب به علت هوشیاری بالای خواهری باطری ها جا مونده در اتاق ایشون به هر حل روز خوب و آرومی بود برعکس اینروزا.
پ:ن
اینا رو یکشنبه نوشتم و کلی ذوق داشتم که آروم آروم تکمیلش کنم ولی خب اینروزا حال و حوصله ندارم و چون نیاز دارم به نوشتن بنابراین سعی کردم هر طور هست تمومش کنم.
این نیز بگذرد [ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ق.ظ ] [ من ]
موقع سال تحویل نماز حاجت خوندم این برای اولین بار بود سال نود برام یه حس خوب داره نمیتونم تلخ ببینمش هر چند که شاید شروعش برام تلخی و شیرینی با هم داشته ولی شیرینی آشتی اون قهرها طعم تلخیشون رو از بین میبره هر چند که هنوز شروع نشده یه درگیریه روحی جدید به ذهنم اضافه شد هر چند که بین یه صد راهی موندم که هر راهیش یا به بن بست میرسه یا خودش باز یه چهار راه که من راه رو بلد نیستم و ترس از گم شدن منو میترسونه هر چند که بابا با حرفاش به دلم چنگ میزنه مامان با نگاهش باهام حرف میزنه دایی با نصیحتای دلسوزانه اش بهم حس سرگیجه رو منتقل میکنه ولی من این سال رو دوست دارم حسم بهش مثبته دهه هشتاد رو میشه گفت بین دوست داشتن و نداشتن برام دوست نداشتنی تر بود تا دوست داشتنی برام اتفاق بد بیشتر افتاد تا اتفاق خوب هنوز هم اثر روزهای بدی که پشت سر گذاشتم کاملا تو ذهنم هویدا و روشنه هنوزم نتونستم از اون روزا فاصله بگیرم ولی آرزوم اینه که حداقل دهه نود برام قشنگ باشه و دوست داشتنی ترین لحظات رو بهم هدیه بده، امشب پسرک کلی باهام سنگین و سرده بهونه اش سر درد، ولی وقتی دلش بهونه داره این همه بهم میریزه، شاید سوالی که ازش پرسیدم احمقانه بود شایدم نه؟ دلم میخواست به جای اینکه اینهمه ازم در یک آن فاصله بگیره و سرد بشه باهام حرف میزد من درک میکنم که شرایطت مساعد نیست درک میکنم که توی وضعیت خوبی نیستی میفهمم که دلت به من گرمه ولی یه ذره میشه تو منو و شرایط منو درک کنی؟ تنها چیزی که این روزا سرپا نگهم داشته تا خیلی چیزها رو بشنوم و ببینم شاید یه ذره امیدی هست که دارم شاید هر روز با خودم میگم خدا که میدونه من چی میخوام پس خودش هوامو داره با خودم میگم هر چی که تقدیرمه همون میشه منم که دارم در حد خودم تلاش میکنم پس جایی برای غصه خوردن باقی نمیمونه، ولی واقعا دست و دلم میلرزه، واقعا میترسم، ترس از خیلی چیزها نفسم رو ازم میگیره، توی این صد راهی دلم میخواست یه راهنما داشتم تا یه کم جلوتر از پاهام رو بهم نشون میداد یه کسی بود که بهم میگفت کجا راهه کجا بیراهه ولی نیست احساس میکنم که تنهام با هیشکی نمیتونم حرف بزنم مامانم میگه من هیچی نمیگم خودت میدونی و اون تنها کسیه که شاید امید داشتم تا بهم کمک کنه که البته تا همین جا هم لطف و محبت رو در حقم تموم کرده ولی خب من خودمم، امشب بهم گفتن " تو از عقلت و تصمیم عقلانی میتونی به دلت و خواسته های دلت و عشق و دوست داشتن برسی ولی ممکنه که از دلت نتونی به عقلت و خواسته های عقلانیت برسی و همون عشق و دوست داشتن هم در نگاهت منفور و زشت جلوه داده بشن این تجربه زندگیه خیلی از ما آدمهاست"" خانوما زود باورن عقلشون به گوششونه ولی عقلت رو بده به منطق دو دو تا چهار تا و همیشه اول به خودت فک کن". دلم میخواد این روزا زودتر بگذرن و برام بشن یه خاطره. [ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
آخرین جمعه سال 89 هم داره سپری میشه و دفتر هزار و یک رنگ این سال هم داره بسته میشه و میره تو صندوقچه ذهن و اعمال ما اگه بخوام دفترچه ذهنم رو ورق بزنم و برگردم به نوروز 89 تا امروز و ببینم از هر ماه مهمترین چیزی که توی ذهنم بیشتر خودش رو نشون میده چیه: [ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ من ]
برام یه علامت سوال بزرگه که بعد از این مدت هنوز تو رو خوب نشناختم حداقل سردرگمیم در پاسخ بعضی از مسائل این ذهنیت رو برام قوی تر نشون میده، برام جالبه که من هنوز نمیدونم که تو از چه تیپ لباس پوشیدنی خوشت میاد؟ از چه رنگی خیلی خوشت میاد؟ کدوم یکی از مانتوهام برات دوست داشتنی تره؟ چه شالی رو بهتر میپسندی؟ فقط یه بار یادم میاد که اونم با اصرار زیاد خودم بهم گفتی که چی تنم کنم، من هنوز نمیدونم که اگه من موهامو بریزم بیرون تو خوشت میاد یا نه؟ دقیقا هر طور که میتونستم هم باهات حرف زدم تا شاید غیر مستقیم نظرت رو بدونم ولی خب جوابی نگرفتم! خیلی کم در مورد این مسائل باهام حرف میزنی، اگه هر چی تنم کنم میگی آره خیلی قشنگه، زیاد دوست ندارم این حالت رو،دوست دارم از چیزایی که خوشت نمیاد بهم بگی که دوستش نداری یا به نظرت قشنگ نیست فقط در مورد این شال قرمز زمستونیه گفتی که دوست نداری که سرم بندازم، اینروزا میدونم که یه سر داری و هزار سودا، و درست نیست که من بهت گیر بدم یا هی بخوام بگم من اینو دوست دارم اون رو دوست ندارم، ولی آخه خواسته های من کوچولوئه، یه جورایی هم خیلی برام مهم هستن، با اینکه گاهی با خودم فک میکنم که سرش شلوغه حواسش نیست ذهنش هزار جا درگیر ولی خب دلم یه طوریه با خودم میگم اگه من خواسته های دلم رو به تو نگم و از تو نخوام که به حرفام اهمیت بدی از کی بخوام؟ ذاتا هم دوست ندارم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم چون همین مسائل کوچیک ولی پر اهمیت برای من انقدر مهمه که دقیقا یا میتونه به وجدم بیاره یا کسلم کنه، مثلا تو میدونی که چقدر من تنوع لباس رو دوست دارم، چقدر دوست دارم که هر روز به خودت برسی و برام تیپ بزنی، خب آخه کلی گشنگ و نانازی میشی، در مورد کفشات هم دیگه هیچی فک کنم جای امیدواری در این زمینه نیست برام، کار بدی بکنم که اینها رو بگوئم؟ خب دلم بخواد دیجه دست کودش که نیست، تازه هسمری جونم اصلا اصلا اصلانم دوستت ندارم، اینهمه من ازت خواهش کردم حتی یه خط هم در جواب حرفهام برام ننبشتی واقعا که ازت دلگیر شدم ولی هیچی نگفتم که ناراحن نشی.
پ:ن1 دوشنبه رفتیم خرید برای شما و سه تا پیراهن نانازی که من خیلی دوستشون دارم رو برات گرفتیم با یه کمربند خوشمل، تازه به زور برا من یه گلسر گرفتی، و یه هالمه پاستیل، تازه بخواستی برام اون مانتو با اون شلوار رو بگیری که خودم گفتم نه نبخوام از یه جای دیگه بگیرم. بعدم رفتیم با هم چیز برگر بخوردیم و در مقابله اونهمه اصرارت برای خوردن قهوه شرمنده شدم چون واقعا دیر شده بود و خیلی دلشوره داشتم ببخش نازنینم.
پ:ن2 امروز مادرجان غذای مورد علاقه همسرمان را تهیه نموده و بنده برایشان بردم و بعد از مراسم ناهار خوران در یک عمل غافلگیرانه همسر معظمه بنده را با خانوم جنیفر لوپز مقایسه کردند و اینجانب هر چقدر ایکییوسان شد آخرش نفهمید که منظور همسر جان این بود که من از اوشان قشنگتر هستم؟ مهمتر هستم؟ لوس تر هستم؟ یا اوشان از بنده مهمتر و قشگنتر و احتمالا حرف گوش کن تر هستن؟ و بنده تنها یک کلمه از دهان مبارکمان خارج شد که " وسط خیابون" و اخمی را تحویل گرفتیم که یعنی نه بیشعور وما در اینجا بهتر دیدیم که برویم دنبال کارمان و فعلا بساطمان را جمع کنیم تا بعد.
قدمهایم را برمیدارم میروم از کنار تمام روزها رد میشوم و تمام خاطرات به تو که میرسم میایستم توان حرکتم نیست غم نبودنت چقدر بزرگ است وحس بودنت چقدر شگفت انگیز میخواهم تاابد در همین نقطه بمانم جایی که تو هستی و من و زندگی کاش زمان همینجا متوقف بماند
[ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
سکوت کوه و محیط بکر اونجا تمامه آرامش از دست رفته ام رو بازسازی کنه وذهنم رو از تمامه بدیها و تاریکیها خالی میکنه ماشین رو پارک میکنی و دستم رو میگیری و بهم میگی بیا یه جایی رو بهت نشون بدم چند بار نفس کم میارم ولی به شونه های مردونت تکیه میدم و باهات هم قدم میشم انگشتای قشنگت نوک قله کوه رو بهم نشون میده که یه روزی معدنی بوده که حالا از اون معدن فقط چند تیکه آهن باقی مونده، میایم پایین یادم رفته که زیر انداز رو بردارم میشینیم رو خاک و شن ها غذا میخوریم و من غرق لذت و زندگی هستم از این جای دنج از بودن در کنار تو از صدای خنده هایی که یه دنیا ارزش داره سوار تنه درختم میکنی و بهت میگم بیا بشین میخوایم حرکت کنیم، بعد از غذا بهت میگم برات چایی بریزم میگی بله عزیزم، میجم که باوشه پس نیس ماعته دیجه برات چایی میریزم و از اون لبخندات رو بهم تحویل میدی و میگی باشه عزیزم دوباره میجم چرا چایی نبخوری؟ بزار برات چایی بریزم و تو میگی نه نمیخورم و من اصرار میکنم و میگی گوشت رو بیار جلو تا یه داستان برات بگم توی گوشم داستان پسرکم رو برام میگی و باعث میشه که برات یه لیوان پر چایی بریزم، چشام غرق شده تو دریای چشات، آروم آروم باهام حرف میزنی، از خونمون، از اتاقمون، از اینکه هر شب میبریم بیرون، از اینکه میایم خونه مامان اینا مهمونی و با بچه ها میریم بیرون، تصورش بهم آرامش میده، از یه معدن چند تا تیکه آهن باقی میمونه، از ماها قراره چی بمونه؟ مگه جز خاطره هامون چیزه دیگه ای هم به جا میمونه؟ مگه جز خوبی ها و بدی هامون چیزه دیگه ای هم باقی میمونه؟ پس سر چی با هم بحث و جدل داریم؟ سر چی دل همدیگرو میشکنیم؟ به خاطر چی محبتمون رو از هم دریغ میکنیم؟ زندگی رو چی میبینیم؟ توی یه خونه تا صدای خنده های ما پر نشه تا نجواهای عاشقانمون نباشه تا یکرنگیه دلهامون نباشه اون خونه به جز چند تیکه آهن و آجر ارزش دیگه ای هم داره؟ چرا بعضی هامون سفت و سخت چسبیدیم به بدیها و بدی کردن، چرا به جای اینکه سعی کنیم با کمترین ها شاد باشیم و شادی بخش انقدر آشوب و بلوا به پا میکنیم؟ اینها رو برای شمایی مینویسم که مطمئنا هیچ وقت اینجا رو نمیخونی، هر چند هم که اگه میخوندی با اوصافی که من ازتون شنیدم فک نمیکنم تفاوتی میکرد، گاهی از فکر کردن به کارهات دلم میلرزه چطور دلت میاد؟ چطور راضی میشی؟ یعنی محبت و عشق توی زندگیت معنا نشده؟ چطور به جای اینکه یه پشتیبان و دستگیر باشی، یه قوت قلب و راهنما باشی، یه سنگ صبور و تکیه گاه باشی، یه سنگی هستی که خورد میشی و در هر جای زندگی که میخوای ریزش میکنی و تمامه راهها رو مسدود میکنی و آوار میشی رو سقف تمامه آرزوها، متاسفم که نمیتونه بهت افتخار کنه و از داشتنت شکرگزار باشه متاسفم.متاسفم که ذهنیتی برای من در برابر تو ساخته شده که گاهی دعا میکنم که کاش هیچ وقت نبینمت، از دیدنت و روبرو شدن باهات ترس و واهمه دارم. خدایا کمک کن که انسان باشیم با وجدانی بیدار.
پ:ن
امروز کلی روحیه ام عوض شد خیلی بهم خوش گذشت مرسی عزیزکم مرسی پسرکم مرسی که با تمامه مشکلاتت بازم هوامو داری و حواست هست که بهم نریزم.
گاه در ظلمت قرن
[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٧ ب.ظ ] [ من ]
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست
با شکوه ترین روز دنیا روز تولد توست پس برای
من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم
تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست داشته باشم زیرا فصل خوشحالی فرشتگان ، روز تولد توست . . . از طرف دوست دار تو و آرزو های تو . . . ساعاتی بیش نمانده که تو پا به دنیای من بگذاری با ارزش ترین و غنی ترین جواهر دنیای خاکیان
تولدت مبارک عزیزم [ چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٢ ب.ظ ] [ پسرک ]
واقعا گاهی با تمامه وجودم حس می کنم و به این حرف ایمان میارم که گاهی وقتا کوچکترین حرف یا هدیه، یادآوری یه خاطره شیرین میتونه تو رو سرشار از شادی و نشاط کنه،می تونه قشنگترین احساس رو بهت هدیه کنه،خیلی وقت بود که پسرک به این سبک باهام حرف نزده بود و این به معنی این نبود که رنگ دوست داشتنش عوض شده بلکه نوع برخوردهامون عوض شده بود، ولی گاهی لازمه به زمزمه های عاشقانمون پناه ببریم و خاطرات تلخ و شیرینمون رو ورق بزنیم، وقتی از خاطرات شیرین برای همدیگه میگیم و مدام برای همدیگه تکرار میکنیم که یادته، یادت میاد چقدر بهمون خوش گذشت، یعنی بدون عزیزم که چقدر ما می تونیم در کنار هم سرشار از شادی و شعف باشیم، وقتی خاطرات تلخمون رو مرور میکنیم و از سختیهایی که پشت سر گذاشتیم برای همدیگه میگیم، یعنی اینکه بدون من و تو باهم چقدر میتونیم قوی و استوار باشیم، مشکلات هم در برابر ما کوچک و حقیر هستن، چقدر خوشحالم که در تمامه این مدت اگه حتی ناراحتی و دلخوری هم بوده اگه قهر و دعوا هم بوده ولی هیچ وقت همدیگرو تنها نزاشتیم، هیچ وقت هیچ چیز دوست داشتنمون رو کمرنگ نکرده، چقدر دیشب خوشحال بودم که تمامه اولین ها به خوبی در خاطرت هست، اولین باری که با هم رفتیم بیرون، اولین باری که بغ*لم کردی، اولین باری که بهت گفتم عسیسم، اولین باری که با هم رفتیم پارک و تو آب پاکی رو ریختی روی دستم، با اینکه اکثر این اولین بارها رو به خاطر داشتم دلم میخواست تو برام بگی، چقدر حس قشنگیه که احساس کنی که چقدر به تمامه نکات توجه داشتی و کوچکترین حرفها و حرکات به خوبی در ذهن و یادت هست، اینها چیزی نیست که بشه با پول خرید چیزی نیست که بشه به دست آورد، چیزی نیست که قابل مقایسه یا معاوضه باشه اینها تمامه زندگیه هر آدمیه، تنهاترین و مهمترین چیزی که میتونه پشتوانه روحیت باشه، دلت رو پر از امید به زندگی کنه،تمامه دیشب یه ذوق خاصی داشتم عین یه بچه که یهویی و بی مقدمه یه دنیا خوشحالش کردن و نمیتونه از ذوق بیش از حدش بخوابه، مرسی عزیز دلم که اینهمه نگرانم هستی و پر توجهی نسبت به سلامتیم، مرسی که اینهمه میدوستیم، یه هالمه عاشختم.
پ:ن جمعه که رفتیم بیرون فرمون ماشین برید؟ فک کنم اسمش همین باشه، جیمبو دیگه حتی با خواهش و تمنا هم قدم از قدم بر نمیداشت حالا این بچه ها رفته بودن قایم شده بودن که ما بریم پیداشون کنیم، حالا منم انقدر حرص میخوردم ولی بمیرم پسرک وقتی بچه ها رو دید نه تنها بهشون هیچ اخمی نکرد یه لبخند گشنگ تحویلشون داد و گفت بیاین بریم، بعد برا ما ماشین گرفت که برگردیم، یه بغضی داشتم که اگه کسی همراهم نبود مطمئنن تبدیل میشد به اشک هر چقدر ازش خواهش کردم من بمونم اجازه نداد، خدا رو شکر که به سلامتی رسید و ماشین رو برد تعمیرگاه، بعدش هم دوتایی رفتیم بیرون و کلی با هم حرفیدیم. از نگاهم پیداست که چه اندازه بزرگی و حقیرم بی تو من به تو مینازم از صدایم پیداست وصف زیبایی تو دشوار است تو به زیبایی گلبرگ گلی میمانی که سحر میگرید در وداعش با ماه بهر آوردن ماه تا به شب می تازم از نگاهم پیداست چه شکوهی دارد خیره در چشم سیاه تو به فردا برسم تا زفردا نقس آغاز کنم این شعر رو اوائل آشناییمون یه شب تو چت پسرک برام نبشت کلی دوستش دارم . [ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠۳ ب.ظ ] [ من ]
جمعه هشتم بهمن : منو و همسری با خواهری و دختر خاله جونم رفتیم برف بازی، همسری برام یه آدم برفی خیلی خیلی خوشمل درست کرد، کلی برف بازی کردیم و رقصیدیم، یه عالمه عکسهای گشنگ انداختیم، موقع ناهار انقدر هوا سرد بود که من اصلا نمیفهمیدم چی میخوردم حالا این وسط پسرک هم گزارش هواشناسی میداد که الان تا ده دیقه ی دیگه ما خورشید خانوم رو در صحنه داریم و کمی از گرمای مطلوبشان شامل حال ما می شود و بعد از ده دیقه ابرها برای مدت زمانی طولانی خورشید خانوم رو با خودشون میبرن، بعدم تا خورشید خانوم ناپدید میشد انقدر ابرها رو فوت میکرد که از جلوی خورشید خانوم برن کنار تا شاید یه کمی ما گرم شویم، خواهری هم بچه رفت همزمان دو کار رو با هم انجام بده و از آنجاییکه تمامه اعضا و جوارحش متعجب شده بودن مطمئنا نتونست که هر دو کار رو با هم به سلامتی به انجام برسونه وسط راه رانی رو ریخت رو شلوارش ولی تونست که کیکش رو میل کنه آفرین خواهری برای این پیشرفت چشمگیرت عزیزم، آخر سر هم میخواستیم بریم پیست اسب سواری که نتونستیم و من کلی ناراحن شدم خیلی روز خوبی بود کلی خوش گذشت مرسی پسرک عزیزم.
یکشنبه نوزدهم دی : آن شب بارانی:
بارون خیلی شدید بود و به تناسب وجود امتحانات عزیز ما مجبور بودیم که فقط از دیدنش پشت پنجره لذت ببریم و قدم زدن توی اون هوای دو نفره رو موکول کنیم به بعد از امتحانات، مامان شام درست کرده بود و من منتظر بودم تا پسرک بیاد و غذا براش ببرم بعد بیام و شام بخورم، وقتی اومد تک زد و من رفتم لب در بابا هم که خواب بود، داشتیم با هم میحرفیدیم که یهو خواهری زنگ زد به پسرک که بابا داره میاد لب در، من که داشتم از ترس سکته میکردم پسرک هم بدتر از من، بعد از ده دیقه زنگ زدم به مامان که گفت بیا خونه، واقعا اونشب اگه بارون نمیومد، اگه خواهری به اون سرعت بهمون زنگ نزده بود، اگه گوشیه پسرک رو سایلنت بود اگه دوستم خونمون نبود و اگه خدا نمیخواست شاید امروزی نبود که بیام و به عنوان یه خاطره ازش یاد کنم خدایا واقعا ازت ممنونم هر چند که من خیلی ناسپاس هستم.
و اینروزها: این روزهایی که بیش از پیش قلبم برای بودنت دیدنت و خواستنت میتپد، این روزهایی که گاهی از نگاه کردن به تو و غرق در سیمای وجودت شدن سیر نمیشوم، این روزهایی که گاهی تک تک کلماتت مستقیما بر قلبم مینشیند و گاهی تشنه ی شنیدن هستم، اینروزهایی که وقتی نگاه میکنم با تمامه مشغله ای که داری اگر کمی حالم بد است و شاد نیستم هر ثانیه بهم زنگ میزنی و کلی باهام حرف میزنی و حالم رو میپرسی و نگرانم هستی، اینروزهایی که آرام و شمرده دوستت دارم رو در گوشم زمزمه میکنی، راستی یاد یه چیزی افتادم یاد اونروزی که برادرت و خانومش خونتون بودن و ناهار ماهی خورده بودین، زنگ زدی میگی ببین من غذا ماهی خوردم و بعدم خودت کلی میخندی، قربون خنده هات برم عسلکم.
پ:ن
نمیدونم چرا من از این حالت نشستن پشت ماشین خوشم میاد جمعه ای وقتی داشتیم برمیگشتیم و توی صندلیت فرو رفته بودی میخواستم گورتت بدم، وقتایی که حالت جدی داری یا با جدیت باهام حرف میزنی یه جذابیت خاصی داری دقیقا این همون چیزیه که از همون روز اول دچارش شدم و هیچ وقت هیچ حالتی برام لذت بخش تر و دوست داشتنی تر از این حالتت نبوده تا حالا بهش فک کرده بودی پسرکم؟
[ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ من ]
قول دادم به پسرک که زود بخوابم ولی تا اومدم رو تختم دراز بکشم از تو گوشام تا کمرم خارش گرفتن حالا هی من میخوام به روی مبارک نیارم و بخوابم ولی مگه میشه؟ بعد از یک ساعت ناچارا میرم مامان رو بیدار میکنم و میاد بهم یه قرص میده که ظاهرا خواب آوره ولی کلا من دیگه خواب از سرم پرید بهتر شدم ولی نه زیاد، بمیرم برات که سرما خوردی و انقدر چشات بی حال بودن کاش خودم کنارت بودم تا ازت مراقبت کنم، وقتی امشب راجع به همه چی باهات حرف زدم کلی آروم شدم، وقتی نگاه میکنم که ما با کمترینها هم احساس شادی و خوشحالی داریم حس خوبی بهم دست میده به این فکر میکنم که چقدر بهم نزدیکیم چقدر برای هم خواستنی هستیم که برای خندیدن و لذت بردن در کنار همدیگه دنبال هزاران بهانه و دلیل نمیگردیم، چقدر اون لحظه هایی زل میزنی تو چشام و بهم میگی بیا تو بگلم برام لذت بخشه، دیدین من دوباره برنده شدم به من میگن کانومه گهرمان مگه نه همسری؟
پ:ن
خیلی خوشحالم از بعضی از تغییرات، خیلی خوشحالم که اینجا مینویسی، خیلی خوشحالم که تو برای منی، خیلی خوشحالم که همسریه خودمی.
پ:ن2
روز یا شب یلدا نه صبح روز شب یلدا الان متوجه شدین دیگه؟ صبح بعد از اینکه کلاسم تموم شد رفتم تا برات یه هدیه بگیرم، یه جورایی هم ناراحت بودم که بهت نگفتم ولی دوست داشتم که سورپریز بشی اول خواستم برات یه تابلو بگیرم که اون چیزی رو که دوست داشتم پیدا نکردم بعد نظرم رفت روی تابلوهایی که ساعت هم دارن ولی دیدم اونا رو هم نمیدوستمشون برات یه شب خواب گرفتم با یه لیوان نانازی خودم خیلی دوستشون دارم ولی تو رو نمیدونم، امیدوارم که خوشت اومده باشه هر چند که اصلا قابلت رو نداشت همسری، بعد از طی کلی عملیات کادوی مربوطه رو بردم گذاشتم توی ماشین و منتظر موندم تا زمانیکه بخوای بری خونه یا پیش دوستات، ولی حالا مگه اونشب تو قصد رفتن داشتی، وای نمیدونی اون موقع که زنگ زدی و پشت تلفن اونطوری خوشحال بودی چه حسی داشتم انگار همه دنیا رو بهم دادن.
پ:ن3
الان بهم اس ام اس دادی، بمیرم برات که نتونستی بخوابی وقتی برات توضیح میدم که چرا نخوابیدم کلی ازم عذرخواهی میکنی و قربون صدگم میری، مرسی عزیزم که اینهمه به فکرمی، الان بهت میزنگم.
هشت ماه از عمق جان با یاد تو
هشت ماه از جان و دل با نام تو
هشت ماه از بند دل با نور تو
هشت ماه تا کهکشان با یادتو
و حالا بعد از هشت ماه تو شدی همه ی زندگی من همه ی امید و آرزوی من همه ی راز و نیاز من بی نهایت دوستت دارم پسرک [ شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
امروز خیلی کارا کردم و یه سری کارای عقب افتاده ی جیمبو رو که خیلی وقت ازش غافل بودیم رو کردم. تا غروب که کارم تموم شد و به جای بیرون رفتن اومدم پیش تو و لحظه های خوب و دوست داشتنیمو سپری کردم. چقدر ساعت زود میگذره وقتی کنارتم و چقدر سخت و دلگیره وقتی که ازت جدا میشم . کاش همیشه کنارت باشم. با هم منچ بازی کردیم و غرق در اشتیاق و دوست داشتن میشدم وقتی کنارت بودم و لبخند معصوم و دوست داشتنیت رو میدیدم. یه کم سرما خوردگی داشتم بمیرم برا دستای مهربونت که برام میوه پوست گرفتی. واقعا از داشتنت شادم و به خودم میبالم.
پنج شنبه: امروز صبح دیر پا شدم و دیر رفتم مغازه ، شما هم ساعت یک رفتی سر کلاس و سر یه موضوع کوچیک که من هم مقصر بودم شما رو به هم ریختم و بزرگش کردم. کاش بدونی که اصلا قصد و عمدی نداشتم . عصر بهت اس ام اس زدم و سعی داشتم از دلت در بیارم. بمیرم برات که مریض شده بودی ، نشد که ببینمت و بریم بیرون هر چی هم اصرار کردم ببرمت دکتر گفتی نه .
چهار شنبه: امروز ماشین نبردم و با اتوبوس رفتم مغازه . قرار شد ظهر بیای دنبالم که کلاست زود تموم شد و رفتی خونه . چون حال نداشتی گفتم عصر نرو و استراحت کن. شب خونمون مهمونی بود و بابا نذری میداد و من زود اومدم خونه . شما هم چون حالت خوب نبود قرار شد بخوابی. منم که رفتم دنبال این کار و اون کار و با هم ارتباطی نداشتیم. چقدر دلم برات تنگ شده عسلی.
سه شنبه شب: به اندازه ای دلم گرفته بود که حد نداشت. آخر شب اومدم سراغ ماشین که برم خونه دوستم که سورپرایز شدم. تا حالا اینجوری غافلگیر نشده بودم . حالا فهمیدم که چرا اصرار داشتی ماشین بیارم کلک. یه کادوی نانازی با تزئینات بسیار زیبا و دوست داشتنی. خیلی شادم کردی و به طور کلی روحیم عوض شد. خیلی ازت ممنونم عسلی و امیدوارم لایق اینهمه محبت و مهربونی باشم. [ جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٧ ب.ظ ] [ پسرک ]
امروز روزه بودیم برای افطار بهت گفتم بیای اینجا وقتی با اون شال مشکی که انداخته بودی دیدمت دلم برات رفت بعد از افطار اومدیم تو اتاقم و دراز کشیدی عین یه پسر بچه خواستنی خوابت برد آروم آروم میبوسیدمت و با موهات بازی میکردم میخواستی بری روضه اصرار منم برای اینکه یه کم استراحت کنی بی فایده بود حالا پاشدی مگه میتونی آروم بگیری به هر نحوی که میتونی منو اذیت میکنی پسرک شیطون من، منم وقتی برات چایی آوردم حسابی از خجالتت دراومدم.
وقتی کنارم هستی و حُرم نفس هات صورتم رو نوازش میکنه وقتی دستهات حلقه میشه دور کمرم وقتی به دور از تمامه دغدغه ها و غصه ها میخزم توی بغلت وقتی آروم توی گوشم زمزمه میکنی که برات بهترین هستم وقتی همه دنیای من شب تا صبح کنارمه و از همه چی برام حرف میزنه اونوقت من حس میکنم که خوشبخت ترین هستم، این چند شب بد عادت شدم باز تنهایی اذیتم میکنه باز نمیتونم شب راحت بخوابم تمامه اتاقم پر شده از عطر تو که نفس کشیدن رو برام لذت بخش کرده، چقدر این چند شبی رو که کنارم بودی رو دوست داشتم فک کن چه منچی برام گرفتی که به قول خودت میتونیم خودمون هم بریم به جای مهره ها بایستیم و بازی کنیم.
جمعه نوزدهم: رفتیم پیاده روی، یه ده دیقه راه رفته بودیم و همونطور که دستم رو گرفته بودی یهویی گفتی این چیه توی جیبت؟ منم یه لبخند زدم و بهت گفتم نارنگیه عزیزم، ولی الان نمیشه خورد باید یه کم دیگه راه بریم بعد میخوریم بعد از یک ساعت که بچه پیاده روی کرد نارنگیه رو باز کردم و با هم خوردیم اومدیم توی خیابون راه بریم من اون سمت بودم که ماشین میومد که پسرک گفت شما بیا این طرف من، دستم رو گرفت که دوباره گفت این دیگه چیه توی این جیبت؟ دوباره بهش لبخند زدم و گفتم یه نارنگیه دیگه بچه ریسه رفته بود وسط خیابون توی راه برگشت بعد از دو ساعت اون یکی نارنگی رو هم خوردیم حالا پسرک اصرار که من دلم آبمیوه میخواد منم غر میزدم که نمیشه حالا اومدیم پیاده روی یک گرم لاغر شدیم میخوای آبمیوه بخوری اینهمه میوه خوردیم بسه اومدیم سوار ماشین شدیم که بیایم خونه سر راه رفتیم فروشگاه تا من برا خونه شیر و روغن بگیرم یهویی پسرک بین این قفسه خوراکی ها ناپدید شد منم داشتم مارک این روغنا رو نیگا میکردم که دیدم نخیر اون روغنی که من میخواستم رو ندارن اومدم از تو بخچال یه شیر بردارم دیدم آقا وایساده قلوپ قلوپ داره آبمیوه میخوره انقدر خندیدم از دستش الهی قربونت برم عزیز دلم که انقدر با نمکی، عین این بچه بدا حالا هی اصرار میکنه چند تا بخرم برا روزهای آتی که میل کنم دیگه بچه رو با کلی دعوا از فروشگاه اوردیمش بیرون.
الان هم که پسرکمون روضه هستن و منم کلی دلم براش تنگیده.
منت چشمانت را می کشم [ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۱ ق.ظ ] [ من ]
عید قربان تا غدیر: "بیست و ششم آبان- چهارم آذر" چهارشنبه از مشهد اومدی اومدم دنبالت انقدر دلم برات تنگ شده بود که دلم میخواست وسط خیابون ساعتها توی بغ*لت باشم همه خونه عزیزم اینا نهار بودیم اومدیم خونه ما با اینکه فقط یه روز اونجا بودی برام یه بافت خیلی قشنگ هدیه آورده بودی که خیلی دوسش دارم. پنج شنبه بیست و هفتم: وقتی خاله اومد رفتم توی حیاط تا ازش بپرسم اون قالب قلبش رو برام آورده یا نه از سوال من شروع شد و یک ساعت توی حیاط حرف میزدیم وقتی اومدم دیدم کلی زنگ زدی بهت زنگیدم باهام بد حرف زدی ازم دلخور بودی که چرا وقتی مریضم رفتم توی حیاط راست میگفتی، ازت عذر خواهی کردم، اس ام اس دادی و چون نبودم که جواب بدم و از قبل هم ازم ناراحت بودی و خوابت هم میومد خوابیدی اومدم بهت زنگ زدم جواب ندادی ازت دلخور شدم ولی با یه عشقی نشستم و برات ژله و کرم کارامل درست کردم با اینکه از شب تا صبح درد داشتم ولی یه حس خوبی داشتم، صبح باهات بد حرف زدم باهام بد حرف زدی ازت ناراحت و دلخور بودم ولی تو کلی از دستم شاکی شدی " تشریف میارین " واقعا قصد نداشتم که بهم بریزمت پسرک، نیومدی خوراکی ها رو ببری و تا شب هم نه من زنگ زدم و نه تو.
یک هفته داغون شدم یک هفته بغض کردم یک هفته اشک ریختم یک هفته از دلتنگیت بال بال میزدم یک هفته نفسم هر لحظه حبس بود توی سی*نم یک هفته غرور لعنتیم اجازه نداد تا بهت زنگ بزنم و ببینم که عزیز دلم در چه حاله، که بدونم نفسم جمعه شب تصادف کرده و من انقدر کم ادراک بودم که به خودم و این غرور مزخرف فکر میکردم و منتظر تماس تو بودم خدا میدونه که وقتی توی چت این جملات رو میخوندم تمامه بدنم از شدت گریه میلرزید و مثله الان اشکهام بی وقفه سرازیر میشد منو ببخش پسرک که دختر خوبی نیستم ببخش که اینهمه بدم ببخش که اینهمه اذیتت میکنم منو ببخش گلم نفسم، چهارشنبه شب از مسجد اومده بودیم خونه عزیز جون، دلم خیلی گرفته بود تا دیدن تو کمتر از پنج دیقه فاصله داشتم ولی غرورم مانع از اومدنم میشد، وقتی زنگ زدی دچار شک شده بودم زبونم بند اومده بود برام کادو گرفته بودی نخواستم ازت قبول کنم ولی دلم نیومد که زحمتت رو نادیده بگیرم ازت تشکر کردم، مرسی که برام اینهمه وقت گذاشتی و این نیم بوتهای قشنگ رو برام گرفتی پسرک، مرسی که انقدر بهم بها میدی که برای هر مناسبت برام بهترین هدیه رو میگیری، مرسی که اینهمه خوبی. روز عید غدیر: هیچ جا نرفتم فقط دلم تو رو میخواست بوی تنت رو، هرم نفسهات رو ،کلام شیرینت رو دستهای مردونت رو، شب همه با هم رفتیم زیارت بخاطر من از ماشین پیاده نشدی سرم و گذاشتم روی شونت و هر لحظه آرومتر از قبل میشدم، خیلی دوستت دارم پسرک، انقدر که خارج از حد تصوره. جمعه پنجم آذر: غروب رفتیم بیرون تمامه مدت سرم روی شونت بود و با موهام بازی میکردی گاهی پیشونیم رو میبوسیدی و من غرق میشدم از حس خواستن و لبریز بودن از حس عاشقی و عاشق کسی مثله تو بودن از داشتنت به خودم میبالم از بودنت خدا رو هزاران مرتبه شاکرم. شنبه ششم آذر: صبح که بهت زنگ زدم میدونستم میای پسرک شیطون من، گفتی خوابم میاد نمیام هر چی زنگ زدم جواب ندادی، لب در بودی که در حد چند ثانیه جواب دادی و بعد قطع کردی، آیفون رو زدی، صبحونه آماده کرده بودم کمتر از چند لقمه خوردی و میز رو جمع کردی و اومدی بغ*لم کردی دوست دارم توی این لحظه ها زمان مفهومه خودش رو از دست بده و من برای همیشه تو آغوش مردونت آروم بگیرم و هیچی منو از تو جدا نکنه.
کمتر از پنج ساعت دیگه باید بریم شهر نصف جهان ولی من خوابم نمیبره نمیدونم چرا؟ اینروزا دلم بدجوری بی قرار و بی تابته پسرک،اینروزا تحمل دوریت بیشتر از قبل برام سخته، اینروزا جای خالیت هر روز و هر شب بیشتر از قبل داره بهم دهن کجی میکنه و منو بهم میریزه، اینروزا دلم بدجوری هر لحظه و هر ثانیه بهونت رو میگیره، خوشحالم که فردا کنارمی. وقتى که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه
[ یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۱ ق.ظ ] [ من ]
سه شنبه یازدهم:صبح رفته بودی بدرقه خالت اینا، خواب و بیدار بودم که بهم زنگ زدی گفتی بیا لب در برات صبحونه گرفتم، مرسی پسرکم کلی کجالت کشیدم ازت، بعد از ظهر میخواستم بیام خونه زنگ زدم بهت ریجکت کردی دوباره و چند باره، اس ام اس دادی که پیش پدرتی، دیگه زنگ نزدم و برا خودم زیر بارون قدم زنان راه خونه رو در پیش گرفتم، با اینکه خیس شده بودم و یه کم سرما رو احساس میکردم ولی حس خوبی داشتم زنگ زدی کلی قربون صدقم رفتی و گفتی دیگه نرو بمون خودم بیام دنبالت، توی راه بنزین تموم کرده بودی، وقتی رسیدی هنوز لباسامو موهام خیس بود توی ماشین بغ*لم کردی و گفتی چرا پیاده اومدم؟ بعد از اون همه بحث و این بارون فقط گرمای آغوشت میتونست بهم انرژی بده، چقدر این لباس مشکی رو که پوشیده بودی دوست دارم، چقدر این بازوهای مردونت برام خواستنیه، رفتیم بلال خوردیم و منو رسوندی خونه، شبم با هم رفتیم پارک و توی اون مه و هوای دو نفره با هم شام خوردیم چقدر دوست دارم که توی اون هوا باهات هم قدم بشم و تا آخر دنیا کنارت قدم بردارم و مشکلات رو یکی پس از دیگری پشت سر بزارم.
چهارشنبه دوازدهم: خیلی وقت بود که دلم میخواست برات یه هدیه خیلی ناقابل بگیرم ولی خب هر دفعه به یه نحوی نمیشد تا اینکه چهارشنبه رفتم بیرون و برات یه جفت کتونی گرفتم حالا چرا من همیشه وقتی تصمیم میگیرم هدیه بگیرم میرسه به کفش؟ خودم هم نمیدونم و این پسرک من بر خلاف اینکه لباسهاش رو خیلی خوب مراقبت میکنه ولی کفش هاشو زود از بین میبره بهش میگم چرا؟ میگه آره میدونم ولی نمیدونم چرا، از این به بعد باید بیشتر مراقب باشی مگه نه؟ ببخش گلم که هدیه ات رو کادو نکردم و خیلی ساده بهت دادم ولی خب مجبور بودم شرمندتم همسر گلم، بهم یه تسبیح هدیه دادی و گفتی اینو زمانیکه کربلا رفتم برای همسرم گرفتم و متبرک شده ست، امیدوارم که بتونم حداقل اگه بهترین هم نیستم ولی برات همسر خوبی باشم، شب با بچه ها رفتیم بیرون کلی خوش گذشت و با یه عالمه حس خوب برگشتیم خونه. دیروز: از دستت دلخور شدم انقدر که تا یکی دو ساعت الکی اشک از چشام میومد و خودم هم نمیدونستم چرا؟ هر چقدر میخواستم که این مسئله تموم بشه دست خودم نبود و هر بار بیشتر بهم میریختم، شبم که فکر بعضی مسائل و این دوریه مزخرف کلا آرامش رو ازم گرفت ولی فقط صدا و حرفهات بود که آرامش رو بهم هدیه کرد. صبح اس ام اس میدم فک میکنم دلیور شده نیم ساعت بعد دوباره اس ام اس میدم این بار گوشیم دستمه و میبینم که تیک نمیخوره نیگا میکنم که اون اس ام اسم هم پندینگه، زنگ میزنم، "در حال حاضر..." نگران میشم ولی صبر میکنم و به خودم میگم حتما خوابی، میرم حمام تا زمان بگذره دوباره همون صدا ساعت نزدیک یک، زنگ میزنم به امیرحسین که زنگ بزنه خونتون، در این فاصله زنگ میزنی تمامه بدنم سرده، حالت تهوع دارم از نگرانی و استرس اعصابم بهم ریختست تازه حالا تو ناراحت هم میشی که چرا باهات خوب حرف نمیزنم ببخش پسرکم آخه خیلی ترسیده بودم بهم حق بده تو دنیای منی نفس منی.
چشمهایت به من آموخت قسم خوردن را بعد، عاشق شدن و پای قسم مردن را چشمهایت به من آموخت، ـ دوتا مایه نازـ دلبری کردن و دل دادن و دل بردن را به من آموخت نگاه تو پریشانی را به تو دل دادن و دل دادن و... نشمردن را خار بودن را همسایگی گلها را با تو هر فصل شکوفایی و پژمردن را در تو پیدا کردم فلسفه هستی را درک کردم با تو شادی و غم خوردن را چشمهایت ـ دو ستم پیشه ـ به من فرمودند غیر تو از همه دل بردن و نسپردن را
[ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ من ]
جمعه هفتم: امروز مهمونی دوره ایه خانواده خونه ی ماست ولی دل من بسی بخواهد که کنار همسری جونم باشم چون بدون اون هیچ جا بهم خوش نمیگذره حتی در بهترین مکانها یا با بهترین افراد یه هالمه با خودم فکر کردم که چطوری مامان رو راضی کنم که من نباشم خلاصه که با یه دروخ مصلحتی به مامان گفتیم آقای همسر تنهاست و توروخدا گناه داره بزار من برم بیرون و اینگونه شد که ما با همسری رفتیم بیرون اولش یه کم در مورد دیر اومدن اون و استرس اینکه نکنه مهمونهامون بیان باهم گرد و خاک کردیم ولی با ورود به شیرینی فروشی برای خرید شیرینی لامبورگینی به قول همسری ( ناپلئونی ) صلح کامل برقرار شد، بعدم که سر قضیه تند رفتن، من از همسری ناراحن شدم و طبق قراری که چهارشنبه گذاشته بودیم همسری باید جریمه اش، به من هزار تومن میداد حالا من این پول رو گرفتم انقدرم ناراحتم که حد نداره پسرک هم میگه دیگه جریمم رو دادم عذرخواهی هم کردم پس اخم نکن منم گفتم میخوام این پول رو بندازم صندوق صدقات کم کم داشت یادم میرفت که اون بچهه با دوچرخه اش یهویی پیچید جلومون فکم واقعا بی حس شده بود و قلبم میسوخت حالا این وسط پسرک هم میگه به خدا تسخیر من نبود اون منحرف شد و از این حرفا راست میگفت بچم خداروشکر که به خیر گذشت رفتیم سرچشمه ناهار رفتیم رستوران برکه که غذاش فوق العاده خوشمزه بود و منم دو تا کادوی نانازی از همسر گلم گرفتم یه گردنبند خیلی ناز با یه انگشتر واقعا ازت ممنونم عزیز دلم، قربونت برم من، بعدم رفتیم برا مامان اینا رب گرفتیم، هنوز نرسیده به پارک پسرک میگه توروخدا اجازه بده من قلیون بکشم خواهش میکنم دلم میخواست محکم بگلش کنم پسرک ناز من، حالا من هی میگم نه اونم میگه توروخدا، دلم نیومد دیگه بهش بگم نه، بعدم اومدیم و پسرک برا خواهری یه عینک گشنگ گرفت و برا منم یه روسری خوشمل واقعا ازت ممنونم بهترینم، سر راه هم رفتیم امامزاده و زیارت کردیم و یه دور عکسهامون رو دیدیم، وقتی هم رسیدیم همسری دوست نداشت بریم خونه ولی خب من مجبور بودم سریع بیام خونه و وقتی توی ترافیکی که اون ماشین عروس و همراه هاشون ایجاد کرده بودن موندیم نمیدونم چرا انقدر دلم گرفت یه کمی برا پسرک درد و دل کردم و اونم کلی باهام حرف زد و کلا آروم شدم، اومدیم میگم پسرک منو سر این یکی کوچه پیاده کن، دستگیره رو گرفته بودم و داشتم با پسرک خداحافظی میکردم که یه ماشین از کوچه اومد بیرون و خالم رو دیدم که چه قشنگ جلوی ماشین نشسته انقدر گیج شدم حالا پسرک هم دنده عقب میگیره میبینه که اونا هم دارن همین مسیر رو میان دوباره میزاره دنده یک و میاد همون جای قبلی، و خداییش که ما اصلا تابلو نبودیم ولی خدا رو شکر که اونا ما رو ندیدن دوباره رفتیم کلی چرخیدیم و من هرهر میخندم همسری میگه نیشتو ببند من حاضر بودم یه میلیارد بدم تا حس و حالم خراب نشه و من از این حرف ریسه رفتم از خنده، خیلی خوش گذشت آقایی برای همه چی ازت ممنونم. دیدی دو تایی هم بهمون خوش میگذره.
پ:ن دیشب لینک یه وبلاگ همسرانه رو میفرستم برای همسری زنگ میزنه میگه این چیه؟ گاهی دوست ندارم که چیزیو که دلم میخواد واضح بهت بگم و تو اگه یه کم تامل کنی متوجه منظورم میشی گاهی وقتا دوست دارم که حرفهایی که شاید نتونی بهم بگی رو از یه طریق دیگه متوجه بشم گذشته از اینکه نوشتن باعث میشه که خاطرات همیشه برات مجسم باشه گاهی هم زبان حرفهای نگفته ماست به همون اندازه که من دوست دارم با هم حرف بزنیم گاهی هم نمیتونم بعضی حرفها رو بگم و اینجا هم به من کمک میکنه هم به تو حداقل من اینطور فک میکنم یه بار بهت گفتم دوست دارم بنویسی حتی اگه اینجا نباشه یه جای دیگه حتی اگه نت و وبلاگ نباشه اینبار برای آخرین بار بود اگه دوست داشتی بنویس اگر هم نه، که هیچ اشکالی نداره نفسم، به هر حال حتما اگه چیزی باشه راجع بهش باهام میحرفی، هر چند که دوست نداشتم خیلی واضح همچین چیزی رو ازت بخوام ولی بازم اختیار با توئه پسرک یکی یه دونه ی من. [ یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
صبح میخواستم این موبایلم رو خفه کنم ساعت دو با کلی انرژی مثبت نسبت به فردا میری روی تخت دراز میکشی و چند تا اس ام اس عشقولانه میفرستی برای عسلی ولی از جواب ندادنش میفهمی که خوابه و بعد از دقایقی خواب تو رو در بر میگیره حالا با این همه حس خوب هنوز چهار ساعت نشده این آلارم موبایلت تمامه حسهای قشنگت رو قهو...ای میکنه آخه چرا؟ پا شدم رو تختم نشستم یه کم به اطرافم دقیق شدم و بعد از چند لحظه اون طرف تخت عین خمیر پهن شدم حالا مگه میتونستم چشامو باز کنم ولی به عشق پسرک و قولی که بهش داده بودم پاشدم و چایی آماده کردم و وسایل رو جمع کردم و زنگیدم به پسرک من: سلاااااااااااام خوفی؟ بیدار شو عزیزم، برو یه دوش بگیر بعد بیا که بریم پسرک: سلام ساعت چنده؟ من: 6:15 پسرک: نه نمیرم دوش بگیرم، باشه حالا تا ساعت هفت و من با خودم: بععععععععله ساعت یه ربع به هفت باز هم با توهم فانتزی تر از قبل اس ام اس میدم که پسرک میخوای بری دوش بگیری بعد بریم؟ و همچنان است که من منتظر جواب پسرک هستم، ساعت هفت و پنج دقیقه پسرک دوش نگرفته کمی خواب آلو لب در بود، دیگه بچه ام کم کم بیدار شد میگم واقها چقدر دوش گرفتی میگه نه من صبح ها دوست ندارم دوش بگیرم آخر بچه ما کمی حساس است نه صبح دوست دارد دوش بگیرد و نه شب واقعا جای تامل و تفکر دارد این حس کودک شیرین ما.
رسیدیم به دانشگاه قبلیم جایی که کلی خاطرات تلخ و شیرین برام به یادگار گذاشته بعدم که رفتیم دانشگاهتون و نامه ای رو که میخواستی، با هزار جور زبان و تیکه ای که ظاهرا در فرهنگ پرسنل اون دانشگاه صدق میکنه گرفتیم. رفتیم سر چشمه درسته پسرک؟ خیلی خیلی جای قشنگی بود واقعا طبیعت زیبای اونجا آدمو آروم و سبک میکرد انگاری که روحت تازه میشه عکسای نانازی گرفتیم البته بماند که آقا دوریبن رو گذاشتن تو صندوق عقب و وقتی میگم پسرک پس دوربین کو؟ یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه دادمش به تو، به من! آره بهت گفتم بگیرش تو هم گرفتی، و در اینجا جا داشت که من بپرسم پسرک واقعا من دوربین را گرفتم یا...... شاید پسر قند عسل ما شیرین میزد و دچار توهم شده بود، تمامه این سراشیبی که کلی با خوشحالی و حرکت آب و هوا ما رو به پایین پارک رسانده بود را برگشتیم و حالا هی این نفس ما گیر میکند و دنده را عوض میکنیم و نتیجه ای حاصل نمیشود و در برابر لبخند گشاد پسرک که دارد با دوربین می آید میخواهیم به او بگوییم نیشت را ببند تا کله ات را نکنده ام پسرک پررو، خلاصه این که ماند ولی ما کلی عکسهای نازی از مناظر طبیعی تا انسانی گرفتیم و صبحانه خوشمزه ای را در کنار همسر جان نوش جان فرمودیم، آخه یکی نیست به اینا بگه شماها که میخواین راه خروج رو ببندین مجبورین که به اون گندگی بنویسین خروج و یه علامته گنده تر از خودش هم کنارش باشه تا منه بیچاره بگم همسری بیا این سنگه رو هل بدیم بره کنار تا بریم و او هم قاه قاه بخندد که عزیزم الاگ جان این با جرثقیل هم به زور جا به جا میشود و من اصرار که نه من میتوانم و در نتیجه در یک فیلم کمدی بازیگر نقش اول و آخر باشم. تو راه هم کلی با هم حرفیدیم اونم از نوع کاملا صلح آمیز و در فضایی عشقولانه صبح امروز را سپری کردیم.
مرسی عزیزم برای انگورهایی که خریدی واقعا ازت ممنونم.
بعد از ظهری ببخشین که از آزمایشگاه اومدم و ناراحت بودم مرسی که ناراحتیمو تحمل کردی و انقدر باهام شوخی کردی تا گمم تموم بشه.مثله همیشه خوشحالم از داشتنت و بودنت.
کبوتر قلبم این روزها می خواهد [ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ من ]
چرا من اینهمه تورو اذیت میکنم؟ چرا وقتی نفسم به نفست بستس کاری میکنم که به هم بریزی؟ گاهی فک میکنم واقعا مجنون حق داشته که دیوانه شده، ببین پسرک خیلی وقتا یعنی بیشتر وقتا از سر دوست داشتن بیش از حده که باعث ناراحتیت میشم و بیشتر از تو خودم داغون میشم، دیروز وقتی داشتم باهات چت میکردم دلم میخواست همه چی تموم بشه ولی تموم شد نه به خیر بلکه با یه دنیا دعوا و ناراحتی شایدم به قول تو بر خلاف اینهمه ادعا بلد نیستم یه بحث رو جمع کنم، شاید تو درست میگی که گاهی واقعا غیرقابل تحمل میشم، وقتی زنگ زدی و فقط داد میزدی و میگفتی که خیالت راحت شد نمیبخشمت نمیفهمیدم یعنی چی؟ کلانتری دعوا تو چرا؟ تمامه بدنم میلرزید حالم از خودم به هم میخورد واقعا چرا من نمیتونم درست زندگی کنم؟ خدا میدونه که تو اون چند ساعت بهم چی گذشت؟ یه بغض چسبیده بود ته گلوم و داشت خفم میکرد بمیرم برات که با تمامه خوبیهات باید اخلاقهای خیلی خوبه منو تحمل کنی وقتی دیدمت یه کم آروم شدم، بعد از ظهر اومدم پیشت یه کم خوراکی برات آوردم بغ*لم کردی و باهام حرف زدی بمیرم برات که بهم میگفتی من نمیخوام برم سربازی نزار منو ببرن و خودم داشتم خفه میشدم و به زور جلوی اشکهامو گرفته بودم و بهت گفتم تا نری برات سخته و فک کردن بهش عذابت میده ولی وقتی برات شروع بشه دیگه عادی میشه و این ترس و هراس هم خیلی کم میشه پسرک پیش اومدن یه سری مسائل سخت و تلخ قشنگتر از بودن بین زمین و هواست بهتر از اینه که نگاه ما به فردا پر از استرس باشه ، یه سری مسائل باید بگذره پس نترس و قوی باش، و سعی کن که بهترین راه رو انتخاب کنی، دیشب که از مسجد اومدم اومدی تا پول هر روز رو بهم بدی میگم توی ماشین بوی سیگارمیاد میگی داییم کشیده نیگات میکنم و میگم به کدا هم بوی سیگار بدی هم بوی اسید سیتریک ( خندههه) میگی غلط کردی بوی تینر میدم خب چون همیشه بوی ادکلنت تمامه فضای ماشین رو پر میکنه الان این بوها خیلی تابلو بود دیگه، امروز تولد دختر خاله ایه دیشب بردمش کادوش رو گرفت یه پیراهن خیلی ناز، ما هم که بهش یه کتونی نانازی هدیه میدیم که ایشالله به شادی ازش استفاده کنه، راستی پسرک تصمیم نداری بری باشگاه، امشب دیگه یادت باشه که ته برگ چکهاتو ببری خونه باوشه؟ آفرین پسرک من که الان از خواب پاشدی و رفتی دوش بگیری چقدر دلم برات تنگ شده دلم میخواد کنارت دراز بکشم و عطر نفسهات تمامه ریه مو پر کنه برام عزیزترین و بهترینی همسرم.
[ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
شنبه که اومدم و نوشتم نمیدونم چرا حس اینو داشتم که اینجا رو بهت نشون بدم یه جورایی هم دلم میخواست فعلا سکرت بمونه ولی طاقت نیاوردم و شنبه شب آدرس اینجا رو بهت دادم و برای اولین بار خونه مجازیمون رو دیدی، حس خوبی دارم وقتی تک تک لحظه هامون تو یه دفترچه خاطرات ثبت بشه که هم برامون یادگار بمونه و هم از خیلی از مسائل درس بگیریم و گاهی هم جایی باشه برای درد دل و گاهی راهی برای گفتن حرفهای نا گفته.
دو روزه دندون درد شدید داری بمیرم برات که اینهمه درد داری که با تمامه ترسی که از آمپول داری دیشب دو تا آمپول با هم زدی ولی خب باز هم اذیت میشدی فک کن پسرک یه روزی دخترمون یا پسرمون بدونه باباش از آمپول میترسه اونم به قول خودت در حد لامبورگینی چقدر بهت میخنده نه؟
دیشب خیلی نگران حالت بودم رنگ صورتت مهتابی شده بود هم خوردن مسکن و هم زدن آمپول باعث شده بود که فشارت پایین بیاد وقتی دست کشیدم رو پیشونیت ترسیدم سرد بود حالا بهت میگم حالت خوبه میگی آره و اون چشمهای سیاهت که حالا به خاطر داروها و تحمل درد دندونت بی حال هستن بهم میگن که اصلا حالت خوب نیست خودم هم حالم خوب نبود شاید از استرس زیاد بود شاید هم تمامه توانم تحلیل رفته بود که حس گیج و منگی داشتم با اینکه نگرانت بودم ولی نمیتونستم پا شم تا برات یه چیزی بیارم نمیدنم چرا انگاری بیهوش میشدم ازت معذرت میخوام پسرک ببخشین که نتونستم پرستار خوبی برات باشم ببخشین که تمامه مدت از ترس اینکه مبادا از خواب بیدار بشم عرق سرد رو تحمل کردی و پا نشدی تا صورتت رو بشوری یا یه کم آب بخوری تا حالت بهتر بشه بمیرم برات که امروز بهم میگی مامانی میگم جونم میگی دیشب خوابت برد منم حالم بد بود دلم میخواست تو بیدار بشی تا خودمو برات لوس کنم و محکم بگلم کنی ببخشین پسرکم، تو دنیای منی، راستی پسرک میشه که در کنار تو بهم خوش نگذره؟ میشه که جایی باشیم که تمامه حضور اونجا پر بشه از خلوت من و تو و اونوقت من خوشحالترین نباشم؟ میشه که تو و حرفهای شیرینت تو و بازوهای محکمت که امن ترین نقطه دنیاست برام وجود داشته باشه و من لبریز از خوشی نباشم؟هیچ وقت دوست ندارم اینطوری حرف بزنی یا حتی بهش فک کنی.
امشب میگی خیلی دوستت دارم انقدر که حتی فک کردن به دل کندن ازت برام محاله منم میگم این یه حس مشترک که من و تو با هم ساختیمش با مهربونیها با صبر کردنها با تعهدها با قهر ها با آشتی ها با همزبونی ها با همراهی ها و حالا باید برای تداومش با هم تلاش کنیم، تلاش کنیم که هر روزمون قشنگ تر از قبل باشه و هر لحظه مون خواستنی تر از قبل خوشحالم پسرک که اینهمه به هم نزدیکیم که کمترین دوری ها خیلی پر رنگ و واضح خودشون رو نشون میدن.
الان که باهات حرف میزدم میگی جنبه داری یه چیزی بهت بگم؟ تمامه ذهنم میره سمت یه مسئله خاص که فقط من میدونم و تو و خدا، اشتباه فک کردم میگی میخوام برات کادو بگیرم ولی نمیدونم چی پس خودت بهم بگو، ازت میپرسم به چه مناسبت ولی ظاهرا بی مناسبته شایدم مناسبتش رو فقط خودت میدونی ولی پسرک تو و رفتارهای دوست داشتنیت برام قشنگترین هدیه ست تو و سلامتیت زیباترین کادو برای منه، انقدر توی این مدت برام کادو گرفتی که اگه هر روز هم ازت تشکر کنم کمه.
چقدر به خاطر وجود اینجا ازم تشکر کردی نازنینم هر چند که نیازی به تشکر نداره فک نمیکردم که انقدر خوشحال بشی.
خوب بخوابی پسرکم نیم ساعته دیگه وقت داروهاته بیدار میمونم تا بهت زنگ بزنم که داروهات رو بخوری کاش این شبا که اینهمه نگرانت هستم کنارت بودم هر چند تجربه ثابت کرده که پرستار خوبی نیستم مگه نه پسرک؟
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه به چه رنگه به چه حاله مثل یک جام شرابه نمی دونی، نمی دونی چه عمیقه
[ سهشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۱ ق.ظ ] [ من ]
سه شنبه بیست مهر: کل روز کنارم بودی کلی با هم شوخی کردیم چقدر این لحظات برام خواستنی و مقدس هستند غرق در لذتم وقتی که آروم و معصوم کنارم خوابت میبره و آهنگ نفس هات برام سند ادامه زندگی هستن، چقدر لذت میبرم وقتی تمامه مدتی که چشمهای قشنگت بسته س نیگات کنم و هر لحظه ضربان قلبم بره بالاتر و از داشتنت پر بشم از قشنگترین حس ها،وقتی که یهو از خواب میپری و گنگ دور و برت رو نیگا میکنی و وقتی مطمئن میشی که کنارت هستم عین یه پسر کوچولوی خواستنی بهم نیگا میکنی و لبخند میزنی و دوباره میخوابی، چقدر دوست دارم وقتی انگشت هام بین تار موهای نازنینت سر میخوره و دلم میخواد توی گوشت زمزمه کنم پسرک نمیدونی چقدر برام عزیزی نمیدونی که دم و بازدمت شده تمامه زندگیم نمیدونی چقدر دلم میخواد لحظه ای برسه که توی خونه خودمون باشیم و هر روز و هر شب کنارم باشی چقدر برای رسیدن به این لحظه ثانیه شماری میکنم راستی پسرک میدونی چطوری شدی همه وجودم؟
طبق معمول همیشه نمیدونم چرا پنج شنبه ها برای ما طلسم شده ست و هر پنج شنبه یه دلخوری پیش میاد چرا؟ اول هر هفته ذهن من با آخر هفته و اتفاقش درگیره و شاید چون خیلی بهش فک میکنم این انرژی منفی رو به خودم منتقل میکنم و واقعا برام اتفاق بدی بوجود میاد نمیدونم، این هفته هم سر بیرون رفتن و نرفتن بحثمون شد که با تدبیر شما قضیه حل شد قرار شد بری پیش دوستات چرا وقتی حرف عرفه شد اینقدر بهم ریختم؟ میدونی پسرک باید همون موقع میگفتم که آره عزیزم میدونم که تو مثله همیشه حتی بیش از توانت تلاش کردی که برای عرفه هر دومون با هم بریم پابوس امام رضا میدونم که تو بیشتر از من میسوزی میدونم که تو مسولیت پذیرترینی برای من و برای خوشحال کردنم از هیچ کاری دریغ نمیکنی من تمامه اینها رو با تک تک سلولهای بدنم حس میکنم ولی فقط دلم گرفت از اینکه نمیشه از اینکه عرفه هم کنارم نیستی از اینکه این دوری برام طاقت فرسا شده باید اینها رو بهت میگفتم تا تو رو ناراحت نکنم تا باعث نشم که ناراحتیه نگفتنه این حرفها باعث زشت ترین و ناپسندیده ترین حرکت از طرفم بشه تا تو جلوی دوستات خراب بشی تا انقدر ناراحت و عصبانی بشی که هر لحظه احساس کنم الان یه اتفاقی برات میوفته چرا گاهی از شدت دوست داشتن از اون طرف بوم میوفتیم؟ چرا وقتی حتی کمترین ناراحتی و مریضی رو داری انقدر ناراحت میشم و دلم میخواد که اون ناراحتی و مریضی برا خودم باشه ولی خاری به دست تو نره اونوقت خودم تا سر حد جنون تو رو به هم میریزم؟ بمیرم برات که انقدر ماهی که آخرش هم خودت زنگ زدی و با لحن و کلام شیرینت باهام حرف زدی و مثله همیشه حرفات مثله آب روی آتیش بود،پسرک میتونی حس کنی که چقدر من خوشبختم با وجودت؟
جمعه صبح پاشدم داشتم با مامان حرف میزدم یهویی نمیدونم چرا دلم عین یه کلاف منو به خودم گره میزد و از شدت درد نه میتونستم بشینم نه اینکه بخوابم و فقط اشک میریختم تمامه اون یک ساعت رو بهت فک میکردم به اینکه حتما چون شب قبلش اون همه ناراحتت کردم اینطوری شدم فشارم به شدت افتاده بود حس مردن داشتم مسکن توی خونه تموم شده بود و بابا هم که سرما خورده بود و حالش بدتر از من بود مامان بهت زنگ زده بود که اگه میتونی مسکن بگیری ولی برای اینکه نترسی بهت نگفته بود برا من میخواد وقتی بهم زنگ زدی نمیتونستم از شدت درد جلوی اشکهامو بگیرم چقدر قربون صدقم رفتی برام مسکن گرفتی ولی بهتر نشدم آماده شدم رفتیم دکتر، بمیرم برات که انقدر گیج شده بودی که با اون دمپایی آبیها از خونه اومده بودی بیرون توی مطب دکتر حالم کاملا خوب شد، خونه خاله اینا دعوت داشتیم من که هیچی نخوردم ساعت شش رفتیم بیرون و دوباره سر داد کشیدن من و اینکه تو بهم گفتی خب نیا بحث شد جالبه که هیچ وقت خدا یه بحث جدی با هم نداریم و مثلا من انقدر درک ندارم حالا که مشکل جدی نداریم حالا که بهترین همسر دنیا رو دارم که حتی موقعی که ناراحتش میکنم ازم دلجویی میکنه رفتارهای اشتباهم رو کم کم بزارم کنار تا براش یه همسر ایده آل باشم در نتیجه لجبازیها و اشتباهات من برگشتیم،فک کن برگشتنی وقتی اون کامیونه اومد اینطرف تو هم با اون سرعت بودی چقدر ترسیدم حالم یه جوری بد شد، مامان زنگ زد که بیام خونه و ببینم چرا بابا تلفن رو جواب نمیده، نمیخواستم با تو بیام چون انقدر تند اومده بودی که حالم رو به شدت به هم ریخته بودی اصرار کردی قبول کردم اومدم بابا خواب بود براش آب لیمو گرفتم و شلغم درست کردم مرسی نازنینم که زحمت کشیده بودی و ظهرش میوه گرفتی،بعدم بردم که آمپولش رو بزنه براش کمپوت و کیک گرفته بودی آوردی دادی بهم واقعا ازت ممنونم، ممنونم که اینهمه ماهی، شب رفتیم زیارت ساعت دوازده بود رسیدیم کل اون جاده رو اشتباه رفتی و گفتی غلط کردم که اشتباه اومدم وای که میخوام بوسه بارونت کنم وقتی انقدر بامزه حرف میزنی، ازم معذرت خواهی کردی که گرسنه ام و تو هم راه رو اشتباه رفتی وقتی رسیدیم نشستیم شام خوردیم و چایی برات ریختم یه کم دراز کشیدی و مثله همیشه با موهات بازی میکردم و قربون صدقت میرفتم، برام اون شال گشنگه رو خریدی مرسی عسیسم و برگشتنی هم دوباره ازم دلخور شدی به هر حال همیشه یه جای کار رو ناخواسته خراب میکنم و بعدم خودم کلی غصه میخورم.
الان سرت درد میکنه بمیرم برات چیکار کنم برات پسرکم کاش الان کنارت بودم و بغ*لت میکردم و بهت میگفتم چته نازنینم؟ بد جور دلتنگتم. [ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
پنج شنبه بعد از ظهر وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم این سرماخوردگی و تب هم شده بود مزید بر علت حالا داشتم به این فک میکردم که من با این حس و حال چطوری برم دوش بگیرم و آماده بشم تا شب با پسرک بریم بیرون هر چقدر میخواستم تمامه توانم رو جمع کنم نمیتونستم تا اینکه رفتم دوش گرفتم و حالم از قبل بدتر شد پسرک هم گیر داده بود که باید بریم دکتر بعد میریم بیرون از اون اصرار و از من انکار دست آخر بهم گفت حالا که نمیای بریم دکتر پس برو استراحت کن امشب هیچ جا نمیریم منم دو تا مسکن خوردم و خوابیدم زنگ زد که تا نیم ساعت دیگه اماده باش میام دنبالت اصلا حس نداشتم هر طور که خواستم بهش بگم که ناراحت نشه نشد بگذریم که کلی باهام بد حرف زد و بعد ازم عذرخواهی کرد تصمیم گرفتیم به جای امشب که نرفتیم بیرون صبح بزنیم به دل جاده و ناهار رو مهمون دستهای پر توان آقای همسر باشیم چشمتون روز بد نبینه از اونجایی که من شب شربت خوردم که حالم برا فردا بهتر بشه و اون شربته هم خواب آور بود صبح یه بار به زور زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم و زنگیدم به پسرک که دیدم اونم بسی در عالم خواب غوطه ور هست منم خوشحال دوباره خوابیدم ساعت 11 با زنگ پسرک از خواب پریدم یهویی شدم دنیای استرس به پسرک گفتم ساعت دو بریم ناهار بخوریم چون دیر شده که این حرف من شد مسبب یه دعوای مزخرف و لعنت به دهانی که بی موقع باز شود چون یه یک ساعتی از پسرک خواهش میکردم که من آماده میشم و شما لطف کنین تشریف بیاورین و ما را با خود ببرین خلاصه که ساعت دو با خواهری ها و دخترخالم راه افتادیم پسرک جوجه گرفت تا خودش درست کنه ساعت چهار رسیدیم به یه دشت زیبا یه جای با صفا که صدای جوی آب روحت رو نوازش میکرد بمیرم برات پسرکم که صبحونه هم نخورده بودی درحین خورد کردن جوجه ها میوه میذاشتم دهنت بساط آتیش رو علم کردی و اومدم کنارت و تماشات میکردم ساعت حدودای پنج و نیم بود که غذا آماده شد مرسی پسرک برای غذای خوشمزه ای که طبخ نمودی قربونت برم پسرک بانمک من، بعد از غذا بچه ها رفتن لب جوی تا ظرفها رو بشورن گفتی من یه کمی دراز بکشم بعد بریم دستام توی دستات بود و قلبم با هر یه نفست میلرزید از بودنت به خودم میبالیدم چایی خوردیم و وسایل رو جمع کردیم هوا تاریک شده بود هیشکی به جز ما توی اون جاده ی دوست داشتنی نبود آهنگ گذاشتی و کلی با هم رگصیدیم و چراغهای ماشین بودن که قشنگی و مهربونیه صورتت رو بهم هدیه میکردن. مرسی پسرک که جمعه قشنگی رو برام ساختی.
پ:ن ساعت سه صبح
پسرک یعنی الان خوابی؟ به نظرت یه آرایشگاه رفتن یا نرفتن من، با ماشین رفتن یا نرفتن من ارزش اینو داشت که امشب اینهمه برام اخم کنی عزیزترینم؟ خب من سختمه راحت نیستم که تو خودت در سختی باشی تا من راحت باشم روم نمیشه تو که اینو میدونی پس بهم سخت نگیر، حالا صبح من برات اخم میکنم یا تو برای من؟ کاش الان کنارت بودم و تماشات میکردم، برام دوست داشتنی ترینی.
تنها نگاهم کن [ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٧ ب.ظ ] [ من ]
یکشنبه چهارم مهر: تولد خواهری بود شب قبلش براش یه تولد کوچولو گرفتیم به همه گفته بود کادوی نقدی بهش بدن میخواست گوشیش رو عوض کنه یکشنبه همون جمع چهار نفره رفتیم بیرون، رفتیم شام خوردیم و بعد رفتیم پارک تا اومدیم عکس بگیریم شارژ دوربین تموم شد کلی دلم سوخت کادوهاش رو باز کردیم و بعد کیک رو بریدیم برگشتن من نشستم توی ماشین میرقصیدی زدم کنار گفتم برقص گفتی تنهایی نه، اومدم پایین و یه کم رقصیدیم چقدر رقصیدنت ناز داره پسرک، مرسی برای اینکه زحمت کشیدی و گوشی نازی برا خواهری گرفتی ازت ممنونم.
سه شنبه ششم مهر: از صبح حالم زیاد خوب نبود بعضی از حرفها و رفتن به آزمایشگاه شده بود مزید بر علت این ناراحتی وقتی کامل شد که اومدم نشستم توی ماشین و اخم هات رو دیدیم فک کن که من تا پنج دیقه قبلش گوشی دستم بود و تو زنگ نزدی حالا تا گوشی رو گذاشته بودم توی کیفم شش بار زنگیده بودی حق داشتی که ناراحت باشی ولی خب متاسفم که به خودم حق دادم که برای رفتن به آزمایشگاه از تو ناراحت تر باشم متاسفم که فک کردم باید برای تو اخم کنم متاسفم که بغض توی این مواقع گلوم رو فشار میده و غرورم مانع ریختن اشکهام میشه، متاسفم که توی اون لحظه ها تمامه وجودم میشه ندامت و غم و بغض، و این برام خیلی سنگین که حتی تحمل اخم رو هم نداری و ناراحت میشی، من که دیگه حوصله جر و بحث رو ندارم احتمالا تو از من بدتری تا ظهر سعی کردیم جو رو تقریبا آروم نگه داریم با سرد حرف زدن با کم حرف زدن، ساعت دو مامان اینا رفتن برای دکتر، ساعت چهار اومدی پیشم دلم نمیخواست توی بغلت باشم دلم گرفته بود بغلم کردی و باهام حرف زدی تا ساعت هفت کنارم بودی فک کن چقدر با دمپایی هام بهم زدی البته منم نیگات نکردم ولی خب کلی دردم گرفت شب هم با خواهری رفتیم خوراکی گرفتیم و سر اون کشک پاک که گفتی اینجا ندارن با هم سر شام شرط بستیم و مثلا تو شرط رو بردی و شام رفتیم بیرون.
امروز صبح زنگ زدی که هشتاد تومن از پولی که دستت هست رو برام بیار منم بهت گفتم پولی رو هم که قرار بوده هر روز بهم بدی رو ندادی مثله همیشه سریعا بهت برخورد تازه بعد زنگ زدم که برات میفرستم گفتی نه نمیخوام یه کم که فک کردم که برا چی امروز اعصابم بهم ریخت برا چی بهت برخورد دیدم دلیلی نداره سر یه سری مسائل که خیلی راحت میتونم دخالت نکنم و به عهده خودت بزارم نه من حرصش رو میخورم و نه شما ناراحت میشی دخالتی نکنم بهت گفتم دیگه پول به من نده برا من نمیدی که سرم داد بکشی پیش خودت باشه صدات رفت بالا میدونی تحمل داد و بیداد ندارم وقتی قشنگ داد زدی حالا میگی منم حوصله ندارم نمیخوام الان با هیشکی حرف بزنم و گوشی رو قطع میکنی واقعا جالبه، واقعا سر چه مسائلی باید من بهم بریزم.مهم نیست چون تصمیم دارم که در اولین فرصت هر چقدر که پول پیش من هست رو بیارم بدم به خودت.اینم از امروز.حق دارم گاهی فک کنم که اگه یه دنیا ناراحت باشی یه مسئله فقط میتونه ناراحتیت رو به شادی تبدیل کنه و این فکر به شدت بهمم میریزه. [ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٦ ب.ظ ] [ من ]
گاهی یه اتفاق ساده میتونه به قدری بهت انرژی بده و خوشحال و شادت کنه که یه روز کامل به دور از دردسرهای روزانه و مشکلات هر روزیت بخندی باعث بشه که با خودت فک کنی که زندگی انقدر راحته که من میتونم با کمترین ها غرق بشم از شادی و سرمستی؟ با خودت بگی آیا من همون آدم دیشبی هستم که از شدت ناراحتی سردرد امانم رو بریده بود و حتی با مسکن نمیتونستم بخوابم؟ توی کل این سالها که از خدا عمر گرفتم اگه هیچ چیزیو درک نکردم فهمیدم که دنیا خیلی کوچیکه باهاش هر طور رفتار کنی بهت جواب میده اگه زندگی رو سخت بگیری انقدر بهت سخت میگیره که گاهی نفس کشیدن راحت هم برات یه آرزو میشه،دیروز تصمیم گرفتیم بریم یه جایی دور از شلوغی های این شهر وقتی بهت گفتم خیلی خوشحال شدی و کلی استقبال کردی در مورد اینکه چی درست کنم نظرت رو پرسیدم ولی گفتی هر طور که راحت تری اگر هم نمیتونی لازم نیست چیزی درست کنی، خواستم کشک بادمجون درست کنم که کشک نداشتیم بهت گفتم کشک بگیر بیار، تمامه وسایل رو آماده کردم ساعت چهار و نیم بود که راه افتادیم اولین روز آشنایی تو و فاطمه، چقدر زمانیکه همدیگرو ندیده بودین حتی تحمل شنیدن اسم اون یکیو نداشتین ولی دیروز کلی با هم صمیمی شده بودین تو میگفتی و اون ریسه میرفت از خنده نمیدونم چه حسی داشت ولی فک میکنم که از وجودت خوشحال بود دیروز خیلی خوش گذشت ازت ممنونم مرسی که انقدر خوب و مهربونی، فک کن که چه عکسهایی گرفتیم تصمیم دارم یه روزی یه دونه از عکس های هر مناسبتی که گرفتیم رو گلچین کنم و یه آلبوم ناز از این روزها درست کنم، چه بستنی برای خودت گرفتی پسرک شیطون من، با چه ذوقی تخمه میشکستی، چقدر خندیدم وقتی بهت یه قاچ سیب تعارف کردم و با تعجب گفتی جداّ اجازه میدی بخورم؟ از اون مدل غذا گرم کردنت دخترک کبریت فروش، از سوتی دادنت روبروی فاطمه در مورد کتونی هات، از رقصیدنت توی ماشین، از شعر گفتنت " و خدایی که در این نزدیکیست لای آن سرسره ها " پسرک شاعر من و از تمامه رفتارهایی که باعث میشه بیش از پیش دوست داشته باشم و از بودنت به خودم ببالم. اینهم از یک جمعه عالی در کنار بهترینها. خدایا ازت ممنونم.
کاش شاعر بودم شاید می توانستم دستهایت را بسرایم کاش نقاش بودم شاید می توانستم دستهایت را نقاشی کنم کاش نویسنده بودم شاید می توانستم دستهایت را بنویسم
[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ب.ظ ] [ من ]
خیلی وقته که ننوشتم این روزا هم که اصلا حوصله ندارم حالم خوب نیست ولی خب تنها جاییکه میتونم حرف بزنم ظاهرا اینجاست سعی میکنم که از شبی بنویسم که حالت خوب نبود شبی که تا نیمه شب کنارت بودم چقدر دیدنت توی اون حالت برام سخت بود: شنبه شانزدهم: اون روز با هم بحثمون شده بود از شب قبلش پهلوت درد گرفته بود خیلی بهت اصرار کردم که بریم دکتر گفتی اگه حالم بهتر نشد فردا باهم میریم دوباره عین سری قبل چون با هم قهر بودیم بهم نگفتی و رفته بودی دکتر چقدر ناراحت شدم شب موقع برگشتن منتظرم بودی اومدم توی ماشینت نشستم اصلا حالت خوب نبود چقدر دلم سوخت وقتی توی اون حال دیدمت ولی باهات خداحافظی کردم و رفتم بهت گفتم سریع برو خونه خیلی نگرانت بودم درست جوابم رو ندادی رسیدم خونه زنگ زدی بیا بریم شام بریم بیرون قبول نکردم ظهر هم ناهار نخورده بودیم خیلی اصرار کردی دلم طاقت نیاورد اومدم وقتی روبروم نشستی دلم ریخت چشات انقدر قرمز بود که حد نداشت بهت گفتم حالت بده هیچی نگفتی غذا سفارش دادیم توی سکوت غذامون رو خوردیم و گاهی نگاههامون بود که با هم حرف میزد با یه دنیا اصرار رفتیم دکتر فشارت خیلی پایین بود برات سرم داد دیگه سرم زدنت هم که نمیخواستی بزنی یه پروسه ایه برای خودش بمیرم برات که تحمل مریضیت رو ندارم تا ساعت سه صبح اورژانس بودیم و دوست نداشتی که توی اون حالت باشی فک کن چطوری دایی مادرم رو دیدیم رفتیم برات آبمیوه و آب معدنی گرفتیم که داروهات رو بخوری منو رسوندی خونه و خودت هم رفتی تا یه کم استراحت کنی.
سه شنبه نوزدهم: صبح پاشدم که برم سرکار، تو هم رفته بودی سرکار، هیشکی خونه نبود زنگ زدی که بیام دنبالت گفتم نه خودم میام، خواستم ماشین رو بیارم بیرون که نمیدونم یهویی چی شد که آینه ماشین به در پارکینگ گیر کرد و شکست انقدر بهم ریختم نمیدونستم چیکار کنم نمیخواستم به بابا هم بگم زنگ زدم بهت بهم دلداری دادی که مهم نیست پاشو بیا اینجا با هم میبریم درست میکنیم گفتم نمیتونم خودت اومدی دنبالم ماشین رو بردیم درست کردیم بمیرم برات که یه روز کاریت رو دوباره به خاطر من از دست دادی چقدر خندیدیم سر دنده عقب گرفتنت.بعدم که رفتیم با هم فالوده بخوریم که توی فالودهه مورچه بود فک کن اجازه ندادی برم به آقاهه بگم آخه این چه مدلشه دیگه، واقعا که.
چهار شنبه بیستم: روز اول ماه رمضان، صبح خواب موندم ماشین هم نداشتم میخواستم با تاکسی برم سر کار قبول نکردی خودت اومدی دنبالم، منو رسوندی و خودت هم رفتی سرکارت، ظهر میخواستم برگردم خونه که بهت زنگ زدم کار داشتی گفتی صبر کن حالم خوب نبود حوصله نداشتم میخواستم برم دوباره بهت زنگ زدم بهم گفتی بیا اینجا با هم میریم قبول نکردم گفتم که با بابا میرم تو ناراحت شدی من ناراحت شدم که چرا نیومدی دنبالم، همین شد باعث یه دعوا و مشاجره اساسی زنگ زدی باهام حرف بزنی میدونستم حرف زدنمون به بهبود اوضاع کمک نمیکنه خواستم قطع کنم تا بعد از افطار در موردش حرف بزنیم و تو از اینکه من خداحافظی کردم ناراحت شدی و بهم گفتی دیگه بهت زنگ نمیزنم و یکسری حرفهایی شبیه به این حرف. نه میتونستم بخوابم نه بیدار بمونم تا افطار کلافه بودم قبل از افطار توی مسیر همدیگرو و دیدیم و خیلی سرد با هم احوالپرسی کردیم و رفتیم نه تو زنگ زدی نه من میتونستم بهت زنگ بزنم شب اومدم نت آن بودی یک ساعتی بودم و بعد رفتم تا پنج شنبه بعد از ظهر که داشتم میرفتم سرکار که یهو موبایلم زنگ خورد وقتی شمارت رو دیدم شوکه شده بودم جواب دادم بهم گفتی میخوام ببینمت اومدم برامون حلیم و نون و شله زرد گرفته بودی کلی شرمندت شدم چقدر دلم برات تنگ شده بود یه کادوی نانازی برام گرفته بودی یه پیراهن خیلی ناز و قشنگ، برای تمامه خوبیهات ازت ممنونم.
جمعه بیست و دوم: مامانم اینا قرار بود برن عموم رو ببینن دلم میخواست باهاشون برم ولی خیلی بهم اصرار کردی که نرو با وجود اینکه دلم برای عموم تنگ شده بود موندم داشتم افطاری آماده میکردم که زنگ زدن که عموم فوت شده حالم به قدری بد شد که به زور میتونستم بایستم با این حال دلم نمیخواست که تو رو بیش از پیش ناراحت کنم با اشک افطاری رو آماده کردم ولی نه اونطوری که دلم میخواست اومدی پیشم فقط ازت انتظار دلجویی داشتم ولی وقتیکه احساس کردم که داری به خودت فک میکنی انقدر بهم ریخته بودم که دلم میخواست بمیرم وقتی که رفتی یک ساعت برای خودم اشک ریختم نفسم بالا نمیومد از همه بدم میومد هر چقدر خواستی برام توضیح بدی برام غیر قابل تحمل تر میشد با عمه ام اینا رفتم و بماند که توی اون چند روز به شدت مزخرف چقدر سعی کردی ببیشتر از قبل با حرفات منو بهم بریزی ببین پسرک تو فقط امروز درگیر کارهای ماشینت بودی نتونستی کامل بهم خبر بدی یا با حوصله باهام حرف بزنی حالا توی شرایطی که همه یه جا میشینن و فقط فک میکنن که یه نفر میتونه همه کاری انجام بده از من توقع چی داشتی؟ خیلی بی انصافی خیلی. این روزا دلم از همه چی گرفته از این ناراحتم که چرا نمیتونم مثله قبل باشم. دلم برای عموم میسوزه برای بچه هاش، برای اینکه نرفتم ببینمش، حالم خوب نیست این دندون درد هم شده مزید بر علت برام.
[ پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ق.ظ ] [ من ]
خیلی از اتفاقات این چند روز رو نرسیدم که بنویسم الان هم فقط میخوام از تو و تولدت بنویسم، از روز اول به این فک میکردم که بهترین هدیه برای تولدت چیه که برات بگیرم ولی خب هر بار به یه نتیجه ای میرسیدم خواستم برات حلقه بگیرم ولی خب پشیمون شدم تصمیم گرفتم یه ساعت ناز برات بگیرم که تمامه لحظه هات رو برات ثبت کنه از سه شنبه کلی ساعت فروشی رفتم ولی هیچی چشم رو نگرفت فرداش رفتم یه جایی که احتمال میدادم که میتونم اون چیزی که رو که دوست دارم بگیرم کلی ساعت برام آورد از سه تا مدل خوشم اومد ولی انتخاب برام سخت بود نمی دونستم کدوم رو بردارم مامان هم نیومده بود دنبالم از خودشون کمک گرفتم و یکیش رو انتخاب کردم خودم خیلی خوشم اومده بود پنج شنبه باز مامان رو بردم که بقیه مدل ها رو ببینه بهم گفت همین که گرفتی شیک تر و سنگین تر گارانتیش رو دادم برام پر کرد و اومدیم رفتم برات دو مدل کاکائو گرفتم که هدیه ات رو تزیین کنم در این حین انقدر زنگ زدی که کجایی هوا گرمه من بیام دنبالت هر بار بهت گفتم نه خودم میرم خونه تو بمون سر خاک سالگرد مادربزرگته زشته، دوربین رو بردم تنظیم کنن و یه قلب کادوئی گرفتم دادم تزیین کردن زنگ زدی که دارم میام دنبالت خودت نرو، انقدر عجله داشتم یادم رفت برات فشفشه و کارت تبریک بگیرم رفتیم میوه گرفتی و منو رسوندی خونه تا آماده بشم خودت هم رفتی کیک رو بگیری بعد بیای دنبالم، ساعت نه و نیم بود که حرکت کردیم و نیم ساعت بعد هم رسیدیم خونمون رفتیم غذا سفارش دادیم منو گذاشتی خونه و خودت رفتی غذاها رو بگیری، وسایل رو جابجا کردم و لباسم رو عوض کردم داشتم توی لپ تاپ دنبال یه آهنگ شاد میگشتم که اومدی کلی بگلم کردی، گفتیم اول شام بخوریم بعد تفلدت رو جشن بگیریم غذا که تموم شد گفتی میخواستم از غذاها عکس بگیرم فک کن اون موقع چطوری از من عکس گرفتی، بعد کیک رو با شمع هات آوردیم و رفتم کادوت رو آوردم یه ظرف میوه چیدم نشستی و ازت چند تا عکس ناز گرفتم، بعد تو ازم عکس گرفتی و دوربین رو تنظیم کردی و با هم عکس گرفتیم خیلی میدوستمشون، هدیه ات رو بهت دادم فک کنم که خوشت اومد خودت که اینطوری گفتی کلی ازم تشکر کردی یه کم برات بزرگ بود، وسایل رو جمع کردیم میوه آوردم نشستم کنارت و برات میوه پوست میگرفتم راجع به همه چی با هم حرف زدیم ، هیچ چیز برام آرامش بخش تر از وجودت نیست پسرک، وقتی کنارمی گذر زمان رو حس نمیکنم، قرار بود صبح برگردیم که گفتی نه تا بعد از ظهر میمونیم به مامان زنگ زدم و گفتم، میدونی چیه پسرک خیلی دوستت داشتم خیلی برام عزیز بودی تمامه دغدغم خوشحالیت بوده ولی از پنج شنبه شب تا الان حسم عوض شده نمیتونم براش اسمی انتخاب کنم یه جور حس تعلق داشتن یه لحظاتی توی اون بیست و چهار ساعت اصلا قابل توصیف نیستن، فک کن خونمون دوباره آب قطع بود و ما با مشکل بی آبی مواجه بودیم، چقدر دلم گرفت وقتی ماشینمون به ستون در حیاط گیر کرد و داغون شد ولی خوشحالم که انقدر محکم و مقاومی که اصلا ناراحتیت رو بروز نمیدی، خوشحالم که وقتی خودت کلی ناراحتی ولی بازم بهم دلداری میدی، خوشحالم که تو رو دارم مرد من، ظهر وقتی خوابیده بودی کنارت دراز کشیده بودم و تماشات میکردم، هیچ حالتی برام لذت بخش تر از وقتی نیگات میکنم نیست انگار تمامه آرزوهام خلاصه میشه توی دو تا چشم سیاه که حالا از فرط بی خوابی بستس،به تمامه خوبیهات فک میکردم به تمامه مهربونیهات، به اینکه چقدر خدا دوستم داشته که تو کنارمی، به تمامه گذشتت، حال کردی وقتی میخواستی بخوابی بهت میگفتم پاشو نخواب دیگه بسه، انقدر اعصابت بهم ریخته بود که میخواستی بزنیم ولی خب خندت میگرفت خب خوبه پسرک که همیشه صبح ها نمیزاری من بخوابم؟ همینطوری پشت سر هم میگی بسه پاشو نخواب، آخر سر گفتی شیکر خوردم بخدا دیگه اذیتت نمیکنم بزار یه کم بخوابم الهی برات بمیرم ولی عجب مسواکی زدی ها مسواک ماندگاری شد برات، ساعت هفت برگشتیم چقدر غروب جمعه ها دلگیره، دلت شربت آبلیمو میخواست زنگ زدم به مامان برات درست کنه، چقدر دلم برا دیدن عکس هامون تنگ شده، منو رسوندی و خودت رفتی بهت میگم باید برام دو تا کادو بگیری؟ میگی چرا دو تا؟ بعد میخندی، زنگ میزنی میگی باید برام کادو بگیری یادت نره ها، بهت میگم برای... خیلی شیطونی، الهی برای شعر خوندنت برای حرف زدنت برای شوخی کردنت و زبون ریختنت بمیرم عزیزم، از دیروز تا الان انقدر که بهت گفتم نگو برات بمیرم هر لحظه میگی برات بمونم،ایشالله که برای همیشه برام بمونی عزیزترینم، امیدوارم برای همیشه همینطوری در کنارم باشی و هر لحظه از داشتنت بیشتر از قبل خوشحال باشم.
پ:ن آیا چیزی هم یادم رفت که بنویسم؟ الان خوابی کاش کنارم بودی دلم برات تنگ شده، دلم میخواست برای تولدت اینجا رو بهت نشون بدم ولی خب نشد شاید برای تولد سال دیگه ات بهت نشون دادم، بهم اس ام اس دادی که کادو چی میخوای دوست دارم خودت بگی میگم هیچی شوخی کردم میگی نه باید بگی، به نظرت بگم چه هدیه ای برام بگیری پسرک؟
ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه نگاه شیطون تو،صمیمی و یه رنگه روز تولد توست همه میگن مبارک منم میگم عزیزم تولدت مبارک
[ شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ من ]
شب تولد امام حسین " چهارشنبه بیست و سوم ": از صبح که تو زنگ نزدی منم نزنگیدم ساعت حدودای سه بود که زنگ زدی نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم و ضربان قلبم انگار با هم مسابقه گذاشته بودن بهم گفتی حالت خوبه ولی خودت حالت خوب نبود گفتی از دیشب تا الان اصلا خونه نرفتی نخوابیدی انقدر ناراحت شدم که نمیتونستم دیگه حرف بزنم سردرد داشتی دلم داشت برات پر میزد که حالت خوب نیست انقدر باهم سرد حرف زدیم که بیشتر همه چیو باز خراب کردیم احساس کردم واقعا حالت خوب نیست بهت گفتم برو خونه غذا بخور بهم گفتی میخوام تنها باشم آماده شدم که بیام دنبالت که بریم بیرون یه کم با هم حرف بزنیم گفتی حالم خوب نیست نیا ولی دلم نیومد اومدم دنبالت چشام داد میزدن که حالت خوب نیست یه دنیا خواب داشتن باهات حرف زدم سکوت کردی اخم کردی ازت پرسیدم ناراحتی گفتی نه، دیگه نمیخواستم حرف بزنم احساس کردم ناراحتی که اومدی دور زدم و رسوندمت وقتی خواستی پیاده بشی دستم و گرفتی ولی دیگه نیگات نکردم بهت اس ام اس دادم " دیگه هیچ وقت بهم زنگ نزن " زنگ زدی گفتی دیگه تو تصمیم گرفتی من هر وقت دلم بخواد بهت زنگ میزنم کلی با هم حرف زدیم بهت گفتم میام دنبالت رفتم برات آبمیوه گرفتم، وقتی اومدی آب طالبی گرفته بودی، نیگام نمیکردی، ازت عذر خواهی کردم گفتم بریم غذا بخوریم، رفتیم باغ سهراب، از حرکات اون دختر پسره کلی متحیر شده بودیم، بعدم که رفتیم سرکار.
روز تولد امام حسین " پنج شنبه یست و چهارم ": ساعت یک اومدی دنبالم تا برسونیم خونه دوستم، سه ساعتی اونجا کارم طول کشید ساعت شش بود که اومدی بعد که رسیدیم خونه مامانم یخواست بره بیرون تو رو رسونم سرکار و ماشین رو ازت گرفتم و برگشتم دنبال مامانم اینا، شب همه خونه عزیزم اینا بودیم، مامانم و اینا رفته بودن مراسم عموی مادربزرگم، دختر خالم گفت بریم بیرون، میدونستم که منتظری تا با هم بریم بیرون مخصوصا که هفته قبلش هم کنارت نبودم واسه همین با هزار ترفند تونستم بهش بگم نمیتونم بیام با خواهرم اومدیم، رفتیم همون زیارت همیشگی کلی شوغ بود برام یه رژ نانازی خریده بودی که اول هم خدت افتتاحش کردی، مرسی آقای همسر، زیارت کردیم و قرار شد بریم شام بیرون، که یهو نمیدونم چرا فک کردی که بهت گفتم بریم خونه، که ناراحت شدی و گفتی میبرمت خونه بعد با سرعت نور ما رو رسوندی خونه، انقدر ناراحت بودم و شوکه شده بودم که حد نداشت، از یه طرف هم نگرانت بودم که حالت خوب نیست و میخوای رانندگی کنی، بهت زنگ زدم و گفتم سریع برو خونه، بعد با صدایی که هیچ وقت جز قربون صدقه و عزیزم و تن آرومش نشنیده بودم داد زدی که نمیرم خونه حالت بد شد از بس که داد میکشیدی نمیدونستم چیکار کنم خودم هم کلی ناراحت بودم هر چی گفتم من اون حرف رو نزدم قبول نکردی، دلم نمیخواد که بنویسم چیا بهمدیگه گفتیم، ساعت دو بود به مامانم گفتم من باید برم بیرون پسرک حالش خوب نیست بنده خدا مادرم برامون غذا گرم کرد و بهم داد توی راه فقط من حرف زدم و در سکوت به حرفام گوش میدادی رسیدیم پارک غذا خوردیم، یه کم سرت رو گذاشتی رو پام و دراز کشیدی، پسرک نمیتونی تصور کنی که چقدر برام عزیزی ساعت پنج بود که برگشتیم خونه و منتظر اس ام است بودم که خوابم برده بود.
شب تولد امام سجاد " جمعه بیست و پنجم ": از صبح خونه عمم اینا بودیم همه اونجا بودن، انقدر دلم میخواست بخوابم که حد نداشت ساعت دوازده زنگ زدی که بیرونی و حس خونه رفتن نداری رفته بودی کارواش دلم میخواست کنارت باشم تا احساس تنهایی نداشته باشی ناهار نخوردم با بابا اومدم خونه انقدر حالم بد شد که تا نیم ساعت حالم بهم میخورد بعد بهم زنگ زدی که بیام ببرمت دکتر گفتم بهتر شدم آماده شدم اومدی دنبالم رفتیم غذا خوریدم، پسرک میدونستی خیلی ماهی، آره یادم نبود که دیروز خودت گفتی ببین من چقدر ماهم، بعدم رفتیم خونه ای که من آخرش متوجه نشدم که برا تو بود یا برادرت یا مادرت گرفته برای هر دوتون دوست نداشتم برم اونجا، ولی خب بخاطر تو اومدم تمامه لباسهات رو برداشتی فک کن چقدر از دستت خندیدم " برای اولین بار " چرا اون قاب شعر منو بهم میریزه، در مورد عقد کنون حرف زدیم ولی به نتیجه خاصی نرسیدیم، بعدم که من رفتم خونه عمم اینا، خوشحالم که دیروز برات روز خوبی بود خوشحالم که حالت کاملا خوب وبد وقتی برای چند لحظه توی بگلم خوابیده بودی و خوابت برده بود احساس میکردم همه دنیا رو بهم هدیه دادن، چقدر وجودت برام آرامش بخش، چقدر از بودنت خوشحالم پسرک، نیم ساعت پیش که زنگ زدی بهم گفتی چیکار میکنی گفتم یه کاری خب نمیتونستم بگم که دارم از تو برای تو مینویسم نازنینم، فک کنم یه کوشولو ناراحن شدی، ببخشین عزیزترینم. [ شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٦ ب.ظ ] [ من ]
شب مبعث: دیروز بعد از ظهر کلی دلم ازت گرفته بود غروب بود زنگ زدی که ماشین رو گرفتی خیلی خوشحال شدم، ولی نمیتونستم این خوشحالی رو بروز بدم گفتی دارم میرم کارواش هر موقع کارم تموم شد بهت خبر میدم، ساعت ده اومدی دنبالم تا بریم یه گشتی بزنیم رفتیم اون امامزاده که برای اولین بار هم تو منو برده بودی اونجا دیشب سومین باری بود که میرفتم اونجا، یه حس خاصی به این امامزاده دارم، توی این سه بار با سه حالت مختلف رفتم اونجا بار اول یه حس استرس و آرامش از اینکه تو در کنارمی، اولین زیارت عاشورایی که کنار هم خوندیم، بار دوم تو تنها رفتی و بعد من با یه دنیا بغض و اشک اومدم اصلا با هم حرف نزدیم فقط اشک ریختم و دور از چشمم اشک ریختی، و دیشب حسی پر از شادی و شعف داشتم که تمامه این حس رو مدیون خوبیهای تو هستم بهترینم، اینبار کنار هم دعا خوندیم هر صفحه ای رو که تموم میکردی نیگام میکردی و منتظر بودی تا با اشاره بهت بگم برو صفحه بعد، پسرک نمیدونی چقدر از داشتنت از بودنت خوشحالم، از خدا ممنونم به خاطر این همه لطف، از امامزاده اومدیم بیرون رفتیم که آبمیوه بخوریم که دوستت و خانومش رو اونجا دیدیم چقدر ازت تعریف کردن واقعا،ساعت دوازده و نیم بود که منو رسوندی و خودت رفتی خونه، دلم میخواد برا ماشینمون هم عین پسرم " فرجنیتو_ در جستجوی پدر " اسم انتخاب کنم، اسم ماشینمون رو میزارم جیمبو چطوره؟ آخی پسرک اینجا نیستی که نظرت رو بپرسم، بعدا بهم بگو که نظرت چیه؟ میدونی چیه وقتی کنارم هستی انگار تمامه خوشبختی رو کنارم دارم دعا میکنم که این حس رو برای همیشه داشته باشم. الان سر کاری، خسته نباشی همسر عزیزم.
هر جا که باشم، تو نیز همان جایی
[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٤ ب.ظ ] [ من ]
چهارشنبه نهم تیر : بعد از ظهر وقتی زنگ زدی داشتم آماده میشدم که برم آرایشگاه نخواستم بهت بگم گفتم هنوز میخوام بخوابم دلت میخواست بیدار بشم، یه کوچولو ناراحت شدی ولی خب نمیتونستم بهت بگم که عزیزم ناراحت نباش من بیدار بیدارم، رفتم آرایشگاه از مدل ابروهام خیلی خوشم اومد موقع برگشتن بهت زنگ زدم، شب قرار شد با هم بریم بیرون ساعت ده همون جاییکه برای اولین بار با هم قرار گذاشتیم منتظرت بودم، یه کم دیر کردی وقتی اومدی یه بسته خیلی ناز بهم دادی و مثله همیشه شرمندم کردی یه پنکک ماکس فاکتور با یه لاک ناز ازت ممنونم بهترینم، واقعا گاهی به این فک میکنم که آیا من لایق اینهمه محبتت هستم؟ برای ماشین هم یه سی دی شاد رایت کرده بودی، از موقعی که توی ماشین بودیم تا توی رستوران اصلا متوجه نشدی که رفتم آرایشگاه وقتی بهش فک میکردم دلم نمیومد ازت دلخور بشم فقط لبخند میزدم که پسرک در نهایت توجهش بهم چطور متوجه نشد رفتم آرایشگاه؟ رفتیم امیران، یهویی وقتی رو به روم نشستی شوکه شده بودی بهت نیگا نکردم هر چی گفتی ببینمت گفتم نمیخوام حالا بعد یه ساعت تازه میگی ببینمت کلی قربون صدقم رفتی، فک کن چطوری میزمون رو عوض کردیم، الهی دورت بگردم همسر عزیزم که هر چی تنت میکنی به تنت میرقصه این شوار جین آبی با این تیشرت نارنجی خیلی بهت مییاد. خیلی بهم خوش گذشت مثله همیشه.
پنج شنبه دهم تیر: نمیدونم چرا ظهر یهویی همه چی بهم ریخت چه حرفی زدم که تو رو بهم ریخت با اینکه واقعا منظوری نداشتم، وقتی بهم گفتی میخوام امشب کنارم باشی خودت میدونی که چرا بهت گفتم نه، پس چرا ناراحت شدی عزیزترینم؟ من کی بد باهات حرف زدم آقایی؟ واقعا برات سوءتفاهم پیش اومده بود مگه میشه که به همون اندازه ای که تو دوست داری کنارم باشی من دوست نداشته باشم؟ وقتی بهت زنگ زدم دیگه بحث و ناراحتی به اوج خودش رسید دلم گرفت وقتی بهم گفتی ناراحتیت برای اولین بار برام مهم بوده، آخه بی انصاف مگه میشه تو و حالتهات برام مهم نباشه! ازت انتظار نداشتم بهم این حرف رو بزنی، میدونم تو هم حق داشتی که ناراحت باشی خب خودت لوسم کردی، کار بدی هم کردی، ساعت سه کنکور هنر داشتم ولی دیگه اعصابی برای امتحان دادن نداشتم تصمیم گرفتم که نرم بهم اصرار کردی که برو با یه سردرد شدید رفتم سر جلسه ولی حتی نمیتونستم بشینم بعدم که انقدر معده ام درد گرفته بود که حالم داشت بهم میخورد هر بار هم زنگ میزدم که همه چی درست بشه بدتر میشد، دلم برات پر میزد شب رفتیم خونمون، فک کن چطوری دو بار خونمون رو عوض کردیم، که توی اتاق دنج تر و رمانتیک تره پسرک؟ که من نذاشتم بخوابی پسرک؟ خیلی شیطونی بغلت برام امن ترین جای دنیاست هیچ چیزی برام آرامش بخش تر از آغوشت نیست، فک کن چطوری اشک منو در آوردی پسرک، فکر یه روز نبودنت داغونم میکنه، دیگه بهت اجازه نمیدم چنین حرفی بزنی حق نداری دیگه از نبودنت حرف بزنی اگه منم در مورد مرگ حرف زدم خب اونشب جو زده بودم ازت عذر میخوام عزیز دلم، تا صبح کنارت بودم توی بگلت، داشتی برام آهنگ انتخاب میکردی که خوابم برده بود، نمیدونی چقدر برام عزیزی پسرک، صبح تا ساعت نه با هم بودیم بعد هم برگشتیم خونه،از دیشب تا حالا کلی دلم برات تنگ شده همسر گلم. [ شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٢ ب.ظ ] [ من ]
پنج شنبه بیست و هفتم خرداد: شب آرزوها، فک کن صبحش بهت میگم اگه گفتی امشب چه شبیه؟ با تمامه شیطنتت میگی آره خب میدونم امشب شب جمعست، دیگه ریسه رفتم از خنده، بعد میگی نه شب آرزوهاست، شب میریم بیرون همون جای همیشگی توی ماشین نشستیم که یهو یه بسته نانازی بهم میدی شوکه شدم اصلا انتظارش رو نداشتم از خوشحالی فقط میخندم یه ست انگشتر و گوشواره خیلی میدوستمشون، ازت واقعا ممنونم کاش بتونم لایق اینهمه مهربونیت باشم عزیزترینم، انگشترم رو دستم میکنم گوشواره هام رو میندازم مثله همیشه میری توی فاز توهم، موقعه خداحافظی بهم میگی نگفتی امشب آرزوت چی بود میگم وارد مسائل خصوصی نشو آقا پسر وقتی از خودت میپرسم میگی یعنی تو نمیدونی؟ آرزو میکنم شب آرزوی سال بعد اگه زنده بودم واقعا در کنارم باشی پسرک.
پنج شنبه سوم تیر: این شب رو خیلی دوست دارم، شب تا صبح کنارم بودی بدون هیچ استرسی، رفتیم خونمون، از بعدازظهرش بیرون بودم تا برات یه هدیه قشنگ بگیرم که واقعا دوست داشته باشی وقتی برات اون کفش های جیگمیلی رو گرفتم خودم خیلی ازشون خوشم اومده بود رفتم یه جعبه نانازی هم براشون گرفتم بعدم خیلی گشنگ تزیینشون کردم دلم میخواست ازش یه عکس میگرفتیم ولی خب یادم رفت، خونمون واگعا توی کوه بود ولی چقدر اونجا رو دوست داشتم خیلی ناز بود وقتی رسیدیم کلی بگلم کردی بعد بهم گفتی بیا بریم خوراکی بخریم ولی خب گفتم نمییام آخه میخواستم کادوت رو بزارم توی اتاق تا نیستی بعدم یه کم اونجا رو مرتب کنم تا بیای با اینکه خیلی میترسیدم باهات نیومدم رفتی و کلی خوراکی خریدی و برگشتی، بگلم کردی و گفتی حالا هدیه ای که برات گرفتم رو باز کن وای یه شال خیلی خیلی دوست داشتنی، ببین پسرک واقعا سلیقت رو قبول دارم خیلی شالم گشنگه مرسی عزیزم، انداختم سرم و بهت میگم بهم میاد مثله همیشه زل میزنی تو چشام و میگی تو همه چی بهت میاد، بعد میرم و کادوت رو میارم خوشحالم که خوشحال شدی، میگم روز مرد پیشاپیش مبارک میگی مگه من مردم؟ میگم نه نامردی ولی این یه بار مرد باش، فک کن چقدر بهم آب ریختی پسره شیطون، تازه تو اونهمه بطری آب رو خالی کردی تو آیفن خونمون راست میگم، الهی برات بمیرم که انقدر دست و دلبازی فک کن برا یه شب چقدر خوراکی و میوه خریدی که تمامش رو هم آوردیم خونه خیلی میدوستمت عزیز دلم. وای چه طوری تمامه رژای منو به عنوان لاک میزدی به انگشتات مرده بودم از خنده وقتی به اینهمه شوخ طبعی و با نمکیت فک میکنم دلم آب میشه برای وجودت.شب میلاد حضرت علی رو امسال خیلی دوست داشتم حس چهل و هشت ساعت کنار تو بودن برام خیلی خواستنیه امیدوارم تا همیشه این حس پابرجا باشه.
شنبه پنج تیر: روز پدر، کلی با مامانم دنبال یه تیشرت شلوار قشنگ بودیم برا بابا، بعد از دو ساعت راه رفتن بهم رنگ زدی که خانومی دو تا شلوار دیدم میای ببینی اگه قشنگه بگیرم وقتی میرم میبینم که سه تا شلوار رو پسندیدی یه دونش رو فقط دوست دارم بهش میگم چند مدل جین آبی هم بیارین ببینم میگه نه گفته که جین آبی اصلا نمیخوام بهش میگم بگه شما بیارین ببینم دوستت انقدر خندید بعد گفت آره من به این نکته اصلا توجه نکرده بودم زنگ زدم اومدی شلوارها رو پرو کردی خیلی قشنگ بود واقعا که هر چی تنت کنی بهت میاد عزیزم، حالت خوب نبود فشارت افتاده بود، بهم گفتی شکلات داری بر خلاف همیشه شکلات توی کیفم نبود داشتی حساب میکردی که رفتم برات یه بسته کاکائو گرفتم بعد ازت خداحافظی کردیم و رفتیم هنوز چند دیقه نشده بود که زنگ زدی که وسائل مغازم آتیش گرفته از اون لحظه انقدر حالم بد شد که از سر درد نمیدونستم چیکار کنم فقط دعا کردم که کامپیوترت سالم باشه، خدا رو شکر که اتفاقی برا خودت نیفتاد عزیزم.
پ:ن پریشب ازت دلخور بودم دلم نمیخواست بری خونه عزیزت اینا هیچ دلیلی هم نداشت همینطوری الکی ولی دلم نمیخواست بری، شاید اگه اون موقع بهم میگفتی باشه نمیرم بهت میگفتم نه برو فقط دلم میخواست به حرفم توجه کنی، ولی خب اینطور نشد، منم خیلی ناراحت شدم ولی این دلیل نمیشه که تو اگه حالت بده و پا شدی نصفه شب بری دکتر بهم نگی اصلا نمیتونم بهش فک کنم ازت انتظار نداشتم، منم میشم عین خودت پسرک، الهی بمیرم نمیتونم تصور کنم که حالت بد باشه و مریض باشی انگار دنیا برام تموم میشه، ببخشین اگه اون شب ناراحتت کردم همسر گلم.
پ:ن2 خیلی وقت بود ننوشته بودم الان خوشحالم. الهی بمیرم برات همسری که الان مغازه برق ندارین اونوقت احتمالا تو توی گرما بدجوری کلافه شدی. دلم برات خیلی تنگ شده چهار روزه که ندیدمت.
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است [ چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
شنبه" بیست و دوم خرداد": صبح رفتم خوابگاه پیش بچه ها ولی اصلا حوصله درس خوندن نداشتم فک کن که بهت گفتم که دوستم نمیخواست درس بخونه گسم میخورم که اونام نمیخواستن بخونن ولی خب تا ساعت چهار اونجا بودم و بعد اومدم پیشت دلم برات تنگیده بود کلی با هم حرفیدیم، بگلم کردی، بعدم که بچه ها ساعت شش اومدن و رفتیم منو خداد تومن پیاده کردن و اون دو تا مانتوی جیگمیلی رو با اون شلوار جین و این شال کرم که گفتی بی نهایت زیباست رو گرفتیم فک کن دوستم میگفت اینا وظیفه تو که بخری نه خودت، آره واگن اینا وظیفه تو بیده من خریدم؟ نه بابا فک نکنم، کار درستی کردم که بهت نگفتم و نمیگم، بعد از خریدمون هم که رفتیم چهار تایی با هم آبمیفه خوردیم و دوستام اینهمه منو ضایع کردن، اومدم خونه مامانم کلی لباسام رو پسندید و گفت گشنگه بعد دلم خواست که برای اولین بار برا تو تنم کنم قرار شد یه ساعت بریم بیرون یک ساعت بیرون رفتن همانا و شب تا صبح بیرون بودن هم همانا، چطوری توی ماشین خوابیدیم تا صبح له شدیم واقعا، مرسی که اینهمه برام نگران بودی که گرمم نباشه، صبح رفتیم پارک چقدر اون لحظه رو دوست داشتم تا حالا توی اون ساعت از روز نرفته بودم اونجا خیلی قشنگ بود کلی من از دست تو و مریضی که دچارش شده بودی خندیدم، بعد رفتیم نون خریدیم، مرسی که اینهمه با شعوری مرسی که اینهمه آقایی، ساعت هشت هم که با یه دنیا خواب رفتی پیش دوستات، الهی بمیرم برات که اونشب اصلا نخوابیدی. خیلی بهم خوش گذشت.الان که اینا رو نوشتم کلی دلم برات تنگیده.
سه شنبه" بیست و پنجم خرداد": بچه ها خونمون بودن کلی با هم درس خوندیم دیگه واقعا خسته شده بودم دلم برات تنگ شده بود کلافه بودم دلم نخواست بهت بگم دلم برات تنگ شده ولی چرا؟ آخر شب با کلی خواهش تمنا از مامانم اومدم بیرون رفتیم همون جای همیشگی اولش که یه کوشولو با هم بحث کردیم بعد تو از دستم ناراحت شدی و پاشدی رفتی، ببخشین عزیزم که ناراحتت کردم، ببخشین که نمیتونم بی تفاوت باشم که بعضی ها برات مهم باشن فک کن من چقدر خودخواهم، عین این بچه بی ادبای بی جنبه خودم همیشه دوستام رو به خاطر این اخلاق سرزنش میکردم حالا یکی نیست بیاد خودم رو ببینه که چطوری ناراحت میشم، ببخشین که حرفام ناراحتت کرد و باعث شدم این شلوار گشنگت پاره بشه ازت معذرت میخوام قول میدم یه دونه قشنگ ترش رو برات بگیرم، چقدر تا صبح خندیدیم، از تذکر اینکه عزیزم اینجا پارکه، با هم پر یا پوچ بازی کردیم و یه عالمه باختی، بعدم که گرار شد من عروس بشم، نمیدونم کار درستی کردیم یا نه خودم رو میسپارم یه خدا امیدوارم که راهی که برام دوست داشتنی و خواستنیه و حاضرم که براش هر چقدر که میتونم تلاش کنم بهترین راه زندگیم باشه امیدوارم که همونطور که بهم قول دادی همیشه در کنارت آرامش رو بهم هدیه کنی، امیدوارم که برات اگر ایده ال هم نیستم برات یه دوست خوب باشم، نمیدونم الان چی بگم از اون لحظه، ولی بدون که خیلی دوستت دارم که تونستم چنین کاری انجام بدم بدون خیلی برام عزیزی که همیشه حرفات رو خیلی راحت قبول میکنم و حرفت برام حجته بدون که تمامه ذهنم درگیر وجودته که حالا شدی به قول خودت آقای همسر.بمیرم برات که باز امروز عین دو شب پیش نخوابیدی خب چیکار کنم دلم برات تنگ میشه وقتی کنارم نیستی
پ:ن فعلا که اینترنت ندارم پس نمیدونم که چه زمانی این پست رو میزارم مهم این بود که بنویسم سعی میکنم خیلی زود آپ کنم
پ:ن2 درس نخوندم دلم برات تنگیده پسرک
[ سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٤ ب.ظ ] [ من ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |