|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
خیلی خواستم که این چند روزه که حالم زیاد خوب نیست ننویسم تا اینجا نشه غمکده نشه خونه غصه هام خنده ها و شادیهام رنگ نبازن ولی خب وقتی هیچ کسی رو نداری وقتی تنهایی وقتی نمیتونی حرف بزنی و همیشه برای این اخلاقت میری زیر سوال و محکوم میشی وقتی از غصه و بغض داری خفه میشی هیچ چیز جز اینجا و نوشتن نمیتونه پناهگاهت باشه، راست میگه وقتی سعی کنی که همیشه اخم داشته باشی و اعصابت به جا نباشه و بدتر از اونها حرف هم نزنی یکی یه بار بهت احترام میذاره و با حوصله منتظر تا براش بگی که چته ولی وقتی تو اصرار داری به نگفتن دیگه برای طرف مقابل هم این رفتارت عادی میشه، بعضی چیزا دیگه زیادی روی دلم سنگینی میکنه، من حق ندارم حتی از یه سری چیزا به هم بریزم چقدر من بدبختم راست میگه من بدبختم ولی نه اینکه مسببش اونه مسببش خودمم اگه انقدر رک باشم اگه این زبون چهار متری رو موقعی که ناراحتم هستم بچرخونم تو دهنم و خفه نشم و تو خودم نریزم و تازه بدهکار هم نشم اینطوری نمیشه وقتی یه چیزی خارج از حد توانمه میتونم مثله بچه ادم بگم چه دلیلی داره که انقدر زیر فشارش خودم رو له کنم و تا صدام دربیاد بهم بگن تو ظرفیت نداری تو کم جنبه ای، من میگم غمه من غمه توئه غم دوری از توئه غم کنایه شنیدن غم آیندمونه ترس از فردامونه ترس از دو سال سربازیته ترسه از درسته ناراحت خیلی چیزام که شاید فک کردن بهش هم برات محال باشه اون داد میزنه آره من بدبختت کردم من بیچاره ات کردم من زندگیت رو خراب کردم حرف دیگه ای هم داری؟ من از اینهمه فهمیده شدن به خودم میبالم، میگه دوستم دارن امشب وسایل خونه اش رو میچینن زنگ زده که من برم، به هم میریزم نه از شادیه اونا از ناراحتیه خودم، خوب میدونه چمه باز سوال میکنه به یه نفر چند بار باید گفت وقتی میدونی من چمه باز هی نگو چته چته من نمیتونم یهویی حرف بزنم چند بار اینجا هوار زدم که من وقتی یه زن و شوهر رو به ساده ترین شکل میبینم که توی خیابون دارن با هم قدم میزنن به هم میریزم دوباره باید پرسید؟ فقط ظاهرا دوست داره من از شادیهام بنویسم ظاهرا غصه نامه هام هم مثله مواقع ناراحتیه خودم هم خریداری نداره، میگه حرف نزدنت منو عصبی میکنه، قبلش خودش توضیح داده که اگه دوستم رفته خونه خودش بعد از چند سال زندگی رفته بعد با این توضیحات معنیش این نیست که یعنی تو میدونی من چه دردمه؟ خوبه که حرف نزدنه من بهونه خوبیه که تو هر چی تو دلته با صدات سر من آوار کنی، میگه آخر شبی زنگ زدم که حالم عوض بشه، میگم یعنی من حتی حق هم ندارم که ناراحت بشم؟ به جا دلداری و قوت قلب باید سرم داد بزنی؟ میگه مگه نگفتی حرف به درد من نمیخوره هر وقت میرم حرف بزنم میزنی تو ذوقم، چقدر مسخره چقدر مسخره، خب اگه اون خودش میدونه که من در مرز بدبختی هستم پس من چه اصراری دارم؟ آدما تو ناراحتیها خودشون رو خوب بهت نشون میدن، منکه تمامه غصه ام شده غمه کارهای که تو باید انجام میدادی و ندادی باهام اینطوری برخورد میشه و سرم داد زده میشه اگه فردا به خاطر خودم و اشتباهاتم غم و غصه داشته باشم قراره چی بشه؟یا اصلا مهم نیست سر چی طرف ناراحته مهم اینه که الان به هم ریختس باید به جای دلگرمی محکومش کرد و براش حکم صادر کرد؟ فک میکنه من به یه منبع انرژی وصلم میگه من زنگ زدم ازت انرژی بگیرم نه اینکه منو بهم بریزی، من از کجا و کی و چی امید و انرژی بگیرم؟ وقتایی که مثل الان دنیام میشه یه پرده ای از اشک یا مینویسم یا سعی میکنم بخوابم تا چند ساعتی از دنیای اطرافم بی خبر باشم، بعد از اون هم برا خودم یه چیز کوچیک میخرم تا روحیه ام عوض بشه خیلی وقت بود دلم میخواست چند تا رژ بگیرم که دستش درد نکنه جمعه ای رفتیم بیرون و برام گرفت مامانم امروز برام یه گلسر عین این گلسره سفید زیپیم که خیلی دوستش داشتم و شکست گرفت همیشه خرید کردن خیلی راحت حال و هوام رو عوض میکنه حتی کمترین چیزها ظاهرا این روزا خوشیه اون خریدهام برام چند ساعتی شده، وقتی به خودم فک میکنم میبینم که وقتای ناراحتی خیلی ساکتم اصلا انگار بلد نیستم حرف بزنم درد خودم هم نیست که چسبیده به گلوم حرفای اونم بیشتر آتیشم میزنه تو لجبازی میخوای با من لجبازی کنی، تو واقعا دیوونه ای برو دکتر، اونوقت از این طرف وقتی که به قول خودش خیلی عصبانیه یه چیری میزنه میشکنه خیلی میترسم واقعا میترسم، و در تمامه این رفتارها مقصر صد در صد من هستم و منم که همیشه فتنه درست میکنم و قصد دارم که آرامش رو به هم بریزم.
سعی میکنم عاقلانه و به دور از احساسم فکر کنم و تصمیم بگیرم به دور از علاقه ای که شاید یه روزی برسه که دیگه حتی خاکستری هم ازش باقی نمونده باشه وقتی خودش میگه من بدبختت کردم به این فک میکنم که من چنین حسی نداشتم و افکار مختلفی هجوم میاره به ذهنم کاش درک میکرد کاش میفهمیدم ولی حیف که فقط ماها بلدیم خوب روضه بخونیم و حرف بزنیم ولی در عمل زیر صفریم.تا قبل از عید تصمیم میگیرم و خودم رو از این همه تنش روحی و فکری نجات میدم به خودم قول میدم که سعی میکنم درست تصمیم بگیرم.ظاهرا کمی آروم شدم.خدایا شکرت. [ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
دیروز عمه مرخص شده بود دکترش از عملش راضی بود دیشب رفتیم ببینیمش حالش بهتر بود ولی خب حالا حالاها باید استراحت کنه و ایشالله که خیلی زود خوبه خوب بشه، اومدیم خونه و انقدر بی حال بودم ولی خب چون به خواهری قول داده بودم پاشدم تا براش بیسکوییت درست کنم حالا این مامان هم میخواست بره بخوابه هی به من میگه برو بخواب فردا براش درست کن منم گفتم نه دیگه درست میکنم بعد میرم میخوابم اون سری رفتم شکلات سفید کیلویی خریدم چون بسته ایش رو هر جا رفتم یا نداشتن یا تموم کرده بودن خلاصه دیشب کرم بیسکویت رو آماده کردم و گذاشتم تا خنک بشه بعد بوی تندی به مشامم میرسید در یخچال رو باز کردم گفتم نکنه بوی این کرمست یه کم چشیدم دیدم مزه زهرمار میده خالاصه یه کم به خورد خواهری و بابا و مامان هم دادم تا قشنگ مطمئن بشم که مزه اینه که یهو بابا حالش بد شد بازم خوب شد برا بیسکوییتا استفاده نکردم حالا باید برم به مغازه داره بگم دیگه امشب رفتم شکلات سفید گرفتم و بیسکوییت ها رو درستیدیم.
خاله مامان از کربلا اومدن امشب رفته بودیم دیدنشون از بعدازظهر سر دردی دارم عجیب فک میکنم بوی این سرکه ای که مامان درستیده بهم خورده که انقدر سردرد شدید دارم، امروز هم بهم اس ام اس زده که سلام چطوری کجایی چه خبر؟ منم خیلی رسمی جواب دادم و یه سری حرفا پیش اومد و آخر سر هم بهش گفتم که میخوام تنها باشم ولی خب برا خودم هم عجیبه که چطور انقدر سرد و سخت شدم؟ یه روزی بهش گفته بودم من انقدر تحمل میکنم یه سری چیزا رو اگه رعایت نکردی من خودم بهت میگم ولی اگه بازم رعایت نکردی دیگه سکوت میکنم ولی اگه یه روز ازت ببرم دیگه بریدم، الان اصلا حس بدی ندارم و دوستم ندارم شنبه که بیاد بیاد اصرار کنه که همدیگرو ببینیم و دوباره توجیه و حرف و حرف، دوست دارم راحتم بزاره به حال خودم باشه دلم نمیخواد چیزی بیش از این خراب بشه.
یا ضامن آهو اگه منو کامل بطلبی جاب تعجب داره اینکه هی قراره بیام و نیام میدونم مشکل کار کجاست، مشکل خود خود منم بابا میگه فردا بریم و دوشنبه برگردیم فردا شب قراره اینا بیان خواهری برای جمعه از طرف محل کارش دعوت شده خودم قراره با بچه های دانشگاه جمعه بریم بیرون حالا بهش میگیم جمعه شب بریم اون میگه من نمیتونم آقا فک کنم نیام یعنی الان و توی این روزا خودم خوب میدونم لیاقت اینو هم ندارم که توی صحن و سرات قدم بزنم ولی خیلی دلتنگتم آقا جون. [ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ق.ظ ] [ من ]
نمیدونم چرا الان بی مقدمه سر درد گرفتم یعنی یهویی حالم خوب بود ولی الان کسل شدم سرم درد میکنه بعدازظهری رفتم اپیلاسیون بعدم رفتم آرایشگاه کار داشتم تا ابروهام رو دید انقدر تعجب کرد گفت چرا ابروهات اینطوری شده منم براش توضیح دادم دیگه از اونجا رفتم یه سری قالب و اینا گرفتم و اومدم خونه. حالام که بعد از چند روز اس ام اس زده که سلام حالت خوبه چه خبر؟ واقعا این چه معنی داره؟ نمیدونم شاید میخواد به من بفهمونه که این یه قهر ساده س از نظر اون ولی خب نظر من که این نیست پس هر کس هر طور که دوست داره میتونه فکر کنه.
دیشب با دوستام رفتیم بیرون و لبو خوردیم تو این هوای سرد خیلی چسبید یعنی کلا از وقتی سعی کردم کمتر از دوستام فاصله بگیرم حالم بهتر شده کمتر تو خودم هستم یه مدت مدیدی بود که دیگه دور بچه ها نمیرفتم نمیگم به خاطر رابطه ام با پسرک بود هر چند که اون همیشه میگفت برو پیش دوستات ولی من خودم نمیرفتم چون ذهنم همیشه درگیر بود و حوصله هیشکی رو نداشتم اما به هر حال دیشب کلی چرخیدیم و هوا هم خیلی باحال بود دیگه نزدیکای دوازده بود اومدم خونه کلا خوش گذشت.
خواهر مربیم دوباره زنگ زد فک میکنم قرار پنجشنبه بیان حالا خوبه که این اتفاقات برا اون هفته ای نیست والا میگفت حتما برا همین بوده که با من اونطوری حرف زدی کما اینکه میگفت ولی خب برا من حضور و اومدن اینها هم اهمیتی نداره چون دوست دارم تنها باشم و کما بیش از این تنهایی راضی هستم و کلا اعصابم داره به یه آرامش نسبی میرسه.
[ سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ب.ظ ] [ من ]
آخی امروز که نه یعنی امروز یکشنبه ست ولی من هنوز شنبه بگم راحت ترم سالروز عقد حضرت علی و خانوم فاطمه زهرا بود یه حس خوبی بود اس ام اسی که عمو برام فرستاده بود یعنی کلی ذوق زده شدم چون نمیدونستم کلی هم برای دختر خاله ای خوشحال شدم که امروز تولد میگیره جمعه شب رفتم و براش کیک هاش رو درست کردم و امروز ظهر هم رفتم شروع کردم به آستر کشی و فیلینگ کیک ها و ساعت هفت شب سه تا کیک خوشمل ناناسی حاصل چندین ساعت خستگی و کمر درد بود تازه لباس تنم کردم و رفتم براش کادو بگیرم در صورتیکه میدونستم نیازی نبود ولی خب کلی هم براش لوازم آرایشی گرفتم و این دقیقا در حالی بود که این چند وقته اصلا شرایط مالی مساعد نبود و به شدت خودم بعضی چیزا رو احتیاج داشتم که هنوزم نگرفتم خلاصه اومدم و حاضر شدم و بعد یه کم تولد بازی و بعدم شام و کیک کلا با همه خستگیش خوب بود دوست داشتم چون سرگرم بودم و گذر زمان رو حس نمیکردم.
جمعه ای مامانش بهم زنگ زد و گفت بهت زنگ نزده گوشیش خاموشه گفتم نه منم دیروز هر چقدر اس ام اس زدم گوشی خاموش بوده نمیدونم چرا؟ هم نگران بود هم میگفت قرار بوده یه نامه براش بفرستیم قرار شد اگه زنگ زد بهش خبر بدم که مطمئنا نه اون زنگ میزد نه من خبری میگرفتم که زنگ بزنم شب گوشی روشن بود ولی نه جواب تلفن رو میداد نه اس ام اس منم دیگه بیخیال شدم گفتم حتما نمیخواد جواب بده دیگه امروز اس ام اس زدم به مامانش که خبری ازش شده یا نه؟ که گفت به داداشش اس ام اس داده ولی به من نه گفته شنبه اون هفته میاد بعدازظهری هم اس داد که من کی گوشیم روشن بوده که گفتم دیشب اونم گفت گوشی دست من نبوده دادم به یکی که برام مشکلی پیش نیاد ازش پرسیدم مگه طوری شده؟ که گفت مهم نیست منم گفتم نمیگه دیگه پس چه اصراریه، بعد باز اس ام اس زد که مامانم کی به شما زنگ زده؟ منم گفتم از خودش بپرس که ظاهرا ناراحت شد جالبه حالا اگه تو مریض بودی و یا هر مشکلی دیگه برات پیش اومده من دشمنت نیستم منم که کاری نکردم که جواب منو نمیدی ولی خودشو اگه همین برخورد رو باهاش داشته باشی ناراحت میشه جالبه، اشکالی نداره من که دیگه به کمترین چیزی هم در این رابطه دارم سعی میکنم که فک نکنم.
انقدر من انگشتام از فر سوخت که از شدت خستگی سوزشش رو متوجه نمیشدم ولی الان به شدت انگشتم داره میسوزه تازه داشتم یکی از کیک هاشو برش میزدم که چاقوهه یهویی محکم رد شد و خورد تو انگشتم که تا سه بار هم من چسب زخم زدم و پر از خون شد و عوض کردم این هم نتیجه این همه هنر تازه برای عزیز جونم هم سوهان عسلی درستیدم. [ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ق.ظ ] [ من ]
چرا عصر پنج شنبه ها انقدر دلگیره؟چرا دلت میخواد بری یه گوشه و زار بزنی؟ امروز انقدر کلاس شنام بد بود یعنی در حد افتضاح چرا من انقدر ترسو هستم؟ چرا یه ذره جسارت ندارم تا به ترسم غلبه کنم؟ یعنی تا مربیم بردم قسمت عمیق انقدر ترسیده بودم که همینجور چسبیده بودم بهش بعدم که از ترس یهو نفسم گرفت و انگار دارم خفه میشم بریده بریده نفس میکشیدم که دیگه خودش ترسید و آوردم بیرون از آب،منم که کلا این چند وقته اعصابم به حد کافی تحلیل رفته امروزم که اینهمه ترسیدم اومدم از آب بیرون و به مامان گفتم دیگه نمیام یاد نمیگیرم میترسم من که خنگ نیستم اعصابم بهم میریزه از اینهمه ترس الکی، اومدم از سالن بیرون دیدم وای چه بارونی اومده انقدر هوای باحالی بود از اون مدلا که من عاشقش میشم ولی خب یه جورایی دلم گرفته بود و حالم خوب نبود با خواهری سوار ماشین شدیم وقتی انقدر بهم میریزم یکی از چیزایی که منو سریع آروم میکنه رانندگیه بی هیچ هدفی همینطور بی هدف میرفتم و ذهنم به شدت درگیر خودم بود و خودم ولی خیلی حالم بهتر شد حالام که با خواهری اومدیم خونه.
دیشب زنگ زد خیلی حرف زد و شنیدم ولی هیچ سودی نداشت این حرفا دیگه برام خوشایند نیست برام تسکین دهنده نیست بیشتر شبیه شعار اینکه یه نفر دائما دم از این بزنه که من چقدر عوض شدم و تو هیچی نبینی و هر سری بگه اینبار با دفعه های قبل فرق داره تو میتونی چه احساسی داشته باشی؟ کسی که میگه من به نقطه خودسازی رسیدم چطور تا تو میگی من دیگه نیستم مثل همیشه بلافاصله میگه ولی من بدون تو نمیتونم،یعنی حتی بهت این فرصت رو هم نمیده که یکم تو خودت باشی تا ببینی راهی که در پیش گرفتی درسته یا نه؟ ولی خب دیگه تصمیم گرفتم اول از همه به خودم و خواسته هام فکر کنم و هر چیزی که نمیتونم بپذیرم رو به راحتی بگم و انقدر یه حرف رو تو خودم نریزم. بعد از شنیدن حرفهام گفت باشه بهش گفتم فعلا تا وقتی بیای بهم اس بده که یه موقع نگی من اینجا بودم تو ال کردی و صبر نکردی تا بیام هر چند که منم نمیخواستم الان این حرفها رو بهش بگم ولی خب خودش شروع کرد و منم دیگه صبرم لبریز شده بود ولی خب امروز که ازش خبری نبود خودم هم اس ام اس دادم که نرفت زنگیدم دیدم که گوشیش خاموشه.
یه جورایی تنهایی برام لذت بخش اینکه اتفاقی نیست که براش حرص بخورم اینکه کسی نیست که دائما بخوام بگم چرا اینجوریه چرا اونجوری نیست اینکه قرار نیست به کسی سوال جواب پس بدم حتی سر اینکه چرا اسم اونجایی که رفتی شام خوردی رو به من نگفتی و بخواد ناراحت بشه. جالبه که وقتی من این حرفها رو زدم گفت حتما یه اتفاقی افتاده که داری اینطوری با من حرف میزنی والا این موضوع انقدر مهم نبوده که بخوای چنین تصمیمی بگیری یعنی صریحا این حرف رو نزد ولی منظورش همین بود و من با خودم فک کردم که یعنی من تا الان چقدر همیشه راحت از همه چی گذشتم و تو خودم ریختم که حتی باور نمیکنه که نه کسی هست و نه اتفاقی افتاده و من فقط خسته ام و دیگه این دوستی رو نمیخوام از بس که اذیت شدم و دم نزدم که همیشه فک میکنه من تو کل این روزها و ماهها همیشه خوش خوشانم بوده و جایی برای ناراحتی برام وجود نداشته.
[ پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٤ ب.ظ ] [ من ]
دیشب حدود ساعت هفت بود رفتم دنبال دوستم که بریم خونه اون دوستمون که تولدش بود دیگه تا اومد نشست تو ماشین و ظرف رولت رو دید انقدر جیغ زد و بچه ذوق زده شده بود که اصلا نمیتونست باور کنه رسیدیم خونه دوستم و اونم همین پروسه رو اجرا کرد و کلی پسملش هم بزرگ و شیطون شده بود خلاصه یه کم نشستیم به حرفیدن و بعد دوستم چایی ریخت و با رولت خوردیم دوباره ولو شدیم به غیبت کردن یه دو سه ساعتی گذشت میخواست زنگ بزنه غذا بیارن که یهو گفتن بریم بیرون؟ گفتم من حرفی ندارم بریم خلاصه که اول پسملمون آماده شد و بعد خودمون یه کم رفتیم دور دور بازی و بعد هم رفتیم یه جا پیتزا بخوریم خیلی شیک نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم که یهو در باز شد و پسر دوست بابا با مادرش اینا اومدن منو میگی گفتم ایول به این شانس خیلی من از این خوشم میاد حالا باید اینجا باشه نه اینکه پارسال مادرش به پدرم گفته بود برا خواستگاری و این حرفا حالا مامان انقدر به من نگاه میکرد و من معذب بودم که میخواستم همون لحظه بیام بیرون از اونجا که پسر دوستم به دادم رسید و شروع کرد به گریه کردن و واسه همین غذا رو گرفتیم که ببریم خونه حالا اومدیم تو ماشین من دنده عقب میگیرم یکی پشت سرم به شدت بوق میزنه و من انگار اصلا تو این دنیا نیستم یهو میبینم یه ماشین در یک قدمیمه و اگه یه اپسیلون ماشین حرکت میکرد میخوردیم به اون ماشین دیگه رفتم جلو و دور زدم حالا پسره اومده میگه شما زدین به ماشین من منم که حوصله بحث نداشتم و میدونستم چرت میگه جواب ندادم دوستم گفت این چه برخورد بی سر و صدایی بود ما حواسمون نبود ولی به ماشین شما هم نزدیم، ماشینت مشکل نداره ولی انگار خودت مشکل داری که پسره اومد جواب بده که من حرکت کردم اومدیم خونه غذا خوردیم و دوستم مثله این بچه متفکران پایه های مبلاشو نشسته بود باز کرده بود انقدر این مبلا زشت شده بودن حالا حرص میخورد و میگفت بیاین بهم کمک کنین اینا رو ببندیم دیگه تا ساعت یک پروسه پایه بستن داشتیم و این بچه اش هم نه تنها نمیخوابید حالا تازه یه گریه ای هم میکردا منم کلیدمو جا گذاشته بودم و مامان اینا هم خواب بودن دیگه همه چی رو اعصاب بود دیگه شوهرش اومد و ما هم اومدیم خونه یه نیم ساعتی بود که رسیده بودم یهو چنان دل دردی گرفتم که احساس میکردم دارم میمیرم حالا همه هم خواب بودن نمیدونستم چیکار کنم اومدم چند تا لباس پوشیدم و رفتم زیر پتو ولی تا یکی دو ساعت از درد خوابم نمیبرد.
پسرک اونجا بودم اس داد که کجایی و چطوری منم بهش گفتم و یکی دو تا اس ام اس دیگه زد و بعد گفت من میخوابم و خیلی سریع هم گوشیش رو خاموش کرد یعنی اصلا صبر نکرد تا من جوابش رو بدم منم گفتم مهم نیست هر طور که راحته امروزم که یکی دو تا اس داد که چه خبر من میگم سلامتی خبری نیست میگه خبری نیست یا نمیخوای بگی؟ خب این یعنی چی اگه از من میپرسی میگم هیچی وقتی هم ناراحت میشی تازه از تو ناراحت تر میشه مثلا میگه از دیشب چه خبر میگم شام رفتیم بیرون یهو اس میده بیرون اسم نداره؟ و گوشیش رو خاموش میکنه من اصلا منظوری نداشتما یعنی حواسم نبود که باید به ایشون حتما بگم کجا والا بهشون برمیخوره اشکال نداره میگذره مثل خیلی چیزای دیگه که گذشته.
امشب اولین شب پاییزی هست که من بخاری اتاقم رو روشن کردم و کلی از گرمای مطبوعی که داره دارم لذت میبرم از بس که این چند شبه از شب تا صبح تیک تیک لرزیدم.
امشب قراره سرویس خواب مامان اینا رو بیارن کلی از اون مدل قشنگتر و ناناسی تره. [ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ب.ظ ] [ من ]
امروز قراره برا تولد دوستم بریم خونشون و براش رولت درست کردم اما خودش نمیدونه فک میکنم کلی خوشحال بشه برا همین از ظهر تا الان یکسره تو آشپزخونه بودم و مربیه شنام هم که امروز نبود واسه همین تنها بودم خونه من نمیدونم چرا انقدر این مربیه شنام رو دوست دارم یعنی خیلی کم پیش میاد که سریع و به این اندازه کسیو دوست داشته باشم اون هفته هم که دو روز خودم نرفتم امروزم که اون نبود واسه همین خیلی دلم براش تنگ شده یه جورایی دلم گرفته نمیدونم چرا روحیه ام یه طوریه پسرک هم که امروز در جواب احوالپرسیم فقط یه اس زد و همین منم دیگه اصراری نداشتم برای حرف زدن بیشتر وقتی خودم حس خوبی ندارم و در تنهایی خودم حالم بهتره و راحتترم پس چکاریه که اونم پشت سر هم بگه خب چته من بهت قول دادم و من بیشتر بهم بریزم، انگار یه جورایی فشارم پایینه ولی خب حالم انقدرا بد نیست.
خدایا از تو معجزه میخواهم
[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٠ ب.ظ ] [ من ]
اینکه من دلتنگ نیستم اینکه انقدر سرد و بی روحم اینکه انقدر بی حوصله ام اینکه انقدر ازش دوری میکنم تقصیر من نیست وقتی من براش در مواقع عمل هیچم و خودش و خواسته هاش هزار هستن چیزی جز این باید انتظار داشت؟ چطور با خودش فک میکنه؟ فک میکنه من چقدر ظرفیت دارم؟ اگه یکی با خودش اینطور رفتار میکرد اصلا لحظه ای تحمل میکرد حالا چه برسه به چندین بار؟ اصلا یادآوری اون لحظه و اون روز حالمو بهم میزنه یادآوری اون حرفها و هزاران حرف شبیه اون حس نفرت رو به دلم میریزه، جالبه که وقتی امشب دارم بهش میگم تازه ناراحت میشه و مثل اکثر وقتا فقط شعار و حرف، حالم دارم از این جملات تکراری بهم میخوره عزیزم من میمیرم برات تو نباشی من الم من بلم من چقدر دلتنگتم چقدر من احمقم، همیشه دلم میخواست کنار کسی باشم که تو هر زمینه ای برام الگو باشه حداقل نه پیش کسی ولی تو تنهایی های خودم بهش ببالم تو اقتصاد تو اخلاق تو برخورد تو ایمان تو تحصیلات تو صبرو بردباری کسی باشه که انقدر فهیم باشه که همیشه با خودم بگم ازش این کار رو یاد بگیر باید الگوت باشه ولی رفتارش انقدر برام زننده بوده که هر چی که تا الان راحت ازش میگذشتم و میگفتم خب بهم میگه این کار رو میکنه بهم میگه برام اون کار رو میکنه حتما انجام میده دیگه حالا برام بشه منفور و زشت و غیر قابل باور من اگه خیلی دلسوزم باید دلم برا خودم بسوزه منی که انقدر احمقم و در مورد موضوعی که باید خودش درکش رو داشته باشه که این رفتار چه پیامدهای زشتی رو داره و متاسفانه مثل خیلی چیزای دیگه براش مهم نیست و با هزار بدبختی خودمو جمع و جور میکنم و نه برای یکبار بلکه بیش از پنج شش بار بهش خیلی صریح میگم که چه فشار عصبی رو در پیش داره ولی اون انقدر درک نمیکنه که به زبون میگه آره عزیزم میدونم کاملا حق با توئه تو درست میگی من اشتباه کردم ولی بهت قول میدم دیگه تکرار نمیشه و من انقدر بیشعورم که اولش میگم نه و با چهار تا قربون صدقه سعی میکنم به ظاهر بگم باشه یادم رفت و از درون بسوزم نتیجه این حماقتها میشه همین حالی که الان دارم و یه نفر که فقط خوب بلده حرف بزنه بگه اینبار با همیشه فرق داره اه که چقدر حالم بهم میخوره از این کلمه و کلمات دیگه برام مقدس و پاک نیست اینها همه پیامد تمامه حماقتهای منه که نه الان بلکه تا همیشه روح و روانم باهاش درگیره چه نیازی داره که من روم نشه که خیلی رک و صریح خیلی از حرفای دلم رو بزنم؟ اگه اینطور نبودم الان تو این حالت نبودم، اگه اون شبی که تمامه عزمم رو جزم کرده بودم و فکرام کرده بودم با چهار تا حرف دوباره نمیگفتم باشه شاهد رفتار بدتری نبودم که الان انقدر بسوزم، جالبه همیشه میگه من، من اینجا یه دنیا فشار عصبی روم هست من اینجا چند روزه غذا نخوردم من اینجا اعصاب هیشکی و ندارم و همش یه جا نشستم انگاری من اینجا هر روز میرم بیرون و کلی هم خوش خوشانمه و کمترین مشکلی رو ندارم حالم داره از این بچه بازیها بهم میخوره دیگه نه تاب و تحملش رو دارم و نه اعصاب و انگیزه اش رو.
پنج شنبه شب دوستم زنگ زده که من دلم گرفته یهویی گفتم خب بیا بریم بیرون باور نمیکرد گفت خداییش میای گفتم آره گفت تو که هر وقت من بهت گفتم گفتی نمیام نمیام حالام مامانم گفت الکی بهش میگی دوباره میگه نمیام اعصابت بهم میریزه خلاصه اومد دنبالمو و با یکی دیگه از دوستاش رفتیم کلی چرخیدیم و بستنی خوردیم و یه کم حالم بهتر بود یعنی دیگه فکرم آزاد بود تو اون لحظات دیگه ساعت دو بود اومدم خونه ولی خب خوشحالم از اینکه رفتم.
امشبم بعد از اینکه باهاش حرف زدم آماده شدم برم خونه عزیزم اینا آخه خاله مامان عازم کربلا هستن و میومدن برای خداحافظی دیگه دختر خاله کوچیکه زنگ زد که بیا برامون اینجا کیک درست کن منم خوشحال شدم گفتم میرم اونجا اینطوری سرگرم میشم براشون یه پای سیب درست کردم کلی خوششون اومد. [ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ق.ظ ] [ من ]
چند وقتی که نیام و اینجا ننویسم انگار برام غریبه میشه انگار یه دنیا ازش فاصله میگیرم ولی نوشتن یکی از لذت بخش ترین کارهاست برای من آهنگ هوای دل آرش دلفان منو پرت میکنه به روزهایی که پر بود از شادی و غم روزهایی که بهترین سالهای عمرم بودند و خودم نفهمیدم یه غمی تو دلمه که نه میتونم بگم نه هضمش کنم بی خیال. چهارشنبه شب بود که پسرک اومد و فردا شبش هم تولد خواهری بود که قرار بود بریم پارک خلاصه خودم دست به کار شدم و براش کیک تولد پزیدم واقعا خودم که باورم نمیشد انقدر قشنگ و خوشمزه بشه بقیه هم انقدر تعریف کردن که من حسابی کف کرده بودم از اینهمه هنر ایرانیان بله بله یکم خودمو تحویل بگیرم پنج شنبه غروب بود میخواستم رو کیک رو شکوفه بزنم دیدم این قیف خرابه دیگه پسرک زحمت کشید و برام یه قیف خیلی باحال خرید و آورد با کلوچه هایی که مامانش زحمت کشیده بود و از شمال برام آورده بود برا شام کشک بادمجون و ماکارونی درست کردیم با ژله موزاییکی دیگه ساعت نه بود به پسرک گفتم بیا برات کیک و شام گذاشتم بگیر وقتی اومد و کیک رو دید فکش به زمین چسبیده بود و میگفت ببخشین که من اینهمه الکی مسخره ات میکردم خیلی این کیک قشنگه دیگه کیک برا مامانش هم فرستادم خلاصه که کلی به خودم امیدوار شدم و کلا شب خوبی بود پسرک هم با امیر اومده بودن پارک. ساعت سه بود رسیدیم خونه انقدر خسته بودم که حد نداشت و تا فردا ظهرش خواب بودم شب با پسرک رفتیم بیرون و یکم حرفیدیم و شام هم ساندویچ سر گردنه ای خوردیم از بس که دو تا هات داگ معمولی رو ارزون حساب کرد آقاهه، شنبه تصمیم گرفتم که برا پسرک یه کیک صبحانه درست کنم که با خودش ببره از بس که بچه میگفت اونجا هیچی نمیخوره خلاصه عصر پاشدم و دست به کار شدم و یه کیک خوشمزه پخیدم و با خواهری اینا آماده شدیم بریم پارک شادی یه کم میوه و چای و چند تا برش کیک برداشتم که ببریم تو پارکم کلی منو خواهری سرسره بازی کردیم کلی تخمه شکستیم و مثله بی ادبا پوسته هاش رو به پسرک فوت میکردیم نه که انقدر بی ادبا در حد مزاح و شوخی والا من خیلی دخمل خوب و با ادبی هستم بعدم یکم منچ بازی کردیم و چای و کیک خوردیم و پسرک گفت چه کیک خوشمزه ای ولی اون یکی خیلی خوشمسه بود خب آخه اون کیک خامه داشت عسیسم.
یکشنبه بعدازظهر ساعت سه پسرک میخواست بره دیگه نزدیکای ظهر اومد اینجا و کیک ها رو بهش دادم و کلی هم از دستش ناراحت شدم سر مسائل تکراری که شدیدا داره روح و روان منو تحت تاثیر قرار میده. پسرک موبایل گذاشته تو حلوا شکری و با خودش برده و تو روز کلی اس ام اس میده بهم بهش گفتم ازت ناراحتم یه حس بد دارم صبحی زنگ زد و کلی باهام حرف زد ولی خب دروغ چرا تاثیری نداشت من از این حرفها زیاد شنیدم ولی همیشه موقع عمل هیچ توجهی به من نداره یعنی هیچ ها در حدی که من انقدر بهم میریزم که میخوام خودمو بزنم.
امروزم که وقت لیزر داشتم که این دکتر مزخرفم نیومد و کلی با هم بحث کردیم آخه آدم انقدر بی مسوولیت تازه من به اون بدهکار هم شدم. [ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ق.ظ ] [ من ]
جمعه قرار شد بریم خونه عزیز جون که الکی الکی سر یه حرف با مامان بحثم شد و نرفتم از طرفی هم میدونستم اگه برم بیرون مامان چطوری برخورد میکنه واسه همین با اینکه پسرک کلی اصرار کرد که پاشو من ببرمت قبول نکردم و تا پنج بعدازظهر خوابیدم بعدم که بابا اومده بود و گفت بیا من ببرمت که قبول نکردم زنگ زدم به پسرک میگم من زنگ بزنم به مامان بعد برم خونه عزیز اینا میگه خب یعنی نمیای بیرون میگم چرا بریم یه کم بیرون بعد منو برسون اونم مثله همیشه میگه نه پس من میام پیشت یعنی من اصلا از این حرف خوشم نمیاد کاملا بهم میریزم هر طوری هم که بهش گفتم براش مهم نیست از اینکه در کنارش باشم خوشحال میشما ولی از این طور فک کردن و حرف زدن اصلا خوشم نمیاد و یا یه چیزی یا حرفی تو این مایه ها کاملا منو بهم میریزه خلاصه پسرک اومد و یه یک ساعتی کنار هم بودیم و بعد منو رسوند و خودش رفت خونه تا آماده بشه با پدرش بره.
شنبه صبح رفتم کارخونه دوست پدرم برای کار و یادگرفتن یه سری کارها.
دوشنبه هم با مامان رفتیم من مایو بگیرم حالا دقیقا همون منطقه ای که من میخواستم برم برق رفته بود و با مامان یه نیم ساعتی صبر کردیم و آخرش هم با نور موبایلم یه مایو خوشمل گرفتم حالا امروز اولین جلسه آموزش شنام بود منم که ترسو داشتم سکته میکردم مربیم هم همون خانومه ست که برا پسر خواهرش خواستگاری کرد و منم گفتم نه کلا دوسش دارم بهم میگفت چطوری باید سر بخوری تا دستمو میگرفت من خودمو میکشیدم عقب انقدر میخندید میگفت مگه بازیه دزد و پلیس که تا من میام بگیرمت فرار میکنی حالا این وسط یه خانومه گیر داده بود عجیب منم کلا اعصاب ندار دیگه رفت سراغ مامان خانومه رفت و یهویی با لباس برگشت حالا اینا هی بهش میگن برو بیرون میگه من شماره این خانومه رو میخوام که خیلی میترسه آخه این نشونیه که میدی خانوم جان یهویی مربیم گفت ایشون رو میگین گفت آره آره اونم گفت این شوهر نمیکنه ما خودمون رو کشتیم گفته نه منم هرهر میخندیدم برگشته میگه من خودم به هر کی شماره بخواد میگم که قبول نمیکنی فقط خودت میدونی اگه به کسی شماره بدی میبرمت زیر آب انقدر آب بخوری یهویی چنان بردم زیر آب احساس کردم دارم خفه میشم میگه آره این مدلی خواستی به کسی شماره بدی من خودم اینجام دیگه کلی از دستش خندیدم.
دقیقا دو روزه که پسرک زنگ نزده نمیدونم چرا یه حس دلشوره دارم براش وقتی بهش فک میکنم اعصابم بهم میریزه و فوری به خودم میگم که حتما نتونسته دیگه.
وای این عوض شدن پسورد وی پی انی که برا پسرک بود و منم ازش استفاده میکردم هم داستانیه پسرک به من گفت یه رباط ولی فک کنم دوستش بود و تا من گفتم نامزدشون هستم فک کنم بیچاره فکش چسبید به زمین ولی بهم پسورد جدید رو داد حالا باید یادم باشه از خود پسرک بپرسم. [ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ق.ظ ] [ من ]
چهارشنبه پسرک زنگ زد و گفت که فردا صبح داره میاد و تا غروب هم میرسه دروغ چرا به اندازه ی اون سری خوشحال نشدم یعنی هیچ حسی نداشتم و همش با افکار خودم درگیر بودم و به این فک میکردم با توجه به زنگی که سه شنبه زده بود و گفت که اینجا رو خونده و کلی هم ناراحت بود و با توجه به اینکه در برابر این مسائل اصلا منو درک نمیکنه و به آخرین چیزی که فک میکنه منم فردا که بیاد تازه یه جنگ اعصاب هم باهم داریم و این باعث میشد بیشتر کسل بشم پنج شنبه صبح نرفتم سرکلاسم و اصلا هم حال و حوصله نداشتم با همه اینها زنگ زدم برا اپیلاسیون وقت گرفتم و با بی رمقی تمام رفتم از اونجا داشتم میومدم بیرون که پسرک زنگ زد و گفت که تا ساعت شش میرسه و به امیر بگم که بره دنبالش اومدم خونه و همینطور تو اتاقم تا ساعت شش نشسته بودم وقتی رسید یکم باهاش حرف زدم و بعدم رفته بود که ماشین رو برداره که معلوم نیست سویئچ چی شده بود و زنگ زد که میام یدک رو بگیرم دیگه اومدن و سویئچ رو گرفتن و بعدش رفته بود خونه بهم زنگ زد که انگار خوشحال نیستی اومدم منم که در این مواقع لال هستم و هیچی نمیگم از بس حرکاتم همیشه تابلوئه خلاصه آماده شدم و رفتیم بیرون بهم گفت برام بگو چی شده منم با توجه به حرکاتی که تا الان ازش دیده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و گفتم همینایی که خوندی هر چقدر اصرار کرد بی فایده بود دیگه خودش یکم باهام حرف زد و بعد گفت من آماده هستم که حرفات رو بشنوم گفتم حرفی ندارم حوصله بحث هم ندارم گفت تو بگو هیچ بحثی پیش نمیاد دیگه من حرف میزدم و اون سراپا گوش بود تمامه حرفهام رو گوش داد و تمامه حرفهام رو تایید کرد و بهم گفت که تمامه تلاشش همینه اصلا باورم نمیشد که این همون پسرک یک ماه پیش کسی که اگه بهش میگفتم من میخوام از ایران برم نه تنها خیلی توجه نمیکرد بلکه بهم میگفت حالا ما برا ساختن زندگی همینجا هم کلی مشکل داریم حالا داشت بهم میگفت منم تلاشم همینه که به خواسته هات برسی ولی این مستلزم زمان و درست هم میگفت مسلما منم نه خواستم نه میخوام که الان برم و نه میتونم ولی خب همینی که به حرفام اهمیتی نمیداد بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد کلی ب*غلم کرد و بهم گفت برا هیچی ناراحت نباش بهم گفت کل این شبایی که از هم دور بودیم به همه چی فک کرده به تمامه اتفاقات و حالا نتیجه این دوری و اینهمه فکر کردن پسرکی بود آروم که میتونستی سخت ترین مسائل رو به راحتی بهش بگی بی هیچ استرسی از اینکه الان ناراحت میشه پسرکی که وقتی حرف میزدی یک جفت گوش شنوا بود که تو رو میشنید بی اینکه بهم بریزی از اینکه اصلا به حرفام توجه نمیکنه اون شب کلی آروم بودم حالم خیلی خوب شده بود و با خودم فک میکردم درسته که الان در عمل هیچی عوض نشده ولی روح و روان من عوض شد کلی حس خوب بهم منتقل شد که میتونستم محکم و قوی باشم. پسرک کلی لاغر شده بود و انقدر نانازی تر شده بود حالا من خودمو کشتم دو کیلو لاغر شدم واقعا که به خودم . [ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٢ ب.ظ ] [ من ]
شنبه بعدازظهر رفتم دندونپزشکی و بعدم اومدیم خونه یکشنبه هم با مامان اینا رفتم استخر کلی از محیطش خوشم اومد و هنوز نرسیده یکی از مربیا اومد که آره تو چقدر نازی و از این حرفا و میشه تلفنتون رو داشته باشم منم عین یه دیوار بهش نیگا میکردم که یهو خاله رسید و بهش گفت ایشون دختر شمان؟ که خاله فوری گفت نه دختر خواهرمه و یه لبخند معنادار بهش تحویل داد و خلاصه شماره رو از خاله گرفت و اومد بهم گفت نگران نباش اونی که من میشناسم عین خودت دوست داشتنیه ولی خب بهم خوش گذشت کلی خندیدم و روحیه ام عوض شد بعدم با خاله رفتم خونشون آخه دلم شربت آلبالو میخواست خالهه گفت بیا بریم خونه ما برات درست کنم منم باهاش رفتم و بعد مامان اینا اومدن یکی دو ساعتی اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه حالا من از اونروز تصمیم گرفتم بیشتر برم بیرون تا ذهنم و مخم حداقل یه کم هوا بخوره ولی هنوز که هنوزه دارم میرم فرداش یه خانومه زنگ زد پسرش مهندس مکانیک بود و تو یکی از شرکتای دولتی سرکار بود و خودش گفت که خواهر اون خانوم مربی هست با اینکه اینروزا حالم بد نیست ولی خیلی هم خوب نیست دیروز پسرک ظهر بود که زنگ زد و یه خورده با هم حرف زدیم من موندم که چقدر من تابلو هستم که اون فورا میگه چته؟ و هزار بار گفتن منم که چیزیم نیست اونو راضی نمیکنه چقدر بده که من اینهمه بلاتکلیفم چقدر بده که خومم نمیدونم واقعا باید چیکار کنم؟ چقدر بده که حتی نمیتونم رو کمک پسرک هم حساب کنم چون اون مطمئنن حرفی نمیزنه که به ضرر خودش باشه و هربار که بحث این موضوع میشه فقط میگه واقعا تو میتونی کنار یه نفر دیگه باشی؟ یا یه سری حرف شبیه به این حرفها.
تو استخر اون خانوم مشاور تحصیلیه دوران دبیرستانم رو که بی نهایت دوسش دارم دیدمش و چقدر باهاش حرف زدم ولی هنوز مرددم یه حرفش خیلی مهم بود که باید توی این شرایط از هم دور شد و بهمدیگه فرصت بدیم که آزادانه انتخاب کنیم نه از اجبار نه از سر احساس شاید یه پست نوشتم که بهم چی گفت و چی گفتم.
اینروزا سیل خواستگار که زنگ میزنه نه اینکه من کلا آمادگیشو دارم زنگ زده میگه داداشم مدیر مسوول پروژه های ساختمانی تو کیش فوق لیسانس داره شاید هم برا دکترا بخواد از ایران بره خانواده شون رو میشناسیم و من دائما در فکرم یعنی آخرش چی میشه.
اینا هر روز منه که داره میگذره و تمامه حس و حال رو بهم ریخته و یه عالمه دلشوره و استرس و حسرت مهمون دلم کرده تمامه اینها وجود داره که باعث شده روزهای قرمز تقویمم بیش از بیست روز عقب بیوفته و بشه یک دل نگرانی و بهم ریختگی جدید و آشنا. [ سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٥ ب.ظ ] [ من ]
انقدر اینروزا بی حوصله و غمگینم دوباره برنامه خوابم بهم ریخته یه مدت حالم خوب شده بود و شب زود میخوابیدم و صبح زود هم بیدار میشدم و کلا تو طول روز حالم خوب بود و سرحال بودم حالا دوباره شدم عین قبل شبا تا چهار و پنج خوابم نمیبره از اینکه انقدر هم بشینم پای لپ تاپ سر درد میگیرم و بیشتر اعصابم بهم میریزه از اونطرفم تا یازده خوابم بعد که پا میشم کسل و داغونم اصلا حالم داره از این نوع زندگیم بهم میخوره نه هدفی نه دلخوشی نه کاری نه سرگرمی بعدم هر کی میبینتت غبطه میخوره به وضعیت تو این دیگه از همه بدتره، هر کی از راه میرسه یه چیزی میگه یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره حتما اینی که روبروت نشسته باید هر چی تو دلش به تو بگه تا تو دیگه با لحن طعنه آمیزت مثلا نخوای دلسوزی کنی اینروزا که پسرک هم نیست البته از جهاتی بده یعنی کلا که بده ولی منظورم از جهاتی در مورد این حال و هوای خودمه اینطوری بیشتر احساس تنهایی میکنم هر چند که من هیچ وقت با پسرک هم راحت حرف نزدم یعنی نشده که تا بحال واقعا من اونچه که تو دلمه بهش بگم اگر هم گاها پیش اومده همش به دلخوری ختم شده مثل اون سری که من از شرایط میگم و اون میگه خب برو شوهر کن همینو میخوای دیگه؟ بعدم من متهم شدم به اینکه بلد نیستم حرفم رو درست برسونم و بگم، یعنی من عملا هیشکی رو ندارم مامان هم بیچاره خسته شده دلم نمیاد اونم بیش از این درگیر مسائلم کنم اینجام یه جورایی معذبم چون میدونم پسرک میخونه و حتما ناراحت میشه ولی واقعا دارم دیوونه میشم در حالیکه لبخند میزنم، از دو هفته پیش تا الان بیش از ده نفر زنگ زدن و خب جواب منم که مشخصه حالا امروز متوجه شدیم که یکیشون از طرف یکی از آشناها بوده طرف زنگ زده که چرا ندیده گفتین نه و منم گفتم میخوام درسم تموم بشه اونم گفت این چه حرفیه و از اینا بعد انقدر به مامان گفته بودم به بابا نگفته بود حالا طرف شب شوهرش رفته پیش بابا و یهویی گفته چرا فلانی زنگ زده گفتین نه خیلی خانواده خوبی هستن حالا قراره خانومم بهشون بگه اگه موافق باشین بابا اومده میگه من اینجا چیم و کسی زنگ میزنه حتی به من نمیگین و کلی حرف مامانم اومد کلی چیزی گفت که آره تقصیر توئه حالا بابام گفته هم اینا میان هم اونا دیگه هم دوستی و رفاقت من و تو تموم شد منم میشم عین همه پدرا یعنی همه چی رو اعصاب منه خودم خوب میدونم که اگه ما به هم برسیم خیلی چیزهایی که من میخوام و میخواستم نیست خودم خوب میدونم که دیگه الان تو سنی هم نیستم که بگم حالا دو سال دیرتر تنها چیزی که هست دلهامونه الان که یک سال و اندی میگذره من یه زمانی خیلی زودتر از اینا هم وقتی اینها رو میدیدم احساس میکردم برا من جور در نمیاد و به پسرک گفتم شرایط برا رسیدن من و تو جور درنمیاد برخوردش واقعا برام دور از انتظار بود الان که دیگه هیچی البته که اجباری وجود نداره ولی خب یه سری چیزا هست که نمیشه بهش پشت پا زد خیلی سخته ولی خب یه جورایی هم جو خونه سنگین شده و غصه چنگ میزنه به دلم خودم خستم هر روز معیارها و خواسته هامو بالا پایین میکنم هیچیش نیست داغونم داغون دوست ندارم پسرک اینا رو بخونه نه دلم میخواد به کسی جوابی بدم نه کسی ناراحت بشه حتی اون. اصلا نمیدونم چی گفتم حالم اصلا خوب نیست. [ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٥ ق.ظ ] [ من ]
اصلا با بعداز ظهرها و غروبهای جمعه میونه ی خوبی ندارم مخصوصا اینکه تو خونه باشم مخصوصا اینکه فکرم درگیر باشه مخصوصا اینکه تو نباشی مخصوصا اینکه یه حس سردرگمی هم بهش اضافه بشه این جمعه که دیگه از صبح بهم شوک وارد شد دیشب رفتیم دیدن دختر خاله کوچیکه که تازه عمل کرده یه خورده اونجا بودم و حال و هوام عوض شد و انگار گذر زمان از دستم رفته بود نمیخواستم بیام خونه ولی مامانه گفت که مرغهام رو بسته بندی نکردم پاشین بریم حالا دختر خاله ها هم کلی اصرار که بمون اینجا که هر چی فک کردم دیدم بهتره برم خونه اومدیم مامان رو پیاده کردیم و گفتیم بریم یه دوری بزنیم زنگیدم به دختر خالهه که اونام بیان ولی گفت من نمیتونم بشینم دیگه خودمون رفتیم یه یک ساعتی دور دور کردیم و دایی کوچیکه زنگید که بیداری من مموریم رو بیارم برام آهنگ بریزی گفتم آره و دیگه برگشتیم خونه دیگه اون اومد و رفت و منم اومدم خوابیدم امروز ظهر رفتم سر کیفم که اون گوشی ایرانسله رو بیارم که اگه پسرک با کمترین درصد احتمالی هم زنگید پیشم باشه هر چی گشتم نبود حالا تو این گوشی پر از اس ام اسای پسرک اومدم به خواهره میگم دیشب من گفتم گوشیم رو از تو کیفم بده ایرانسلم رو گذاشتی تو ماشین خیلی ریلکس میگه آره، یعنی میخواستم خفه اش کنم حالا باباهه هیچ وقت ماشین نمیبره امروز صبح ماشینو برده بود یعنی اعصابی از من خورد شد همش با خودم میگفتم اگه یکی از این اس ام اس ها رو بخونه کافیه دیگه تا بابا بیاد جونم اومده بود تو دهنم حالا بابا گوشی رو دیده بود ولی بیچاره گذاشته بوده تو داشبورت و اصلا نگاه هم نکرده بود خدا رو شکر.
نداشتن یه داداش همیشه یکی از بزرگترین حسرتهایی بوده که خوردم یعنی با دیدن یه خواهر بردار خیلی صمیمی همونقدر که برا اونا خوشحال میشم برا خودم ناراحت میشم ولی خب دایی کوچیکه خیلی تونسته این خلا رو برام پر کنه یعنی بیش از اندازه بهش وابسته ام و برام عزیزه اون روزای خرداد ماه که تو بیمارستان بود و مامان کنارش بود هر شب با چشمای پر از اشک خوابم میبرد حالا همه اینها رو گفتم که بگم دیشب که دیدمش یه طوری بودم سر اون جریان که گفتم ما رو دید ولی اون مثله همیشه گرم و صمیمی بود انقدر که من با خودم گفتم حتما ما رو ندیده یعنی الان هم همین طور فکر میکنم حالا اگه منو هم دیده بود انتظاری چنین رفتاری ازش دور نیست انقدر دیشب خوشحال شدم از این برخوردش حالا من اونروز هی میگم حالم بد شده یه طوری هستم پسرک میگه ول کن تو که میگی میدونه یا میگه ما انقدر بدبختی الان داریم که به این حرص خوردن تو نمیرسه پس منو به هم نریز یعنی اصلا اصلا تو این مواقع آدمو درک نمیکنه. دیشب حدود ساعت هشت بود با یه موبایل زنگ زد و گفت به این شماره بزنگ موبایل دوستش بود یه خورده با هم حرف زدیم و منم چقدر تونستم نگم که دوبار شیرینی درست کردم همیشه هم همینطوری هستم میگفت شاید این هفته یا هفته بعدش بتونه بیاد عزیزم. حالا من دعا میکنم که زوده زود بیاد پسرکم. [ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٠ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه برای اولین بار کیک تولد درست کردم یه کیک قلب کاکایویی واقعا خوشمزه شده بود مخصوصا وقتیکه بابا خورد و گفت واقعا خیلی خوشمزه شده چون میدونم هیچ وقت الکی از یه غذا یا خوراکی تعریف نمیکنه دیگه انقدر ذوق کرده بودم وقتی پسرک زنگ زد خواستم بهش بگم ولی یه جورایی دلم نیومد حالا هر موقع که بیاد براش یه کیک خوشمسه پزیده میکنم بعد براش تعریف میکنم حالا کلا هم مثله خودم نیست که خیلی ذوق کنه یعنی مثلا میگه آفرین و چقدر قشنگ و اینا ولی خب خیلی بچه مون ذوق نمیکنه این بار که اومده بود من دو بار دوربین رو بردم که عکس دسرای تولد کسری رو بهش نشون بدم یه بارش که اصلا یادش نبود و یه بارش هم گفت باشه بعدا میبینم اوایل انقدر ناراحت میشدم ولی الان برام قابل تحمل شده حالا دوستم عکسارو میدید میگفت ایول کلی با این اخلاقت حال میکنم که برا این چیزا وقت میذاری بعد گفت من که خیلی بخوام منت سر مهمون و خودمون بزارم پودینگ درست میکنم همونم انقدر شوهرم قربون صدقه ام میره خنده ام میگیره میگم آخه بیچاره نمیدونه که اون کاری نداره و فک میکنه کلی براش زحمت میکشی میگه بیا یه روز برام اینا رو درست کن منم یاد بگیرم شوهرم گناه داره انقده الکی همش میگه خانومم انقدر با سلیقه اس میگم باشه موادشو بگیر میام بهت یاد میدم بهش میگم حالا اگه اینهمه ساعت وقت بزاری و اینا رو درست کنی و همسرت خیلی عادی ازت تشکر کنه چی میگه به خدا میکشمش میگم پس پسرک تا الان باید نیست در جهان شده باشه.
امروزم کیک یزدی درست کردم و الان گذاشتم خنک بشه دستمم از گرمای فر سوخت ولی کیکای خوش عطر و خوشمزه ای شدن. پسرک هم که تا الان زنگ نزده و فردا هم که فک نمیکنم بتونه زنگ بزنه ولی خب قول دادم همش منتظر نباشم تا اعصابم به هم نریزه.
امروز بابا برا روز دختر برام زحمت کشید و یه همزنی رو که خیلی خوشمل بود و من کلی دوست داشتمش و گرفت حالا نه اینکه من ببرم خونه ام ها نه ولی خب من خیلی وقت بود دیده بودم و حالا که بابا دید زرنگ شدم در عرصه شیرینی پزیدن خوشش اومد و گفت میخواستم برات یه چیزی بگیرم امروز با خودم گفتم شاید این بیشتر از هر چیزی خوشحالت کنه و واقعا هم که خوشحال شدم دست گلش درد نکنه.
میگه سمند داره میگه خونه داره میگه لیسانس روانشناسی داره میگه ارشد اینجا قبول شده میگه قدش بلنده میگه خیلی آروم میگه سر بزیر میگه اونروز که اومدی برام چیزی بیاری یه لحظه تو رو دیده میگه به دوست مشترکمون گفته که آقای فلانی دختر داره که ازدواج نکرده باشه میگه دوستم گفته روش نشده به خودت بگه میگه گفته از هر لحاظ من تاییدش میکنم فقط تو نظر دخترت رو بپرس فقط بهش نگاه میکنم عین این چند روز اون حرف زد و من نگاه کردم دیشب ازم خواهش کرد الکی نه نگم بهم گفت یه بار ببینش باهاش حرف بزن بی دلیل نگو نه نزار من ذهنم درگیر یه چیزایی بشه که برام خوشایند نیست تو بچه می خوب میشناسمت دیگه نمیتونم ساکت باشم و مجبورم با سر حرفاش رو تایید کنم خدایا این چه مخمصه ایی که من توش گیر افتادم از هر چاله ای درمیام یه چاه جلومه میدونی که از خیلی وقت پیش تا الان خودم رو سپرم به خودت پس هر چی که مصلحته تو باشه منم به اون راضی هستم. [ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه بیست و نهم شهریور: صبح با مامان رفتیم برا کسری یه شلوار جین و بلوز خیلی خوشمل و ناز گرفتیم بعد من برا خودم یه کت تک با یه شلوار مخمل گرفتم ظهر عمو جون و دوستای بابا مهمون بودن خونمون تا اومدیم خونه بچه ها زیر گاز رو خاموش نکرده بودن و غذا سوخته بود و مامان کلافه بود دختر عمهه هم از این طرف زنگ زد به من و گفت کی میای دیگه ناهار نخورده لباسام رو عوض کردم و ساعت دو بود که رفتم خونشون شروع کردم دسرها رو درست کردن انقدر با این جفت دختر عمه گل کاشتیم و سوتی دادیم که حد نداشت از اسانس نارگیل ریختن تا سرازیر شدن آب از ظرف یخ تا کف آشپزخونه دیگه ساعت حدود دو شب بود که اومدم خونه به حدی خسته بودم که حتی خوابم نمیبرد.
چهارشنبه سی ام شهریور: ساعت ده صبح بود که از خواب بیدار شدم داشتم صبونه میخوردم که دختر عمهه زنگید و گفت که تازه الان میخواد بره لباس بگیره و هنوز مواد الویه و سالاد ماکارونیش آماده نیست منم که حساس گفتم باشه کلید رو بیار بده من و برو دیگه تند تند لباس پوشیدم و رفتم خونه اش و تا ساعت سه به اعمال کوزتینگ مشغول بودم خدا میدونه که موقع برگردوندن دسرها چه استرسی به روح و روان من وارد میشد و دختر عمهه با یه اطمینانی میگفت اصلا نگران نباش چون راحت برمیگرده توی ظرف و من کلی حال میکردم با این همه دید مثبتی که داره خلاصه ساعت سه بدو بدو اومدم خونه و آماده شدم و ساعت شش رفتیم خونه دختر عمهه خاله و دختر خاله ها هم اومده بودن و کلا تولد خوبی بود انقدر سر میز شام این عمه ها پز دختر داداششون رو دادن با اینهمه هنرنمایی که داره که کلی این برادرزاده به خودش امیدوار میشد و با خودش فک میکرد کاش الان پسرکش اینجا بود تا یه هالمه تشویقش میکرد.
پنج شنبه سی و یکم شهریور: اون یکی عمه جونم که اینجا نیست گفته بود که اگه میخواین برا خواهری تولد بگیرین امروز باشه که منم باشم واسه همین قرار شد شب بریم پارک بعدازظهر من و خواهری رفتیم کیک و شمع بگیریم که خانوم اشتباه کرده بود و یکی از عددای شمعش رو اشتباه گرفته بود اومدیم خونه که مامان گفت عمه زنگ زده که شوهرش گفته نمیشه برین پارک چون شوهر اون یکی عمهه داره میاد و قراره بره خونشون و زشته که بهش بگن بیاد پارک حالا این بچه هم کیک و شمع گرفته بود و اعصابش خورد شده بود طی عملیات مختلفی قرار شد که بیان خونمون تو همین گیر و دار بودیم که موبایلم زنگ خورد پسرک بود بی مقدمه بهم گفت دارم میام انقدر خوشحال شدم که حد نداشت دیگه خواهری هم که کلی پول به جیب زد و پسرک هم ساعت دوازده و نیم رسید و یه یک ساعتی با هم حرفیدیم.
جمعه یک مهر: از صبح چند بار با پسرک حرف زدم و ظهر زنگ زد و گفت بیا لب در ببینمت و برم تا دیدمش از ماشین پیاده شد و بغلم کرد لاغر شده بود کلی قربون صدقه ام رفت و لوسم کرد بعدازظهرم اومد دنبالم و رفتیم در خونشون تا کارت سوختش رو بگیریم بعدم زنگیدیم به بچه ها تا آماده بشن بریم دنبالشون کلی دلم براش تنگ شده بود دلم برا اینکه دستاشو بگیرم تو دستم برا اینکه سرمو بزارم رو شونه هاش تنگ شده بود رفتیم همونجایی که پارسال هم برا تولد خواهری رفته بودیم و باز خواهری زحمت کشید و شام تولد بهمون داد کلا شب خوبی بود.
شنبه دو مهر: بعدازظهر با هم بودیم و تو خیابونا تاب میخوردیم که یهو از بغل یه ماشین سبقت گرفتیم به پسرک گفتم این دایی من نبود اونم تا نگاه کرد گفت خودشه انقدر حالم یه طوری شد هر چند من باهاش راحتم ولی خب دلم نمیخواست که به طور محسوس چیزی رو متوجه بشه رفتیم بالاتر و دور زدیم که دوباره دیدیمش دیگه مطمئن شدم که ما رو دید خلاصه منو رسوند و خودش رفت پیش دوستاش و ساعت هفت بود که زنگید که میای دنبالم گفتم مامان اینا رو میرسونم و میام که گفت نه دیر میشه گفتم نگران نباش اگه دیر شد برو دیگه خدا میدونه من مامان اینا رو چطوری رسوندم ساعت هفت و نیم راه آهن بودیم و قرار بود برادر دوستم بیاد تا با رییس قطار صحبت کنه چون پسرک و دوستاش بلیط نداشتن و ظاهرا میگفت باید تو رستوران بشینن دیگه انقدر این بچه حرص خورد و به من حرص داد تا برادر دوستم اومد،لب قطار باهم روبوسی کردیم و چون بهش قول داده بودم بغضمو قورت دادم و با لبخند بدرقه اش کردم شبم که اومدم خونه انقدر گلوم درد میکرد که قرص خوردم و نمیدونم کی خوابم برد که وقتی پسرکم رسیده بود و زنگیده بود اصلا متوجه نشدم.
امروز که زنگ زده بود با اینکه حالم خیلی خوب نبود ولی انگار از این دو روز بودنش یه دنیا انرژی گرفته بودم که کلی باهاش خوب حرف زدم و وقتی بهم گفت بهتری گفتم آره گفت نه صدات اینو نمیگه گفتم خوبم و واقعا هم خوب بودم حالا اگه بهتر نشم امشب میرم دکتر. [ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
جمعه صبح که توی ماشین نشستم یه تلنگر کافی بود تا اشکام سرازیر بشن چقدر توی این جاده کنار پسرک نشسته بودم و دستام توی دستاش بود چقدر توی این جاده پسرک سرم رو گرفته بود توی بغلش و پیشونیم رو آروم بوسیده بود ولی حالا... رفتیم برا من یه جفت کتونی مشکی صورتی گرفتیم بعدم رفتیم که مانتو بگیریم انقدر بی حوصله بودم که دلم میخواست توی ماشین بشینم و چشام ببندم و به هیچی فک نکنم به این فک نکنم که اون روزی که با پسرک و خواهری اومدیم اینجا یهویی چه بارونی گرفت و پسرک میخواست بره چتر بگیره که من نزاشتم به این فک نکنم که با هم قهر کردیم و سریع آشتی کردیم و رفتیم پسرک برام مانتو و شلوار گرفت به این فک نکنم که اون شلوار جین سه دکمه ای رو که گرفتیم شده عشق پسرک ولی نمیشد بی حوصله و تند راه میرفتم و گاها با دیدن یه جفت دختر پسر جیک تو جیک بغضمو قورت میدادم بابا میگفت باور نمیکنم که تو شهر مانتو هستی و بی توجهی مگه اون میدونه تو دلم چه خبره؟
دیروز رفتم برای لیزر و انقدر درد داشت که حالم بد شد از مطب دکتر اومدیم بیرون مامانم گفت بریم پسر خاله کوچیکه که امشب تولدش لحاف لایکو ببینیم که گفتم من تو ماشین میشینم تو برو پوستم میسوزه و به این فک میکردم که حتما اگه پسرک اینجا بود تا الان ده بار زنگ زده بود و کلی قربون صدقم میرفت ولی نیست و این نبودن آستانه تحمل کوچکترین دردی رو برا من به صفر رسونده شب داشتیم میرفتیم پارک که یهویی سر پیچ فلاسک چایی که جلوی پای مامان بود افتاد و باز شد و پای مامان سوخت چنان جیغی کشید که سکته کردم دویدم آب سرد آوردم ریختم رو پاش و بعدم رفتم یه شیشه روغن مایع گرفتم ریختم رو پاش دیگه انقدر بهم ریخته بودم که دلم میخواست همون موقع بیام خونه
امروز صبح هم رفتم برا دیدن اون کارخونه که برای کار معرفی شده بودم جای بدی نبود ولی خیلی هم دنج نبود و محیط تقریبا مردونه ای بود ولی خب آروم و دور از هیاهو بود بدم نیومد حالا فردا باید برم ببینم چی میشه، بعدم رفتم برا تولد کسری که چهارشنبه ست ببینم یه کت تک یا یه ست پیدا میکنم یا نه چند تا مدل دیدم ولی خب قرار شد بعدازظهر با مامان بریم ببینیم، ظهری انقدر مامان زنگ زد به خواهری که ظهر بیا خونه اونم میگفت راهم دور میشه میرم خونه عزیز هر چقدر مامان اصرار کرد قبول نکرد داشتیم ناهار میخوردیم که دایی زنگ زد به مامان که من حالم خوب نیست اگه میتونی همراهم بیا بریم دکتر چند دیقه بعد هم اومد مامان رفت که یهو اومدم دیدم داره دفترچه خواهری رو میبره رفتم لب در میبینم خواهری نشسته توی ماشین و یه پنبه روی چشم و ابروشه پاهام ضعف داشت دیگه نمیتونستم حرفی بزنم که دختر خاله ام گفت داشتن با پسر خاله بزرگه شوخی میکردن یعنی اون شوخی میکرده که اون میره دمپایی پرت کنه سمتش اینم میخواسته جاخالی بده که سرش محکم میخوره به صندلی و بالای ابروش شکاف خورده بود و حالا میخواستن برن بخیه کنن از ظهر تا الان دست و پاهام بی حس هستن پسرک تازه بعدازظهری زنگ زده اونم که صداش درنمیومد دیگه حالم به شدت به هم ریخت واقعا از در و دیوار نمیباره؟ [ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
پسرک صبح یکشنبه دو سه باری بهم زنگ زد و با هم حرف زدیم و رفت تا صبح دوشنبه یه بار زنگ زد و یک دیقه با هم حرف زدیم و باید زود قطع میکرد بعدازظهر هم خونه تنها بودم انقدر دلم گرفته بود که حتی نمیتونستم گریه کنم و فقط بغض داشتم هوا کاملا تاریک شده بود که هنوز توی تاریکی روی تختم دراز کشیده بودم و لپ تاپ پسرک رو زیر و رو میکردم و به جز یه عالمه فایلای کاری و فیلمای خشن هیچی دیگه نبود و یه چند تا عکس از شمال که حالم رو بدتر میکرد دوستم زنگ زد گفت بیا اینجا من دلم گرفته گفتم باشه خواستم برم دوش بگیرم و برم ولی حال و حوصله نداشتم با این حال داغونم برم که اونم بیشتر دپرس بشه بهش زنگیدم و گفتم نمیتونم بیام رفتم دوش گرفتم اومدم دیدم مامان اینا هم اومدن انقدر مامان اصرار کرد پاشو برو یه کم بیرون که چی اینطوری هستی ولی خب دست خودم نبود اومدم توی اتاقم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد و عزیز دلم بود انقدر آروم شدم اصلا باور نمیکردم ساعت نه شب بتونه بهم زنگ بزنه ولی خب خیلی کار بدی کردم که ناراحتش کردم خب گناه داره اونجا تنهایی غصه میخوره هر چی هم میخواستم شاد حرف بزنم تا متوجه نشه ولی مثله همیشه نتونستم و سریع بهم گفت طوریته؟ منم دیگه فوری گفتم که دلم گرفته تلفن رو که قطع کردم کاملا آروم بودم امروز صبح هم رفتم پیاده روی اومدم خونه که زنگ زد و بهم گفت دوست ندارم تنها بری پیاده روی منم گفتم خب باوشه یهویی تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم مامان رفت وسایلش رو گرفت و برای اولین بار لازانیا پزیدم بینش پسرک زنگ زد و گفت که تو با مامانم حرف میزنی گفتم نه گفت هر چقدر بهش زنگ میزنم پشت خط هستم یه نیم ساعت بعد مامانش بهم زنگ زد و یه کم با هم حرفیدیم آخی انقدر حالش یه طوری بود و غصه داشت که چرا هر چقدر به خواهرش گفته که پشت خطی دارم ولی توجهی نکرده گفت به خاطر قطع نکردن اون فقط تونستم یه دیقه با بچه ام حرف بزنم حالا بهش قول دادم اگه پسرک یه شماره تماس داد زنگ بزنم بهش بگم آره داشتم میگفتم من امروز لازانیا درستیدم مامان اینا گفتن خوشمزه اس ولی من کلا ازش خوشم نیومد. دلم برات یه ذره شده عزیزترینم با امروز شد 4 روز [ سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٠ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه پانزدهم شهریور: قرار گذاشتیم که شب بریم بیرون از صبح پاشدم و شروع کردم ژله رو درست کنم بعدم که با خواهری مواد الویه رو آماده کردم ساعت هشت بود که دیگه الویه ها رو ساندویچ کردم و ژله رو برگردوندم توی ظرف و میخواستم لبه های ژله رو قالب بزنم که قالبا غیب شده بودن و با قالب کیک یزدی قالب زدم و انگار که زیادی قالب رو فرو برده بودم که یهو ژلهه از هم جدا شد و من موندم و حوضم دوباره گذاشتمش تا خودش رو بگیره بعدم قاچ زدم و گذاشتم توی ظرف این هم از هنرهای من، حالا رسیدیم پسرک میگه اینجا چی باز شده میگم نوشته فر چیپس میگه بریم بگیریم من میگم نه خواهری میگه آره و اینگونه میشه که پسرک دو فر چیپس سرکه نمکی و ساده که مثلا آخرش به فلفلی میخوره میگیره، بعدم که رفتیم پارک جشنواره شام خوردیم کلی منچ بازی کردیم و من هی باختم آخه من میگم دوست ندارم آبی باشم و ساعت حدود دو بود که دیگه تصمیم گرفتیم که برگردیم جفت چراغای ماشین سوخته بود و نور پایین نداشتیم حالا ساعت دو شب این بچه حس اینو داره که تو خیابونا لایی بکشه کلا شب خوبی بود خوش گذشت.
چهارشنبه شانزدهم شهریور: شب با پسرک دوتایی رفتیم بیرون و پسرک به من میگفت که کجا بریم من میگفتم نمیدونم و من به پسرک میگفتم کجا بریم اون میگفت وظیفه توئه که بگی منم میگفتم نخیر آقای خونه باید بگه اونم میگفت نه وظیفه توئه که بگی کجا بریم ظرف بشوری غذا درست کنی منم میگفتم عمرا اگه من ظرف بشورم و غذا درست کنم هر دوش جز وظایف خطیر شماست عزیزم و اینچنین شد که ما هیچ جا نرفتیم و فقط با ماشین دور دور میکردیم و یه خورده پسرک رانندگی میکرد و یه خورده که خسته میشد من، بعدم در حین رانندگی ازم فیلم و عکس میگرفت، ساعت حدود دوازده بود که اومدیم من سر کوچه پیاده شدم و داشتم با پسرک حرف میزدم و میگفت که خوش نگذشت و دوست نداشتم که من ازش خداحافظی کردم و رفتم برگشتم که ببینم چرا نمیره دیدم بابا کنارمه دقیقا در حال سکته بودم مغزم قفل شده بود رفتم پشت یه ماشین تا بابا پیچید تو کوچه نگاهم به پسرک افتاد دیدم اون بدتر از منه حالا رفتم توی ماشین و از تصور قیافه اش ریسه میرفتم از خنده پسرک میگفت تا تو رفتی دیدم بابا پیچید تو کوچه ولی نه میتونستم صدات کنم نه برات چراغ بزنم نه بوق گفتم دیگه تو رو دید، خدا میدونه با چه حالی اومدم خونه و بابا منو ندید و دویدم رفتم تو اتاقم و خوابیدم خدا رو شکر به خیر گذشت. جمعه هجدهم شهریور: از پنج شنبه شب که مامان اینا رفته بودن بیرون شروع کردم غذای فردا رو آماده کنم ساعت حدود سه بود که غذا آماده بود و پسرک هم پیش دوستش بود دیگه انقدر خسته بودم که خوابم برد نیم ساعت بعدش آب دهنم چنان پرید تو گلوم که داشتم خفه میشدم پاشدم دیدم پسرک چندبار زنگ زده یه کم باهاش حرفیدم و دوباره خوابیدم صبح ساعت هشت پاشدم و سالاد رو هم آماده کردم و ساعت ده و نیم بود که با بچه ها راه افتادیم بعد از سه ساعت بالا پایین شدن توی جاده قرار شد بریم مزرعه دوست پسرک حالا منتظر بودیم طرف بیاد دنبالمون که یهو نمیدونم چی شد که این بچه یهویی موهای منو میکشید و همزمان هم دستام رو گرفته بود و حسابی هم از خجالتش دراومدم ولی ناخن بیچاره ام به باد فنا رفت در این نبرد سر سخت، دیگه رسیدیم اونجا و خداییش هم جای قشنگی بود یه هالمه بازی کردیم بعدم مرغی که خانومه خونه طبخ کرده بود رو میل کردیم و یه کم دراز کشیدیم حالا پسرک کلی کلیپ نشون بچه ها میداد که اینا مرده بودن از خنده ولی توی دل من یه غمی بود، وقتی اشکام بی اختیار میریخت بهم تند شد و گفت اصلا دوست ندارم اگه ادامه بدی میریم خونه منم مجبور بودم بغضم رو قورت بدم ساعت شش بود که پاشدیم وسایل رو جمع و جور کنیم و برگردیم که یهویی خواهری سوییچ ماشین رو از یه فاصله ای انداخت و خورد رو رگ دستم درد داشت ولی نه اونقدر که بخوام براش اشک بریزم ولی بهونه خوبی بود که اشکهام سرازیر بشن، سر راه هم رفتیم زیارت و ساعت هشت بود که رسیدیم خونه و پسرک رفت دنبال کارهاش، منم اومدم وسایل رو جابجا کردم و رفتم حمام نمیدونم چرا انگار هر قطره آبی که میخورد رو صورتم غم دلم رو بیشتر میکرد، یه یک ساعتی رو بی وقفه اشک ریختم بعدم به پسرک زنگ زدم و قرار شد که وقتی ماشین رو گذاشت خونه دوستش من برم دنبالش ساعت دوازده بود رفتم دنبالش و بردمش در خونشون کلی باهام حرف زد بهم گفت مراقب خودت باش قوی باش نزار من اونجا نگرانت باشم بهم قول بده که قوی باشی به سختی قبول کردم و توی بغلش گریه کردم و بهش گفتم مراقب خودش باشه.
ساعت چهار صبح شنبه نوزدهم شهریور اولین روزی بود که بین من و تو برای یه مدت نسبتا طولانی فاصله انداخت و امروز صبح روز یکشنبه حدودا بیست ساعته که ازت بی خبرم و این بی خبری داره داغونم میکنه کل دیروز رو فقط خوابیدم تا گذر زمان رو حس نکنم ولی اگه امروز هم زنگ نزنی.......... [ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ق.ظ ] [ من ]
1.دیروز مامان شله زرد نذری درست کرده بود با اینکه درس داشتم دلم نیومد وقتی بهم گفت میای تزیینش کنی نه بگم و اون قالبهای زیبا قشنگترین یا زهرا و یا علی رو روی ظرفها حک میکردن با پسرک میشه گفت که آشتی نبودیم و منم با اینکه دلم میخواست براش شله زرد ببرم ولی خب هیچی نگفتم و تصمیم داشتم برا مامانش ببرم که ماشین نداشتم و مامان بهش زنگ زد و خودش اومد و گرفت.
2.امتحان امروزم بد نشد زیاد هم خوب نبود یعنی هر دو امتحانم نزدیک به بد بود مخصوصا اولی که حتی فک نکنم پاس بشم. حالا با این روحیه از سر جلسه اومدم گوشیم هم روشن نمیشه این هم مزید بر علت.
3.توی این یک هفته بیش از سه بار رفته بودم برا پیراهناش ولی هنوز لباس نیاورده بود صبحی از دانشگاه رفتم یه سری مدل آورده زشت واقعا زشت ها، حالا منم گوشی ندارم که بزنگم خودش بیاد ببینه با تلفن مغازه آقاهه زنگ زدم میگم من فلان جام پاشو بیا میگه شما منم میگم دختر بابام یه حرف زیبا میزنه و میگه برو بابا تلفن رو قطع میکنه دوباره زنگ میزنم میگه تویی؟ چرا زنگ نزدی به موبایلم توضیح میدم و قطع میکنم، میاد و هیچکدوم از لباس ها رو نمیپسنده پولشو میگیریم و میاد گوشیش رو میده به من و گوشیم رو میبره" حالا تمامه این پروسه ها با یه عالمه اخم از سوی دو جانب طی میشه"
4.اومدم خونه داشتم باهاش حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم نشناختم مامانش بود کلی با هم سلام احوالپرسی میکنیم و یه عالمه برا دیروز تشکر میکنه و منم که قندون کلی میگم اصلا قابلتون رو نداشت و وظیفه بوده. " یه نکته مهم مامان پسرک میگه من صبح هم چند بار گوشیت رو گرفتم خاموش بود گفتم حتما خوابی دیگه گوشیت رو خاموش کردی حالا بگذریم از توضیحات من مبنی بر فوت شدن گوشیم ولی حالا چرا فک میکنه من همش خوابم؟ یه باره دیگه هم بهم گفت والا بخدا بچه مردم یه ساعت بیشتر نخوابیده بود امروز ها".
5.میگه برام افطاری آماده کن میام میبرم مطمئنن هم پرسیدن اینکه چی میل داری درست کنم بی فایده ست ولی خب میپرسم و باز هم بی جواب میمونم.
6.تقریبا شرایط خوب نیست من خوب نیستم کم کم دلخوشیم داره نسبت به چیزهایی که دوستشون داشتم از بین میره یه جورایی جو این رابطه برام سنگین و دوست نداشتنیه.
پ:ن
چهارشنبه ای عزیزجونم و خاله ها و دایی هام افطاری خونمون بودن و منم که نبودم بیچاره خاله ام و دختر خاله هام اومده بودن از صبح کمک مامان ولی کلا شب خوبی بود و پسرک هم با پسر خاله اش و دوستاش رفتن استخر.
[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۸ ق.ظ ] [ من ]
دو شب از شبهای قدر هم گذشت و من هنوز اندر خم یک کوچه مانده ام ، درست از اون شبی که بهم زنگ زد و آروم و آروم باهام حرف میزد ولی خیلی محکم و قاطع بود بهم گفت که من اشتباه کردم ولی تو هم اشتباه کردی من میپذیرم ولی تو... یک ساعتی باهم حرف میزدیم و من هنوز همون طور با اخم و ناراحتی جوابش رو میدادم که یهو خیلی شمرده بهم گفت ببین من دیگه نه بهت زنگ میزنم نه... انگار اون ثانیه ها کش اومده بودن انقدر حالم بد شده بود که گوشی توی دستم میلرزد احساس کردم قلبم داره به در و دیوار وجودم میکوبه، دیگه نمیتونستم حتی کلمه ای به راحتی بگم و بغض داشت خفم میکرد، هر طور بود تلفن رو قطع کردم و سعی کردم آروم باشم و اجازه ندم اشکهام سرازیر بشن، شاید تا اون لحظه بعد از تمامه اتفاقات ناخوشایندی که افتاده بود هزار بار برا خودم این رابطه رو تموم شده دیده بودم و با خودم میگفتم که این راه سرانجامی نداره، ولی توی اون لحظه میدیدم که حرف نبودنش داره داغونم میکنه انگار نمیتونستم تاب بیارم وقتی دوباره بهم زنگ زد آروم بودم ، از اونروز یه احساس دلتنگی همیشه باهامه همیشه دوست دارم پسرک کنارم باشه دوست دارم تو بغلش جا بگیرم و نوازشم کنه و آروم آروم تو گوشم باهام نجوا کنه، جمعه ای که رفته بودم خونشون و با هم بودیم همون چند دیقه ای که کنارم نبود گردنبندش رو توی دستام گرفته بودم و میبوسیدم حالا بعد از یک سال و اندی خوب میدونم اگر کوه آتشفشان هم باشم از درد و غصه بازوهای حلقه شده پسرک بزرگترین و امن ترین و پر آرامش ترین نقطه دنیاست برام، حالا این دو شب احیا هم بهش گفتم بیا همین جایی که ما میریم میدونم که به خاطر من قبول کرد و اومد و همینکه حس میکردم که بهم نزدیکه برام یه قوت قلب بود و حس میکردم که کنارمه، ولی خب دیشب وقتی مراسم تموم شد زنگ زد و گفت داره میره ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ که اونم گفت که مراسمشون قشنگ نبوده که خب درست هم میگفت منم به دلم ننشسته بود ولی من تو حال خودم بودم و احتیاجی به مداح نداشتم ولی از لحن حرف زدنش هم خوشم نیومد مگه نه اینکه به خاطر من اومده بودی؟ خب یه کم صبر میکردی و بلافاصله با این لحن با من حرف نمیزدی، به هر حال منم اشتباه کردم که باهاش بد حرف زدم، اینروزا برا من شده یه شمارش معکوس برا همه چی، برا تکلیف زندگیمون، برا رفتن پسرک، برا مشکلات مالی که پیش اومده و استرسی که دارم و پسرک هر بار بهم گوشزد میکنه که غصه هیچی رو نخورم و جایی برای نگرانی نیست.
فقط برای تو: شاید ندونی که چقدر دوستت دارم شاید ندونی که اونروزی که رفتم دکتر و بهش گفتم چند وقتیه که قفسه سینه ام میسوزه و سرفه امان ازم میگیره بهم گفت که ضربان نبضت بالاست و بهم گفت اگه این حالت شدت پیدا کرد باید آنتونول 50 استفاده کنی، شاید ندونی که اون لحظه ای که بهت زنگ میزدم و گوشیت خاموش بود به پهنای صورتم اشک میریختم و دلم میخواست وسط خیابون زار بزنم و فقط میخواستم کنارم باشی و سرم بگیری بین بازوهات و باهام حرف بزنی تا آروم بشم شاید ندونی که هر روز و هر لحظه فکر رفتنت و اتفاقات بعدش داره از پا درم میاره شاید ندونی که چه حالی دارم شاید ندونی دیگه طاقت ندارم شاید شاید شاید خیلی دوستت دارم عزیزترینم. پ:ن پسرک دیروز افطاری پلو قیمه بانی بود و با اینکه افطاری خونه عمه جون دعوت بودیم اونجا هیچی نخوردم و پسرک برام یه هالمه غذای خوشمزه آورد مرسی عسیسم.
[ سهشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٥ ق.ظ ] [ من ]
اینهمه بعد از ظهری اومدم اینجا نوشتم تا یه کم یادم بره که دلخورم تا یه کم سبک سنگین کنم و بگم خب حواسش نبوده بی منظور بوده من نباید نیگا کنم که اگه من میخوام قدم از قدم بردارم بهش خبر میدم اومدم باید اینطوری باشه ولی خب وقتی بعد از سه ساعت زنگ میزنه و پشت سر هم میگه چته چرا با من بد حرف میزنی و تا میرم بگم چیزهایی میشنوم که آخرین مولکول مغزم هم یخ میکنه و به شدت بهمم میریزه من دیگه میتونم خودمو کنترل کنم؟ بارها هم گفتم وقتی من ناراحتم به من پیله نکن من از داد و بیداد و تشنج بیزارم نرسون یا نرسونیم به اون مرحله من ترجیح میدم تو خودم باشم کم کم که به خودم مسلط شدم حرفم رو بگم ولی وقتی تو همه درها رو میبندی انتظار نداشته باش که من بتونم آروم باشم. من خودمو میشناسم اگه یه حرف کاملا بهمم بریزه دیگه شرایط روحی و جسمیم کاملا قاط میزنه و این دست خودم نیست ولی خوب هم میدونم زمانیکه کنار هم هستیم حتی اگه بحثی بشه و تو بخوای واقعا جمعش کنی و بهش دامن نزنی من سریع کوتاه میام امشب واقعا به مرز سکته بودم و این در حالی بود که واقعا خود موضوع انقدر پر رنگ و مهم نبود ولی حاشیه های این موضوع روان منو بهم ریخت، میدونی شرایط ما شرایط مساعدی نیست دوری ها سردی ها بی توجهی ها کمرنگ بودن ها دیگه میشه مزید بر علت، الان داشتم پست های اینجا رو نگاه میکردم دقیقا هفتاد پست ثبت شده شصت پست رو من نوشتم و ده پست رو هم تو، و این یعنی یه نسبت شش به یک، این قشنگه؟ من دیگه هیچ وقت هم ازت نمیخوام نه اینجا نه هیچ جایی برام بنویسی من حرفم اینه تو که به قول خودت شبها حوصله ات توی خونه سر میره، تو که بعد از ظهرها باید بخوابی و به سختی تشنگی رو تحمل کنی و ترجیح میدی بری پیش دوستات چند بار از این وقت های آزاد رو اختصاص دادی به اینکه بخوای یه بار با کمترین چیزا منو خوشحال کنی؟ اصلا بهش فکر میکنی؟ همه مشکل من با بیرون رفتن حل میشه؟ من الان در جایگاهی هستم که هزاران نفر مثل من وجود دارن و من اینو نمیخواستم میدونی اکثر زندگی ها همینه چند ماهه اول تب و تاب و بعد یه روند نزولی رو طی کردن و بعد به یک یکنواختی خسته کننده رسیدن، تمامه مکالمه ما توی روز شاید به نیم ساعت برسه البته اگه یه روز بی دغدغه باشه، اما اگه یه روز پر بحث باشه شاید یک ساعت وقت میزاریم تا رفع و رجوع کنیم و این بحث تموم بشه، این شده تمامه زندگی این چند وقت ما، ولی اون اوائل چت تلفن یه خط نامه بیرون و.... من خیلی متوقع ام؟ اینروزا تلفن برای ما یه معضل چون باید یه قبض سنگین رو متحمل بشیم که خوشایند نیست پس سعی کردم این طور ارتباط رو به یه اعتدال برسونم،بیرون رفتن جدا از استرسی که داره سعی کردم کمتر باشه تا بهر حال یه کم بهمون کمک کنه که زودتر بتونیم زندگیمون رو جمع و جور کنیم، با همه اینها انصافه که کمترینها هم نباشه، اخلاق بدی که من دارم اینه که تا چیزی رو به زبون نیارم و کسی برام انجامش بده برام مثله اینه که واقعا دنیا رو بهم دادن ولی وقتی خودم گفتم دیگه ساقط اهمیت، یه مثالی هست که میگه گاهی وقتا زندگی ماها آبروی ماها به مو رسیده ولی پاره نشده، حالا شده حکایت ما گاهی شده که این رابطه به جاهایی رسیده که واقعا اگه کسی روزهای اول بهم میگفت قراره اینطور بشه برام واقعا جز محالات بود ولی پاره نشده از بین نرفته هنوز یه سری چیزها حتما وجود داره که ما هنوز هم با مشکلاتی که داریم که کم هم نیست وایسادیم ولی مسلما این تعهدات به محکمی اون روزها نیست، یه دوستی دارم که با همسرش سر مسائل مالی چنان به تیپ و تاپ هم زدن که دوستم به راحتی به منی که یه سوم شخصم میگفت ازش متنفرم برا من باورش سخته که یه زن برا چهار تا تیکه طلا یا چهار تا تیکه لباس بیشتر به همسرش بگه یا برام میخری یا مهریه ام رو ازت میگیرم و میخرم، وقتی اینا رو میشنیدم انقدر مبهوت بودم که تابلو بود که خودش بهم گفت ببین تعجب نکن مردها همینن اولش برات میمیرن بعد به حد مرگ میرسوننت توام فردا میشی یکی مثل من، شاید امروز من همون فردایی هست که اون ازش حرف میزد با این تفاوت که نه من زن یک خونه مستقل هستم نه پسرک مرد اون خونه، ولی همه جا دیدم که خودمون بودیم و خودمون نه کمکی نه هیچی، خودم رو میزارم جای دوستم و شروع میکنم به مقایسه میگم خب ظاهرا همه همینن اول در حد لیلی و مجنون بعد در حد بزن بهادری روزها رو گذروندن سیر میکنن که خب ما هم مثتثنی نبودیم و این خیلی بده، میگه من وقتی به شوهرم حرفی از طلاق میزنم تو چشماش ترس از تنهاییه که موج میزنه نه عشق و علاقه، میگه وقتی ما به یکی عادت کردیم سخته برامون که بخوایم دوباره با یه نفر که نمیدونیم چطوریه از نو شروع کنیم و اینها باعث میشه که بی جهت به پای چیزهایی بمونیم که فاقد ارزش و اهمیت هستن، باز به خودمون فک میکنم یعنی ما هم؟ نه من هیچ وقت حتی بعد از ده سال زندگی هم بخاطر ترس از تنهایی و عادت نمیتونم کنار کسی بمونم که انگیزه ای برای در کنارش بودن ندارم پس هنوز هم یه چیزهای قویتری برام وجود داره، سه شنبه ای وقتی بهم گفت رفتم دادگاه و درخواست نفقه و مهریه دادم باورم نمیشد، به این فک کردم که کمتر از ده درصد میشه که ما سر مشکلات مالی با هم مشکل خاص و شدیدی داشته باشیم یعنی تا الان که نداشتیم و به نظرم هم نمیرسه که مشکل حادی داشته باشیم البته از لحاظ خرج کردن و خرید و اینها، والا مشکلات مالی رو که بیش از نیمی از آدما دارن چون پسرک که اصلا اهل کم گذاشتن نیست حتی توی بدترین شرایط هم باشه من خودم همش باید بهش بگم مراعات کنه که خیلی هم خوب نیست و منم که اصلا آدمی نیستم که تا دلم یه چیزی رو خواست فوری بگم و انقدر بهش فک میکنم و خودمو سبک سنگین میکنم که بیشتر وقتها هم نمیگم، ولی برام جالبه که اکثر آدمای دور و برم که زندگی سردی دارن مشکلاتشون مالیه و نه روحی نه اخلاقی، ولی ما همه بحثمون برا چهار تا حرف و تفاوت سلیقه و نوع تفکر متفاوتیه که داریم.
واقعا ها دم صبحی الکی الکی چقدر فک زدم خودم با خودم. [ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٥ ق.ظ ] [ من ]
دیشب تمامه اتاقم رو ریخته بودم بیرون و جعبه ها و کادوهامو و یه عالمه وسیله که گاها که دلم برا خاطره هام تنگ میشه بهشون پناه میبرم و شاید ساعتها میشینم و خاطراتم رو باهاشون مرور میکنم رو ریخته بودم دورم و خودم وسط اینهمه شلوغی نشسته بودم، و تمامه عکسهامون رو یکی یکی و با وسواس نگاه میکردم و یه عالمه حس خوب داشتم وقتی پروسه عکس دیدنم تموم شد یکی یکی جعبه ها رو باز میکردم و یاد اونروز و اون لحظه برام زنده میشد جعبه پیراهنم که پر از گلهای رز آبی و قرمز و یاد آور روزهای اول ماه رمضون پارسال و جریان قهرمون بود با اینکه این کادو برام عزیزه ولی نحوه کادو گرفتنم رو دوست ندارم چون یادآوره خاطره شیرینی نیست برام، با اینکه اون روز با هم آشتی کردیم ولی من با یه دنیا بغض و غم کادو گرفتم، جعبه کادویی عید غدیرمو باز میکنم هنوز پر از اسمارتیز و کاکائو، اینبار که دیگه نزدیک به یک هفته بود که اصلا با هم حرف هم نزده بودیم و وقتی بهم گفت بیا سر کوچه حدس زدم برای چی باشه، هدیه عید فطرم که نگاه میکنم اون روز یادم میاد که توی ماشین بودیم و توی پارک داشتیم با هم بحث میکردیم که اون وسط مسطه بهم کادوم رو دادی هنوز اون پول همونطور توی اون پاکت جا خوش کرده و برای هیچ وقت هم بهش دست نمیزنم اینها قسمتی از خاطرات من هستن که برام خیلی عزیزن، ولی برام جالب بود که بعضی از این هدیه ها منو به وجد می آورد و با دیدن بعضی هم دچار یه خلسه روحی میشدم و این درحالیه که خیلی دوستشون دارم ولی خب برام نحوه کادو گرفتن خیلی مهم، مثلا خودم هدیه ای که پارسال برای روز مرد برای پسرک گرفته بودم رو بی نهایت دوست داشتم نه از لحاظ خود کادو از نحوه دادن اون کادو روحم پر از انرژی میشه چون یکی از قشنگترین لحظات بود و واقعا هردومون خوشحال بودیم ولی امسال وقتی میخواستم بهش هدیه اش رو بدم انگار دستم جلو نمیرفت و حالم خوب نبود، تولد پسرک برای من لذت بخش تر از تولد خودمه چون روز تولد پسرک برای من خوشایند بوده و سرحال بودم و هیچ بگو مگویی قبلش نبوده که بخواد خرابش کنه ولی تولد خودم با اینکه میدونم هیچ عمدی نبود ولی درست شب تولدم یه بحث مسخره شد و انقدر گریه کردم که تا همیشه اولین چیزی که از تولد پارسالم میاد تو ذهنم اون شب مزخرفه، نمیدونم این حالت خوبه یا نه؟ که مطمئنا شیرین نیست و گاهی خیلی اذیت میشم ولی من لحظات خیلی راحت توی ذهنم حک میشن و به هیچ عنوان هم از ذهنم فراموش نمیشه. پ:ن1 جدا از همه اینها کلا دیشب فک میکردم که توی اولین سالی که با هم بودیم و من قند عسل عسل بودم البته الانم هستما ولی خب اون موقع ها یه کم بیشتر بودم، پسرک به اکثر مناسبتها برام هدیه گرفته و کمتر مناسبتی بوده که فراموش کنه حتی تو بدترین لحظات حتی زمانیکه با هم آشتی نبودیم و این یه حس شیرین برا منی که خودم به مناسبتها اهمیت میدم حالا هدیه گرفتن که یه شیرینی خاص داره ولی بیشتر به یاد داشتن این مناسبتها برای من مهمه، والا یه تبریک یا یه شاخه گل یا شاید یه گلسر کوچیک هم برای من نقش بزرگترین هدیه ها رو ایفا میکنه و به همون اندازه خوشحالم میکنن.
پ:ن2 میدونی که از دستت دلخورم؟ حتما میدونی دیگه، میدونم که اگه بخوام بگم خوشت نمیاد ولی خب هیچی بگذریم." الان دفتر کار دوستت هستی بهش قول داده بودی که برین اونجا ب ا ز ی کنین اینو نوشتم تا یادم بمونه که چرا دلخور بودم"
پ:ن3 امروز خونه عزیز جونم افطاری دعوت هستیم، برم یه کم دیگه درس بخونم و آماده بشم که بریم.
[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
دو سه سالی هست که یک ساعت به افطار من میشم سرا پا گوش و سرا پا چشم، امسال برنامه شون با دعای فرج شروع میشه، و عجیبه که من اینقدر عاشق این برنامه و هزار حرف ناگفته اش هستم، دیشب اون زنی که سی سال یعنی از زمان تولد دخترش تا زمان عروسیش صبر کرده بود تا همسرش از زندان آزاد بشه، سی سال انتظار سی سال صبر حتی در حرف و کلام هم سنگین و سخت، کسیکه سی سال عاشقانه به پای کسی صبر میکنه که گذشته اش عطر و بوی قشنگی نداره خواستنی نیست سراسر اشتباه و گناه، ولی باز هم قلبش براش میتپه و قشنگترین روزهاش رو بی هیچ انتظاری به پاش میریزه، و امروز اون مرد میگه من خاک کف پای خانومم هستم چرا که اون مرد زندگیمه. امشب تمامه روح و روانم رو بهم ریخت انقدر که هنوز احساس میکنم قلبم میسوزه چرا من فک میکنم تمامه این عاشقانه های واقعی تموم شدن؟ یه خانوم دکتر که اواسط درسش دچار سرطان استخوان میشه و یک پاش رو از دست میده و همسرش هم به واسطه همین بیماری اون رو ترک میکنه، ولی اون انقدر انگیزه داره انقدر بزرگ که درسش رو ادامه میده و میشه یه خانوم دکتر، و یه زن و شوهری که بیست روز از عقدشون میگذره و آقا دچار همین بیماری میشه و اون زن عین یه همراه واقعی با اینکه به راحتی میتونه بره کنارش میمونه و توکل میکنه به خدا و امروز اون زن و شوهر کنار هم قدم میزنن میخندن و از فرداهاشون حرف میزنن و این در حالی هست که کمتر از بیست درصد امید به زنده بودن اون آقا بوده، واقعا ماه عسل، ماهی از عسل ترین زندگی ها رو به من و امثال من نشون میده، پس چطور میشه که ما انقدر نسبت بهم نامهربونیم، من نسبت به تو، تو نسبت به من، یعنی حتی امید من و تو و ما کمتر از اون پسری هست که بهش گفتن ده درصد زنده میمونی ولی باز هم خندید و گفت مهم نیست؟
پ:ن دیشب افطاری خونه خاله جونم بودیم خوش گذشت، دایی کلی تیکه انداخت سر جریان شمال و منم همه رو با خنده جواب دادم، ساعت سه صبح که به سختی عزممون رو جزم کرده بودیم که واقعا دیگه رفع زحمت کنیم در قفل شده بود و دسته کلید هم بیرون توی ماشین بود، حالا هر کی یه چیزی میگفت شیرین ترین راه حل زنگ زدن به آتش نشانی بود که به قول شوهر خاله ام زنگ بزنیم بگیم ما پشت خونمون گیر کردیم، که خب گفتیم بی خیال همین جا سحری هم میخوریم تا یه فرجی بشه تا اینکه بعد از گذشت دقایقی ناجی قصه که خودش در رو قفل کرده بود از راه رسید و بی خانمان ها رو به خانه هایشان بازگردانید. [ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ب.ظ ] [ من ]
امروز چهارمین روز از ماه مبارک رمضان، و چقدر این ماه برام دوست داشتنی و عزیزه، درسته که توی این ماه حتی یک ذره هم بهتر نمیشم ولی خب تمامه لحظاتش برام دوست داشتنیه و یه حس خوبی بهش دارم.
اینروزا مثله خیلی روزای دیگه قشنگ نیست و تنها دلبستگی و خوشحالیم وجود این ماه ولی من میتونم قشنگ بسازمش میتونم بدیهاشو تار کنم برا خودم میتونم هر شب خیلی چیزا رو با خودم مرور نکنم، میتونم دیگه اینهمه بالا پایین نپرم برا چیزی که دیگه برام مقدس و عزیز نیست، اشکالی نداره اگه بارها بهم گفت اشتباه کردم و براش مهم نبود، اشکالی نداره اگه رفتارش بدترین برخوردیه که میشه تصور کرد و همیشه منو مقصر میدونه، اشکالی نداره اگه بعد از هر بار دعوا و بحث و اعصاب خوردی دو روز رفتارش خوبه و بعد دوباره روز از نو روزی از نو ، خوبه که الان فهمیدم که تو نمیتونی توی عصبانیت خودت رو کنترل کنی و هر چقدر که دلت بخواد صدات رو میبری بالا و هر چی دوست داری میگی و بعدم یه معذرت خواهی چاشنی همه این ملاطفت هات میشه و تمام، خوشحالم که امروز دیگه مطمئنم این جز جدایی ناپذیر اخلاقته و اون همه معذرت خواهی برای تموم شدن چند روز قهره، خوشحالم که متوجه شدم که فقط خوب بلدی حرف بزنی و کارهای انجام ندادت در نظرت کاملا انجام شده ست و انتظار تقدیر و تشکر هم داری. حالا هی بشین بگو من اخلاقم فلان من اخلاقم بهمان، حالا هی راه برو بگو تو اخلاقت گنده تو اخلاقت غیر قابل تحمل تو لجبازی، من نمیگم اینها نیستم ولی در اکثر مواقع اجازه گفتن خیلی چیزها رو هم به خودم ندادم، حالا دو ساعت بگو من در تمامه عمرم از هیشکی خواهش نکردم به نظرت خوبه؟ آره اگه پدر تو محتاج یه خواهش تمنا از طرف توئه و با اون خواهش مشکلاتت حل میشده حماقته که خودت رو بندازی توی یه چاه تا نگی خواهش میکنم، مگه من سنگم که یکی بخواد صد بار ازم یه چیزی بخواد و بهش بگم نه، ولی دیگه خسته شدم دیگه تحمل نمیکنم و عطای این دوست داشتن رو به لقایش بخشیدم.
از پریشب مینویسم تا یادم بمونه که از قبل افطار کلی با خودم عهد بستم کلی به خودم گفتم صبور باش مشکلات برا همه هست یکی بیشتر یکی کمتر کلی سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم حالا هر چند سخت، استخاره گرفتم بد اومد گفتم میام میشینم باهات حرف میزنم و در نهایت تصمیم میگیریم، اومدم در کمال خونسردی و آرامش باهات حرف زدم و حرف شنیدم سوار ماشین شدیم و شروع کردی به حرف زدن اگر یکبار کلامت قطع بشه انگار کلام خدا قطع شده اگه من بشنوم و نگاهم به روبروم باشه و توی صورت تو غرق نشده باشم نهایت بی احترامیه، ولی وقتی من حرف بزنم و وسط حرفم اصلا تو بری یه کانال دیگه بدون کمترین عذرخواهی اشکالی نداره، اگه من حرف بزنم و وسط حرفم حال پدرم رو بپرسی و بعد خودت شروع کنی از یه موضوع حرف بزنی اشکالی نداره آره من سر تمامه اینها دنیا رو بهم ریختم، منی که از خونه پدرم بخاطر حرف زدن با تو اومدم بیرون و تو اون تاریکی شب امیدم تویی سرم داد میکشی و میکوبی تو شیشه ماشین و ...از ماشین پیاده میشی و داد میزنی و ایها الناس ایهاالناس میکنی قابل اعتمادی؟ قابل گذشتی؟ قابل صبر و فداکاری هستی؟ نه تو هیچی نیستی اگه مشکل داری اگه اعصابت بهم ریخته اس مگه مقصر منم؟ که هیچ کس جز خودت نیست حالا اگه من دلم خواسته و دارم پا به پات جلو میام جوابم اینه؟ تو که انقدر وجود نداری که بتونی در برابر مشکلات خودت آروم باشی،تو که از مردونگی فقط خوب حرف زدنش رو بلد شدی و ... چه انتظاری داری؟ انتظار داری بعد از بیش از ده بار تکرار این حرکت بازم احمقانه برخورد کنم؟ نه دیگه از اون تب و تاب خیالی یک سال پیش خبری نیست، تموم شد اون روزهایی که ظاهرت و حرفات و حرکاتت بی نهایت دوست داشتنی بود و تنها دلخوشیه من، وقتی اونها نیست منم نیستم توام نباش، راه زندگیت رو یه جای دیگه یه جور دیگه بگرد و پیدا کن، برام بسه، حتما الان میگی مگه تا الان بهت بد گذشته؟ مگه من کم بهت خوبی کردم؟ نه ولی یکی یه بدی میکنه که هزاران خوبی رو خراب و زشت میکنه، دیشب زنگ زدی که میخواستم حالت رو بپرسم، چرا با من رسمی حرف میزنی؟ من همینم دیگه بدون تو و فکر تو میخوام زندگی کنم.
اگه قرار باشه اینجا بنویسم دیگه فقط و فقط از خودم مینویسم شاید هم دیگه اینجا هیچ پستی ثبت نشه. [ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۸ ب.ظ ] [ من ]
چهارشنبه پنجم مرداد: دارم وسایلم رو چک میکنم که چیزی رو جا نزارم هر از گاهی شدیدا فکر میکنم یه طرف ذهنم باور نمیکنه که دارم آماده میشم تا باهم بریم سفر یه طرف ذهنم درگیره که کارم درسته یا نه؟ یه شوق بچه گانه ای دارم توی دلم انگار دارن قند آب میکنن تولد پارسالت عین یه فیلم جلوی چشام در حال حرکته و تصور تولد امسالت یه حس شیرینی رو میریزه توی وجودم، ساعت چهار بعد از ظهر با هر مشقتی هست نشستم کنارت و دلم را با تو زدم به جاده، هفت ساعت بی وقفه پشت ماشینی، ترافیک کلافه کننده ست مامان اینا خسته شدن یه عالمه چیز میز جلوی پاهامه و زانوم از درد تیر میکشه ولی هنوز یه هیجان شیرین دارم، ساعت یازده میرسیم چالوس" میدان شیخ عطار، یا به قول تو میدون طاووس" میریم یه ویلای جنگلی البته به گفته آقاهه، وسایل رو جابجا میکنیم و شام میخوریم و خیلی زود میریم بخوابیم که صبح زودتر بیدار بشیم.
پنج شنبه ششم مرداد: ساعت ده صبح صدام میزنی و میگی چرا سیخونکی خوابیدی؟ خنده ام میگیره، میری بیرون نون و پنیر و اینها میخری تا صبونه بخوریم بعد وسایل رو جمع و جور میکنیم و آماده میشیم که بریم اون یکی ویلا که خودت گفته بودی و بعد هم بریم نمک آبرود،ساعت دوازده میرسیم لب اون ویلاهه،" مجتمع رضا" جای دنج و قشنگیه و سکوتش از همه چی جذاب تره مخصوصا که نزدیکه دریا هم هست، میرسیم نمک آبرود دوست ندارم تلکابین سوار بشم ولی خب توجهی نداری بلیط میگیری و کلی هم از اینهمه ترسیدنم ریسه میری از خنده، کلی عکس میندازیم و یه عالمه هم از هنر عکاسیت برام تعریف میکنی بعدم میبریم تیراندازی که یه عالمه دوست داشتم و کلی از انرژیم انگار تخلیه میشد کلا خیلی خوشم اومد مرسی عسیسم. ناهار میخواستیم بریم کته کبابی دایی جان که غذاش تموم شده بود و رفتیم رستوران تیشین، من یه عالمه از زیتون پرورده و ماست بورانی و ماست دلارش خوشم اومد غذاش هم خوب بود ولی پسرک گفت خوبه ولی عالی نیست در هر حال که جای تمیز و خوبی بود، بعدم اومدیم ویلا که یه کم استراحت کنیم و همش با بچه ها چک میکردیم که چیکار کنیم برای تولدت هدیه هات رو کادو کردیم و بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون تا هم خرید کنیم هم من کیک تفلد بگیرم برای شما، رفتیم ماهی خریدیم و میوه خریدیم و یه عالمه خرت و پرت دیگه و من در تمامه این مدت با خودم فک میکردم که چقدر دوست دارم باهات بیام خرید و چقدر آروم به خواسته هام توجه میکردی حتی زمانیکه دلت نمیخواست کیک بگیری ولی چون دلم خواست بی هیچ چون و چرایی قبول کردی و از چند نفر آدرس گرفتیم و رفتیم " شیرینی سرای لیلی" و چون جا پارک نبود تو توی ماشین نشستی و خودم رفتم برات یه کیک خوشمل با دو تا شمع عروسکی گرفتم و یه عالمه هم ذوق کرده بودم، بعد از دو ساعت اومدیم ویلا و میبینم میز نداریم یه مبل تکی میارم میذارم جلوی کاناپه و یه پارچه میکشم روش و بعدم تفلد بازی شروع میشه و من با هر لبخندت به اوج میرسم برات یه کیف گرفتم فک میکنم که خوشت اومد از هدیه ات یعنی امیدوارم که اینطور باشه، بعد از اینکه کلی عکس انداختیم کیک خوردیم خیلی خوشمسه بود دلم خواست. حالا فک کن من ساعت دو شب گیج خوابم و اصلا نه میدونم کجام نه تو چی میگی یهویی میگی ببین این کیک یه عالمه کاکائو و نسکافه داشت حالا من خوابم نمیبره اعصابم داره بهم میریزه، چیکار کنم؟ میگم خب بخواب میگی خوب شد گفتی نمیدونستم باید بخوابم و صبح با مرور این مکالمه ریسه میرم از خنده. جمعه هفتم مرداد: صبح قرار بود بریم جواهر ده که خوابمون برد پاشدیم صبونه خوردیم و رفتیم دریا حالا من ترسو نشستم دارم دریا رو تماشا میکنم یهویی میبینم یه بچهه انگار داره دست و پا میزنه همه بدنم یخ میشه یکی از آشناهاشون میاد بغلش میکنه و میارتش توی ساحل و من متعجب که چطور مادرش وسط دریا داره آروم آروم و با خنده میاد یهویی میای میگی بیا بریم تو دریا، میگم میترسم برام تیوپ گرفتی ولی انقدر ترسیدم که هر چقدر بیشتر اصرار میکنی بیشتر عصبی میشم و تو هم بدتر از من با هر سختی هست راضی میشم و دستم رو میگیری و با هر یه جیغی که میکشم میگی آروم باش نترس میری بچه ها رو هم میاری و دیگه فیلم خنده ست که داره پخش میشه خیلی دوست داشتم تازه بهم شنا هم یاد دادی دیدی چقده گشنگ یاد گرفتم تازه قرار شد به دخملمون هم یاد بدم.بعدم اومدیم ویلا و دوش گرفتیم و برامون ماهی کباب کردی مرسی آقایی کلی خوشم میاد وقتی میبینم که چقدر زرنگ و کاردانی.شبم رفتیم یه هالمه کلوچه برام خریدی مرسی عجیجم.رفتیم کنار دریا و یه هالمه در مورد دخملمون با هم حف زدیم و بلال خوردیم و تازه دوست داشتم تا صبح اونجا بشینم و باهام حرف بزنی، حالا اومدیم میگی من میخوام شام املت درست کنم میگم من نمیخورم با چه شوقی غذا آماده میکنی و میگی خانومی بیا یه لقمه از دستپخت من بخور دیگه. قربونت برم که انقدر ماهی عسلم. شنبه هشتم مرداد: داریم بر میگردیم تو راه برام گردو سبز میخری، بهت میگم ببین دخملم حالش خوب نیست میگی چشه؟ میگم حالش بده میخواد بالا بگیره؟ میخندی میگی یعنی چی؟ میجم یعنی بخواد حالش بهم بکوره، میگی الهی قربونش برم. ساعت هفت میرسیم خونه ولی زود تموم شد دلم بخواست یه هالمه بیشتر کنارم باشی واقعا ازت ممنونم عسیسم خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا که به قول تو ماه عسلمون بود ولی نه این که ماه عسل نبود ماه شکر بود ماه عسل دو نفره ست مگه نه همسری؟
ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم
بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت
همـه ی ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد
اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ کـه
بهـانـه ایی می شــوَد
بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ... [ سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ق.ظ ] [ من ]
ظهر اومدم از جلوی تلویزیون رد بشم دیدم دارن مولودی پخش میکنن گفتم تولده؟ بابا گفت تولد آقا قمر بنی هاشم، فردا هم تولد آقا امام حسین، نیازی نبود بیام دفترچه خاطراتم رو ورق بزنم همه چی جلوی چشام رژه میرفت روز تولد امام حسین پارسال.... چقدر از پارسال تا امروز داغون تر شدم چقدر تولد امسالت برام پر بغض آقاجون؟ چرا من باز سعی میکنم جلوی بغضم رو بگیرم تا نشه سیل اشکهایی که اختیار ازم میگیرن، چرا انقدر تو دلم آشوب؟ دچار حس بی تفاوتی شدم نه خوشحالم نه ناراحت هیچی برام فرقی نمیکنه یه حس و حالی دارم حس گم کردن ارزشمندترین گوهر وجودت، دچار یه یاس روحی شدم هیچی نمیتونه خوشحالم کنه ولی به راحتی میتونم اشک بریزم، خدایا توی این دنیای به این بزرگی توی این همه عظمتی که همه ازش دم میزنن سهم من همینه؟ احساس میکنم روحم به نیستی رسیده انگار هر روز یه بند از وجودم داره جدا میشه، چرا هیشکی به فکر من نیست؟ البته اگه من یک ذره خودم به فکر خودم بودم الان این حال و روزم نبود الان انقدر ناامید نبودم الان برا یه حرف زدن معمولی با یه نفر که معلوم نیست کیه و چه نظری راجع بهم داره عاجز نبودم، الان انقدر بهم ریخته نبودم که با همه دعوا کنم و در مقابل زحمت پدرم بگم خودتون برین جلو حرف بزنین وقتی منو انقدر حساب نکردین که حتی بهم بگین، مامان دوستم دیشب درست گفت که خودت رو واقعا بسپار به خودش، روی هیچی پافشاری نکن، انگار یهویی همه چی داره به سرعت پیش میره و من هر چقدر بدوم هم باز ازشون عقب ترم، دیروز وقتی تو جمع بچه ها حرف ازدواج شد لال شده بودم، و تمامه حواسم گوش شده بود که فقط میخواست بشنوه ولی کمترین حرفی هم نزنه، دیروز وقتی دوستمو با اون نی نی درونش نگاه میکردم کلی برای اینهمه خوشبختیش دعا کردم کلی به حالش حسودیم شد که اینروزا تمامه دغدغه اش به دنیا اومدن پسرک نازشه که خوشبختیشون رو دو چندان کنه و این قشنگترین و شیرین ترین استرس، جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و با خودم فک میکردم یعنی من انقدر لیاقت ندارم که یه زندگی رو بسازم اونطور که دلم میخواد؟ شایدم اشتباه فک میکنم شایدم این نیست و شاید هم من به چیزی اصرار داشتم که از ان من نبوده، شاید اگه الان خیلی چیزها رو بپذیرم به تلخیه چندین سال بعد نباشه، نمیدونم نمیدونم نمیدونم ولی خوب میدونم دیگه اون آدم سابق نیستم و نیست، دیگه خانواده ام منتظر من و حرف من نیستن، دیگه تحمل تیکه کنایه رو ندارم، خودمو سپردم به خودت فک نکن من پر طاقتم طاقتم طاق شده خواهشا برام بسه. [ سهشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ق.ظ ] [ من ]
میوه ها گاهی شیرین شیرینن گاهی گنگ و گس و گاهی تلخه تلخ،ولی کمتر میشه تشخیص داد که این میوه رسیده چه مزه ای داره، ما آدما حکایت همین میوه هاییم، گاهی شیرین شیرینیم گاهی گنگ و گسیم گاهی هم تلخ تر از زهریم، حال این چند وقته من شده یه بادومه تلخ تلخ که حتی نمیشه چند لحظه تحملش کرد خودم از خودم ناراضیم بقیه که جای خود دارن، از صبح ازش خبری نبود خودم یه حرفی زده بودم که ناراحت شده بود میدونم، ولی خودم هم دلم از یه چیزه دیگه پر بود که روانمو داغون کرده بود دوبار زنگ زدم سرد حرف زدم سرد حرف شنیدم دیگه به مرز دیوانگی رسیده بودم، اس ام اس دادم " لذت میبری از اینکه منو بهم میریزی" جواب این حرف باعث شد بهش زنگ بزنم نمیدونم چی شد که هر چی تو دلم بود رو بهش گفتم، خیلی آروم حرفم رو پذیرفت، بهم دلداری داد احساس میکردم دارم آروم میشم با هر یه کلمه حرفش بغضم سنگین تر میشد ازش خجالت کشیدم، با خودم فک کردم اگه حرف بزنم اگه این همه الکی خود خوری نکنم اگه اینهمه مشکلاتم رو دور خودم نچینم تا بشن مزید بر علت اینهمه عصبی نمیشم اینهمه کم طاقت نمیشم که با کمترین حرف بخوام جبهه بگیرم، ولی چرا نمیتونم خودم خوب میدونم اگه توی این مواقع کنارم باشه و باهام حرف بزنه سریع آروم میشم، بهم گفت ازت یه خواهشی دارم سخته ولی میتونی" سعی کن به همه چی خوش بین باشی حتی به اتفاقاتی که از نظر تو خوب و دوست داشتنی نیستن" واقعا سخته ولی خب یکی از دلایل مهمی هم که باعث شده من آستانه ی صبرم انقدر پایین بیاد باعث شده که همه چی زیباییشو برام از دست بده باعث شده که انقدر سرد و بی اشتیاق باشم همینه، به نظرم کم کم همه چی داره به سمته نمیشه و لاینحل پیش میره، یه سری چیزا دلخوشی های کوچیکه منه که شاید ارزش مادی ندارن شاید خیلی بزرگ نیستن ولی برای من یه دنیا ارزش دارن که هیچ وقت هم نمیخوام که بگم ببین به اینا همیشه توجه کن دوست دارم خودش بدونه خودش بفهمه درک کنه ولی خب گاها شده که گفتم و در نهایت یکی دو بار انجام شده و باز تمام، دوست ندارم که خیلی حرفها رو بزنم دوست ندارم هر روز دوست داشتنی ها و نداشتنیهامو بگم دوست ندارم هر روز خواسته هامو بگم دوست دارم خودش بهشون توجه کنه نه برای یه روز و یه ساعت، میدونم که برا اونم همینطوره میدونم که اونم ازم صراحتا چیزهایی خواسته که من پاسخگو نبودم و نیستم ولی وقتی من دلم گرم نیست وقتی دلخوشیهام هر روز داره کمرنگ تر میشه دیگه توانی ندارم، تحملمو از دست میدم، یه روزایی از این رابطه قشنگترین لحظات من بودن دلم تنگ شده برای اون روزها، تصمیم دارم هر چی انرژی منفی از خودم دور کنم معلوم نیست که بتونم چون میدونم انقدر شکننده شدم که با کمترین بادی فرو میریزم ولی من یک قدم بر میدارم اگه برام نتیجه خوشایندی داشت سعی میکنم کم کم و با کمک خودش بشم همونی که حداقل خودم دوست دارم ولی اگه نتونستم دیگه تلاش نمیکنم.
دلم میریزه وقتی باهام اینطوری حرف میزنی هزاران بار بغضم میشکنه و حالا با یه دنیا دلتنگی اشکام سرازیر شدن گاهی از خودم بدم میاد دلم نمیخواد اذیتت کنم گاهی میگم مگه میشه با اینهمه ادعا اینهمه آزارش بدی؟ کار بدی میکنم اگه یه دنیا هم ناراحتم نباید چنین رفتاری داشته باشم شایدم خودت خیلی دل به دلم دادی که این شدم؟ ازت عذر میخوام، چقدر با کمترین حرفت آروم میشم، کاش همیشه کنارم بودی این روزا این چیزیه که باعث تمومه بهونه هام شده دلم دیگه طاقت نداره اشکام دستای تو رو میخواد تا دیگه نبارن دلم شونه های مردونت رو میخواد تا بتونم با تمومه غصه هام بهش تکیه کنم و بهم بگی غصه نخوری ها من هستم نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره و من نذارم به اندازه یک نفس هم ازم فاصله بگیری مگه میتونم دیگه تحمل کنم؟ خودمو و تو رو سپردم دست خدا خودش میدونه کل روز تا شب بهم چی میگذره، خوشحالم که مثله همیشه کنارمی و بدیهامو با خوبیهات جواب میدی.
پ:ن1
کادوی روز مرد یه ادکلن گرفتم که خیلی دوسش دارم البته نوع هدیه دادنم رو اصلا دوست نداشتم ببخشین عزیزم، یادش بخیر پارسال روز مرد اولین هدیه ای بود که برات میگرفتم و چه شب دوست داشتنی بود.
پ:ن2
هدیه سالگرد عقدمون" نامزدیمون" یه شال توسی مشکی خیلی ناز گرفتم خیلی خیلی دوسش دارم بی نهایت نازه مرسی عزیزم. راستی من هنوز نرسیدم یه پست برا سالگردمون بزارم البته که خیلی هم دیر شده، ولی حتما توی این هفته این کار رو انجام میدم.
اشک، اعتراف چشمهاست
[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٦ ق.ظ ] [ من ]
با خوندن وبلاگ بهار یه احساس قلبمو چنگ میزنه یه بار دو بار سه بار با هر بار خوندنش یه فلش بک به گذشته به تمامه چیزهایی که دلمو به درد میاره به همه چیزهایی که اشک رو براحتی مهمون چشمهام میکنن خسته ام داغونم کسی اینو درک نمیکنه حتی خودم هیچی نیست هیچی نشده فقط من نیستم اونی که باید باشم نیستم ذهنم احساسم فکرم قفل شده انگار دارم با زجر زندگی میکنم نمیدونم چمه؟ یه عالمه بغض دارم دلم میخواد روزها و ماهها بی دغدغه اشک بریزم هیشکی بهم نگه چته؟ هیشکیو عذاب ندم فقط خودم باشم و خدا من بگم و اون بشنوه من درد دل کنم و اون بهم نگاه کنه، چرا زندگی اون طور نیست که تو دلت میخواد؟ چرا انقدر مزخرفه؟ وقتی به این فک میکنم که تک تک کسایی که امروز دارم و قدرشون رو ندارم اگه یه روزی اونا هم نباشن دیگه چیزی ازم میمونه؟ چرا با تمامه اینها آدم نمیشم؟ چه مرگمه فقط میدونم خسته ام تمامه خنده هام بیشتر عذابم میده از اینکه هر روز خودم نباشم زجر میکشم یه احساسی تو وجودم هزار بار میشکنه و من هر بار در برابرش له میشم، هیچی کم نیست ولی هیچی سر جاش نیست، من همون دخترک شیطونی رو دوست دارم که هر جا میره یه لحظه آروم و قرار نداره همونی که دنیاش سراسر خوشی های کوچیکه تا باهاشون روزها سرمست و شاد باشه ولی انگار نیست انگار برام گنگه این روزا انقدر عصبی هستم که خودم هم از خودم بدم میاد خودم برای خودم هم غیر قابل تحمل شدم دلم بهانه دارد بهانه های الکی که نه سر دارد و نه ته دلم میخواهد هر چه ساختم را خودم ویران کنم انگار میخواهم از خودم انتقام بگیرم شاید فکر میکنم اینگونه آرام میشوم، از همه فراری هستم تنهایی تنها حسی است که آرامش را به من هدیه میدهد تنها جاییکه هیچ کس نیست که بگوید چه مرگت است؟ چه دردت است؟ هیچ کس نیست که بگوید با من حرف بزن و من کر ولال تماشایش کنم؟به من میگوید فردا تنهام؟ اصلا از حرفش بدم میاد شاید من انقدر مریض هستم که با حرفش تنها یک چیز در ذهنم نقش میبندد و حالم را از تمامه آنچه که در ذهنم است بهم میزند یا او انقدر رفتارش اشتباه بوده که من به اینجا رسیده ام؟ هفته پیش همچین شبی بعد از یه دنیا دعوام رفتم که حرف بزنم با هزار بدبختی نصفه نیمه حرف زدم ولی خیلی فک کردن به اون شب حالمو بهم میزنه، یعنی بعضی چیزها انقدر مهم هستند که در بدترین شرایط هم ارجهیت دارند؟ یعنی تو حال داغون منو میبینی و عذابم میدی؟ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو میبینی منو به پوچی نرسون منو از زندگی بیزار نکن من اینا رو نمیخوام یعنی تحملشو ندارم خدایا مطمئنم تنها کسی که منو میفهمه توئی تنها کسی که اگه بهش زور میگم بهم لبخند میزنه تنها کسی که وقتی ازش فاصله میگیرم بازم محکم در آغوشم میگیره تا صدمه نبینم تنها کسیکه منو برای خودم میخواد خدایا نفسم در نمیاد از بس اشک ریختم چرا یه فکری به حالم نمیکنی؟ من خیلی بی تجربه نیستم برا این همه بهم ریختگی؟ برا این همه پریشونی؟ کاش الان کنار ضریحت بودم دلم پر زده برای شبهایی که تا صبح تمومه درد و دلم با گنبد طلاییت بود، مثله همیشه تو بدترین حالم یادت افتادم میدونم خیلی نا سپاسم ولی این صفحه سفید و امید به تو تنها راه آرامشمه، بیا و تنهام نذار، خیلی تنهام با وجود این همه آدم که دور و برت هستن اگه حس کنی تنهایی بزرگترین درد بیا و نذار بیش از این داغون بشم.
طالع امروزم هم انگار با حالم همخوانی داره:
یک ضرب المثل چینی می گوید رویاهای فردا در وعده های امروز نهفته است هر چه این وعده ها بیشتر باشد، آن رویاها دورتر و متنوع تر خواهد بود باید رویاها را به واقعیت نزدیک کرد.
[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ق.ظ ] [ من ]
ذهنم خسته ست فکرم مشغوله حواسم نیست در یک لحظه به هزار تا مسئله فکر میکنم بدون هیچ نتیجه ای، این روزا یه چیزی هم به دل مشغولیهام اضافه شده اونم این تنگی نفس و بالا رفتن ضربان قلبم، نمیدونم علتش چیه ولی حداقل دوبار توی روز بهش دچار میشم که نیست خیلی هم شجاع هستم اصلا نمیترسم، دیشب دراز کشیده بودم آهنگ همدم معین توی گوشم میپیچید و فکر میکردم که اگه این روزا یکی از روزایی باشه که دارم به آخر زندگیم میرسم چی؟ دیدم هیچ حسی ندارم شاید یه کم ترس و دلهره از اینکه کمترین ها رو انجام دادم حتی برای خودم هم هیچ قدمی برنداشتم، به هر حال نسبت به قبل خیلی بی تفاوت تر شدم، دیگه مرگ برام به اون شکل ترسناک و سخت نیست، اصولا من زمانهایی که مریض میشم و گاها که ناراحتم افکارم به این شدت زیبا میشه، دیشب به حرفهاش فک میکردم انگار یه چیزی ته قلبم رو آتیش میزد، چقدر اخلاقت مزخرفه، واقعا روانی هستی، برو دکتر، رفتی گشت و گذارت رو کردی حالا یادت افتاده که به من زنگ بزنی که بریم بیرون، چقدر مزخرف، چقدر مزخرف دقیقا همونجایی که انتظارش رو نداری یه چیزی بهمت میریزه، همون لحظه که حس میکنی که خوشحالی، همون لحظه که یه حس شیرین و دوست داشتنی داری بعد از چند ساعت راه رفتن و کلی خسته شدن، همون لحظه که دلت میخواد یک ساعت بی هیچ حرفی فقط قدم بزنی و آروم بشی، همیشه برام همینطوری بوده دقیقا همونجایی که بهترین حس ها رو دارم به بدترین شکل ناراحت و دلگیر میشم، میگه من که بهت چیزی نگفتم، پس سعی نکن منو بهم بریزی، میگه مگه من دشمنتم؟ میگه من همونی هستم که همیشه براش میمیری، میگم اشتباه میکنم، آره دشمنی، میگم حرفی ندارم میگه توضیح بده بهت چی گفتم که اینهمه شلوغش کردی، هیچی نمیگم، نفسم بالا نمیاد، انقدر ناراحتم فشارم افتاده، من اخلاقم مزخرفه؟ من روانی هستم، چقدر این جمله رو شنیدم؟ اونوقت وقتی ناراحته داد میزنه و صداش تا آسمون هفتم میره اگه بگی مریضی برو دکتر تمامه اجداد داشته و نداشتت میرن زیر سوال برای این حرف، آره منم همونم که روزی هزار بار براش میمیری، منم همونم که یه روزی میشنیدم تو چقدر خوبی الی بلی، اه واقعا دیگه حالم داره بهم میخوره، گاهی فک میکنم این رابطه مثله یه آدمی شده که میدونه دیگه امیدی به زنده بودنش نیست ولی بازم تلاش میکنه دست و پا میزنه و اگه یک روز هم هست به اون تاریخ کذایی اضافه میکنه اینکه یه نفر گفتن بدترین حرفها براش راحت بشه، اینکه توی یه رابطه یه سری چیزا از بین بره، و بعضی از حرمتها زیر پا له بشه دیگه امید بستن و قشنگ ساختن اون رابطه یه رویای پوچ، فقط برا اون نمیگم با خودم هستم منم ظرفیتم پر، از هر لحاظ، بعضی چیزهام مزید بر علت، که تحملش خارج از توان منه، بیش از ادامه راه به برگشت فک میکنم.
باید رفتار منطقی ببینم تا منطقی بتونم تصمیم بگیرم، جایی که تو حرفت از سر منطق باشه و یکی دیگه بگه باشه با رفتارت منتظر مرگم باش، این بدتر از دربند بودنه یه اجبار به شکل اختیار، من دلم میخواد وقتی حرف از یه زندگی میشه احساسم بره آخر حداقل این روزا به این نتیجه رسیدم راست میگن که همیشه و همیشه توی بدترین شرایط هم که هست اول به خودت فکر کن، من که این نبودم چیزهایی رو گاها شنیدم که توی مخیله ام هنوزم هضم نشده و گاهی جفتک پرونی میکنه و زشت ترین احساس رو بهم منتقل میکنه، اون جاییکه نگاه میکنی که هر حداکثر پنج روزی یه بار بحث و جدل، هر چند روزی یه بار قهر و دعواست، جاییکه تو جایگاهت از عرش به فرش میرسه دیگه تامل کردن دیگه ادامه دادن عاقلانه نیست، من فقط این رفتار رو ندیدم بلکه این رفتار رو هم داشتم، سعی کردم با خیلی چیزا مقابله کنم که وارد این رابطه نشه، خواستم خیلی چیزا رو از بین ببرم که روزنه هاش بازتر نشه ولی خب گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.
چرا فکرش دلمو آتیش میزنه؟ هر چند که سعی میکنم مثله خیلی چیزای دیگه برام مهم نباشه.
گاهی فعل ها
[ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۱ ق.ظ ] [ من ]
همیشه آهنگای سیاوش قشنگترین حس ها رو بهم منتقل میکنه، امشب که پسرک نیست دلم براش یه دنیا تنگ شده و این در حالیه که اکثر شبها حتی همدیگرو نمی بینیم ولی همین که احساس کنی نزدیکته همین که احساس کنی هست همین که وقتی تو بدترین شرایطی هر طور که هست میاد کنارت و هواتو داره یه قوت قلب، یه حس شیرین مالکیت، از ظهر همش نگرانم که البته صد در صد هم بی دلیل، دلم هم نمیخواد ثانیه ای یه بار بهش زنگ بزنم ولی خب دست خودم نیست، از یه جهت هم خوشحالم که رفته تا یه کم آب و هواش عوض بشه ولی خب واقعا حق داشت که توی اون یک هفته اینهمه عصبانی بشه و بگه دیگه حق نداری هیچ جایی بری، واقعا توی همچین شب عزیزی دعا میکنم که هر چه زودتر این روزای پر از فاصله و تشنج تموم بشه، گاهی بعضی چیزا حتی راه نفست رو هم میگیره، گاهی دلم میخواد در مورد خیلی چیزا با پسرک حرف بزنم ولی خب گاها چون به این اطمینان میرسم که خوشایندش نیست حرفم رو قورت میدم و این منجر میشه به سری بحث های بی سر و ته.امیدوارم که بهت خوش بگذره عزیزکم و بدون بر خلاف فکری که تو داری من از خوشحالی تو خوشحالم، الان زنگ زدی میگی کمربندی کرج-چالوسی، ایشالله که به سلامتی برمیگردی پیشم.
پ:ن1 پارسال شب آرزوها، رفتیم پارک، هنوز جیمبو رو نخریده بودیم، توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یه نیم ست خیلی قشنگ رو بهم هدیه دادی، اون شب کلی با هم حرف زدیم گوشواره هام رو برام گوشم کردی و کلی قربون صدقه ام رفتی، نمیدونم چرا دلم گرفته؟ شاید چون اینجا نیستی و دلم میخواست امشب فقط پیش خودم باشی و دوست نداشتم با هیشکی قسمتش کنم.
پ:ن2 خب الان حالم بهتره یه جور حس دلتنگی دارم ولی خب خوشحالم که پسرک خوشحاله، لثه ام درد میکنه، فردا آمپولهام تموم میشه ولی خب چرا هنوز خوب نشدم؟ دیشب پسرک اومد دنبالم رفتم آمپولم رو زدم البته قبلش رفتیم دکتر که واقعا عجب دکتری بود، بعدم رفتیم برام شیر پسته و معجون گرفت.
پ:ن3 امشب تولد پسر خاله بزرگس، هنوز براش هیچی نگرفتم، احتمالا میریم بیرون، ایشالله که سال قشنگی باشه براش اینروزا جیک جیک عاشق شدنش رو میشنوم و فقط میتونم لبخند بزنم به این همه حس های زودگذری که ما چقدر جدی میگیریمشون و بعد از چند سال با یادآوریشون به یه لبخند کوتاه اکتفا میکنیم.
خب پسرک دومین شب آرزوهاست که با تمامه خوبی ها و بدیهاش کنار هم هستیم، شاید از پارسال تا الان توقع بیش از این رو داشتم شاید دلم یه عالمه آرزوهای بزرگ بزرگ داشت که امسالم بهشون نرسیدم، راستی امسال آرزوت چی بوده؟ میای بهم قول بدی که به یکی از بزرگترین آرزوهام منو برسونی؟ منو به یه زندگی با برنامه برسون، منو به یه زندگی برسون که من بدونم صبح تا شبش قراره چه طور بگذره، بیا با هم جدی حرف بزنیم در مورد آینده و برنامه هامون من از حس نمیدونم نمیدونم متنفرم، حداقل هفته ای یکبار، بهم قول میدی؟
واقعا من خودم نفهمیدم چی نوشتم؟ احساس نامه؟ غرنامه؟ درد دل نامه؟ خاطره نامه؟ در هر حال شب آرزوهاتون پر از ستاره های رنگی که همشون نوید اجابت دعاهاتون رو میدن.
[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٢ ب.ظ ] [ من ]
خیلی وقته که اینجا نحرفیدم چقدر دلم برای اینجا تنگیده بود. چه روزهایی که این صفحه رو باز کردم و فقط حرفام رو زیر لب باهاش نجوا کردم اینجا به جرات یکی از دلبستگیهای منه که اگه سالهام ازش دور باشم باز هم برام عزیزه یعنی به طور کلی نوشتن یکی از بهترین حالتهایی هست که به من آرامش میده و برام خواستنیه.توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده که شاید بعضی هاش هم توی ذهنم نباشه: جمعه شانزدهم اردیبهشت: عزیز جون مثل هر سال نذرش رو ادا کرد و خوشحالم که امسال هم تونستم حتی به اندازه یک قدم سهمی داشته باشم." مخصوصا اون موقعی که با این دایی جانمون رفتیم من کشک و روغن بگیرم و اون یه دنیا خوراکی برای فرداش خریده بود که یه موقع خدایی نکرده دچار سو هاضمه نشه بچه"
شنبه هفدهم اردیبهشت" مصادف با شهادت حضرت فاطمه"س"":ساعت نه شب پروازمون بود.و ساعت یک و نیم شب ما در فرودگاه دمشق بودیم. بافت شهر به صورت قدیمی بود که ساختمونهای پر از دوده و قدیمی گویای همین مسئله بود." الفندق النخیل، هتلی که برای من سرشار از خاطره های خوب و خوش، شبهایی که تا صبح به خنده و شوخی گذشت، اتاق 201، هر بار که مامان کلید مینداخت که درو باز کنه ما سه تا انقدر در و مامانمو با هم فشار میدادیم که زودتر بریم توی اتاق که روی دیوار جای ضربه های در مونده بود،شبایی که من میخواستم بخوابم و این دایی جان با نمکدون شدنش نمیزاشت و آخرش هم مامان هر چی دری وری بود به من میگفت که بگیر بخواب دیگه، اون شبی که مامان رفت اون آب پرتقال رو برداره و خاله ام خیلی اتفاقی زودتر برداشت و اونهمه شیرجه زدن مامان روی تخت بی فایده موند. پنج شنبه رفتیم لبنان و واقعا که بیروت زیباست و درسته که بهش میگن بهشت خاورمیانه، غار علیا، تلکابین،صخره مرگ واقعا زیبا و دیدنی بود.بابتوما، صالحیه،حمیدیه، بازار لوبیا تمامه اون جاهایی هست که من راه رفتم و از فرط خستگی دیگه نا نداشتم و این دایی جونم هم بغلم فقط غر میزد که بسه بیا بریم خسته شدم و برای تک تک کسایی که دوستشون داشتم و کنارم نبودن سعی کردم بهترین ها رو بگیرم."
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت: ساعت نه شب پروازمون بود. و ساعت چهار صبح توی فرودگاه بودیم. برگشتنمون هم برای خودش یه داستانی داره اول از همه که انقدر این مامانم اینا منو تا آخرین لحظه فرستادن بیرون که برو اینو بخر اونو بخر که من دوربین رو توی اتاق جا گذاشتم و اینا هم ندیده بودن که بردارن که دایی جان و یکی از دوستامون مجبور شدن بین راه از اتوبوس پیاده بشن و برگردن هتل و خودشون بیان فرودگاه، تو هواپیما هم که من خاله کوچیکه پیش هم نشسته بودیم و هر دومون هم حالمون بد بود خوابمون برد اون موقع که در عالم خواب بودیم انقدر سر اون خورده تو سر منو و برعکس که وقتی پاشدم به شدت گوشمو و سرم درد میکرد.
پسرک و خواهری ها برام یه میز توالت خیلی ناز گرفتن که واقعا ازشون ممنونم . بابا هم که واقعا مامان رو شرمنده کرده بود از بس زحمت کشیده بود مرسی بابایی.
پ:ن جمعه هفت خرداد: با خواهری و پسرک رفتیم شهری که دانشگاه پسرک بوده و کلی خوش گذشت ظهر رفتیم رستوارن برکه و ناهار خوردیم. دلم میخواست با اون درخت بید چند تا عکس قشنگ بندازیم که خب به علت هوشیاری بالای خواهری باطری ها جا مونده در اتاق ایشون به هر حل روز خوب و آرومی بود برعکس اینروزا.
پ:ن
اینا رو یکشنبه نوشتم و کلی ذوق داشتم که آروم آروم تکمیلش کنم ولی خب اینروزا حال و حوصله ندارم و چون نیاز دارم به نوشتن بنابراین سعی کردم هر طور هست تمومش کنم.
این نیز بگذرد [ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ق.ظ ] [ من ]
چطور میشه که در یک لحظه این زبون چند متریه من قفل میشه تو دهنم؟ چطور میشه که وقتی یه عالمه حوصله ام سر رفته و دلم میخواد حتی برای چند دیقه برم بیرون حرف نزنم؟ وقتی از صبح منتظرم که پسرک کارش تموم بشه و بیاد دنبالم ولی وقتی بهم زنگ میزنه و میگه زنگ بزنم به دوستم ببینم کجاست تا برم پیششون هیچی نمیگم؟ و الکی عین این بچه لوسا یه بغض میشینه تو گلوم و تموم ذوقم تبدیل میشه به یه عالمه اخمی که سعی میکنم نشونشون ندم؟ خیلی بده که من با اینکه بارها این اتفاق برام افتاده ولی بازم نمیتونم وقتیکه دلم یه چیزی میخواد رو همون موقع بگم و انقدر خودم به خودم نپیچم و یه گوشه برام خودم کز نکنم و از کاه کوه نسازم، البته از پسرک هم خیلی دلم گرفت به هر حال این چند روزه که دائما دنبال کارهای مغازه اش بوده و وقتی برا من نداشته که خب از این موضوع انقدر ناراحت نشدم چون حق داشت و سرش شلوغ بود و منم درک کردم ولی حداقل انتظار داشتم که امشب وقتی از صبح دیده بود که بارها بهش گفتم وقتی خواستی بری پانسمان دستت رو عوض کنی دنبال منم بیا، یه کم به حرفم توجه میکرد و وقتی کارش تموم شد حداقل یه بار بهم میگفت که میخوای بیام بریم بیرون؟ نه اینکه بهم زنگ بزنه و بگه من میخوام برم پیش دوستام، دلم گرفت از این کارش میدونم که اصلا حواسش نبوده و قصدی نداشته ولی خب دلم گرفته دیگه مخصوصا اینکه یه عالمه هم حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست وقتی که میخواد بره پانسمانش رو عوض کنه خودم هم باهاش باشم. دلتنگی حسِ مقدسی است طوافش کنیم ... [ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ق.ظ ] [ من ]
موقع سال تحویل نماز حاجت خوندم این برای اولین بار بود سال نود برام یه حس خوب داره نمیتونم تلخ ببینمش هر چند که شاید شروعش برام تلخی و شیرینی با هم داشته ولی شیرینی آشتی اون قهرها طعم تلخیشون رو از بین میبره هر چند که هنوز شروع نشده یه درگیریه روحی جدید به ذهنم اضافه شد هر چند که بین یه صد راهی موندم که هر راهیش یا به بن بست میرسه یا خودش باز یه چهار راه که من راه رو بلد نیستم و ترس از گم شدن منو میترسونه هر چند که بابا با حرفاش به دلم چنگ میزنه مامان با نگاهش باهام حرف میزنه دایی با نصیحتای دلسوزانه اش بهم حس سرگیجه رو منتقل میکنه ولی من این سال رو دوست دارم حسم بهش مثبته دهه هشتاد رو میشه گفت بین دوست داشتن و نداشتن برام دوست نداشتنی تر بود تا دوست داشتنی برام اتفاق بد بیشتر افتاد تا اتفاق خوب هنوز هم اثر روزهای بدی که پشت سر گذاشتم کاملا تو ذهنم هویدا و روشنه هنوزم نتونستم از اون روزا فاصله بگیرم ولی آرزوم اینه که حداقل دهه نود برام قشنگ باشه و دوست داشتنی ترین لحظات رو بهم هدیه بده، امشب پسرک کلی باهام سنگین و سرده بهونه اش سر درد، ولی وقتی دلش بهونه داره این همه بهم میریزه، شاید سوالی که ازش پرسیدم احمقانه بود شایدم نه؟ دلم میخواست به جای اینکه اینهمه ازم در یک آن فاصله بگیره و سرد بشه باهام حرف میزد من درک میکنم که شرایطت مساعد نیست درک میکنم که توی وضعیت خوبی نیستی میفهمم که دلت به من گرمه ولی یه ذره میشه تو منو و شرایط منو درک کنی؟ تنها چیزی که این روزا سرپا نگهم داشته تا خیلی چیزها رو بشنوم و ببینم شاید یه ذره امیدی هست که دارم شاید هر روز با خودم میگم خدا که میدونه من چی میخوام پس خودش هوامو داره با خودم میگم هر چی که تقدیرمه همون میشه منم که دارم در حد خودم تلاش میکنم پس جایی برای غصه خوردن باقی نمیمونه، ولی واقعا دست و دلم میلرزه، واقعا میترسم، ترس از خیلی چیزها نفسم رو ازم میگیره، توی این صد راهی دلم میخواست یه راهنما داشتم تا یه کم جلوتر از پاهام رو بهم نشون میداد یه کسی بود که بهم میگفت کجا راهه کجا بیراهه ولی نیست احساس میکنم که تنهام با هیشکی نمیتونم حرف بزنم مامانم میگه من هیچی نمیگم خودت میدونی و اون تنها کسیه که شاید امید داشتم تا بهم کمک کنه که البته تا همین جا هم لطف و محبت رو در حقم تموم کرده ولی خب من خودمم، امشب بهم گفتن " تو از عقلت و تصمیم عقلانی میتونی به دلت و خواسته های دلت و عشق و دوست داشتن برسی ولی ممکنه که از دلت نتونی به عقلت و خواسته های عقلانیت برسی و همون عشق و دوست داشتن هم در نگاهت منفور و زشت جلوه داده بشن این تجربه زندگیه خیلی از ما آدمهاست"" خانوما زود باورن عقلشون به گوششونه ولی عقلت رو بده به منطق دو دو تا چهار تا و همیشه اول به خودت فک کن". دلم میخواد این روزا زودتر بگذرن و برام بشن یه خاطره. [ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
آخرین جمعه سال 89 هم داره سپری میشه و دفتر هزار و یک رنگ این سال هم داره بسته میشه و میره تو صندوقچه ذهن و اعمال ما اگه بخوام دفترچه ذهنم رو ورق بزنم و برگردم به نوروز 89 تا امروز و ببینم از هر ماه مهمترین چیزی که توی ذهنم بیشتر خودش رو نشون میده چیه: [ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ من ]
برام یه علامت سوال بزرگه که بعد از این مدت هنوز تو رو خوب نشناختم حداقل سردرگمیم در پاسخ بعضی از مسائل این ذهنیت رو برام قوی تر نشون میده، برام جالبه که من هنوز نمیدونم که تو از چه تیپ لباس پوشیدنی خوشت میاد؟ از چه رنگی خیلی خوشت میاد؟ کدوم یکی از مانتوهام برات دوست داشتنی تره؟ چه شالی رو بهتر میپسندی؟ فقط یه بار یادم میاد که اونم با اصرار زیاد خودم بهم گفتی که چی تنم کنم، من هنوز نمیدونم که اگه من موهامو بریزم بیرون تو خوشت میاد یا نه؟ دقیقا هر طور که میتونستم هم باهات حرف زدم تا شاید غیر مستقیم نظرت رو بدونم ولی خب جوابی نگرفتم! خیلی کم در مورد این مسائل باهام حرف میزنی، اگه هر چی تنم کنم میگی آره خیلی قشنگه، زیاد دوست ندارم این حالت رو،دوست دارم از چیزایی که خوشت نمیاد بهم بگی که دوستش نداری یا به نظرت قشنگ نیست فقط در مورد این شال قرمز زمستونیه گفتی که دوست نداری که سرم بندازم، اینروزا میدونم که یه سر داری و هزار سودا، و درست نیست که من بهت گیر بدم یا هی بخوام بگم من اینو دوست دارم اون رو دوست ندارم، ولی آخه خواسته های من کوچولوئه، یه جورایی هم خیلی برام مهم هستن، با اینکه گاهی با خودم فک میکنم که سرش شلوغه حواسش نیست ذهنش هزار جا درگیر ولی خب دلم یه طوریه با خودم میگم اگه من خواسته های دلم رو به تو نگم و از تو نخوام که به حرفام اهمیت بدی از کی بخوام؟ ذاتا هم دوست ندارم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم چون همین مسائل کوچیک ولی پر اهمیت برای من انقدر مهمه که دقیقا یا میتونه به وجدم بیاره یا کسلم کنه، مثلا تو میدونی که چقدر من تنوع لباس رو دوست دارم، چقدر دوست دارم که هر روز به خودت برسی و برام تیپ بزنی، خب آخه کلی گشنگ و نانازی میشی، در مورد کفشات هم دیگه هیچی فک کنم جای امیدواری در این زمینه نیست برام، کار بدی بکنم که اینها رو بگوئم؟ خب دلم بخواد دیجه دست کودش که نیست، تازه هسمری جونم اصلا اصلا اصلانم دوستت ندارم، اینهمه من ازت خواهش کردم حتی یه خط هم در جواب حرفهام برام ننبشتی واقعا که ازت دلگیر شدم ولی هیچی نگفتم که ناراحن نشی.
پ:ن1 دوشنبه رفتیم خرید برای شما و سه تا پیراهن نانازی که من خیلی دوستشون دارم رو برات گرفتیم با یه کمربند خوشمل، تازه به زور برا من یه گلسر گرفتی، و یه هالمه پاستیل، تازه بخواستی برام اون مانتو با اون شلوار رو بگیری که خودم گفتم نه نبخوام از یه جای دیگه بگیرم. بعدم رفتیم با هم چیز برگر بخوردیم و در مقابله اونهمه اصرارت برای خوردن قهوه شرمنده شدم چون واقعا دیر شده بود و خیلی دلشوره داشتم ببخش نازنینم.
پ:ن2 امروز مادرجان غذای مورد علاقه همسرمان را تهیه نموده و بنده برایشان بردم و بعد از مراسم ناهار خوران در یک عمل غافلگیرانه همسر معظمه بنده را با خانوم جنیفر لوپز مقایسه کردند و اینجانب هر چقدر ایکییوسان شد آخرش نفهمید که منظور همسر جان این بود که من از اوشان قشنگتر هستم؟ مهمتر هستم؟ لوس تر هستم؟ یا اوشان از بنده مهمتر و قشگنتر و احتمالا حرف گوش کن تر هستن؟ و بنده تنها یک کلمه از دهان مبارکمان خارج شد که " وسط خیابون" و اخمی را تحویل گرفتیم که یعنی نه بیشعور وما در اینجا بهتر دیدیم که برویم دنبال کارمان و فعلا بساطمان را جمع کنیم تا بعد.
قدمهایم را برمیدارم میروم از کنار تمام روزها رد میشوم و تمام خاطرات به تو که میرسم میایستم توان حرکتم نیست غم نبودنت چقدر بزرگ است وحس بودنت چقدر شگفت انگیز میخواهم تاابد در همین نقطه بمانم جایی که تو هستی و من و زندگی کاش زمان همینجا متوقف بماند
[ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
به احترام حرف تو پست قبل رو حذف کردم راست میگی خیلی کارم اشتباه بود اینجا برای من و تو با هم اصلا اگه تو نباشی من میخوام برا کی بنویسم؟ منو میبخشی؟ اگه قرار باشه تو دیگه نیای اینجا من برا کی بنویسم؟ از کی بنویسم؟ خب اشتباه کردم میدونم که ازم ناراحن شدی ولی به خدا تنها فکرم این بود که با خوندن اون حرفها به هم نریزی نه هیچیه دیگه، میدونستم اگه توی ماشین هر چقدر بهت اصرار کنم و عذر بخوام بی فایده ست ولی خب اینجا ازت خواهش میکنم که منو ببخشی و ازم دلگیر نباشی، مگه بین من و تو حرف پنهانی هست که من بخوام جای دیگه بنویسم که تو آدرسش رو نداشته باشی؟ اصلا مگه تو آدرس اینجا رو داشتی؟ حالا ببکشم، میدونم اگه خودم هم بودم ناراحت میشدم ولی خب بچه اشتباه کرده دیگه ازت عذر خواهی بکنه، حالا ماهی یه بار برا من چهار خط مینوشتی و منم دلم به همون خوش بود میخوای ازم دریغ کنی؟ منتظر جوابت هستم همین جا.
وقتایی که کنارم هستی حتی زمانیکه سرم داد میکشی وقتی که عصبانی هستی و اخمات حالت چهره ات رو تغییر داده همین که کنارمی همین که دستام تا دستات کمتر از ده انگشت فاصله داره یه قوت قلب خاصی دارم با اینکه یه کم به هم میریزم ولی آرومم از اینکه کنارمی از اینکه این قلبی که الان ضربانش دیگه نجومی میزنه برا من میتپه، نمیدونی چقدر دوستت دارم بعضی وقتایی که خیلی خیلی عبصانی و دیوونه ایی نمیدونم چرا انقدر خل میشم که دلم میخواد محکم بغلت کنم و قربون صدقه ات برم مثله امشب که میزدی رو داشبورت " داشبورد" و میگفتی که من میام تعهد محضری میدم و بعدش دیگه انگار خودت نفس کم آوردی که مثله پسر خوب آروم حرف میزدی.
وقتی نگاه میکنم که یه بچه چطور شیفته ات میشه و با قدمات هم قدم میشه و با هر حرفت غرق از شادی و خنده کودکانه میشه دلم مالامال از شادی و خوشی میشه یه حس قشنگی دارم از تصور اینکه چه بابای مهربونی میشی و چقدر با دل دختر کوچولو یا پسر کوچولومون همساز و همنوا میشی.
امشب وقتی ریز شده بودم روی حرفات و تن صدات با خودم فکر میکردم که چقدر من کم حرف میشنوم، چقدر کم باهام حرف میزنی که من با کوچکترین حرفت لحظه به لحظه آروم و آرومتر میشم، چقدر باهام حرف نمیزنی و غرق در روزمرگی هامون هستیم که وقتی از کارهایی که در طول این مدت انجام دادی برام میگفتی هر لحظه بیشتر از قبل تعجب میکردم. [ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
وقتی بهش فکر میکنم پشتم میلرزه دست و پاهام یخ میشه و اشکام سرازیر، انقدر تحملش برام سنگین و سخته که دیدن هر کسی توی این شرایط برام دردناک، از ظهر تا الان انگار منگم گیجم باورم نمیشه، سر درد امانمو بریده، بغض یهویی میشینه تو گلوم و انگار دارم خفه میشم، چقدر آخه چقدر چقدر تحمل، مگه میشه ناشکری کرد، تا بری بگی چرا یه بلای بهتری سرت میاد که به همون راضی بشی و سکوت کنی، خدایا من و امثال من که نمیتونیم تو رو ببریم زیر سوال یعنی هیشکی نمیتونه ما که نمیتونیم تو رو مواخذه کنیم که چرا؟ ولی واقعا این عدالته؟ این انصافته؟ من بی درد نیستم من غم و اندوه ندیده نیستم، من با ذره ذره ی وجودم مرگ عزیزانم رو جلوی چشام دیدم و زار زدم بد و بیراه گفتم، میدونم بد کردم میدونم حق نداشتم میدونم در این جایگاه نبودم، ذره ذره ی روحم داره برای آینده ام و نگرانیهای امروزم نیست میشه، غصه ی خودم، پسرک، برام بس نبود یعنی ما انقدر خوشیم که هر ماه یه بلایی باید به سرمون بیاد؟ شایدم اینا یه هشدار جدیه برای منی که انگار روح و روانم دیگه از بین رفته که انقدر به خودم غره شدم که تو رو هم فراموش کردم و انقدر کرخ شدم که دیگه احساس میکنم که عجز و ناله به درگاهت هم بی فایده ست و شاید از روی عادتم همیشه صدات میکنم یا شایدم هنوز بهم امید داری و این حس ناخودآگاه که به تو پناه میبره تو سخت ترین لحظاتش یه ذره ایمانیه که ته مانده ی وجود بی وجودمه برات، امروز وقتی گریه ها و ناله های دختری رو میدیدم که شاید تمامه کودکیم و خنده های کودکانه ام و گرگم به هوا بازیهامون با هم بود توی هر مهمونی با هم بودیم و قهقهه هامون به آسمان میرسید ولی دور از هم بزرگ شدیم هر کس در یک رشته درسی و رشته فکری رشد کرد و دست روزگار هر سال بیش از قبل بینمان فاصله انداخت تا برای هم غریبه شدیم، دلم لرزید پاهام جون نداشت تا یه قدم برم جلوتر و بغ* لش کنم و بهش دلداری بدم زبونم قفل شده بود و نمیتونستم بهش تسلیت بگم ولی انگار اون منتظر بود منتظر بود تا تمامه نا مهربونیهام رو بهم گوشزد کنه خودش اومد جلو و بغ* لم کرد بهم گفت که دیر اومدم بهم گفت که خیلی دیره برای اومدنم بهم گفت که چه روزهایی برای مامانش میگفته که چقدر ازم دلگیره و چقدر من عوض شدم میتونستم چی بهش بگم؟ با هر قطره اشکش اشک ریختم و از شرمندگی سرم پایین بود، راست میگفت من مثله همیشه بد کردم حالا که بی مادر شده به من احتیاجی نداره چون همه دورش هستن و مراقبش هستن نیازی به دلسوزیه من نداره،خدایا من طاقت ندارم که بعد از صد و بیست سال شاهد مرگ پدر و مادرم باشم به خودت قسم که نمیتونم این یکیو به حرفم گوش میدی؟ زندایی جون خیلی جوون بودی خیلی مظلوم بودی وقتی بهت فکر میکنم جز یه لبخند هیچی برام مجسم نمیشه میدونم که راحت شدی مگه این دنیا جز غم و غصه هدیه دیگه ای هم داره ولی برای رفتنت خیلی زود بود خیلی زود بود که بچه هات طعم تلخ بی مادری رو بچشن مطمئنم که آمرزیده هستی پس برای منم دعا کن. بغض داره خفم میکنه.
پ:ن1 باغ فروس، دیشب، من و تو، شوخی هات و خنده هات که قشنگترین و خواستنی ترین آرزوی من هستن برام یه شب قشنگ و دوست داشتنی رو رقم زد، ازت ممنونم عمرم، چقدر برام لذت بخشه وقتی با اشتها داری غذا میخوری بشینمو و زل بزنم تو چشات نفس من.
پ:ن2 مرسی که اینهمه به فکرم هستی و امروز هر لحظه بهم زنگ زدی و باهام حرف زدی تا از این حال و هوا بیرون بیام، اگه میبینی که من میگم باهام حرف نزدی و غر میزنم این از کم لطفیه خودمه از بس که منو لوس کردی دیگه تگصیر خودته.
پ:ن3 الان زنگ زدی خونه دوستت هستی، حالم رو میپرسی،یه کمی باهام حرف میزنی، بهت میگم دوستت دارم بهم میگی ما بیشتر و با این حرفت لبخند مهمون لبهام میشه. [ دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٠ ق.ظ ] [ من ]
سکوت کوه و محیط بکر اونجا تمامه آرامش از دست رفته ام رو بازسازی کنه وذهنم رو از تمامه بدیها و تاریکیها خالی میکنه ماشین رو پارک میکنی و دستم رو میگیری و بهم میگی بیا یه جایی رو بهت نشون بدم چند بار نفس کم میارم ولی به شونه های مردونت تکیه میدم و باهات هم قدم میشم انگشتای قشنگت نوک قله کوه رو بهم نشون میده که یه روزی معدنی بوده که حالا از اون معدن فقط چند تیکه آهن باقی مونده، میایم پایین یادم رفته که زیر انداز رو بردارم میشینیم رو خاک و شن ها غذا میخوریم و من غرق لذت و زندگی هستم از این جای دنج از بودن در کنار تو از صدای خنده هایی که یه دنیا ارزش داره سوار تنه درختم میکنی و بهت میگم بیا بشین میخوایم حرکت کنیم، بعد از غذا بهت میگم برات چایی بریزم میگی بله عزیزم، میجم که باوشه پس نیس ماعته دیجه برات چایی میریزم و از اون لبخندات رو بهم تحویل میدی و میگی باشه عزیزم دوباره میجم چرا چایی نبخوری؟ بزار برات چایی بریزم و تو میگی نه نمیخورم و من اصرار میکنم و میگی گوشت رو بیار جلو تا یه داستان برات بگم توی گوشم داستان پسرکم رو برام میگی و باعث میشه که برات یه لیوان پر چایی بریزم، چشام غرق شده تو دریای چشات، آروم آروم باهام حرف میزنی، از خونمون، از اتاقمون، از اینکه هر شب میبریم بیرون، از اینکه میایم خونه مامان اینا مهمونی و با بچه ها میریم بیرون، تصورش بهم آرامش میده، از یه معدن چند تا تیکه آهن باقی میمونه، از ماها قراره چی بمونه؟ مگه جز خاطره هامون چیزه دیگه ای هم به جا میمونه؟ مگه جز خوبی ها و بدی هامون چیزه دیگه ای هم باقی میمونه؟ پس سر چی با هم بحث و جدل داریم؟ سر چی دل همدیگرو میشکنیم؟ به خاطر چی محبتمون رو از هم دریغ میکنیم؟ زندگی رو چی میبینیم؟ توی یه خونه تا صدای خنده های ما پر نشه تا نجواهای عاشقانمون نباشه تا یکرنگیه دلهامون نباشه اون خونه به جز چند تیکه آهن و آجر ارزش دیگه ای هم داره؟ چرا بعضی هامون سفت و سخت چسبیدیم به بدیها و بدی کردن، چرا به جای اینکه سعی کنیم با کمترین ها شاد باشیم و شادی بخش انقدر آشوب و بلوا به پا میکنیم؟ اینها رو برای شمایی مینویسم که مطمئنا هیچ وقت اینجا رو نمیخونی، هر چند هم که اگه میخوندی با اوصافی که من ازتون شنیدم فک نمیکنم تفاوتی میکرد، گاهی از فکر کردن به کارهات دلم میلرزه چطور دلت میاد؟ چطور راضی میشی؟ یعنی محبت و عشق توی زندگیت معنا نشده؟ چطور به جای اینکه یه پشتیبان و دستگیر باشی، یه قوت قلب و راهنما باشی، یه سنگ صبور و تکیه گاه باشی، یه سنگی هستی که خورد میشی و در هر جای زندگی که میخوای ریزش میکنی و تمامه راهها رو مسدود میکنی و آوار میشی رو سقف تمامه آرزوها، متاسفم که نمیتونه بهت افتخار کنه و از داشتنت شکرگزار باشه متاسفم.متاسفم که ذهنیتی برای من در برابر تو ساخته شده که گاهی دعا میکنم که کاش هیچ وقت نبینمت، از دیدنت و روبرو شدن باهات ترس و واهمه دارم. خدایا کمک کن که انسان باشیم با وجدانی بیدار.
پ:ن
امروز کلی روحیه ام عوض شد خیلی بهم خوش گذشت مرسی عزیزکم مرسی پسرکم مرسی که با تمامه مشکلاتت بازم هوامو داری و حواست هست که بهم نریزم.
گاه در ظلمت قرن
[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٧ ب.ظ ] [ من ]
تنها نوری که فضای اتاقم رو از تاریکی خارج کرده نور موبایلمه که بتونم کیبورد رو ببینم و تنها صدایی که توی گوشم میپیچه صدای محمد اصفهانیه " چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو......" و اشکهایی که مثله همیشه به راحتی جاری میشن نمیدونم چه مرگمه با کمترین چیزی عین بچه ها بغض میکنم و اشکام سرازیر میشن با وجود اینهمه آدم احساس تنهایی عجیبی دارم دلم میخواد تنها باشم دلم میخواد برم حرم امام رضا هیشکی نباشه جز من و من و من، چرا زندگیه من انقدر پیچیده ست؟ چرا غصه چیزهایی رو دارم که خیلی از همسن و سالهام حتی شاید بهش فکر هم نکردن، باز دوباره پنج شنبه شب بود و من عین دیوونه ها شدم همه جمعه بعد از ظهر دلشون میگیره و حس خوبی ندارن ولی انگار من از پنج شنبه غروب به استقبال این حسم میرم، خدایا ظاهرا تو هم دیگه منو نمیبینی ظاهرا خیلی ازم خسته شدی که من اینهمه درمونده شدم وقتی بچه بودم هیچ وقت عروسک بازی و خاله بازی رو دوست نداشتم یه کم بزرگتر که شدم هیچ وقت دوست نداشتم برای چیزایی که دوستشون دارم و دلم میخواد داشته باشم التماس کنم یا گریه زاری راه بندازم، هیچ وقت غرورم بهم اجازه نداد که در برابر مشکلاتم اشکم سرازیر بشه، توی بدترین شرایط روحیم مادرم سرش رو گذاشت رو شونه هامو اشک ریخت و عین یه بت نیگاش کردم، توی سخت ترین روزهام جلوی بقیه لبخند زدم حالام همین طوره هیچی عوض نشده تنها چیزی که عوض شده اینه که اشکام توی تنهایی اجازه دارن ببارن تا شاید مرهم دلم باشن این روزا به هر طرف که بچرخم یه غم خاصی تو دل هر کس موج میزنه انقدر اینجا غر زدم که خودم هم خسته شدم ولی بهترین چیزی که میتونه منو آروم کنه نوشتنه چون قرار نیست به کسی جوابی بدم قرار نیست چشام تو چشم کسی باشه و دائما با خودم بگم که چرا من به خاطر خودم اون رو ناراحت کردم یکی از دلایلی که ناراحتم که پسرک میاد اینجا همین موضوعه که اکثرا من با حرفام ناراحتش میکنم ولی بدون بعضی حرفام صرفا برای دل خودمه و بیشتر وقتها هم بعداز نوشتنشون آروم شدم پس تو فقط به عنوان یه خواننده باید به نوشته هام نگاه کنی و اگه راجع بهش اشتباه فکر کنی باعث میشی که حتی دیگه اینجا هم ننویسم. [ جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۱ ق.ظ ] [ من ]
به قسمت اعتقاد داری؟ اعتقاد داری که اگه اون بالایی نخواد من و تو هیچ کاره ایم؟ می دونی که گاهی رسیدن به بن بست و موندن پشت درهای بسته میتونه تو رو از نفس بندازه؟ می دونی که گاهی نگاه انداختن به اطرافت میتونه دلت رو بلرزونه و احساس ترس و تنهایی داشته باشی؟ می دونی وقتی همه ادعا دارن که خوشبختیت رو میخوان و خوشبختیه تو گره میخوره تو دستای اونا تو قلبت مچاله میشه از یه دنیا حرف که شاید هیچ وقت نتونی بگی؟ می دونی نگاه کردن تو چشای نگران و پر رمز و راز تو چقدر منو میشکنه؟ می دونی چقدر برام عزیزی که دلم نمیخواد حتی ناراحتیت رو ببینم؟ می دونی وقتی اشکات میلغزه روی گونه هات چه حالی دارم و به سختی کلمات به زبونم جاری میشن؟ نمیدونم تا الان چقدر بهت ثابت شده که چقدر دوستت دارم؟ نمیدونم چقدر عشق و علاقه ام بهت برات اثبات شده ست؟ نمیدونم چند درصد فک میکنی که کنارت بودم و هستم؟ ولی امیدوارم که بدونی تا جاییکه بتونم اجازه نمیدم که دلت بلرزه، اجازه نمیدم که بغض کنی، اجازه نمیدم که صدای مردونت تو گوشم بلرزه. به دعا اعتقاد داری؟ به نذر و نیاز اعتقاد داری؟ میای باهم دعا کنیم؟ میای با هم نذر کنیم؟ میای با هم ازش بخوایم که تنهامون نذاره؟ میای ازش خواهش کنیم که پشت و پناهمون باشه؟ خدای خوبم من با تمامه بدیهام و ناسپاسی هام دارم برات مینویسم، مگه هر جا که تنها تر از تنها هم میشم کسی جز تو رو دارم؟ میشه بهم کمک کنی؟ اگه میتونم خوشبختش کنم و میتونم آرامش رو بهش هدیه بدم و تکیه گاهش باشم بهم کمک کن، خدایا میشه تو به من کمک کنی تو به ما کمک کنی تا گذر از موانع برامون سهل و آسون باشه؟ خدایا مشکلات در برابر بزرگی و عظمتت هیچ نیستن پس تو رو به عظمتت قسم، به عزیزترینم کمک کن، حتی اگه من خوشبختی رو براش به ارمغان نمیارم اصراری نمیکنم که فقط ازت خواهش میکنم به درگاهت التماس میکنم که شاهد خوشبختی و شادمانی و سلامتیش باشم، همین برام کافیه.
پ:ن١
هدیه ی تولدم یه دستبند ناز یه عروسک خوشمل یه عالمه قلب های ناز کوچولو بود که به زیباترین شکل ممکن تزیین شده بود مرسی عزیزترینم،یه روز برفی، یه عشق بارونی، یه قلب صمیمی، یه جمع خودمونی، قشنگترین روز رو برام رقم زد، ممنونم نازنینم
پ:ن٢
ولنتاین:یه جفت کفش که من دوستشون داشتم و احساس کردم که زیاد نمیدوستیش رو برات گرفتم یه دلخوری بینمون پیش اومد دوست ندارم ازش بنویسم ولی شب برات یه بسته پاستیل نوشابه ای که عاشخشی رو گرفتم و با هدیه ات برات آوردم چقدر دوست داشتم توی اون لحظه گورتت بدم، با اینکه روز تولدم زحمت کشیده بودی و هدیه ی ولنتاینم رو هم بهم داده بودی ولی باز امشب برام کادو گرفتی و شرمندم کردی، یه هنذفری سفید جیگمیل مستون که مشکیش رو هم خودت داری، بازم ازت ممنونم همسری عزیزم
پ:ن٣ اگه امشب نمیومدی پیشم نمیدونم چه حالی داشتم، وقتی بهت نگاه میکنم وقتی غرق میشم تو اون چشای خواستنیت تمامه غصه هام رو فراموش میکنم و قوت قلب میگیرم، وقتی احساس میکنم که به اندازه ای که دوستت دارم دوستم داری دیگه هیچی از خدا نمیخوام به جز سلامتی و آرامش،بهم قول میدی که غصه نخوری؟ مگه تو مرد من نیستی؟ مگه نفس من نیستی؟ [ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٢ ب.ظ ] [ من ]
چرا من اینهمه حسهای متفاوت و قر و قاطی دارم؟ الان میتونم کاملا شاد و پر انرژی باشم یک ساعت بعد کاملا دپرس و غمگین، خودم اذیت میشم سر این موضوع و گاهی شاید هیشکی جز خودم درک نکنه که چرا یهو به شدت تو خودم میرم و بغض میشینه توی گلوم، امشب کاملا سرحال بودم، مخصوصا که پسرک هم کلی باهام عشقولانه حرف میزد، ولی آخر شبی که بهم گفت میرم پیش دوستام دلم گرفت نه به خاطر اینکه چرا میره پیش دوستاش یهویی از ذهنم گذشت که چرا نباید هر شب این موقع پسرک بهم زنگ بزنه و بگه من دارم میام خانومی چیزی لازم نداری برات بگیرم؟ چرا نباید هر شب من منتظرش باشم؟ چرا نباید الان که اینهمه دلم گصه داره بتونم راحت بهش زنگ بزنم که بیاد دنبالم و بتونم باهاش برم بیرون تا کلی باهام حرف بزنه و باهام شوخی کنه تا من درد و ناراحتیم رو فراموش کنم؟ دقیقا بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم اومدم نت تا یه کم حالم عوض بشه ولی هر چی وبلاگ خوندم همه از عشقولانه های زندگیشون نوشته بودن از کنار هم بودنشون، بیشتر دلم گرفت، گاهی مثل الان دوریت برام میشه یه عذاب که هر لحظه احساس میکنم داره خفم میکنه گلوم درد میگیره از بس بغضم رو آروم آروم قورت میدم، الان که زنگ زدی دلم نمیخواست ناراحتت کنم ولی هر چی سعی کردم باهات شاد حرف بزنم انگار نتونستم چون سریع ازم پرسیدی چته؟ وقتی برات توضیح دادم گفتی میخوای بیام دنبالت با اینکه واقعا الان دلم میخواست کنارم باشی ولی خب نمیتونستم بیام بعدم بهم گفتی اگه غم داشته باشی من دوستت ندارم پس ناراحن نباش، این کلیپ گشنگی که برام ساختی گاهی تمامه لبخندم توش خلاصه میشه و گاهی هم اشکهام، خودم میدونم که اینروزها میگذره و باید صبور باشم، ولی واقعا گاهی نمیتونم، ظاهرا امشب هم از اون شبا شده برام، چه طوری شدی همه زندگیم؟ چه طوری شدی همه دنیام؟ که من الان از دور بودنت دارم اشک میریزم، که دارم داغون میشم از این فاصله، راست میگی ها من چقدر لوسم، اه اه اه، تا هر چی میشه سریع عین این بچه ها گریه زاری راه میندازم. باز امشب میان واژه ها انگار درگیرم من از این واژه های تلخ و تکراری دلگیرم شب رویا و کابوسش تن تب دار و درمانش طلوع صبح و بیداری من و تکرار تنهایی هوای تازه و نم دار شکایت های بس غم دار دل بی تاب یک عاشق نوای ناله های دل کبوترهای آزادش رها،در اوج،بر بامش من و این زورق تنها تو و این ناخدایی ها حضور تازه ی فانوس و قلبم با غمت مأنوس سخن از آرزوهایم نهان در قلب ،رویایم هوای دیدنت در دل امید ِعاشق بیدل دوباره بیقراریهای یک نامه دوباره این من ِ درگیر یک ناله و باز هم انتهای شب... سکوت سرد و اجباری خداحافظ و دلداری امیدم، بودن ِ فردا بهانه خواب و یک رویا
[ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ من ]
واقعا گاهی با تمامه وجودم حس می کنم و به این حرف ایمان میارم که گاهی وقتا کوچکترین حرف یا هدیه، یادآوری یه خاطره شیرین میتونه تو رو سرشار از شادی و نشاط کنه،می تونه قشنگترین احساس رو بهت هدیه کنه،خیلی وقت بود که پسرک به این سبک باهام حرف نزده بود و این به معنی این نبود که رنگ دوست داشتنش عوض شده بلکه نوع برخوردهامون عوض شده بود، ولی گاهی لازمه به زمزمه های عاشقانمون پناه ببریم و خاطرات تلخ و شیرینمون رو ورق بزنیم، وقتی از خاطرات شیرین برای همدیگه میگیم و مدام برای همدیگه تکرار میکنیم که یادته، یادت میاد چقدر بهمون خوش گذشت، یعنی بدون عزیزم که چقدر ما می تونیم در کنار هم سرشار از شادی و شعف باشیم، وقتی خاطرات تلخمون رو مرور میکنیم و از سختیهایی که پشت سر گذاشتیم برای همدیگه میگیم، یعنی اینکه بدون من و تو باهم چقدر میتونیم قوی و استوار باشیم، مشکلات هم در برابر ما کوچک و حقیر هستن، چقدر خوشحالم که در تمامه این مدت اگه حتی ناراحتی و دلخوری هم بوده اگه قهر و دعوا هم بوده ولی هیچ وقت همدیگرو تنها نزاشتیم، هیچ وقت هیچ چیز دوست داشتنمون رو کمرنگ نکرده، چقدر دیشب خوشحال بودم که تمامه اولین ها به خوبی در خاطرت هست، اولین باری که با هم رفتیم بیرون، اولین باری که بغ*لم کردی، اولین باری که بهت گفتم عسیسم، اولین باری که با هم رفتیم پارک و تو آب پاکی رو ریختی روی دستم، با اینکه اکثر این اولین بارها رو به خاطر داشتم دلم میخواست تو برام بگی، چقدر حس قشنگیه که احساس کنی که چقدر به تمامه نکات توجه داشتی و کوچکترین حرفها و حرکات به خوبی در ذهن و یادت هست، اینها چیزی نیست که بشه با پول خرید چیزی نیست که بشه به دست آورد، چیزی نیست که قابل مقایسه یا معاوضه باشه اینها تمامه زندگیه هر آدمیه، تنهاترین و مهمترین چیزی که میتونه پشتوانه روحیت باشه، دلت رو پر از امید به زندگی کنه،تمامه دیشب یه ذوق خاصی داشتم عین یه بچه که یهویی و بی مقدمه یه دنیا خوشحالش کردن و نمیتونه از ذوق بیش از حدش بخوابه، مرسی عزیز دلم که اینهمه نگرانم هستی و پر توجهی نسبت به سلامتیم، مرسی که اینهمه میدوستیم، یه هالمه عاشختم.
پ:ن جمعه که رفتیم بیرون فرمون ماشین برید؟ فک کنم اسمش همین باشه، جیمبو دیگه حتی با خواهش و تمنا هم قدم از قدم بر نمیداشت حالا این بچه ها رفته بودن قایم شده بودن که ما بریم پیداشون کنیم، حالا منم انقدر حرص میخوردم ولی بمیرم پسرک وقتی بچه ها رو دید نه تنها بهشون هیچ اخمی نکرد یه لبخند گشنگ تحویلشون داد و گفت بیاین بریم، بعد برا ما ماشین گرفت که برگردیم، یه بغضی داشتم که اگه کسی همراهم نبود مطمئنن تبدیل میشد به اشک هر چقدر ازش خواهش کردم من بمونم اجازه نداد، خدا رو شکر که به سلامتی رسید و ماشین رو برد تعمیرگاه، بعدش هم دوتایی رفتیم بیرون و کلی با هم حرفیدیم. از نگاهم پیداست که چه اندازه بزرگی و حقیرم بی تو من به تو مینازم از صدایم پیداست وصف زیبایی تو دشوار است تو به زیبایی گلبرگ گلی میمانی که سحر میگرید در وداعش با ماه بهر آوردن ماه تا به شب می تازم از نگاهم پیداست چه شکوهی دارد خیره در چشم سیاه تو به فردا برسم تا زفردا نقس آغاز کنم این شعر رو اوائل آشناییمون یه شب تو چت پسرک برام نبشت کلی دوستش دارم . [ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠۳ ب.ظ ] [ من ]
جمعه هشتم بهمن : منو و همسری با خواهری و دختر خاله جونم رفتیم برف بازی، همسری برام یه آدم برفی خیلی خیلی خوشمل درست کرد، کلی برف بازی کردیم و رقصیدیم، یه عالمه عکسهای گشنگ انداختیم، موقع ناهار انقدر هوا سرد بود که من اصلا نمیفهمیدم چی میخوردم حالا این وسط پسرک هم گزارش هواشناسی میداد که الان تا ده دیقه ی دیگه ما خورشید خانوم رو در صحنه داریم و کمی از گرمای مطلوبشان شامل حال ما می شود و بعد از ده دیقه ابرها برای مدت زمانی طولانی خورشید خانوم رو با خودشون میبرن، بعدم تا خورشید خانوم ناپدید میشد انقدر ابرها رو فوت میکرد که از جلوی خورشید خانوم برن کنار تا شاید یه کمی ما گرم شویم، خواهری هم بچه رفت همزمان دو کار رو با هم انجام بده و از آنجاییکه تمامه اعضا و جوارحش متعجب شده بودن مطمئنا نتونست که هر دو کار رو با هم به سلامتی به انجام برسونه وسط راه رانی رو ریخت رو شلوارش ولی تونست که کیکش رو میل کنه آفرین خواهری برای این پیشرفت چشمگیرت عزیزم، آخر سر هم میخواستیم بریم پیست اسب سواری که نتونستیم و من کلی ناراحن شدم خیلی روز خوبی بود کلی خوش گذشت مرسی پسرک عزیزم.
یکشنبه نوزدهم دی : آن شب بارانی:
بارون خیلی شدید بود و به تناسب وجود امتحانات عزیز ما مجبور بودیم که فقط از دیدنش پشت پنجره لذت ببریم و قدم زدن توی اون هوای دو نفره رو موکول کنیم به بعد از امتحانات، مامان شام درست کرده بود و من منتظر بودم تا پسرک بیاد و غذا براش ببرم بعد بیام و شام بخورم، وقتی اومد تک زد و من رفتم لب در بابا هم که خواب بود، داشتیم با هم میحرفیدیم که یهو خواهری زنگ زد به پسرک که بابا داره میاد لب در، من که داشتم از ترس سکته میکردم پسرک هم بدتر از من، بعد از ده دیقه زنگ زدم به مامان که گفت بیا خونه، واقعا اونشب اگه بارون نمیومد، اگه خواهری به اون سرعت بهمون زنگ نزده بود، اگه گوشیه پسرک رو سایلنت بود اگه دوستم خونمون نبود و اگه خدا نمیخواست شاید امروزی نبود که بیام و به عنوان یه خاطره ازش یاد کنم خدایا واقعا ازت ممنونم هر چند که من خیلی ناسپاس هستم.
و اینروزها: این روزهایی که بیش از پیش قلبم برای بودنت دیدنت و خواستنت میتپد، این روزهایی که گاهی از نگاه کردن به تو و غرق در سیمای وجودت شدن سیر نمیشوم، این روزهایی که گاهی تک تک کلماتت مستقیما بر قلبم مینشیند و گاهی تشنه ی شنیدن هستم، اینروزهایی که وقتی نگاه میکنم با تمامه مشغله ای که داری اگر کمی حالم بد است و شاد نیستم هر ثانیه بهم زنگ میزنی و کلی باهام حرف میزنی و حالم رو میپرسی و نگرانم هستی، اینروزهایی که آرام و شمرده دوستت دارم رو در گوشم زمزمه میکنی، راستی یاد یه چیزی افتادم یاد اونروزی که برادرت و خانومش خونتون بودن و ناهار ماهی خورده بودین، زنگ زدی میگی ببین من غذا ماهی خوردم و بعدم خودت کلی میخندی، قربون خنده هات برم عسلکم.
پ:ن
نمیدونم چرا من از این حالت نشستن پشت ماشین خوشم میاد جمعه ای وقتی داشتیم برمیگشتیم و توی صندلیت فرو رفته بودی میخواستم گورتت بدم، وقتایی که حالت جدی داری یا با جدیت باهام حرف میزنی یه جذابیت خاصی داری دقیقا این همون چیزیه که از همون روز اول دچارش شدم و هیچ وقت هیچ حالتی برام لذت بخش تر و دوست داشتنی تر از این حالتت نبوده تا حالا بهش فک کرده بودی پسرکم؟
[ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ من ]
تاریخ آخرین پستم بهم میگه که خیلی وقته که اینجا ننوشتم بهم میگه که چقدر از خودم و دلنوشته هام دور شدم خیلی روزها این صفحه رو باز کردم و دلم خواست دو خط بنویسم ولی خب نمیتونستم نمیدونم چرا؟ توی روزهایی که نبودم اکثر روزها پر بودم از استرس و اضطراب پر بودم از دلهره و نگرانی، ممنونم ازت پسرک که اومدی و برام نوشتی من تشنه خوندن و شنیدن تمامه حرفهات هستم، توی این مدت خیلی ازت دور شده بودم ممنونم ازت که باهام مدارا کردی ممنونم ازت که بهم دلداری میدادی ممنونم که کنارم بودی. دلم میخواد که یه عالمه بنویسم، بهم اجازه میدی که هر چی دوست دارم اینجا بنویسم؟ بهم اجازه میدی که اگه دلخوری هست اگه چیزی هست که منو بهم میریزه و فکرش ذهنم رو مشوش کرده و نمیتونم که مستقیما بهت بگم اینجا بهت بگم؟ اجازه میدی که اینجا گاها باهات درد دل کنم و ازم دلخور نشی؟ بعضی وقتا که کنارت هستم دلم میخواد یه سری مسائل رو بهت بگم ولی خب همیشه ترس از اینکه ناراحت بشی و ازم فاصله بگیری مانع میشه، اینکه یه موقع از حرفم سو برداشت داشته باشی اجازه نمیده، بگذریم راستی پسرک توجه کردی که توی این چند هفته اخیر یاد گرفتیم که برا همدیگه تنش ایجاد نکنیم و با مشکلاتمون معقول تر و منطقی تر برخورد کنیم؟ خیلی از این موضوع خوشحالم، دیشب وقتی کنارت نشسته بودم و برام از سالها قبل تا الان حرف میزدی و برام درد دل میکردی دلم میخواست بگیرمت توی بغ*لمو و بهت اطمینان بدم که من کنارتم و تا آخر عمر اگه تو بخوای کنارت میمونم و اجازه نمیدم که هیچ چیز و هیچ کس آرامشت رو بهم بریزه خودم ازت مراقبت میکنم خودم میشم همه دنیات خودم سعی میکنم یه زندگی گرم و صمیمی رو برات بسازم یه زندگی که برات آرامش بخش باشه، آخه شما دنیای منی، هستی منی، نمیتونم بعضی رفتارها رو هضم کنم، مرسی که با تمامه فشارهای روحی و روانی که تا الان تحمل کردی و همچنان هم ادامه داره اینهمه خوب و آقا زندگی کردی و سعی کردی که برای خودت و همسرت بهترین باشی، خیلی دوستت دارم همسری جونم تمامه امید من به آینده تویی میدونم که ناامیدم نمیکنی. [ دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ق.ظ ] [ من ]
خیلی وقتا که رو تختم دراز کشیدم و به تابلوی پسر کوچولویی که برام خریدی خیره میشم کلی باهاش حرف میزنم گاهی باهاش درد دل میکنم گاهی براش خاطره هامون رو مرور میکنم گاهی بهش لبخند میزنم و از تو براش میگم، امشب داشتم بهش میگفتم که چقدر دلتنگت هستم که چقدر دوستت دارم و برام عزیزی، بهش میگفتم که جمعه ای که گذشت احساس میکردم ساعتهای آخر عمرم رو دارم سپری میکنم همه چی برام بی معنا و پوچ بود حتی بلند بلند زار زدن و اشک ریختن هم نمیتونست آرومم کنه توی اون لحظه بهش میگفتم یعنی تو دیگه بابا نداری؟ یعنی دیگه بابات منو نمیخواد؟ خل شده بودم خودم هم نمی فهمیدم حس میکردم که واقعا پسر کوچولوم جلوم نشسته، هنوز برام مبهم که آیا تو واقعا میتونی بدون من زندگی کنی؟ آیا واقعا یه روزی میرسه که قیدم رو بزنی؟ اگه چند وقت پیش از خودم این سوالها رو می پرسیدم مطمئنا می گفتم نه نمیتونی، چون بارها و بارها خودت بهم اطمینان داده بودی که تا همیشه کنارمی، به خواسته هام احترام میذاری و حتما انجامشون میدی حتی اگه زمان بر باشه، ولی امروز دیگه مطمئن نیستم، از خودم بدم میاد که با اینهمه ادعای دوست داشتن انقدر میتونم تو رو بهم بریزم و خودم بیشتر از تو بسوزم، دلم برا خودم می سوزه که دیگه ظرفیت تحملم انقدر اومده پایین که نمی تونم مسائلم رو از همدیگه تفکیک کنم و به این حال و روز می افتم و تا پای مرگ هم جلو میرم، دلم میگیره از اینکه گاهی فک می کنم که چقدر فهمیده نمیشم و هر کسی خودش رو می بینه پس من چی؟ و بیشتر از همه اینها برای تو ناراحتم که من تمامه امید و آرزوهاتم ولی گاهی تا سر حد جنون نا امیدت میکنم، دلم میخواد زندگی رو با تمامه وجودم درست و قشنگ بسازم دیگه به خودم اجازه نمیدم حداقل در مورد چیزهایی که میدونم ناراحتت کنم، واقعا توی این بحث و مشاجره تنها چیزی که برام قشنگ و خواستنی بود، درک کردن و لمس کردن این بود که تو در تک تک سلولهای وجودم جاری هستی، بدون تو دیگه منی هم وجود نداره، خیلی خوبی همسر عزیزتر از جونم، به داشتنت افتخار میکنم، خوشحالم که کنارمی، وقتی اونشب سرم رو گذاشته بودم رو شونت و اشکام بی وقفه سرازیر میشدن و انگشت هات سر میخوردن روی صورتم از حسی لبریز میشدم که قابل وصف نیست، ازت ممنونم که تکیه گاه غمهامی، ازت ممنونم که اینهمه منو بالا میبری و بهترینها رو بهم هدیه میکنی، وقتی هر شب پول روزانه ای که برای قسط ماشین قرار بوده بزاریم کنار رو میاری انقدر برام دوست داشتنی و با ارزش که با هر سختی هست برای رسیدن به بهترینها تلاش میکنیم واقعا اینطور تلاش و همدلیمون برام خیلی دوست داشتنیه و از خدای خوبم هم میخوام که بهمون کمک کنه و تنهامون نزاره، پسرک ازت میخوام که تا همیشه همدل و همراهم باشی تا بهترینها رو با کمترینها بسازیم، آهای پسرک خواستنی من که امشب دلت میخواسته اون فیلم گشنگه رو بشینی و کنار دوستات ببینی به نظرت ما میتونیم به همه چی برسیم اگه همینطور کنار هم باشیم؟
دلم برات یه جوری تنگ شده گربون گشنگیات برم به قول خالم پسر قشنگه.
بمیرم برات که برای کمک به خالم خودت رو انداختی توی دردسر.
میدونستی که کیلی زیاد عاشختم همسری، به قول اون ام م سم دلم بخواد گورتت بدم.
راستی پسرکمون هنوز داره با گلش بازی میکنه باباییش هم که الان خوافه مامانی هم که داره تایپ بکنه چه زندگی گشنگی نه؟ یعنی یه روزی میرسه که من از تو و خودم و پسر یا دخمل کوشولومون بنویسم؟ [ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۱ ق.ظ ] [ من ]
تا حالا شده انقدر دلت بگیره که ندونی باید چیکار کنی؟ تا حالا شده آرزوت مرگ باشه؟ تا حالا شده هر چقدر که فک کنی هیچ آرزویی به ذهنت نرسه؟ تا حالا شده انگیزه ات بشه صفر و تو بشی یخ؟ تا حالا شده دلت بخواد زار بزنی ولی نتونی و ندونی چرا؟ تا حالا شده دور و برت انقدر شلوغ باشه که کلافه بشی ولی یه نفر نباشه که بتونی راحت از دردهات بهش بگی؟ تا حالا شده بغض خفت کنه ولی مجبور باشی لبخند بزنی؟ تا حالا شده انقدر حالتهات ضد و نقیض باشه که خودتم گیج بشی؟ تا حالا شده خودت بدونی غم داری ولی نخوای کسی بدونه؟ کسی نخواد گوش کنه؟ کسی اونطوری دوستت نداره؟ دلم گرفته............ چراش مهم نیست........... دلم یه هیجان میخواد........... دلم یه مسافرت میخواد............... دلم یه تنوع میخواد............خیلی چیزا رو دلم سنگینی میکنه............ چرا گاهی من از خودم بدم میاد؟ چرا گاهی زندگی انقدر برام منفور و پست میشه؟ چرا گاهی دلم میخواد برای همیشه تنها باشم؟ چرا عادت کردیم از ظاهر آدما اونا رو قضاوت کنیم؟ چرا یکی بهت زنگ میزنه و برات درد دل میکنه حرف میزنه حرف میزنه اشک میریزه داد میزنه ناله میکنه بهش دلداری میدی آرومش میکنی بهت میگه خوش به حالت تو که خیلی خوشی خیلی راحتی زندگی آرومی داری، ولی تو اکثر اوقات احساس میکنی تو دلت طوفان به پاست ولی حتی نمیتونی تلفن رو برداری و برای کسی حرف بزنی، در و دیوار اتاقت، قاب عکسهات تنها شنونده دردهات هستن، تنها تماشاچی اشکهات و هق هق هات هستن، دلم نمیخواد بهت جواب بدم، پس نیا بگو چته، راحت نیستم برات درد دل کنم، شایدم وقتی به تو می رسم هیچی به ذهنم نمی رسه که دلیل ناراحتی هام باشه، خسته ام............. می خوام از همه چی فرار کنم........... می خوام برم یه جایی که من باشم و تنهایی هام و تنها خدایی که خیلی وقته ازش دور شدم، خدایی که خیلی وقته صداش نکردم، خدایی که دلم براش تنگ شده، یه روزی اون تنها مونسم بود، حالا از خودم گرفتمش، حالا ازش فاصله گرفتم، اشتباهاتمو انداختم گردن اون، همیشه براش غر زدم بهش شکایت کردم ولی خیلی وقته که آرامش رو از خودم گرفتم، دلم یه اعتکاف یک ماهه میخواد، میشه آیا؟ میشه دوباره بهم یه نگاه بندازی؟ میشه دوباره دستم رو بگیری؟ میشه فقط خودت بهم کمک کنی تا آروم بشم؟ میشه باز دوای دردام باشی؟ میشه تمامه اشتباهاتمو ببخشی؟ من خیلی روم زیاده؟ من خیلی بی ادبم خداجونم میدونم، می دونم که راه رو به بیراهه رفتم، میدونم که روحم رو خفه کردم، ولی تو می تونی منو ببخشی، یعنی اگه تو منو نبخشی دیگه امیدی ندارم، من منتظرم، منتظر یه نشونه، یعنی جوابم رو میدی؟
اعتکاف میکنم در زیر باران تا ستم های کبود مرا نیابند... من مبتلای اشکم باران این را چه خوب میداند...
خوشحالم که اشکهام سرازیر شد. [ سهشنبه ٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٢ ق.ظ ] [ من ]
قول دادم به پسرک که زود بخوابم ولی تا اومدم رو تختم دراز بکشم از تو گوشام تا کمرم خارش گرفتن حالا هی من میخوام به روی مبارک نیارم و بخوابم ولی مگه میشه؟ بعد از یک ساعت ناچارا میرم مامان رو بیدار میکنم و میاد بهم یه قرص میده که ظاهرا خواب آوره ولی کلا من دیگه خواب از سرم پرید بهتر شدم ولی نه زیاد، بمیرم برات که سرما خوردی و انقدر چشات بی حال بودن کاش خودم کنارت بودم تا ازت مراقبت کنم، وقتی امشب راجع به همه چی باهات حرف زدم کلی آروم شدم، وقتی نگاه میکنم که ما با کمترینها هم احساس شادی و خوشحالی داریم حس خوبی بهم دست میده به این فکر میکنم که چقدر بهم نزدیکیم چقدر برای هم خواستنی هستیم که برای خندیدن و لذت بردن در کنار همدیگه دنبال هزاران بهانه و دلیل نمیگردیم، چقدر اون لحظه هایی زل میزنی تو چشام و بهم میگی بیا تو بگلم برام لذت بخشه، دیدین من دوباره برنده شدم به من میگن کانومه گهرمان مگه نه همسری؟
پ:ن
خیلی خوشحالم از بعضی از تغییرات، خیلی خوشحالم که اینجا مینویسی، خیلی خوشحالم که تو برای منی، خیلی خوشحالم که همسریه خودمی.
پ:ن2
روز یا شب یلدا نه صبح روز شب یلدا الان متوجه شدین دیگه؟ صبح بعد از اینکه کلاسم تموم شد رفتم تا برات یه هدیه بگیرم، یه جورایی هم ناراحت بودم که بهت نگفتم ولی دوست داشتم که سورپریز بشی اول خواستم برات یه تابلو بگیرم که اون چیزی رو که دوست داشتم پیدا نکردم بعد نظرم رفت روی تابلوهایی که ساعت هم دارن ولی دیدم اونا رو هم نمیدوستمشون برات یه شب خواب گرفتم با یه لیوان نانازی خودم خیلی دوستشون دارم ولی تو رو نمیدونم، امیدوارم که خوشت اومده باشه هر چند که اصلا قابلت رو نداشت همسری، بعد از طی کلی عملیات کادوی مربوطه رو بردم گذاشتم توی ماشین و منتظر موندم تا زمانیکه بخوای بری خونه یا پیش دوستات، ولی حالا مگه اونشب تو قصد رفتن داشتی، وای نمیدونی اون موقع که زنگ زدی و پشت تلفن اونطوری خوشحال بودی چه حسی داشتم انگار همه دنیا رو بهم دادن.
پ:ن3
الان بهم اس ام اس دادی، بمیرم برات که نتونستی بخوابی وقتی برات توضیح میدم که چرا نخوابیدم کلی ازم عذرخواهی میکنی و قربون صدگم میری، مرسی عزیزم که اینهمه به فکرمی، الان بهت میزنگم.
هشت ماه از عمق جان با یاد تو
هشت ماه از جان و دل با نام تو
هشت ماه از بند دل با نور تو
هشت ماه تا کهکشان با یادتو
و حالا بعد از هشت ماه تو شدی همه ی زندگی من همه ی امید و آرزوی من همه ی راز و نیاز من بی نهایت دوستت دارم پسرک [ شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٥ ق.ظ ] [ من ]
و باز هم تلاش امشبم برای زود خوابیدن بی فایده بود یک ساعت توی تختت وول بخوری و انقدر کلافه بشی که بیای بشینی رو صندلیت و کامپیوترت رو روشن کنی و نیم ساعت به مانیتورت زل بزنی و آخرش هم شروع کنی به نوشتن: اینکه خوابم نمی بره واسه این نیست که من شب زنده داری رو دوست دارم، واسه این نیست که توی روز میخوابم و در نتیجه اون شب خوابم نمیبره، واسه این نیست که خواب صبح برای من یه لذت دیگه داره، دلیلش نبودن توئه، نداشتن توئه، گاهی دوست دارم انقدر بخوابم و چشام رو، رو به دنیا باز نکنم تا زمانیکه تو برای همیشه قراره کنارم باشی، گاهی دلم میخواد تلاش کنم و باز برم سرکار و پر از انرژی باشم تا گذر زمان رو حس نکنم و سرگرم باشم، ولی نمیتونم هر دو حالت تقریبا غیر ممکنه، بمیرم برات که دلت از حرفهای من میگیره، امیدوارم که بدونی که از سر دلتنگیه که غر میزنم و باعث میشم که ناراحت بشی، فردای اون شبی که پست قبل رو نوشتم کلی باهم حرف زدیم و قرار گذاشتیم که تا می تونیم همدیگرو اذیت نکنیم و کلی بهمدیگه قول دادیم، تصمیم گرفتیم که برنامه ریزی داشته باشیم و هر وقت قول میدیم بهش عمل کنیم، ولی چرا نمیشه حداقل در بعضی موارد؟ مثلا من به خودم قول دادم هر روز صبح برم کتابخونه تا آخر ترم عصبی و داغون نباشم از اینهمه درس خونده نشده، ولی چرا انگیزه ای وجود نداره که منو از خواب بیدار کنه؟ مثلا من دوست دارم که همه چی برام با برنامه باشه همیشه هم همینطوری بودم ولی یه مدت که خودم هم نمیفهمم دارم چیکار میکنم، مثلا من دوست دارم که همسری بیاد پیشم و حداقل برا یک هفته آینده برنامه ریزی کرده باشه و با هم مشورت کنیم، برا زندگیمون برنامه ریزی کنیم، ولی خب اینطور نیست حداقل الان اینطور نیست، همسری بهم گفته حالا یه کم شرایطش نامساعده و به محض رو به راه شدن اوضاع کاریش حتما اینکار رو انجام میده، ولی خب ما کلی به هم قول دادیم که انجامشون ندادیم فک نکنم این یکیو هم انجام بدیم، من شادم ولی نگرانم، من تو رو بی نهایت دوست دارم، دوست دارم حس کنم که برای باهم بودنمون تلاش میکنی، دوست دارم که حس کنم بین تمامه درگیریهای کاریت به اون چیزی که من دوست دارم اهمیت میدی و برام انجامش میدی، خیلی دوست دارم که در طی روز بین کارت بارها بهم زنگ میزنی ولی شاید انتظارم کمتر از یک زنگه، شاید مدتهاست که منتظر یک سری چیزها هستم که بر خلاف میلم خودم بهت گفتم و انجامشون ندادی اینا منو غمگین میکنه، من از یکنواختی متنفرم از اینکه هیچ هیجان و برنامه جالبی توی زندگیم نباشه کسل و بی حوصله میشم، بهت قول دادم پر انرژی و شاد باشم تا بتونم بهت شادی و نشاط ببخشم، ولی اگه نیازهامو نگم اگر درگیریهای ذهنیم رو نگم اینا میشه یه کوه غم که احساس میکنم خیلی سنگینه و نمیتونم تحملشون کنم، دیگه نمیگم که بخوام عروس بشم تا تو رو ناراحت نکنم، تا بهم نریزی، همین که هستی همین که در چند قدمیم وجود داری همین که میدونم توی همین شهر و همین هوایی که من نفس میکشم نفس میکشی کافیه، همین که گاهی آغوشت میشه تمامه زندگیه من کفایت میکنه، همین که لبخند قشنگت رو میبینم، همین که برام ترانه میخونی، همین که ترانه دوستت دارم رو برام زمزمه کنی قد یه دنیا ارزش داره حالا مهم نیست که من عروس خونت نشدم که عروس قلبتم، حالا مهم نیست که هر شب کنارت نیستم که تو ذهن و یادتم، نمیدونم چرا دارم به این فک میکنم که تا سال دیگه این موقع چه اتفاقاتی ممکنه افتاده باشه؟
پ:ن
دیشب کلی خوش گذشت مخصوصا که من داشتم از گرسنگی شهید میشدم "فک کن من از گشنگی شهید میشدم ایول به این جمله بندی" و هیچ رستورانی هم باز نبود بی ادبا، توی سرما چه عکسای زشتی انداختیم اصلا دوستشون ندارم، بمیرم برات که خوردی زمین وقتی بهش فک میکنم گمگین میشم، چطوری گوشی خواهری رو برداشتی عین این سرخوش ها با خودت بردی بچه داشت تا صبح سکته میکرد که گوشیش رو گم کرده.
واقعا چه مملکته زیبایی داریم که هنوز شب نخوابیده میتونی قشنگترین تغییرات رو در عرض کمتر از چند لحظه خیلی خوشگل لمس کنی و اعصابت به شدت بهم بریزه، تا دیروز گاز میزدی 700 تومن از امروز 7000 تومن پیشرفت در چه حد؟
اگه بگم از بعضی از بد قولیهات ناراحنم ناراحن میشی؟ ازم نپرسی که چی ها، دوست ندارم، اصلا فک کن که این خط رو نخوندی چون دوست ندارم توضیح بدم.
[ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٢ ق.ظ ] [ من ]
انقدر بهم ریختم و حالم خوب نیست و اعصاب ندارم که طبق معمول همیشه تنها مسکنم اینجاست و تنها راهکارم هم نوشتنه بعد هم از خودم انتظار دارم که مشکلاتم رو بریزم بیرون و وقتی یکی ازم می پرسه چته؟ عین بز نیگاش نکنم و یا بگم هیچی بعد تو تنهاییم انقدر گریه کنم یا با خودم حرف بزنم و یا در بهترین حالت بنویسم، اینا دیدگاه منه که نوشته میشه من انقدر منطقی نیستم یا انقدر منصف نیستم که بیام و از طرف تو هم بنویسم تو هم که این نوشته ها چه یک طرفه چه دو طرفه برات جایگاهی نداره که بخوای بیای و بنویسی پس لطفا گله نکن که تو هر چی به نفع خودته می نویسی: من چیزی رو مینویسم که اذیتم میکنه چیزی رو می نویسم که فک میکنم یا حق من نیست یا حق منه. یا من حرف اونو نمیفهمم یا اون حرف منو یا اینکه هیچ کدوم گوش نمیدیم اون یکی چی میگه، ولی جالبه که من اصلا اجازه حرف زدن ندارم ولی همیشه میشنوم که تو اصلا اجازه نمیدی من حرف بزنم، چرا من وقتی که تمامه سعیم رو میکنم که یه جو آرومی رو حداقل برای خودم و به خاطر خودم بسازم باز به پنج شنبه ها که میرسه بی دلیل و با دلیل باید به هم بریزم چرا فک میکنی حق داری سر من داد بکشی؟ کی این حق رو بهت داده؟ من بی سیاستم؟ من بی صبرم؟ من بی ادبم؟ تو که اینا نیستی چرا تلفن رو قطع میکنی؟ چرا تنها سلاحت صداته؟ چرا من همیشه زیر سوال و رادیکالم ولی تو نه؟ چرا منی که همیشه از این مدل زندگی کردن که مرد دستور بده و زن بگه چشم مرد فریاد بزنه و زن سکوت کنه مرد محدود کنه و زن نفسش هم درنیاد متنفر بودم حالا دارم حس میکنم که بهش دچار شدم، تو به خاطر من با زن داداشت رابطت رو بهم زدی، اشتباه کردی اگه صرف این اینکار رو کردی، میتونستی به من بگی دلیل منطقی بیار من اینکار رو انجام میدم در غیر اینصورت زن برادرمه نمیتونم، اگه به خاطر من بوده حق نداری به هر دلیلی منت سر من بذاری منم خیلی کارها به خاطر تو و برای تو کردم پس بگم؟ اصلا این حرفها چه گفتنی داره؟ قراره با هم حساب کتاب کنیم؟ چرتکه میندازی؟ درد داره که همه چی رو بدون هیچ کم و کاستی بگی و بعد بشنوی که برو دیگه به من کار نداشته باش و برو دنبال فلانی، درد داره که به قول دوستت بشی آلارم که هر لحظه کوچکترین اتفاقات رو گزارش بدی و بعد بشنوی که آره تو که همیشه اس ام اس هات رو پاک میکنی، من از فردا تو رو چک میکنم، چرا؟ چون تو گفتی که آره اگه روراستی بده اگه بده که من دقیقا کاری که انجام میدم رو به تو میگم اگه من برای هر کار خوشایند یا ناخوشایندی به تو خبر میدم و جدیدا هم باید اجازه بگیرم بعد به خاطر همه اینها میشم آدم بده دیگه نمیگم، بعد مثال بزنی که آره مثلا من میتونم برم بیرون ولی تو اصلا متوجه نشی یا اینکه بگم با کس دیگه بیرونم، اونوقت ایشون چون به حالشون و مزاجشون خوشتر میاد که فک کنن منظور شما این بوده که گفتین از فردا چنین کارهایی انجام میدم بخوان تو رو چک کنن، بهت بگن دیگه به من زنگ نزن، بعد تازه بشنوی که تو، تو روی ایشون وایسادی و تازه منظورت از حرفهات هم حتما همین چیزهایی بوده که دقیقا ایشون بهش فک کردن و یه جوری میخوای رفع و رجوعشون کنی، از اطرافیانم که تجربه سالها زندگی کردن رو دارن شنیده بودم که نباید هر چیزی رو به مرد گفت چون جنبه اش رو نداره چون اگه یه دنیام خوب باشه و دوستت داشته باشه یه روزی همین حرفها میشه یه چوب که تو سر خودت فرود میاد، همیشه از این اصل بدم میومد و هیچ وقت دوست نداشتم که اینطوری باشم سعی کردم هر چیزی رو حتی اگه میدونم به دلخوری و بحث کشیده میشه بگم ولی دقیقا همون نتیجه رو دیدم که شنیده بودم و مطمئنن سخت پشیمونم، اگر من عاقل باشم نمیام درد دلم رو به تو بگم مثله خیلی وقتا یا قورتش میدم یا با یکی حرف میزنم که همون جا که جوابم رو داد اون حرف رو از توی ذهن و یادش هم پاک کنه نه اینکه بیام به تو بگم من دلم برا فلانی میسوزه اگه من بخوام به خاطر این دلسوزی تو رو رها کنم و در واقع خودم رو رها کنم و برم سمت اون تو چیکار میکنی؟ بعد از اینکه کلی باهام حرف زدی و منو متوجه حرف اشتباه و مهمتر از اون فکر اشتباهم کردی و بهم فهموندی که زندگی چیزی نیست که بخوای از سر دلسوزی اونو فدا کنی و به تباهی بکشی و کلی من خوشحال بودم که کسی مثله تو رو دارم که در برابر افکار اشتباه و نا پخته ام میتونه یه راه باشه برام یه فکر باشه برام، امروز بیای و اون حرف رو برام ببری بالای نیزه، آره آقاجان من پشیمونم، خیلی هم پشیمونم از گفتن این حرف و هزاران حرف دیگه ای که مطمئنن گفتنش به تو هیچ دلیلی نداشته، میدونم که فردا میای و وقتی به احتمال زیاد اینا رو خوندی یا میگی دیگه مهم نیست هر کاری دوست داری انجام بده و به من مربوط نمیشه یا یه پله بالاتر از اون و میگی دیگه نمیخوام به من زنگ بزنی، اینها برای من پیش بینی شده ست و دور از انتظار نیست ولی اینجا که دیگه نمیتونم خفه بشم و هیچی نگم، یکی از چیزایی که ازش پشیمونم اینه که آدرس اینجا رو بهت دادم تو که اینجا چیزی نمینوشتی منم که آرزویی نداشتم که تو دلنوشته هام رو بخونی چون برا دل خودم مینویسم تا یه کم آروم بشم و گاهی روزهای خوبم رو ثبت میکنم تا یادم نره که هنوز هم میشه قشنگ زندگی کرد، شاید دیگه اینجا ننوشتم چون دوست ندارم خیلی از حرفهای دلم رو بخونی ولی چون الان ناراحتم در موردش تصمیمی نمیگیرم که نشم بچه، که برا هر چی سریع تصمیم بگیره تا هر چی میشه سریع همه چیو زیر سوال میبره و همه چیو کات میکنه؟ واقعا به این فک کن که تو چطور اصلا اینطوری نیستی؟ به این فک کن که چطوری بهم قول دادی که دیگه اصلا سرم داد نزنی و بهش عمل کردی؟ من برای یه پسری که نه سر زندگیمه نه ته زندگیم تو روی تو وایسادم! بهم برخورد! ازش دفاع کردم! پس چرا تو اومدی توی زندگیم اون که بود؟ پس چرا به تو گفتم؟ پس چرا اس ام اس هاشو برای تو میخوندم؟ دلم برای روزای تنهایی خودم تنگ شده هر چند که حالا هم تنهام و در دنیای بیرون که تورو کنار خودم تصور میکنم، من دنبال جنجال و دغدغه نبودم که اگه بودم نیازی به حضور تو نبود، که اگه بودم چه نیازی بود که اینهمه برای داشتنش تلاش کنم، ولی ذهن من پر شده از تنش و جنجال و هیاهو و به هم ریختگی و نا به سامانی، تلاش من برای آرام بودن و آرام ماندن و در آرامش زندگی کردن بی فایده ست، چه نیازی به داد هست اگه وقتی یه سوال ناخوشایند رو برای چندمین بار ازت میپرسم؟ وقتی یه مسئله ای برای من پیش میاد که آخرش میرسم دوباره به همین سوال از کی به جر تو بپرسم؟ چرا اگه من حرمت بزرگترم رو کسی که احساس میکنم در بدترین نقطه زندگی اش قرار داره و من حق شکستنش رو ندارم نگه میدارم میشم بی زبون، نه من نمیتونم، حرف اون درسته شاید کار من اشتباه بوده که روزهایی فارغ از دنیای ذهن پسرش به گردش میرفتم و گاهی قهقهه سر میدادم از خوشی های الکی و فکر نمیکردم که چه پازلی در ذهن اون دارم میسازم، حالا که فک میکنه پسرش تنهاست و من حداقل به عنوان یه فامیل یه هم سن و سال میتونم کنارش باشم بگم با پدرم حرف بزن؟ پس اون روزها پدرم کجا بود؟ اگه تو توی خانواده ات اینطور چیزها ناهنجار است برای ما نبوده ولی این نه گناهه نه اشتباه که من در برابرش به تو چشم بگم، ولی اشتباه است که کسی جز تو مرا بخواهد و من باید مانع این مسئله بشوم با جون و دلم میپذیرم مگر کسی جز تو برایم مهم و با ارزش است؟ تو دنیای من لات بازی و تهدید و محدودیت و زور جایی نداره تحمل چنین چیزهایی رو هم ندارم حتی جایی که حق با من هم باشه از بی عفتی و درشت حرف زدن متنفرم اگر اینها هستی به سلامت، تحمل نمیکنم، شاید منو تو برای هم نیستیم و به زور میخواهیم یک پل بزنیم تا به ما برسیم، خوب فکر کن من همینم تغییر میکنم ولی با خواست خودم نه با اجبار بلکه با محبت و دلگرمی، فریاد و زور و جبر و فحش رو تحمل نمیکنم حتی در بدترین شرایط، اگر با تمامه اینها من زن ایده آلت هستم کنارتم در غیر اینصورت با تمامه دوست داشتنم ازت میگذرم چون امروز انقدر دوستت دارم و برای رسیدن بهت هر کاری انجام میدم و هر چیزی رو به جون میخرم ولی فردا که وصال رو تجربه کردم هم همینطور هستم؟ توی یه رابطه باید یه رفتارها و اخلاقهایی انقدر خواستنی و دلگرم کننده باشه که توی روزای سخت زندگی که زیر یه سقف هستیم و هزاران مشکل به وجود میاد که امروز حتی اونها رو نمیبینیم دستمون رو بگیره و ستاره امیدمون باشه در غیر اینصورت این دوست داشتن هم توی اون روزها نابود میشه و دیگه چیزی وجود نداره برای جنگیدن و از دست ندادن. [ جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۸ ق.ظ ] [ من ]
امروز روزه بودیم برای افطار بهت گفتم بیای اینجا وقتی با اون شال مشکی که انداخته بودی دیدمت دلم برات رفت بعد از افطار اومدیم تو اتاقم و دراز کشیدی عین یه پسر بچه خواستنی خوابت برد آروم آروم میبوسیدمت و با موهات بازی میکردم میخواستی بری روضه اصرار منم برای اینکه یه کم استراحت کنی بی فایده بود حالا پاشدی مگه میتونی آروم بگیری به هر نحوی که میتونی منو اذیت میکنی پسرک شیطون من، منم وقتی برات چایی آوردم حسابی از خجالتت دراومدم.
وقتی کنارم هستی و حُرم نفس هات صورتم رو نوازش میکنه وقتی دستهات حلقه میشه دور کمرم وقتی به دور از تمامه دغدغه ها و غصه ها میخزم توی بغلت وقتی آروم توی گوشم زمزمه میکنی که برات بهترین هستم وقتی همه دنیای من شب تا صبح کنارمه و از همه چی برام حرف میزنه اونوقت من حس میکنم که خوشبخت ترین هستم، این چند شب بد عادت شدم باز تنهایی اذیتم میکنه باز نمیتونم شب راحت بخوابم تمامه اتاقم پر شده از عطر تو که نفس کشیدن رو برام لذت بخش کرده، چقدر این چند شبی رو که کنارم بودی رو دوست داشتم فک کن چه منچی برام گرفتی که به قول خودت میتونیم خودمون هم بریم به جای مهره ها بایستیم و بازی کنیم.
جمعه نوزدهم: رفتیم پیاده روی، یه ده دیقه راه رفته بودیم و همونطور که دستم رو گرفته بودی یهویی گفتی این چیه توی جیبت؟ منم یه لبخند زدم و بهت گفتم نارنگیه عزیزم، ولی الان نمیشه خورد باید یه کم دیگه راه بریم بعد میخوریم بعد از یک ساعت که بچه پیاده روی کرد نارنگیه رو باز کردم و با هم خوردیم اومدیم توی خیابون راه بریم من اون سمت بودم که ماشین میومد که پسرک گفت شما بیا این طرف من، دستم رو گرفت که دوباره گفت این دیگه چیه توی این جیبت؟ دوباره بهش لبخند زدم و گفتم یه نارنگیه دیگه بچه ریسه رفته بود وسط خیابون توی راه برگشت بعد از دو ساعت اون یکی نارنگی رو هم خوردیم حالا پسرک اصرار که من دلم آبمیوه میخواد منم غر میزدم که نمیشه حالا اومدیم پیاده روی یک گرم لاغر شدیم میخوای آبمیوه بخوری اینهمه میوه خوردیم بسه اومدیم سوار ماشین شدیم که بیایم خونه سر راه رفتیم فروشگاه تا من برا خونه شیر و روغن بگیرم یهویی پسرک بین این قفسه خوراکی ها ناپدید شد منم داشتم مارک این روغنا رو نیگا میکردم که دیدم نخیر اون روغنی که من میخواستم رو ندارن اومدم از تو بخچال یه شیر بردارم دیدم آقا وایساده قلوپ قلوپ داره آبمیوه میخوره انقدر خندیدم از دستش الهی قربونت برم عزیز دلم که انقدر با نمکی، عین این بچه بدا حالا هی اصرار میکنه چند تا بخرم برا روزهای آتی که میل کنم دیگه بچه رو با کلی دعوا از فروشگاه اوردیمش بیرون.
الان هم که پسرکمون روضه هستن و منم کلی دلم براش تنگیده.
منت چشمانت را می کشم [ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۱ ق.ظ ] [ من ]
راست میگی من کل امروز رو باهات بد حرف زدم راست میگی کلی بهم ریخته بودم ولی نه از جای دیگه صبح که دیر کردی ناراحت شدم ولی وقتی اومدی کلی شرمنده شدم و ازت عذر خواهی کردم وقتی که بعدازظهر زنگ زدم دوباره ناراحت شدم ولی بی خیالش شدم تا پنج شنبه ایی رو خراب نکنم ولی وقتی اونطوری پشت تلفن باهام حرف زدی خیلی بهم ریختم آدم حسودی نبودم و به جرات میتونم بگم که نیستم از دارایی دیگران خوشحال میشم و شاید هم پیشرفت اونها برام یه هدف متعالی میشه که منم باید به اینجا برسم و این میشه برام الگو، نمیدونم چرا امروز وقتی شنیدم صمیمی ترین دوستم حامله ست حس خوبی نداشتم در حالیکه کلی براش خوشحال بودم ولی یه چیزی توی وجودم رو بهم میریخت نمیدونم چرا هر از گاهی دچار این حالت میشم گاهی با دیدن یه ماشین عروس، گاهی با شنیدن اینکه یکی از دوستام داره ازدواج میکنه، گاهی با یه حرف با یه خاطره، یک سری چیزا شده ملکه ی ذهنم که با کوچکترین ناملایمتی به راحتی تا سر حد جنون بهمم میریزه انقدر که دلم میخواد ساعتها گریه کنم دلم یه آغوش میخواد که بی هیچ سرزنش و نکوهش و پرسشی فقط آرومم کنه که از نگاهم حرفم رو بخونه که بهم نگه چرا که نگه فکرت اشتباهه، گاهی تو شادترین لحظه هام یه غم عجیبی رو سینم سنگینی میکنه نمیدونم شاید به قول پسرک حالم خوب نیست و مریضم، شاید دلم یه چیزای ساده رو میخواد که حق منه ولی ازم دوره و باید برای بودنشون صبر کنم و من این صبر رو ندارم نمیدونم چرا این روزا اگه میرم تو خیابون و یه زن و شوهر رو میبینم که بی هیچ دغدغه ای با هم قدم میزنن و حرف میزنن قلبم میگیره، نمیدونم چرا مثله چند وقت پیش انقدر عصبی و زود رنج شدم چرا فک میکنم هر کی هر چی میگه حتما منظورش من بودم حتما میخواسته به من یه چیزی بگه حرفهای پسرک که دیگه جای خود داره، نمیدونم چرا وقتی اینهمه اذیتش میکنم بازم پر توقع هستم و دلم میخواد بیشتر باهام حرف بزنه، دست خودم نیست خودم عذاب میکشم ولی فکرهای مثبت و شیرین برام دور از دسترس و بی معنا هستن، شاید اگه اینهمه خوددار نبودم و از هر چی که ناراحتم میکرد با یه نفر حرف میزدم الان اینطور نبود که هر چند وقت یه بار یه چیزی عین یه گردو راه گلوم رو ببنده و من بلد نباشم که مهارش کنم و در نتیجه پسرک رو هم ناراحت کنم، ببخشین که شبت رو انقدر بهم ریختم که حتی با دوستات هم نرفتی یبیرون خودم میدونم که خیلی بدم خیلی دارم اذیتت میکنم و میرسه یه روزی که ازم دل بکنی میدونم که چقدر غیر قابل تحمل میشم در این مواقع ولی به خدا دست خودم نیست، بدون اگه میتونستم دلم نمیخواست که حتی یه لحظه تو رو ناراحت ببینم چه برسه به اینکه خودم ناراحتت کنم، بدون که اگه من از روی منظور روز و شب تو رو خراب میکردم الان اینجا عین ابر بهار اشک نمیریختم، به جای این اشکهای داغ کاش دستای مردونت صورتم رو نوازش میکرد و سرم رو میذاشتی رو سینت و باهام حرف میزدی تا آروم بشم، بهم میگفتی که برام بهترین ها رو خیلی زود میسازی، بهم میگفتی که تمامه آرامش دنیا رو به زودی بهم هدیه میکنی، اما نیستی کنارم نیستی مثله خیلی از شبای دیگه که تمامه وجودم تو رو کم داره مثله خیلی از شبهای دیگه که دلم فقط وجودت رو میخواد بودنت رو میخواد همین که حس کنم کنارم هستی حتی وقتی باهام قهری و خودت رو ازم کنار میکشی، پنج شنبه شب ها برام معنی اون چیزی رو نداره که همه با گفتنش بهش فک میکنیم و به همدیگه لبخند میزنیم کل پنج شنبه شبها برام خفه کننده و عذاب آوره به جز وقتهایی که بی هیچ دغدغه ای تو تا صبح کنارم بودی، کل آخر هفته ها برام دلگیره، دلم میخواد آخر شب بیای دستم رو بگیری و بریم با هم قدم بزنیم، باهم حرف بزنیم، خیلی از این آخر هفته ها مثله الان چشام بارونی و خیس بوده و هر هفته با گذشتش صبر و تحمل منو هم با خودش میبره و من میمونم و یه بار غصه که رو دوشم سنگینی میکنه، من صبح تا شب گشتن توی خیابونا رو نمیخوام، من اینهمه دوری رو نمیخوام دیگه طاقت ندارم، پسرک باهام قهر نکن وقتی اذیتت میکنم ازم دلگیر نشو وقتی داد میکشم میدونم تو هم نیاز به آرامش داری و من خیلی وقتها نه تنها بهت این حس رو منتقل نمیکنم که حتی تمامه آرامشت رو هم سلب میکنم، کاش میدونستی چمه، کاش میدونستی دردم چیه، منو ببخش مرد مهربونم که با تمامه خوبیهات من انقدر بد و ناسپاسم، مطمئن باش اگه یه روزی بخاطر این اخلاق و رفتارهام تنهام هم بزاری بهت خرده نمیگیرم و حتی اونروز هم تو برام بهترین و خواستنی ترینی چرا که خودم میدونم که گاهی چقدر غیر قابل تحمل هستم.
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود با سار پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من بدهد چشم های تو هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان حس می کنم که قافیه هایم عوض شود جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود سهراب ِ شعرهای من از دست می رود حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد تن داده ام به این که بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم وقتش رسیده حال و هوایم عوض شو
[ جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٠ ق.ظ ] [ من ]
دلم برای نوشته هات تنگ شده بود دلم برای روزهای اولی که وقتی مینشستم پشت این کامپیوتر و منتظرت بودم تا بیای تنگ شده بود برای شبهایی که منتظرت بودم تا آن بشی و قلبم از شوق لبریز میشد، برای شبهایی که تا صبح باهات چت میکردم و از شوخیهات ریسه میرفتم از خنده و بی آنکه بدونی هزاران بار توی دلم فدات میشدم، امشب وقتی داشتم یادداشت هات رو میخوندم خاطرات اون روزها توی ذهنم بازی چرخ و فلک شده بود و هر چقدر که تکرار میشد برام شیرین تر بود، اون شبی که خونه دوستم بودم و به خاطر تو نصفه شب اومدم خونه و تا صبح لباسهام رو عوض نکرده نشستم پای کامپیوتر و باهات حرف میزدم، اون شبی که با تمامه زرنگیت بهم گفتی میدونی اگه یه روز نت نباشه ما از هم بی خبریم، و منم که خوب منظورت رو متوجه شده بودم گفتم خب یعنی چی؟ گفتی بیا یه شماره به من بده تا حداقل به همدیگه اس ام اس بدیم و من قبول نکردم، بهم گفتی آخه یه سیم کارت ایرانسل سه تومنه نمیخوای بیا خودم بهت یه سیم کارت بدم، تمامه اون روزهایی که برات یادداشت میذاشتم و دل توی دلم نبود تا جواب بدی، شب اولی که با کلی ذوق رفتم برات خوراکی گرفتم و برای اولین بار اومدم پیشت و تو نگاهت یه دنیا حرف بود و لبخندت برام قشنگترین لبخند دنیا، اون روزیکه داشتم برات گردنیت رو مرتب میکردم و چشات رو بستی تا حرف نگاهت رو نخونم ولی آهنگ نفسهات باهام حرف میزد، اون شبی که با هم توی ماشین خوابیدیم و به قول تو قشنگترین طلوع خورشید رو دیدیم، اینروزها رو دوست دارم چون هر لحظه کنارمی چون هنوز هم پری از توجه به من و خواسته هام، چون هنوز هم نگرانمی و... ولی دلم برای اونهمه بی قراری تنگ شده بود دلم برا یه خط نوشته که برام یه دنیا معنا داشت تنگ شده بود دلم برای اون چت هایی که تمامه ذهنت درگیر بود باهام ولی خودت رو بی خیال نشون میدادی و من توی اون لحظه سر تا پای وجودم میشد خواستن تنگ شده بود، خیلی برام عزیزی پسرک.
دیشب اینجا بودی کلی دوست داشتم که کنارمی کلی آروم بودم وقتایی که میشینی و با حوصله و آروم تو چشام نگاه میکنی و باهام حرف میزنی قشنگترین لحظه های منه وقتایی که با صبر و تدبیر منو قانع میکنی و سعی میکنی که غیر مستقیم اشتباهاتم رو بهم گوشزد کنی بهترین ثانیه های عمرم هستن وقتی که با هر نگاهی که بهم میندازی لبخند میزنی تمامه زندگیم جاری میشه تو یه جفت چشم سیاه که برام خواستنی ترین هستن.
چقدر منچ بازی کردیم دیدی خدا با صابرین بود و من برنده شدم.
تصمیم گرفتم که یه خانوم خوب و فهمیده باشم برات، یه سنگ صبور باشم برات، نه اینکه خودم با کمترین مسائل تو رو بهم بریزم و ناراحتت کنم، در بیست و چهار ساعته گذشته که موفق بودم امیدوارم بقیه اش رو هم بتونم البته رو کمک تو هم که شدیدا حساب میکنم میدونی که، امشب خیلی دوست داشتم که حتی برای چند دیقه بدون هیچ مقدمه ای برات درد دل کردم هر چند که شاید برای تو چیز زیاد مهمی نباشه ولی برام مهمه، و همین که حرفهام رو شنیدی و درکم کردی کلی خوشحالم کرد، درک میکنم که اینروزا خیلی سرت شلوغه و همین قدر که بهم یه دنیا توجه میکنی باید ازت ممنون باشم و صبر میکنم تا اونروزی که دوباره هر روز حتی یه خط یه جمله یا یه کلمه برام بنویسی تا هر زمانی که دلم برای اینروزهام تنگ شد برام بهترین یادگاریها باشن که حس اینروزها رو میتونن بهم منتقل کنن.
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
[ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٧ ق.ظ ] [ من ]
عید قربان تا غدیر: "بیست و ششم آبان- چهارم آذر" چهارشنبه از مشهد اومدی اومدم دنبالت انقدر دلم برات تنگ شده بود که دلم میخواست وسط خیابون ساعتها توی بغ*لت باشم همه خونه عزیزم اینا نهار بودیم اومدیم خونه ما با اینکه فقط یه روز اونجا بودی برام یه بافت خیلی قشنگ هدیه آورده بودی که خیلی دوسش دارم. پنج شنبه بیست و هفتم: وقتی خاله اومد رفتم توی حیاط تا ازش بپرسم اون قالب قلبش رو برام آورده یا نه از سوال من شروع شد و یک ساعت توی حیاط حرف میزدیم وقتی اومدم دیدم کلی زنگ زدی بهت زنگیدم باهام بد حرف زدی ازم دلخور بودی که چرا وقتی مریضم رفتم توی حیاط راست میگفتی، ازت عذر خواهی کردم، اس ام اس دادی و چون نبودم که جواب بدم و از قبل هم ازم ناراحت بودی و خوابت هم میومد خوابیدی اومدم بهت زنگ زدم جواب ندادی ازت دلخور شدم ولی با یه عشقی نشستم و برات ژله و کرم کارامل درست کردم با اینکه از شب تا صبح درد داشتم ولی یه حس خوبی داشتم، صبح باهات بد حرف زدم باهام بد حرف زدی ازت ناراحت و دلخور بودم ولی تو کلی از دستم شاکی شدی " تشریف میارین " واقعا قصد نداشتم که بهم بریزمت پسرک، نیومدی خوراکی ها رو ببری و تا شب هم نه من زنگ زدم و نه تو.
یک هفته داغون شدم یک هفته بغض کردم یک هفته اشک ریختم یک هفته از دلتنگیت بال بال میزدم یک هفته نفسم هر لحظه حبس بود توی سی*نم یک هفته غرور لعنتیم اجازه نداد تا بهت زنگ بزنم و ببینم که عزیز دلم در چه حاله، که بدونم نفسم جمعه شب تصادف کرده و من انقدر کم ادراک بودم که به خودم و این غرور مزخرف فکر میکردم و منتظر تماس تو بودم خدا میدونه که وقتی توی چت این جملات رو میخوندم تمامه بدنم از شدت گریه میلرزید و مثله الان اشکهام بی وقفه سرازیر میشد منو ببخش پسرک که دختر خوبی نیستم ببخش که اینهمه بدم ببخش که اینهمه اذیتت میکنم منو ببخش گلم نفسم، چهارشنبه شب از مسجد اومده بودیم خونه عزیز جون، دلم خیلی گرفته بود تا دیدن تو کمتر از پنج دیقه فاصله داشتم ولی غرورم مانع از اومدنم میشد، وقتی زنگ زدی دچار شک شده بودم زبونم بند اومده بود برام کادو گرفته بودی نخواستم ازت قبول کنم ولی دلم نیومد که زحمتت رو نادیده بگیرم ازت تشکر کردم، مرسی که برام اینهمه وقت گذاشتی و این نیم بوتهای قشنگ رو برام گرفتی پسرک، مرسی که انقدر بهم بها میدی که برای هر مناسبت برام بهترین هدیه رو میگیری، مرسی که اینهمه خوبی. روز عید غدیر: هیچ جا نرفتم فقط دلم تو رو میخواست بوی تنت رو، هرم نفسهات رو ،کلام شیرینت رو دستهای مردونت رو، شب همه با هم رفتیم زیارت بخاطر من از ماشین پیاده نشدی سرم و گذاشتم روی شونت و هر لحظه آرومتر از قبل میشدم، خیلی دوستت دارم پسرک، انقدر که خارج از حد تصوره. جمعه پنجم آذر: غروب رفتیم بیرون تمامه مدت سرم روی شونت بود و با موهام بازی میکردی گاهی پیشونیم رو میبوسیدی و من غرق میشدم از حس خواستن و لبریز بودن از حس عاشقی و عاشق کسی مثله تو بودن از داشتنت به خودم میبالم از بودنت خدا رو هزاران مرتبه شاکرم. شنبه ششم آذر: صبح که بهت زنگ زدم میدونستم میای پسرک شیطون من، گفتی خوابم میاد نمیام هر چی زنگ زدم جواب ندادی، لب در بودی که در حد چند ثانیه جواب دادی و بعد قطع کردی، آیفون رو زدی، صبحونه آماده کرده بودم کمتر از چند لقمه خوردی و میز رو جمع کردی و اومدی بغ*لم کردی دوست دارم توی این لحظه ها زمان مفهومه خودش رو از دست بده و من برای همیشه تو آغوش مردونت آروم بگیرم و هیچی منو از تو جدا نکنه.
کمتر از پنج ساعت دیگه باید بریم شهر نصف جهان ولی من خوابم نمیبره نمیدونم چرا؟ اینروزا دلم بدجوری بی قرار و بی تابته پسرک،اینروزا تحمل دوریت بیشتر از قبل برام سخته، اینروزا جای خالیت هر روز و هر شب بیشتر از قبل داره بهم دهن کجی میکنه و منو بهم میریزه، اینروزا دلم بدجوری هر لحظه و هر ثانیه بهونت رو میگیره، خوشحالم که فردا کنارمی. وقتى که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه
[ یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۱ ق.ظ ] [ من ]
گاهی بهونه گرفتن از سر بی حوصلگی فقط یه دلجویی ساده و کلامی نیاز داره گاهی یه آغوش گرم نیاز داره تا یخ وجودت آب بشه گاهی چند کلمه محبت آمیز تو رو سرشار از نشاط و شادی میکنه گاهی دلیله یه دنیا بهونه دوریه گاهی فشار عصبیه گاهی یادآوریه یه خاطره تلخه و وقتیکه دچار این حالت میشی و هیچ کدوم از اینها برات نیست میری یه دوش آب گرم میگیری تا شاید یه کم آروم بشی میبینی که هنوز دچار همون حالتی میای دراز میکشی که خوابت ببره تا شاید هم بهتر بشی هم از دست این سردرد لعنتی که چند وقته دچارشی راحت بشی بعد از دو ساعت کسل تر از قبل با یه خواب بد از خواب میپری و حالا فقط این اشکهای داغ هستن که کمی دارن بهت کمک میکنن، دلم نمیخواد از هیچی بنویسم دلم نمیخواد بنویسم که چی شده، دچار رکود روحی شدم همیشه بهونه میگیرم لج میکنم با کوچکترین حرفی بهم میریزم اشکهام که خود به خود روون شدن نمیتونم دلیله اصلیش رو درک کنم دلم میخواد ساعتها یه جای آروم باشم و بلند بلند گریه کنم خوشحالی هام ثانیه ای شدن انگاری که خنده هام مصنوعی شدن چند تا از تار موهام سفید شدن امشب به مامان میگم ببین این تار موم سفیده؟ میگه آره اشکالی نداره قیچی بیار برات کوتاه کنم بی اختیار اشک میریزم، مامان میگه چرا داری گریه میکنی اینکه چیز مهمی نیست خودم هم نمیدونم چرا؟ شایدم میدونم و نمیتونم با هیچ کس در موردش حرف بزنم، بیچاره مامان تا الان پیشم بود و باهام حرف میزد فشارم به شدت پایینه میخواست ببرتم دکتر ولی گفتم خوبم شما برو بخواب اگه حالم بد شد صدات میکنم، با همه اینها تصمیم دارم فقط بشینم درسم رو بخونم تا دیگه این یکی نشه یه غصه جدید که بعدا بخوام افسوسش رو بخورم، حتی اگه حالم از این هم بدتر باشه باید درست درس بخونم دیگه تنبلی و کسل بودن کافیه اینهمه که توی این مدت بی حوصله بودم و نتونستم یک خط درس بخونم چی شد؟ دلم میخواست تمامه فردا رو کنار تو باشم با اینکه الان میدونم که نمیریم خونه خاله ولی دیگه چنین حسی ندارم پس فردا هر موقع که بیدار شدم میشینم سر درسهام. پ:ن اینهمه خودخواهی و انتظارات بالات برام خیلی عذاب آور بوده و هست ولی ظاهرا باید کم کم برام این حالتها بی اهمیت باشه تا بیش از این بهم نریزم. پ:ن امروز پدربزرگت رو به خاک سپردین، بی اختیار یاد مراسم عموم افتادم الهی بمیرم که با هزاران آرزو رفت در دل خاک. امیدوارم هر چی خاک ایشونه بقای عمر تو باشه. پ:ن وقتی خوابی بیش از اون چیزی که فک کنی معصوم و آرومی انقدر که دلم میخواد ساعتها تماشات کنم و آروم نوازشت کنم. پ:ن اینروزا با اینکه شاید مثله قبل باهام حرف میزنی قربون صدقم میری ولی انگار که فرسنگ ها ازم دوری اصلا منو میبینی؟ خواسته هامو میبینی؟ توقعاتم رو میبینی؟ این همه اشک و بغض رو میبینی؟ یا به فکر خودت هستی؟ به فکر اینکه من مثله همیشه اجازه نمیدم تو حرف بزنی؟ به فکر اینکه تو دلت چی میخواد؟ به فکر اینکه من حق اعتراض هم ندارم؟ تو داری عوض میشی؟ از خیلی چیزا میترسم، دیگه برام سنگ صبور و مرهم دردهام نیستی، دیگه نمیشه حتی از کمترینها باهات حرف زد و بهت اعتراض کرد، انقدر فشارم پایینه که انگشتهام بی حس هستن بهتره دیگه ادامه ندم.
[ جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
دیروز: بعد از ظهر رفتم برا ثبت نام کلاس زبان و باشگاه، با کلی انرژی بهت میزنگم کار داری سرت شلوغه، یکی دو باره دیگه که تکرار میشه اونهمه انرژی جای خودشو به یه حالت عادیه سرد میده و این کاملا از ضمیر ناخودآگاهم نشات میگیره و دست من نیست که براش توضیح بدم که شرایط رو درک کنه در واقع تقصیر تو هم نیست، دوباره سر این موضوع بینمون بحث پیش میاد مثله همیشه هردمون حق رو به خودمون میدیم و از اون یکی شاکی و ناراحتیم گفتی میرم پیش دوستام مخالفت کردم رفته بودی خونه ولی نه بهم خبر دادی نه وقتی اس ام اس دادم گفتی، بی حد ناراحت بودم خواستم بخوابم نتونستم، زنگ زده بودی گوشی توی کیفم سایلنت بود و ندیدم داشتم میومدم بیرون که دیدم زنگیدی اس ام اس زدم زنگ زدی گفتم دارم میرم بیرون اومدی باهات سرد بود باهام بد نبودی حرف زدی یکی درمیون جواب دادم ناراحت شدی رفتی خونه دو تا ماشین مزاحمم شدن شاید زشتترین کار اونها قشنگترین بهونه شد که بهت زنگ بزنم و ازت بخوام بیای بیرون نه از ترس نه از استرس، که وجودت مسکن منه حتی اگه غمگین باشی حتی اگه ازم ناراحت باشی و ازت ناراحت باشم که اون شونه های مردونت هر لحظه تکیه گاه بی قراریها و شادیهای من هستند، رفتیم پارک کلی با هم حرف زدیم، بعدم کل شهر رو با بچه ها طواف کردیم،چقدر بهم زدی و دیدی میخواستم نسل آینده رو منگرض کنم خب اذیتم میکردی.ساعت دو با یه دنیا آرامش برگشتیم خونه.
امروز: بعد از ظهری مامان اینا میخواستن برن خونه عزیزجون حال نداشتم که برم ازم خواستی خونه نمونم و باهاشون برم، وقتی میخواستم از اونجا برگردم بهت زنگیدم میخواستم ببینمت ولی خب کار داشتی و نشد بعد زنگ زدی و گفتی دلت شیرکاکائو میخواسته ولی خب آگاهه نداشته گفتم خودم برات درست میکنم که قبول نکردی، اومدم برات آماده کنم که خودم برات بیارم مامان گفت بگم خودت بیای، کلی ازم تشکر کردی وقتی خواستم خداحافظی کنم بهم گفتی کلی خوش تیپ شدی امشب ،گفتم ولی تو... هنوز حرفم تموم نشده بود که گفتی آره من این روزا خیلی بهم ریختم میدونم، ناراحت شدم چرا من همیشه از همه کارهای تو بی خبرم؟ چرا هیچ وقت نمیدونم دور و برت چی میگذره؟ من انقدر بی ظرفیت و کم تحملم؟ تو فقط یکیو میخوای که باهاش بگی بخندی؟ یعنی تو فقط از فشار زیاد کاریه که دو روزه انقدر بهم ریخته ای هم از نظر ظاهری هم روحی، تو خیلی وقتای دیگه هم مشکل داشتی ولی اینطوری نبودی، مگه نگفتی من مرد مشکلاتم؟ وقتی تو به چیزایی که میدونی من برام مهم هستن توجه نمیکنی در نگاه اول فک نمیکنم که چون کارت زیاده چون همزمان با چندین مسئله درگیری اینطوری هستی با خودم میگم چقدر برام اهمیت قائل میشه اونوقت من... نه ظاهر امشبت نه کثیف بود نه نامرتب، نیازی به توضیح نداره خودت بهتر میدونی که من چی میگم و تو چطوری بودی، سعی میکنم دیگه کمتر بگم چی میخوام چی برام مهمه ظاهرا این روزا حال خوبی نداری و منم نمیتونم کمکی بهت بکنم، ببخش که ناراحتت کردم.
برای خودم: اینروزا هر وبلاگی رو که میخونم حس میکنم که همه درگیر این حس هستن که خدا اصلا اونا رو نمیبینه و باران مصیبتش فقط اونا رو خیس میکنه و لرزش این سرما زندگیشون رو میلرزونه چرا منم دچار همین حس هستم؟ دلم نمیخواد ناشکری کنم که اوضاع از این بدتر بشه نه، ولی چرا امروزی که من به تو رسیدم اینهمه مشکل وجود داره که تمامه شادی و نشاطمون رو خفه کنه و برای کمترین شادی دنبال یه روزنه ای هر چند کوچیک باشیم؟ دلم نمیخواد اشتباه برداشت کنی من تو رو سرزنش نمیکنم ولی وقتی با خودم فک میکنم میگم خدایا حالا که بعد از هزاران درگیری روحی یکیو دارم که اگه هر طوری هست دوستش دارم دلم میخواد خوشبختش کنم دوستم داره دلش میخواد خوشبختم کنه چرا اینهمه مشکل؟ میدونم که بدی و سختی رو برای هیچ کدوم از ما مقدر نمیکنی و این خود ما هستیم که باعث به وجود اومدن شرایط سخت و غیر قابل تحمل میشیم ولی میتونی که کمک کنی، میتونی که یه کم موانع رو هموارتر کنی، همیشه بدم میومده حسرت بخورم ولی حالا دنیام شده حسرت بود و نبود خیلی چیزا، واقعا برای ساختن یک شرایط کاملا عادی چند سال کم نیست، یعنی من میتونم؟ کاش زندگیت رو اینطور نمیساختی تا اینهمه امروز پریشون باشی و من از غصه تو و خودم بسوزم، نگو قوی و محکم نیستم اینا مقاومت نمیخواد یه سنگ میخواد که درک نکنه دور و برش چه خبره، کاش اونیکه اونهمه برات مهم بوده که امروز از اشتباهش من دارم خفه میشم امروز میدیدی کجای زندگیته، واقعا راست میگن که بعضی ها فقط برای راحتی و راحت زندگی کردن آفریده شدن و بعضی ها... کاش یه معجزه اتفاق بیوفته و یکی از مشکلات منو از سر راهم برداره، کاش میشد که اینا رو نخونی تا ناراحت نشی.
تو مسئول همه آن چیزی هستی که هستی [ سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٢ ق.ظ ] [ من ]
از دیشب کلی دلم براش تنگ شده بود با توجه به اتفاق صبح و اون همه نگرانی هم به دل تنگیم هزار برابر اضافه شد ساعت پنج با چه ذوقی آماده شدم و بهش زنگیدم داشت ماشین رو تمیز میکرد و کلی خسته شده بود دلم میخواست تمامه شب رو کنارش باشم و امشب کلی از بودنش آروم بشم ولی یه حرف یه جمله یه تیکه کل حالم رو بهم ریخت چرا؟ میدونم مامانم نگران خودمه، میدونم که دوستم داره و از دوست داشتنه که گاهی باهام اینطوری حرف میزنه مثله من که گاهی از دوست داشتنه زیادم پسرک رو از خودم میرنجونم مثله من که گاهی نگرانیهام به جای اینکه پسرک رو خوشحال کنه ناراحت و غمگین میکنه ولی خب همون یه جمله کافی بود تا کل شبم خراب بشه برای منی که خودم شبانه روز دارم از غم این دوری میسوزم کافی بود. بمیرم برا پسرک که تمامه خستگیه روز به تنش موند ببخشین عزیزم، حرف کسی برام مهم نیست حرف بقیه فقط کمک میکنه تا اشکام سرازیر بشن من از دوریه تو دارم میسوزم نبود توئه که برام غیر قابل تحمل شده دلم میخواد یه خونه داشته باشیم و شبها منتظر ورودت باشم تو آغوش تو بخوابم بی دغدغه باهات حرف بزنم و بخندم برات درد و دل کنم برات ناز کنم، میدونم که خیلی خسته ای میدونم که خودت بیش از من در عذابی میدونم میدونم... بهت قول دادم ناراحت نباشم پس تصمیم میگیرم که من مشکلاتم رو شکست بدم نه اینکه مشکلات منو از پا در بیارن، وجودت برام بهترین آرام بخشه هیچ چیزی به اندازه آغوش گرم و امنت برام لذت بخش نیست، بمیرم برات که زنگ زدی بهم میگی خسته ای بمیرم که نمیتونم کاری برات انجام بدم و یه نقطه امن و آروم برات باشم، امیدوارم این روزهای انتظار به شادی و سلامت خیلی زود به پایان برسن، میدونی پسرک وقتی نیگات میکنم و دقیق میشم به چهره ات به این میرسم که تمامه خواستن من خلاصه شده تو یه جفت چشم پر رمز و راز که هزاران حرف نگفته رو با خودشون یدک میکشن، خیلی دوستت دارم عزیزترینم. [ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٢ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه یازدهم:صبح رفته بودی بدرقه خالت اینا، خواب و بیدار بودم که بهم زنگ زدی گفتی بیا لب در برات صبحونه گرفتم، مرسی پسرکم کلی کجالت کشیدم ازت، بعد از ظهر میخواستم بیام خونه زنگ زدم بهت ریجکت کردی دوباره و چند باره، اس ام اس دادی که پیش پدرتی، دیگه زنگ نزدم و برا خودم زیر بارون قدم زنان راه خونه رو در پیش گرفتم، با اینکه خیس شده بودم و یه کم سرما رو احساس میکردم ولی حس خوبی داشتم زنگ زدی کلی قربون صدقم رفتی و گفتی دیگه نرو بمون خودم بیام دنبالت، توی راه بنزین تموم کرده بودی، وقتی رسیدی هنوز لباسامو موهام خیس بود توی ماشین بغ*لم کردی و گفتی چرا پیاده اومدم؟ بعد از اون همه بحث و این بارون فقط گرمای آغوشت میتونست بهم انرژی بده، چقدر این لباس مشکی رو که پوشیده بودی دوست دارم، چقدر این بازوهای مردونت برام خواستنیه، رفتیم بلال خوردیم و منو رسوندی خونه، شبم با هم رفتیم پارک و توی اون مه و هوای دو نفره با هم شام خوردیم چقدر دوست دارم که توی اون هوا باهات هم قدم بشم و تا آخر دنیا کنارت قدم بردارم و مشکلات رو یکی پس از دیگری پشت سر بزارم.
چهارشنبه دوازدهم: خیلی وقت بود که دلم میخواست برات یه هدیه خیلی ناقابل بگیرم ولی خب هر دفعه به یه نحوی نمیشد تا اینکه چهارشنبه رفتم بیرون و برات یه جفت کتونی گرفتم حالا چرا من همیشه وقتی تصمیم میگیرم هدیه بگیرم میرسه به کفش؟ خودم هم نمیدونم و این پسرک من بر خلاف اینکه لباسهاش رو خیلی خوب مراقبت میکنه ولی کفش هاشو زود از بین میبره بهش میگم چرا؟ میگه آره میدونم ولی نمیدونم چرا، از این به بعد باید بیشتر مراقب باشی مگه نه؟ ببخش گلم که هدیه ات رو کادو نکردم و خیلی ساده بهت دادم ولی خب مجبور بودم شرمندتم همسر گلم، بهم یه تسبیح هدیه دادی و گفتی اینو زمانیکه کربلا رفتم برای همسرم گرفتم و متبرک شده ست، امیدوارم که بتونم حداقل اگه بهترین هم نیستم ولی برات همسر خوبی باشم، شب با بچه ها رفتیم بیرون کلی خوش گذشت و با یه عالمه حس خوب برگشتیم خونه. دیروز: از دستت دلخور شدم انقدر که تا یکی دو ساعت الکی اشک از چشام میومد و خودم هم نمیدونستم چرا؟ هر چقدر میخواستم که این مسئله تموم بشه دست خودم نبود و هر بار بیشتر بهم میریختم، شبم که فکر بعضی مسائل و این دوریه مزخرف کلا آرامش رو ازم گرفت ولی فقط صدا و حرفهات بود که آرامش رو بهم هدیه کرد. صبح اس ام اس میدم فک میکنم دلیور شده نیم ساعت بعد دوباره اس ام اس میدم این بار گوشیم دستمه و میبینم که تیک نمیخوره نیگا میکنم که اون اس ام اسم هم پندینگه، زنگ میزنم، "در حال حاضر..." نگران میشم ولی صبر میکنم و به خودم میگم حتما خوابی، میرم حمام تا زمان بگذره دوباره همون صدا ساعت نزدیک یک، زنگ میزنم به امیرحسین که زنگ بزنه خونتون، در این فاصله زنگ میزنی تمامه بدنم سرده، حالت تهوع دارم از نگرانی و استرس اعصابم بهم ریختست تازه حالا تو ناراحت هم میشی که چرا باهات خوب حرف نمیزنم ببخش پسرکم آخه خیلی ترسیده بودم بهم حق بده تو دنیای منی نفس منی.
چشمهایت به من آموخت قسم خوردن را بعد، عاشق شدن و پای قسم مردن را چشمهایت به من آموخت، ـ دوتا مایه نازـ دلبری کردن و دل دادن و دل بردن را به من آموخت نگاه تو پریشانی را به تو دل دادن و دل دادن و... نشمردن را خار بودن را همسایگی گلها را با تو هر فصل شکوفایی و پژمردن را در تو پیدا کردم فلسفه هستی را درک کردم با تو شادی و غم خوردن را چشمهایت ـ دو ستم پیشه ـ به من فرمودند غیر تو از همه دل بردن و نسپردن را
[ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ من ]
چرا هر وقت که من سعی میکنم که راجع به یه مسئله که شدیدا عقیده دارم حق با منه کوتاه بیام بدتر میشه؟ آیا من نمیتونم این حس رو بهت نشون بدم یا تو دچار این حالت میشی که نکنه کلا حق با تو بوده و جایی برای ناراحتیه من اصلا وجود نداشته؟ آیا اینکه تو برا خودت قرار فیکس میکنی برای شبت و بیرون رفتنت صرف اینکه من نمیتونم بیام بیرون کار درستیه؟ اینها حرکاتیه که برای خودت خط قرمز و به قول خودت اگه نخوای بری بیرون که با طرف قرار مدارت رو نمیذاری بعد بگی اگه میخوای نمیرم حتما میخوای بری دیگه مگه نه؟ خدا میدونه که الان چقدر ناراحتم ساعت یازده زنگ میزنی که اومدم بیرون ببخشین ولی تا نیم ساعت دیگه قول میدم خونه باشم بگذریم از قول نیم ساعتت تازه بعد از دو ساعت به من میگی دلیله ناراحتیت رو متوجه نمیشم؟ اشتباه از تو نیست تو پشیمون نباش اشتباه از منه، آره وقتی زنگ زدی بیدار بودم ولی خیلی ناراحت بودم جوابت رو ندادم که به هم نریزی تا فقط اگه قراره نخوابم و سردرد رو تحمل کنم فقط برا خودم باشه، تا دعوا و بحثی درست نشه و باشه برای زمانیکه حالم بهتر بود باهات حرف بزنم اومدم نت دیدم آنی پی ام ندادم ولی وقتی اینجا رو خوندم دلم طاقت نیاورد وقتی حس کردم ناراحتی، ناراحتیه خودم یادم رفت ظاهرا اشتباه کردم که بهت پی ام دادم با خوندن دوباره و چند باره اون چت چیزی مبنا بر بد حرف زدن دستگیرم نشد مگر اینکه تو از جای دیگه ناراحت بودی و حرفهای نگفته ی من مزید بر علت بود برات، اشکالی نداره پسرک، ترجیح میدم الان بیشتر از این ننویسم، ولی چه خوب ........ هیچی بیخیال بهتره این پست فعلا خصوصی باشه تا بیش از این شما از دست من ناراحت نشین. [ دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
جمعه هفتم: امروز مهمونی دوره ایه خانواده خونه ی ماست ولی دل من بسی بخواهد که کنار همسری جونم باشم چون بدون اون هیچ جا بهم خوش نمیگذره حتی در بهترین مکانها یا با بهترین افراد یه هالمه با خودم فکر کردم که چطوری مامان رو راضی کنم که من نباشم خلاصه که با یه دروخ مصلحتی به مامان گفتیم آقای همسر تنهاست و توروخدا گناه داره بزار من برم بیرون و اینگونه شد که ما با همسری رفتیم بیرون اولش یه کم در مورد دیر اومدن اون و استرس اینکه نکنه مهمونهامون بیان باهم گرد و خاک کردیم ولی با ورود به شیرینی فروشی برای خرید شیرینی لامبورگینی به قول همسری ( ناپلئونی ) صلح کامل برقرار شد، بعدم که سر قضیه تند رفتن، من از همسری ناراحن شدم و طبق قراری که چهارشنبه گذاشته بودیم همسری باید جریمه اش، به من هزار تومن میداد حالا من این پول رو گرفتم انقدرم ناراحتم که حد نداره پسرک هم میگه دیگه جریمم رو دادم عذرخواهی هم کردم پس اخم نکن منم گفتم میخوام این پول رو بندازم صندوق صدقات کم کم داشت یادم میرفت که اون بچهه با دوچرخه اش یهویی پیچید جلومون فکم واقعا بی حس شده بود و قلبم میسوخت حالا این وسط پسرک هم میگه به خدا تسخیر من نبود اون منحرف شد و از این حرفا راست میگفت بچم خداروشکر که به خیر گذشت رفتیم سرچشمه ناهار رفتیم رستوران برکه که غذاش فوق العاده خوشمزه بود و منم دو تا کادوی نانازی از همسر گلم گرفتم یه گردنبند خیلی ناز با یه انگشتر واقعا ازت ممنونم عزیز دلم، قربونت برم من، بعدم رفتیم برا مامان اینا رب گرفتیم، هنوز نرسیده به پارک پسرک میگه توروخدا اجازه بده من قلیون بکشم خواهش میکنم دلم میخواست محکم بگلش کنم پسرک ناز من، حالا من هی میگم نه اونم میگه توروخدا، دلم نیومد دیگه بهش بگم نه، بعدم اومدیم و پسرک برا خواهری یه عینک گشنگ گرفت و برا منم یه روسری خوشمل واقعا ازت ممنونم بهترینم، سر راه هم رفتیم امامزاده و زیارت کردیم و یه دور عکسهامون رو دیدیم، وقتی هم رسیدیم همسری دوست نداشت بریم خونه ولی خب من مجبور بودم سریع بیام خونه و وقتی توی ترافیکی که اون ماشین عروس و همراه هاشون ایجاد کرده بودن موندیم نمیدونم چرا انقدر دلم گرفت یه کمی برا پسرک درد و دل کردم و اونم کلی باهام حرف زد و کلا آروم شدم، اومدیم میگم پسرک منو سر این یکی کوچه پیاده کن، دستگیره رو گرفته بودم و داشتم با پسرک خداحافظی میکردم که یه ماشین از کوچه اومد بیرون و خالم رو دیدم که چه قشنگ جلوی ماشین نشسته انقدر گیج شدم حالا پسرک هم دنده عقب میگیره میبینه که اونا هم دارن همین مسیر رو میان دوباره میزاره دنده یک و میاد همون جای قبلی، و خداییش که ما اصلا تابلو نبودیم ولی خدا رو شکر که اونا ما رو ندیدن دوباره رفتیم کلی چرخیدیم و من هرهر میخندم همسری میگه نیشتو ببند من حاضر بودم یه میلیارد بدم تا حس و حالم خراب نشه و من از این حرف ریسه رفتم از خنده، خیلی خوش گذشت آقایی برای همه چی ازت ممنونم. دیدی دو تایی هم بهمون خوش میگذره.
پ:ن دیشب لینک یه وبلاگ همسرانه رو میفرستم برای همسری زنگ میزنه میگه این چیه؟ گاهی دوست ندارم که چیزیو که دلم میخواد واضح بهت بگم و تو اگه یه کم تامل کنی متوجه منظورم میشی گاهی وقتا دوست دارم که حرفهایی که شاید نتونی بهم بگی رو از یه طریق دیگه متوجه بشم گذشته از اینکه نوشتن باعث میشه که خاطرات همیشه برات مجسم باشه گاهی هم زبان حرفهای نگفته ماست به همون اندازه که من دوست دارم با هم حرف بزنیم گاهی هم نمیتونم بعضی حرفها رو بگم و اینجا هم به من کمک میکنه هم به تو حداقل من اینطور فک میکنم یه بار بهت گفتم دوست دارم بنویسی حتی اگه اینجا نباشه یه جای دیگه حتی اگه نت و وبلاگ نباشه اینبار برای آخرین بار بود اگه دوست داشتی بنویس اگر هم نه، که هیچ اشکالی نداره نفسم، به هر حال حتما اگه چیزی باشه راجع بهش باهام میحرفی، هر چند که دوست نداشتم خیلی واضح همچین چیزی رو ازت بخوام ولی بازم اختیار با توئه پسرک یکی یه دونه ی من. [ یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
صبح میخواستم این موبایلم رو خفه کنم ساعت دو با کلی انرژی مثبت نسبت به فردا میری روی تخت دراز میکشی و چند تا اس ام اس عشقولانه میفرستی برای عسلی ولی از جواب ندادنش میفهمی که خوابه و بعد از دقایقی خواب تو رو در بر میگیره حالا با این همه حس خوب هنوز چهار ساعت نشده این آلارم موبایلت تمامه حسهای قشنگت رو قهو...ای میکنه آخه چرا؟ پا شدم رو تختم نشستم یه کم به اطرافم دقیق شدم و بعد از چند لحظه اون طرف تخت عین خمیر پهن شدم حالا مگه میتونستم چشامو باز کنم ولی به عشق پسرک و قولی که بهش داده بودم پاشدم و چایی آماده کردم و وسایل رو جمع کردم و زنگیدم به پسرک من: سلاااااااااااام خوفی؟ بیدار شو عزیزم، برو یه دوش بگیر بعد بیا که بریم پسرک: سلام ساعت چنده؟ من: 6:15 پسرک: نه نمیرم دوش بگیرم، باشه حالا تا ساعت هفت و من با خودم: بععععععععله ساعت یه ربع به هفت باز هم با توهم فانتزی تر از قبل اس ام اس میدم که پسرک میخوای بری دوش بگیری بعد بریم؟ و همچنان است که من منتظر جواب پسرک هستم، ساعت هفت و پنج دقیقه پسرک دوش نگرفته کمی خواب آلو لب در بود، دیگه بچه ام کم کم بیدار شد میگم واقها چقدر دوش گرفتی میگه نه من صبح ها دوست ندارم دوش بگیرم آخر بچه ما کمی حساس است نه صبح دوست دارد دوش بگیرد و نه شب واقعا جای تامل و تفکر دارد این حس کودک شیرین ما.
رسیدیم به دانشگاه قبلیم جایی که کلی خاطرات تلخ و شیرین برام به یادگار گذاشته بعدم که رفتیم دانشگاهتون و نامه ای رو که میخواستی، با هزار جور زبان و تیکه ای که ظاهرا در فرهنگ پرسنل اون دانشگاه صدق میکنه گرفتیم. رفتیم سر چشمه درسته پسرک؟ خیلی خیلی جای قشنگی بود واقعا طبیعت زیبای اونجا آدمو آروم و سبک میکرد انگاری که روحت تازه میشه عکسای نانازی گرفتیم البته بماند که آقا دوریبن رو گذاشتن تو صندوق عقب و وقتی میگم پسرک پس دوربین کو؟ یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه دادمش به تو، به من! آره بهت گفتم بگیرش تو هم گرفتی، و در اینجا جا داشت که من بپرسم پسرک واقعا من دوربین را گرفتم یا...... شاید پسر قند عسل ما شیرین میزد و دچار توهم شده بود، تمامه این سراشیبی که کلی با خوشحالی و حرکت آب و هوا ما رو به پایین پارک رسانده بود را برگشتیم و حالا هی این نفس ما گیر میکند و دنده را عوض میکنیم و نتیجه ای حاصل نمیشود و در برابر لبخند گشاد پسرک که دارد با دوربین می آید میخواهیم به او بگوییم نیشت را ببند تا کله ات را نکنده ام پسرک پررو، خلاصه این که ماند ولی ما کلی عکسهای نازی از مناظر طبیعی تا انسانی گرفتیم و صبحانه خوشمزه ای را در کنار همسر جان نوش جان فرمودیم، آخه یکی نیست به اینا بگه شماها که میخواین راه خروج رو ببندین مجبورین که به اون گندگی بنویسین خروج و یه علامته گنده تر از خودش هم کنارش باشه تا منه بیچاره بگم همسری بیا این سنگه رو هل بدیم بره کنار تا بریم و او هم قاه قاه بخندد که عزیزم الاگ جان این با جرثقیل هم به زور جا به جا میشود و من اصرار که نه من میتوانم و در نتیجه در یک فیلم کمدی بازیگر نقش اول و آخر باشم. تو راه هم کلی با هم حرفیدیم اونم از نوع کاملا صلح آمیز و در فضایی عشقولانه صبح امروز را سپری کردیم.
مرسی عزیزم برای انگورهایی که خریدی واقعا ازت ممنونم.
بعد از ظهری ببخشین که از آزمایشگاه اومدم و ناراحت بودم مرسی که ناراحتیمو تحمل کردی و انقدر باهام شوخی کردی تا گمم تموم بشه.مثله همیشه خوشحالم از داشتنت و بودنت.
کبوتر قلبم این روزها می خواهد [ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ من ]
چرا من اینهمه تورو اذیت میکنم؟ چرا وقتی نفسم به نفست بستس کاری میکنم که به هم بریزی؟ گاهی فک میکنم واقعا مجنون حق داشته که دیوانه شده، ببین پسرک خیلی وقتا یعنی بیشتر وقتا از سر دوست داشتن بیش از حده که باعث ناراحتیت میشم و بیشتر از تو خودم داغون میشم، دیروز وقتی داشتم باهات چت میکردم دلم میخواست همه چی تموم بشه ولی تموم شد نه به خیر بلکه با یه دنیا دعوا و ناراحتی شایدم به قول تو بر خلاف اینهمه ادعا بلد نیستم یه بحث رو جمع کنم، شاید تو درست میگی که گاهی واقعا غیرقابل تحمل میشم، وقتی زنگ زدی و فقط داد میزدی و میگفتی که خیالت راحت شد نمیبخشمت نمیفهمیدم یعنی چی؟ کلانتری دعوا تو چرا؟ تمامه بدنم میلرزید حالم از خودم به هم میخورد واقعا چرا من نمیتونم درست زندگی کنم؟ خدا میدونه که تو اون چند ساعت بهم چی گذشت؟ یه بغض چسبیده بود ته گلوم و داشت خفم میکرد بمیرم برات که با تمامه خوبیهات باید اخلاقهای خیلی خوبه منو تحمل کنی وقتی دیدمت یه کم آروم شدم، بعد از ظهر اومدم پیشت یه کم خوراکی برات آوردم بغ*لم کردی و باهام حرف زدی بمیرم برات که بهم میگفتی من نمیخوام برم سربازی نزار منو ببرن و خودم داشتم خفه میشدم و به زور جلوی اشکهامو گرفته بودم و بهت گفتم تا نری برات سخته و فک کردن بهش عذابت میده ولی وقتی برات شروع بشه دیگه عادی میشه و این ترس و هراس هم خیلی کم میشه پسرک پیش اومدن یه سری مسائل سخت و تلخ قشنگتر از بودن بین زمین و هواست بهتر از اینه که نگاه ما به فردا پر از استرس باشه ، یه سری مسائل باید بگذره پس نترس و قوی باش، و سعی کن که بهترین راه رو انتخاب کنی، دیشب که از مسجد اومدم اومدی تا پول هر روز رو بهم بدی میگم توی ماشین بوی سیگارمیاد میگی داییم کشیده نیگات میکنم و میگم به کدا هم بوی سیگار بدی هم بوی اسید سیتریک ( خندههه) میگی غلط کردی بوی تینر میدم خب چون همیشه بوی ادکلنت تمامه فضای ماشین رو پر میکنه الان این بوها خیلی تابلو بود دیگه، امروز تولد دختر خاله ایه دیشب بردمش کادوش رو گرفت یه پیراهن خیلی ناز، ما هم که بهش یه کتونی نانازی هدیه میدیم که ایشالله به شادی ازش استفاده کنه، راستی پسرک تصمیم نداری بری باشگاه، امشب دیگه یادت باشه که ته برگ چکهاتو ببری خونه باوشه؟ آفرین پسرک من که الان از خواب پاشدی و رفتی دوش بگیری چقدر دلم برات تنگ شده دلم میخواد کنارت دراز بکشم و عطر نفسهات تمامه ریه مو پر کنه برام عزیزترین و بهترینی همسرم.
[ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ من ]
چهارشنبه بیست و هشتم: رفتیم خرید برات سه تا پیراهن نانازی که خیلی میدوستمشون و دو تا شلوار خیلی شیک گرفتیم، واقعا پسرک گذشته از اعتماد به نفست هر چی تنت کنی بهت میاد، یه عالمه پاستیل خریدی باور کن که قصد نداشتم که با گفتن اینکه دیگه کافیه بهت بگم که پاستیل نوشابه ایها رو نخر فقط خواستم بهت بگم خیلی زیاد گرفتی بسه خب و از اونجاییکه تو ثانیه ای ناراحت میشی ظاهرا ناراحت شدی و اصرار من برای اینکه نه توروخدا بخر فایده ای نداشت، دلم میخواست یه جفت کتونیه نانازی هم برات بگیریم البته کتونی هات گشنگه میدونی که سلیقه خانومه خونست ولی خب. حالا یه چند وقت دیگه میریم برات کتونی میگیریم عسیس دلم، چقدر برگشتنی حس گرسنگیه شدید داشتم، بمیرم برات که اینهمه ناراحن بودی که برا من خرید نکردیم.خیلی دوستت دارم پسرک.
جمعه آخر ماه: اینکه تصمیم گرفتیم جمعه ها بریم به دل کوه و دشت و صحرا به نظرم خیلی دوست داشتنیه، دیروز خیلی خوش گذشت به جز یه مورد میشه گفت که واقعا عالی بود، کلی عکس گرفتیم اونم عکسای بسیار بسیار جیگمیلی، صبح ساعت هشت و نیم داشتم کابوس میدیدم که خوابم برده و ساعت یازده و نیم تو زنگ زدی و دوباره دعوا شده که چرا من بیدار نشدم چنان از خواب پریدم که سرم درد گرفته بود این هم از مزایای وجود شما عزیز دلم، غذا رو به کمک مامان آماده کردم و کلم پیچ هارو خرد کردم و تمامه وسایل رو جمع کردم و بهت زنگیدم هنوز خواب بودی بیدار شدی رفتی دوش گرفتی و اومدی این پیراهن سرمه ایه که تازه گرفتیم و من یه عالمه عاشخشم رو تنت کرده بودی وای که چقدر دوست داشتنی و خواستنی شده فودی میخواستم گورتت بدم رفتیم یه جای باحال ناهار خوردیم و کلی هم چسبید بعدم که شیطنتت گل کرد و گفتی بریم بین درختا گائم بشیم تا بچه ها وسایل رو جمع کنن ساعت سه بود رسیدیم ابیانه تا حالا نرفته بودم واقعا قشنگ بود یه عالمه عکسای ناز گرفتیم فک کن اون نی نیه که باهاش عکس گرفتیم چقدر ناز بود پسرک، رفتیم با اون خانومه که میگفتی این دوست دختر منه عکس گرفتیم و ازش لواشک خریدیم، بعد از اینکه کلی عکس گرفتیم بهت گفتم خسته شدم بسه دیگه ولی نمیدونم یا من باید در این مواقع زیاد توجه نکنم یا تو یه کم با من راه بیای به حرفم توجه نکردی یا شایدم دلت میخواست که بیشتر با هم عکس بندازیم صدام زدی که بیا اینجا عکس بگیریم بهت گفتم این آخرین عکسه ها بسه دیگه ناراحت شدی، منم ناراحت شدم که مگه چی گفتم خب خسته شدم این مسائل طبیعیه ولی خب در آن واحد میتونه تمومه حس قشنگ آدم رو از بین ببره برگشتن انقدر توی اون جاده پر پیچ و خم تند میومدی که باز حالم بد شد بهم گفتی چته گفتم هیچی بعد برام توضیح دادی که سراشیبیه منم گاز نمیدم ولی خب تند میرفتی در هر حال برای اینکه جو رو بسازی گفتی بزنیم کنار و یه چایی بخوریم قبول کردم زیر نور مهتاب نشستیم و برات چایی ریختم و تو هم عکسهامون رو ریختی رو لپ تاپت خیلی قشنگ بودن بعدم با یه روحیه توپ نشستیم توی ماشین و کلی دست دستی کردیم و جیگ زدیم بین راه هم رفتیم بستنی خوردیم و کلی اسم بازی کردیم فک کن داشتیم ریسه میرفتیم از خنده از دست این هپ بازی اونوقت اون آقاهه اومده میگه خانوما حجابشون کامل نیست تو هم میگی به شما ربطی نداره میگه جامعه مثله یه کشتیه اگه سوراخ بشه همه با هم غرق میشن اگه زلزله بیاد همه جا زلزله میاد بهش میگی خب تو میتونی بری یه جا که زلزله خیز نباشه بمیرم برات که انقدر مدافع حقوق خانواده ای پسرکم. مرسی خیلی سفر خوبی بود.
برای خودم:
گاهی الکی الکی دعوا میشه گاهی الکی الکی دلگیر میشی الان ساعت یک شبه نمیدونم خوابی یا نه، هر چقدر زنگ زدم جواب ندادی چند بار بهت زنگ میزنم ظاهرا سرت شلوغه میگی تماس میگیرم سه ربع میگذره زنگ نمیزنی بهت زنگ میزنم و باز هم تکرار حرفهای قبلی و باز هم نیم ساعت میگذره اینبار با حرفت واقعا به هم میریزم تلفن رو قطع میکنم زنگ میزنی باهام خوب حرف میزنی باهات سرد حرف میزنم یخ میشی ناراحتی ناراحتم تلفن رو قطع میکنیم منتظرم تا برسی خونه ازت خبری نیست سرم و گلوم درد میکنه دارم بهت اس ام اس میدم که شب به خیر که زنگ میزنی باهام خیلی خوب حرف میزنی ولی دیگه ناراحتم تو هم ناراحت میشی بهم میگی میشه بپرسم چته برات توضیح میدم میگه ممنون که آخر شبم رو خراب کردی، جالبه که همیشه این منم که همه چیو خراب میکنم، برم خودم رو به دکتر نشون بدم؟ اکی باشه خوبه خیلی خوبه، الان که باز حرفت تو ذهنم تکرار شد پشیمونم که چرا زنگ زدم تا از اینکه ناراحتم کردی ازت عذر خواهی کنم که بری غذا بخوری، اس ام اس میدی که خودت که سرکار میرفتی حتی یه اس ام اس هم نمیزدی خب منم نمیتونم وقتیکه سرم شلوغه با شما حرف بزنم باشه شما درست میگی، سرم درد میکنه دلم میخواد بخوابم ولی نمیتونم، احساس خستگیه شدیدی دارم از این شرایط خستم دلم میخواست الان توی خونه ی خودم بودم دلم میخواست برنامه تمامه زندگیم دست خودم بود و برای همه روزهام برنامه ای داشتم گاهی به شدت به هم میریزم و گاهی تحمل میکنم گاهی مثله الان با خودم میگم کاش آدرس اینجا رو نداشتی تا خوندن بعضی حرفها برات نمیشد یه سو تعبیر جدید، فردا مراسم هفتمه خدا بیامرزتش. دلم میخواد تا صبح بنویسم ولی خب نمیتونم.
هیچ و باد است جهان [ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٧ ق.ظ ] [ من ]
از ماشین پیاده میشم نگاهم قفل میشه روی آدمهای اطرافم بین تمامه این آدمهای آشنا و غریبه رستوران رو میبینم دارم به این فک میکنم که باید بریم طبقه بالا یا پایین که یه صدایی تو گوشم میپیچه که داره دعوت میکنه نگاهم رو از صورت عزیزجون میگیرمو و همراه بقیه وارد میشم چند تا پله بالاتر صدای هلهله و شادی کل ساختمون رو پر کرده و این باعث میشه که بغض بیشتر خفت کنه و به رسم ادب سکوت کنی و با قاشق چنگال روی میز بازی کنی، چقدر دلم سوخت وقتی پدر پسری رو دیدم که تمامه جوونیش رو به پای یکی یه دونش ریخته بود تا لباس دامادی تنش کنه تا جشن فارغ التحصیلی براش بگیره تا وقتی که بهش نوید معافیت سربازی رو میده اشک شوق رو تو چشای پسرش ببینه تا بشه عصای دستش بشه همدم تنهایی هاش بشه رفیق شادیها و غمهاش نه اینکه به جای لباس دامادی کفن تنش کنه نه اینکه به جای رفتن به تالار بره سر خاکش و ضجه بزنه از نبودش نه اینکه غم از دست دادن عزیز دلش کمرش رو بشکنه تفاوت شادی و غم آدما توی چند تا پله است! راه انقدر نزدیک و دوره؟ یکی هلهله کنان وارد یه مکان میشه و یکی گریه کنان، یکی برای خوشبخت بودن دعا میکنه و یکی برای صبور بودن؟ نمیدونم میتونم چی بگم چی از مرگ یه جوون میتونم بنویسم جز اینکه لحظه ورودم به مسجد سراسر اشک بود و دلهره دلهره از نفر بعدی که از بین ما رفت، دلهره از اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک ولی من حتی بهش توجهی هم ندارم، از اینکه اگه فردایی برام وجود نداشت باید چیکار کنم؟ چی میشه؟ از این همه نهیب و هشدار ترسیدم و میترسم از این خواب زمستونی که بدجوری وجودم رو دربرگرفته میترسم که بلندی صدای مرگ هم منو از خواب بیدار نکنه و یه روزی یه جایی بفهمم که دیگه خیلی دیره وقتی عزیز جونم رو توی اون حالت دیدم دلم لرزید بغلش کردم و اشک ریختم و اشک ریخت توی اون حال بدش هم به فکر من بود و میگفت چرا دستات یخه؟ غصه نخور یه موقع حالت بد میشه عزیز جون، روز میلاد امام رضا روز حزن و اندوه خانواده ای بود که میوه دلشون رو زیر خرمن ها خاک، خاک کرده بودند و حالا آقا رو قسم میدادن که امشب دردانه ما رو مهمون سفره بی کران رحمت و مغفرتت قرار بده و به جای ما دست محبت و نوازش بر سرش بکش، وقتی اشک میریختم برای نبودن اون گریه میکردم یا تمامه گناههام که تلنبار شده بود توی گلوم و یکی پس از دیگری شکسته میشد و صدای خورد شدن روحم فقط به گوشم میرسید؟نمیدونی حتی دیدن این لحظات از دور هم چقدر سخته و امیدوارم که هیچ وقت هم غم از دست دادن یه جوون رو تجربه نکنی پسرک، چون تاب نمیاری چون له میشی از اینکه داری میمیری ولی کاری از دستت برنمییاد وقتی نیگا میکردم به قاب عکسش لبخند ریزش میخواست بهت بفهمونه که من هنوز باید زندگی کنم من شعف ماندن دارم و دست اجل تو را چه بی موقع پرپر کرد، چرا وقتی خیلی واضحه که حق من ناراحتیه پسرک میخواد من شاد باشم و فقط بگم خدا بیامرزتش خدا به پدر مادرش صبر بده همین؟ پس من اینهمه بغض رو قورت بدم تا گلو درد بگیرم؟ خیلی سعی کردم که ناراحتیم برای خودم باشه تا یه قسمتی موفق نشدم چون برام سنگین بود، ولی خب کاش به جای اینکه برای ناراحتیم ازم ناراحت بشی کمی باهام مدارا میکردی تا بتونم هضم کنم، پسرک چرا وقتی بهت گفتم مرگش منو یاد عزیزی که تازه از دستش دادم میندازه ناراحت شدی؟ چرا وقتی با یه آهنگ تمامه ذهنم میره سمت اون اخم میکنی و اون آهنگ رو پاک میکنی؟ چرا به جای این کارها کنکاش نمیکنی که چرا؟ خیلی وقتا دلم از این کارت میگیره ولی بهت حق میدم چون میدونم که نمیدونی میدونم که میتونی اشتباه فک کنی و اگه من هم جای تو بودم حتما همین طور رفتار میکردم ولی پسرک اون کسی که تو براش اخم میکنی یکی از مهمترین ارکانی بوده که منو با زندگی آشتی داد تو روزهای سردی که زندگی برام تموم شده بود تلاشهای اون بود که گاهی منو خوشحال میکرد اون بود که هر هفته تمامه اخم منو تحمل میکرد تا منو از خونه ببره بیرون من با اون معنی داشتن یک برادر رو حس کردم اون همدم تمامه سکوتهای خفقان آورم بود من بهش مدیونم من تمامه لحظه هایی که میتونم شاد باشم رو مدیون اون هستم مدیون خوبیهاش من کسی رو از دست دادم که برام نقطه امید بود نه برای عاشقی نه! برای تکیه کردن برای درد دل کردن برای حس کردن یه داداش که خواهر بیمارش رو با تمامه وجود یاری میکنه بدون داشتن ذره ای توقع، نمیتونم جلوی اشکهامو بگیرم دلم میخواست بدونی که گاهی عکس العمل اشتباه تو از سر ندانستن قلبمو مچاله میکنه و میخوام با سکوتم بهت بگم سخت در اشتباهی.
نیم ساعت پیش باهات میحرفیدم میگی امروز روز خوبی نبود چون ندیدیمت آره امروز اصلا روز خوبی نبود به خاطر تمامه ندیدنها، میگی ببخشین که گفتم ناراحت نباش دلم میگیره وقتی ناراحتی همون طور که نمیشه همیشه روز باشه و برای درک روز باید شب رو تجربه کنی و توی اون حضور داشته باشی غم هم مکمل و حلال شادیهای ماست و هر دو بدون هم بی معناست، پس توی ناراحتی ها و غمهام هم شریک و همراهم باش نه مانع بروز اونها.
یعنی فردا کارت درست میشه که بریم خرید دوست دارم یه عالمه چیزی برات بگیریم. نگو نه که اصلا راه نداره.
فک کن احتمالا فردا کلی دعوام میکنی که چرا اینهمه بیدار میمونم به قول خودت هم ساعت این نوشته ها بر ملا کننده دروخهای من هستن ولی من که دروخ نبگم، دلم گرفته بود باید مینوشتم ببخشین عزیزم.
هر رفتنی به بازگشتن منتهی نمیشود، [ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٢ ق.ظ ] [ من ]
شنبه که اومدم و نوشتم نمیدونم چرا حس اینو داشتم که اینجا رو بهت نشون بدم یه جورایی هم دلم میخواست فعلا سکرت بمونه ولی طاقت نیاوردم و شنبه شب آدرس اینجا رو بهت دادم و برای اولین بار خونه مجازیمون رو دیدی، حس خوبی دارم وقتی تک تک لحظه هامون تو یه دفترچه خاطرات ثبت بشه که هم برامون یادگار بمونه و هم از خیلی از مسائل درس بگیریم و گاهی هم جایی باشه برای درد دل و گاهی راهی برای گفتن حرفهای نا گفته.
دو روزه دندون درد شدید داری بمیرم برات که اینهمه درد داری که با تمامه ترسی که از آمپول داری دیشب دو تا آمپول با هم زدی ولی خب باز هم اذیت میشدی فک کن پسرک یه روزی دخترمون یا پسرمون بدونه باباش از آمپول میترسه اونم به قول خودت در حد لامبورگینی چقدر بهت میخنده نه؟
دیشب خیلی نگران حالت بودم رنگ صورتت مهتابی شده بود هم خوردن مسکن و هم زدن آمپول باعث شده بود که فشارت پایین بیاد وقتی دست کشیدم رو پیشونیت ترسیدم سرد بود حالا بهت میگم حالت خوبه میگی آره و اون چشمهای سیاهت که حالا به خاطر داروها و تحمل درد دندونت بی حال هستن بهم میگن که اصلا حالت خوب نیست خودم هم حالم خوب نبود شاید از استرس زیاد بود شاید هم تمامه توانم تحلیل رفته بود که حس گیج و منگی داشتم با اینکه نگرانت بودم ولی نمیتونستم پا شم تا برات یه چیزی بیارم نمیدنم چرا انگاری بیهوش میشدم ازت معذرت میخوام پسرک ببخشین که نتونستم پرستار خوبی برات باشم ببخشین که تمامه مدت از ترس اینکه مبادا از خواب بیدار بشم عرق سرد رو تحمل کردی و پا نشدی تا صورتت رو بشوری یا یه کم آب بخوری تا حالت بهتر بشه بمیرم برات که امروز بهم میگی مامانی میگم جونم میگی دیشب خوابت برد منم حالم بد بود دلم میخواست تو بیدار بشی تا خودمو برات لوس کنم و محکم بگلم کنی ببخشین پسرکم، تو دنیای منی، راستی پسرک میشه که در کنار تو بهم خوش نگذره؟ میشه که جایی باشیم که تمامه حضور اونجا پر بشه از خلوت من و تو و اونوقت من خوشحالترین نباشم؟ میشه که تو و حرفهای شیرینت تو و بازوهای محکمت که امن ترین نقطه دنیاست برام وجود داشته باشه و من لبریز از خوشی نباشم؟هیچ وقت دوست ندارم اینطوری حرف بزنی یا حتی بهش فک کنی.
امشب میگی خیلی دوستت دارم انقدر که حتی فک کردن به دل کندن ازت برام محاله منم میگم این یه حس مشترک که من و تو با هم ساختیمش با مهربونیها با صبر کردنها با تعهدها با قهر ها با آشتی ها با همزبونی ها با همراهی ها و حالا باید برای تداومش با هم تلاش کنیم، تلاش کنیم که هر روزمون قشنگ تر از قبل باشه و هر لحظه مون خواستنی تر از قبل خوشحالم پسرک که اینهمه به هم نزدیکیم که کمترین دوری ها خیلی پر رنگ و واضح خودشون رو نشون میدن.
الان که باهات حرف میزدم میگی جنبه داری یه چیزی بهت بگم؟ تمامه ذهنم میره سمت یه مسئله خاص که فقط من میدونم و تو و خدا، اشتباه فک کردم میگی میخوام برات کادو بگیرم ولی نمیدونم چی پس خودت بهم بگو، ازت میپرسم به چه مناسبت ولی ظاهرا بی مناسبته شایدم مناسبتش رو فقط خودت میدونی ولی پسرک تو و رفتارهای دوست داشتنیت برام قشنگترین هدیه ست تو و سلامتیت زیباترین کادو برای منه، انقدر توی این مدت برام کادو گرفتی که اگه هر روز هم ازت تشکر کنم کمه.
چقدر به خاطر وجود اینجا ازم تشکر کردی نازنینم هر چند که نیازی به تشکر نداره فک نمیکردم که انقدر خوشحال بشی.
خوب بخوابی پسرکم نیم ساعته دیگه وقت داروهاته بیدار میمونم تا بهت زنگ بزنم که داروهات رو بخوری کاش این شبا که اینهمه نگرانت هستم کنارت بودم هر چند تجربه ثابت کرده که پرستار خوبی نیستم مگه نه پسرک؟
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه به چه رنگه به چه حاله مثل یک جام شرابه نمی دونی، نمی دونی چه عمیقه
[ سهشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۱ ق.ظ ] [ من ]
سه شنبه بیست مهر: کل روز کنارم بودی کلی با هم شوخی کردیم چقدر این لحظات برام خواستنی و مقدس هستند غرق در لذتم وقتی که آروم و معصوم کنارم خوابت میبره و آهنگ نفس هات برام سند ادامه زندگی هستن، چقدر لذت میبرم وقتی تمامه مدتی که چشمهای قشنگت بسته س نیگات کنم و هر لحظه ضربان قلبم بره بالاتر و از داشتنت پر بشم از قشنگترین حس ها،وقتی که یهو از خواب میپری و گنگ دور و برت رو نیگا میکنی و وقتی مطمئن میشی که کنارت هستم عین یه پسر کوچولوی خواستنی بهم نیگا میکنی و لبخند میزنی و دوباره میخوابی، چقدر دوست دارم وقتی انگشت هام بین تار موهای نازنینت سر میخوره و دلم میخواد توی گوشت زمزمه کنم پسرک نمیدونی چقدر برام عزیزی نمیدونی که دم و بازدمت شده تمامه زندگیم نمیدونی چقدر دلم میخواد لحظه ای برسه که توی خونه خودمون باشیم و هر روز و هر شب کنارم باشی چقدر برای رسیدن به این لحظه ثانیه شماری میکنم راستی پسرک میدونی چطوری شدی همه وجودم؟
طبق معمول همیشه نمیدونم چرا پنج شنبه ها برای ما طلسم شده ست و هر پنج شنبه یه دلخوری پیش میاد چرا؟ اول هر هفته ذهن من با آخر هفته و اتفاقش درگیره و شاید چون خیلی بهش فک میکنم این انرژی منفی رو به خودم منتقل میکنم و واقعا برام اتفاق بدی بوجود میاد نمیدونم، این هفته هم سر بیرون رفتن و نرفتن بحثمون شد که با تدبیر شما قضیه حل شد قرار شد بری پیش دوستات چرا وقتی حرف عرفه شد اینقدر بهم ریختم؟ میدونی پسرک باید همون موقع میگفتم که آره عزیزم میدونم که تو مثله همیشه حتی بیش از توانت تلاش کردی که برای عرفه هر دومون با هم بریم پابوس امام رضا میدونم که تو بیشتر از من میسوزی میدونم که تو مسولیت پذیرترینی برای من و برای خوشحال کردنم از هیچ کاری دریغ نمیکنی من تمامه اینها رو با تک تک سلولهای بدنم حس میکنم ولی فقط دلم گرفت از اینکه نمیشه از اینکه عرفه هم کنارم نیستی از اینکه این دوری برام طاقت فرسا شده باید اینها رو بهت میگفتم تا تو رو ناراحت نکنم تا باعث نشم که ناراحتیه نگفتنه این حرفها باعث زشت ترین و ناپسندیده ترین حرکت از طرفم بشه تا تو جلوی دوستات خراب بشی تا انقدر ناراحت و عصبانی بشی که هر لحظه احساس کنم الان یه اتفاقی برات میوفته چرا گاهی از شدت دوست داشتن از اون طرف بوم میوفتیم؟ چرا وقتی حتی کمترین ناراحتی و مریضی رو داری انقدر ناراحت میشم و دلم میخواد که اون ناراحتی و مریضی برا خودم باشه ولی خاری به دست تو نره اونوقت خودم تا سر حد جنون تو رو به هم میریزم؟ بمیرم برات که انقدر ماهی که آخرش هم خودت زنگ زدی و با لحن و کلام شیرینت باهام حرف زدی و مثله همیشه حرفات مثله آب روی آتیش بود،پسرک میتونی حس کنی که چقدر من خوشبختم با وجودت؟
جمعه صبح پاشدم داشتم با مامان حرف میزدم یهویی نمیدونم چرا دلم عین یه کلاف منو به خودم گره میزد و از شدت درد نه میتونستم بشینم نه اینکه بخوابم و فقط اشک میریختم تمامه اون یک ساعت رو بهت فک میکردم به اینکه حتما چون شب قبلش اون همه ناراحتت کردم اینطوری شدم فشارم به شدت افتاده بود حس مردن داشتم مسکن توی خونه تموم شده بود و بابا هم که سرما خورده بود و حالش بدتر از من بود مامان بهت زنگ زده بود که اگه میتونی مسکن بگیری ولی برای اینکه نترسی بهت نگفته بود برا من میخواد وقتی بهم زنگ زدی نمیتونستم از شدت درد جلوی اشکهامو بگیرم چقدر قربون صدقم رفتی برام مسکن گرفتی ولی بهتر نشدم آماده شدم رفتیم دکتر، بمیرم برات که انقدر گیج شده بودی که با اون دمپایی آبیها از خونه اومده بودی بیرون توی مطب دکتر حالم کاملا خوب شد، خونه خاله اینا دعوت داشتیم من که هیچی نخوردم ساعت شش رفتیم بیرون و دوباره سر داد کشیدن من و اینکه تو بهم گفتی خب نیا بحث شد جالبه که هیچ وقت خدا یه بحث جدی با هم نداریم و مثلا من انقدر درک ندارم حالا که مشکل جدی نداریم حالا که بهترین همسر دنیا رو دارم که حتی موقعی که ناراحتش میکنم ازم دلجویی میکنه رفتارهای اشتباهم رو کم کم بزارم کنار تا براش یه همسر ایده آل باشم در نتیجه لجبازیها و اشتباهات من برگشتیم،فک کن برگشتنی وقتی اون کامیونه اومد اینطرف تو هم با اون سرعت بودی چقدر ترسیدم حالم یه جوری بد شد، مامان زنگ زد که بیام خونه و ببینم چرا بابا تلفن رو جواب نمیده، نمیخواستم با تو بیام چون انقدر تند اومده بودی که حالم رو به شدت به هم ریخته بودی اصرار کردی قبول کردم اومدم بابا خواب بود براش آب لیمو گرفتم و شلغم درست کردم مرسی نازنینم که زحمت کشیده بودی و ظهرش میوه گرفتی،بعدم بردم که آمپولش رو بزنه براش کمپوت و کیک گرفته بودی آوردی دادی بهم واقعا ازت ممنونم، ممنونم که اینهمه ماهی، شب رفتیم زیارت ساعت دوازده بود رسیدیم کل اون جاده رو اشتباه رفتی و گفتی غلط کردم که اشتباه اومدم وای که میخوام بوسه بارونت کنم وقتی انقدر بامزه حرف میزنی، ازم معذرت خواهی کردی که گرسنه ام و تو هم راه رو اشتباه رفتی وقتی رسیدیم نشستیم شام خوردیم و چایی برات ریختم یه کم دراز کشیدی و مثله همیشه با موهات بازی میکردم و قربون صدقت میرفتم، برام اون شال گشنگه رو خریدی مرسی عسیسم و برگشتنی هم دوباره ازم دلخور شدی به هر حال همیشه یه جای کار رو ناخواسته خراب میکنم و بعدم خودم کلی غصه میخورم.
الان سرت درد میکنه بمیرم برات چیکار کنم برات پسرکم کاش الان کنارت بودم و بغ*لت میکردم و بهت میگفتم چته نازنینم؟ بد جور دلتنگتم. [ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٤ ب.ظ ] [ من ]
پنج شنبه بعد از ظهر وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم این سرماخوردگی و تب هم شده بود مزید بر علت حالا داشتم به این فک میکردم که من با این حس و حال چطوری برم دوش بگیرم و آماده بشم تا شب با پسرک بریم بیرون هر چقدر میخواستم تمامه توانم رو جمع کنم نمیتونستم تا اینکه رفتم دوش گرفتم و حالم از قبل بدتر شد پسرک هم گیر داده بود که باید بریم دکتر بعد میریم بیرون از اون اصرار و از من انکار دست آخر بهم گفت حالا که نمیای بریم دکتر پس برو استراحت کن امشب هیچ جا نمیریم منم دو تا مسکن خوردم و خوابیدم زنگ زد که تا نیم ساعت دیگه اماده باش میام دنبالت اصلا حس نداشتم هر طور که خواستم بهش بگم که ناراحت نشه نشد بگذریم که کلی باهام بد حرف زد و بعد ازم عذرخواهی کرد تصمیم گرفتیم به جای امشب که نرفتیم بیرون صبح بزنیم به دل جاده و ناهار رو مهمون دستهای پر توان آقای همسر باشیم چشمتون روز بد نبینه از اونجایی که من شب شربت خوردم که حالم برا فردا بهتر بشه و اون شربته هم خواب آور بود صبح یه بار به زور زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم و زنگیدم به پسرک که دیدم اونم بسی در عالم خواب غوطه ور هست منم خوشحال دوباره خوابیدم ساعت 11 با زنگ پسرک از خواب پریدم یهویی شدم دنیای استرس به پسرک گفتم ساعت دو بریم ناهار بخوریم چون دیر شده که این حرف من شد مسبب یه دعوای مزخرف و لعنت به دهانی که بی موقع باز شود چون یه یک ساعتی از پسرک خواهش میکردم که من آماده میشم و شما لطف کنین تشریف بیاورین و ما را با خود ببرین خلاصه که ساعت دو با خواهری ها و دخترخالم راه افتادیم پسرک جوجه گرفت تا خودش درست کنه ساعت چهار رسیدیم به یه دشت زیبا یه جای با صفا که صدای جوی آب روحت رو نوازش میکرد بمیرم برات پسرکم که صبحونه هم نخورده بودی درحین خورد کردن جوجه ها میوه میذاشتم دهنت بساط آتیش رو علم کردی و اومدم کنارت و تماشات میکردم ساعت حدودای پنج و نیم بود که غذا آماده شد مرسی پسرک برای غذای خوشمزه ای که طبخ نمودی قربونت برم پسرک بانمک من، بعد از غذا بچه ها رفتن لب جوی تا ظرفها رو بشورن گفتی من یه کمی دراز بکشم بعد بریم دستام توی دستات بود و قلبم با هر یه نفست میلرزید از بودنت به خودم میبالیدم چایی خوردیم و وسایل رو جمع کردیم هوا تاریک شده بود هیشکی به جز ما توی اون جاده ی دوست داشتنی نبود آهنگ گذاشتی و کلی با هم رگصیدیم و چراغهای ماشین بودن که قشنگی و مهربونیه صورتت رو بهم هدیه میکردن. مرسی پسرک که جمعه قشنگی رو برام ساختی.
پ:ن ساعت سه صبح
پسرک یعنی الان خوابی؟ به نظرت یه آرایشگاه رفتن یا نرفتن من، با ماشین رفتن یا نرفتن من ارزش اینو داشت که امشب اینهمه برام اخم کنی عزیزترینم؟ خب من سختمه راحت نیستم که تو خودت در سختی باشی تا من راحت باشم روم نمیشه تو که اینو میدونی پس بهم سخت نگیر، حالا صبح من برات اخم میکنم یا تو برای من؟ کاش الان کنارت بودم و تماشات میکردم، برام دوست داشتنی ترینی.
تنها نگاهم کن [ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٧ ب.ظ ] [ من ]
خیلی کم پیش میاد که اینهمه دلم بگیره بی اختیار اشک بریزم و بغضم رو قورت ندم انقدر دلم گرفته که دلم میخواد بلند بلند گریه کنم حتی شنیدن کلیدای صفحه کلید هم عذابم میده انقدر که امروز گوشیم رو این طرف اون طرف انداختم خودم هم خسته شدم چه جالب که برای یه مسئله که هیچ سودی برای من نداشت یه روز تمامه بغض داشتم و الان تبدیل شد به اشک، جالبه که اینهمه منتظر زنگ یا اس ام است بودم و ازت هیچ خبری نشد انقدر که اومدم نت خسته شدم، وبلاگ ملودی رو خوندم کسی که یه روزی دوست داشتم زندگیم عین اون باشه پر از شادی پر از عشق پر از همدلی ولی حالا میخوندم که با وجود پسر کوچولوش سر بی اهمیت ترین مسئله زندگیش نابود شده و از همسرش جدا شده اونا که انقدر عاشق بودن این شده عاقبت زندگیشون حالا من چه انتظاری دارم؟ میدونم الان ناراحتم و هر چی بگم از سر ناراحتیه ولی خب تحمل بعضی مسائل از توانم خارجه، خدایا من خیلی بدم من بنده ناسپاسی بودم من قدر هر چی که داشتم و دارم رو ندارم قدردان نعمت هایی که بهم دادی نبودم و نیستم خودم میدونم ولی تو خدایی قدرت بخشیدن داری گذشت چشم پوشی داری ولی من که انقدر بزرگ و بخشنده نیستم گاهی میگم خیلی بیش از حد توانم تحمل کردم و دم نزدم نه در مورد پسرک، که اون خیلی وقتا خیلی از رفتارهام رو تحمل کرده و دم نزده به طور کلی، انقدر ازت فاصله گرفتم که فک میکنم دیگه نمیبخشیم دوستم نداری میدونم که اشتباهه ولی یه حس مزخرفه مثله خیلی از حس های دیگه که هیچ سندیتی نداره ولی مثله خوره روح منو از بین برده، دلم برای اونی که با یه دنیا آرزو رفت زیر خاک تنگ شده چرا؟ چرا پریشبی وقتی با سرفه از خواب پریدم یه لحظه احساس کردم مرگ اومده سراغم و انقدر ترسیده بودم؟ مگه این زندگی چی داره؟ دلمو به چی خوش کردم؟ دلم میخواد الان برم یه جای امنی که هیشکی نباشه من باشم و تنهاییم من باشم و درد دلم من باشم و تمامه بغضم، وقتی به اردوان کوچولو فک میکنم که الان باید سایه پر مهر پدر مادرش بالا سرش باشه ولی برای یه آدم عوضی باید از دوری پدرش زجر بکشه و مادرش از غصه فرزندش داغون تر از قبل بشه دلم آتیش میگیره نمیدونم الان ذهنم با چند تا مسئله همزمان درگیره به قول پسرک من وقتی ناراحتم همه چیو با هم قاطی می کنم، دلم میخواد بخوابم ولی خوابم نمیبره، الان کجایی؟ داری چیکار میکنی؟ حالت خوبه؟ غذا خوردی؟ داروهات رو خوردی؟ گاهی فک میکنم که هیچ وقت خوشبخت نمیشم هیچ وقت آسایش نخواهم داشت هیچ وقت به آرزوهام نمیرسم همیشه باید توی دنیای پر از استرس و نگرانی برای داشتن کم ترینها زجر بکشم، نمیدونم چرا یاد اولین روزی افتادم که مامانم منو برد مدرسه یاد اولین روزی که رفتم دانشگاه یاد تمامه اولین روزهایی که برام رقم خورده، چقدر دلم میخواد عین خیلی از شبایی که توی ماه رمضون میرفتم حرم امام رضا الان اونجا بودم و میرفتم توی صحن روبروی گنبد مینشستم و آروم آروم حرف میزدم و اشک میریختم میدونم به خودم خیلی بد کردم انقدر خودم رو بردم زیر سوال که دارم خفه میشم گاهی از خودم متنفرم جو چی منو گرفت؟ تعریف و تمجید بقیه! یعنی انقدر کم ظرفیت بودم نه دیگه تحمل ندارم که یه راه رو به بیراهه برم تحمل اشتباه کردن از توانم خارجه خدایا کمکم کن خدایا نیگا به بدی های من نکن خودت میدونی که چقدر تنهام خودت میدونی که هیشکی جر تو نمیتونه بفهمه که چی میگم.
در زندگی، تنها کسانی ما را میرنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند [ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٤ ق.ظ ] [ من ]
یکشنبه چهارم مهر: تولد خواهری بود شب قبلش براش یه تولد کوچولو گرفتیم به همه گفته بود کادوی نقدی بهش بدن میخواست گوشیش رو عوض کنه یکشنبه همون جمع چهار نفره رفتیم بیرون، رفتیم شام خوردیم و بعد رفتیم پارک تا اومدیم عکس بگیریم شارژ دوربین تموم شد کلی دلم سوخت کادوهاش رو باز کردیم و بعد کیک رو بریدیم برگشتن من نشستم توی ماشین میرقصیدی زدم کنار گفتم برقص گفتی تنهایی نه، اومدم پایین و یه کم رقصیدیم چقدر رقصیدنت ناز داره پسرک، مرسی برای اینکه زحمت کشیدی و گوشی نازی برا خواهری گرفتی ازت ممنونم.
سه شنبه ششم مهر: از صبح حالم زیاد خوب نبود بعضی از حرفها و رفتن به آزمایشگاه شده بود مزید بر علت این ناراحتی وقتی کامل شد که اومدم نشستم توی ماشین و اخم هات رو دیدیم فک کن که من تا پنج دیقه قبلش گوشی دستم بود و تو زنگ نزدی حالا تا گوشی رو گذاشته بودم توی کیفم شش بار زنگیده بودی حق داشتی که ناراحت باشی ولی خب متاسفم که به خودم حق دادم که برای رفتن به آزمایشگاه از تو ناراحت تر باشم متاسفم که فک کردم باید برای تو اخم کنم متاسفم که بغض توی این مواقع گلوم رو فشار میده و غرورم مانع ریختن اشکهام میشه، متاسفم که توی اون لحظه ها تمامه وجودم میشه ندامت و غم و بغض، و این برام خیلی سنگین که حتی تحمل اخم رو هم نداری و ناراحت میشی، من که دیگه حوصله جر و بحث رو ندارم احتمالا تو از من بدتری تا ظهر سعی کردیم جو رو تقریبا آروم نگه داریم با سرد حرف زدن با کم حرف زدن، ساعت دو مامان اینا رفتن برای دکتر، ساعت چهار اومدی پیشم دلم نمیخواست توی بغلت باشم دلم گرفته بود بغلم کردی و باهام حرف زدی تا ساعت هفت کنارم بودی فک کن چقدر با دمپایی هام بهم زدی البته منم نیگات نکردم ولی خب کلی دردم گرفت شب هم با خواهری رفتیم خوراکی گرفتیم و سر اون کشک پاک که گفتی اینجا ندارن با هم سر شام شرط بستیم و مثلا تو شرط رو بردی و شام رفتیم بیرون.
امروز صبح زنگ زدی که هشتاد تومن از پولی که دستت هست رو برام بیار منم بهت گفتم پولی رو هم که قرار بوده هر روز بهم بدی رو ندادی مثله همیشه سریعا بهت برخورد تازه بعد زنگ زدم که برات میفرستم گفتی نه نمیخوام یه کم که فک کردم که برا چی امروز اعصابم بهم ریخت برا چی بهت برخورد دیدم دلیلی نداره سر یه سری مسائل که خیلی راحت میتونم دخالت نکنم و به عهده خودت بزارم نه من حرصش رو میخورم و نه شما ناراحت میشی دخالتی نکنم بهت گفتم دیگه پول به من نده برا من نمیدی که سرم داد بکشی پیش خودت باشه صدات رفت بالا میدونی تحمل داد و بیداد ندارم وقتی قشنگ داد زدی حالا میگی منم حوصله ندارم نمیخوام الان با هیشکی حرف بزنم و گوشی رو قطع میکنی واقعا جالبه، واقعا سر چه مسائلی باید من بهم بریزم.مهم نیست چون تصمیم دارم که در اولین فرصت هر چقدر که پول پیش من هست رو بیارم بدم به خودت.اینم از امروز.حق دارم گاهی فک کنم که اگه یه دنیا ناراحت باشی یه مسئله فقط میتونه ناراحتیت رو به شادی تبدیل کنه و این فکر به شدت بهمم میریزه. [ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٦ ب.ظ ] [ من ]
گاهی یه اتفاق ساده میتونه به قدری بهت انرژی بده و خوشحال و شادت کنه که یه روز کامل به دور از دردسرهای روزانه و مشکلات هر روزیت بخندی باعث بشه که با خودت فک کنی که زندگی انقدر راحته که من میتونم با کمترین ها غرق بشم از شادی و سرمستی؟ با خودت بگی آیا من همون آدم دیشبی هستم که از شدت ناراحتی سردرد امانم رو بریده بود و حتی با مسکن نمیتونستم بخوابم؟ توی کل این سالها که از خدا عمر گرفتم اگه هیچ چیزیو درک نکردم فهمیدم که دنیا خیلی کوچیکه باهاش هر طور رفتار کنی بهت جواب میده اگه زندگی رو سخت بگیری انقدر بهت سخت میگیره که گاهی نفس کشیدن راحت هم برات یه آرزو میشه،دیروز تصمیم گرفتیم بریم یه جایی دور از شلوغی های این شهر وقتی بهت گفتم خیلی خوشحال شدی و کلی استقبال کردی در مورد اینکه چی درست کنم نظرت رو پرسیدم ولی گفتی هر طور که راحت تری اگر هم نمیتونی لازم نیست چیزی درست کنی، خواستم کشک بادمجون درست کنم که کشک نداشتیم بهت گفتم کشک بگیر بیار، تمامه وسایل رو آماده کردم ساعت چهار و نیم بود که راه افتادیم اولین روز آشنایی تو و فاطمه، چقدر زمانیکه همدیگرو ندیده بودین حتی تحمل شنیدن اسم اون یکیو نداشتین ولی دیروز کلی با هم صمیمی شده بودین تو میگفتی و اون ریسه میرفت از خنده نمیدونم چه حسی داشت ولی فک میکنم که از وجودت خوشحال بود دیروز خیلی خوش گذشت ازت ممنونم مرسی که انقدر خوب و مهربونی، فک کن که چه عکسهایی گرفتیم تصمیم دارم یه روزی یه دونه از عکس های هر مناسبتی که گرفتیم رو گلچین کنم و یه آلبوم ناز از این روزها درست کنم، چه بستنی برای خودت گرفتی پسرک شیطون من، با چه ذوقی تخمه میشکستی، چقدر خندیدم وقتی بهت یه قاچ سیب تعارف کردم و با تعجب گفتی جداّ اجازه میدی بخورم؟ از اون مدل غذا گرم کردنت دخترک کبریت فروش، از سوتی دادنت روبروی فاطمه در مورد کتونی هات، از رقصیدنت توی ماشین، از شعر گفتنت " و خدایی که در این نزدیکیست لای آن سرسره ها " پسرک شاعر من و از تمامه رفتارهایی که باعث میشه بیش از پیش دوست داشته باشم و از بودنت به خودم ببالم. اینهم از یک جمعه عالی در کنار بهترینها. خدایا ازت ممنونم.
کاش شاعر بودم شاید می توانستم دستهایت را بسرایم کاش نقاش بودم شاید می توانستم دستهایت را نقاشی کنم کاش نویسنده بودم شاید می توانستم دستهایت را بنویسم
[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ب.ظ ] [ من ]
دیشب از دل درد به خودم میپیچیدم حالم خوب نبود کلافه بودم باهات بحثم شد یه ساعت بعد گفتی آماده شو بریم بیرون حوصله دعوا نداشتم دلم میخواست دور از تمامه این استرس ها فقط بخوابم گفتی میخوام برم دکتر دلم میخواد همراهم باشی پس بیا آماده شدم توی ماشین سکوت بود و سکوت، میترسم از امروزی که برای خیلی ها وجود داره و من تنها یه تماشاگر هستم میترسم که فردای زندگیم امروز خیلی ها باشه همه چیز داره به این حس دامن میزنه تو خودم روزگار بهم گفتی پیاده شو ببرمت دکتر اصرار کردی قبول نکردم عصبانی بودی ولی ترجیح دادی سکوت کنی شاید تو هم نای دعوا نداشتی حالت خوب نبود مثله خیلی از روزای گذشته که حال جسمی و روحیت خوب نبوده زدی کنار گفتی بشین و منو ببر خونه بهت گفتم میبرمت بیمارستان اگه رفتی که هیچ اگر نه من از همون جا میرم خونه زدم کنار تا باهات حرف بزنم و توجیهت کنم که لب در بیمارستان سر پیاده شدن و نشدن با من بحث نکنی پیاده شدی و رفتی بغض داشت خفم میکرد چقدر متنفرم که یه مرد تحت هر شرایطی اونم آخر شب یه زن رو بزاره تو خیابون و بره به امان خدا زنگ زدم عصبانی بودم دلم میخواست زار بزنم دلم میخواست سرت داد بزنم دلم میخواست هر چی که تو دلمه بهت بگم ولی نگرانت بودم بهت گفتم بیا بریم دکتر گفتم اگه احمق نبودم اصلا نمیومدم که بیش از پیش بهم بریزیم ولی فقط گفتی یا بیا ببرم خونه یا ماشین میگیرم و میرم گفتم نمیام پس برو منم ماشین رو میزارم همین جا و میرم، دور زدم که بیام دنبالت یه موتوری پیچید جلومو و اصلا نشنیدم چه چرتی گفت از عصبانیت فشارم افتاده بود تمامه آبمیوه ای که برام گرفته بودی و رو انداختم بیرون سوار شدی بردمت دکتر برات آمپول و مسکن نوشت تا داروخانه قدم زدیم هر کس غرق در خیال خودش رفتیم اسنک خوردیم اونم بدون کوچکترین حرف و کلامی جالبه که میخواستی دوبار حساب کنی برگشتیم بیمارستان و آمپولت رو زدیم و رفتیم پارک میخواستی بری شام بخوری ولی دکتر گفت نباید فعلا چیزی بخوره تا بهت گفتم داغ کردی و به دکتر بد و بیراه گفتی، ولی چرا؟ چون اون گفت نباید تا چند ساعت چیزی بخوره چون خودت حالت تهوع داشتی چون دلت از جای دیگه پر بود و حرف دکتر بهترین سخن بود تا تو با دری وری گفتن به حرفش یه کم سبک بشی، داره چی میشه؟ قراره چی بشه؟ توی پارک بازم تکرار مکرارت بازم اینکه من گذشت ندارم بازم اینکه من درک نمیکنم بازم اینکه من میخوام تو دور خودتو حصار بکشی بازم اینکه من حساس شدم من من من من .... حالم داشت بهم میخورد بهت گفتم تمومش کن من اعصابم دیگه نمیکشه چرا به خودتو و بغض توی گلوت فکر کردی و ادامه دادی چرا به حال من فک نکردی چرا فک نکردی که من تا یه ساعت قبلش تا غذای دیروز ظهرمو برگردوندم ولی حاضر نشدم برم دکتر چرا فک نکردی که نیم ساعت قبل که دستامو گرفتی مثله یه تیکه یخ بود پس یه کم مراعاتش رو بکنم چرا وقتی دیگه از شدت عصبانیت و سردرد و دل درد و حالت تهوع داد زدم بلندتر سرم داد کشیدی و گفتی چرا مثله سگ به خودت میپری؟ چرا دیگه رنگ بی تفاوتی داره سرتاسر این رابطه رو برام پر میکنه؟ چرا اینهمه برام غریبه شدی؟ چرا الان بغض داره خفم میکنه؟ من برات نقطه امنم من برات تکیه گاهم تو برام چی هستی؟ من نمیتونم سنگ صبور باشم من نمیتونم درد و اخم رو تحمل کنم؟ وقتی وسط اتوبان دارم میگم دیگه گوشیمو خاموش میکنم چون دیگه کشش دعوا ندارم گوشیتو پرت میکنی وسط اتوبان تو چی هستی برام یه تکیه گاه یکی که اگه از همه دنیا خسته شدم آغوشش برام بازه چرا باید اینهمه اذیتم کنی؟ دیشب هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه فک کردن بهش ضربان قلبم رو میبره بالا فشار عصبیش داره داغونم میکنه وقتی که خواستم از ماشین پیاده بشم تا گوشیت رو بیارم و نگه نداشتی در و باز کردم و هر لحظه احساس کردم الان میخورم زمین همیشه فک میکردم تا تو کنارمی زمین خوردن و غصه خوردن برام بی معناست تو که اون شب توی پارک بهم قول دادی نمیزاری آب توی دلم تکون بخوره نمیزاری هیچ جای زندگیم دلم بلرزه و بترسم و بهم سخت بگذره حتی اگه برات سخت باشه ولی تو کنارم بودی و من زمین خوردن و لرزیدن رو حس کردم پسر پرشیایی چی گفت گفت خانوم براتون مشکلی پیش اومده من خودم دکترم دلم دیگه چی میخواد چرا قلبم از فک کردن به اینها میسوزه؟ بتی که از تو توی ذهنم ساخته بودم خورد شده دیگه خودمم خورد شدم دیشب هدیه عید فطرم رو دادی اولین کادویی بود که برام هیچ شیرینی نداشت نتونستم ازت تشکر کنم آرامشی توی وجودم نبود که بتونه سپاسگزارت باشه.ازت ممنونم برای هدیه ات.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،
[ چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱٩ ب.ظ ] [ من ]
خیلی وقته که ننوشتم این روزا هم که اصلا حوصله ندارم حالم خوب نیست ولی خب تنها جاییکه میتونم حرف بزنم ظاهرا اینجاست سعی میکنم که از شبی بنویسم که حالت خوب نبود شبی که تا نیمه شب کنارت بودم چقدر دیدنت توی اون حالت برام سخت بود: شنبه شانزدهم: اون روز با هم بحثمون شده بود از شب قبلش پهلوت درد گرفته بود خیلی بهت اصرار کردم که بریم دکتر گفتی اگه حالم بهتر نشد فردا باهم میریم دوباره عین سری قبل چون با هم قهر بودیم بهم نگفتی و رفته بودی دکتر چقدر ناراحت شدم شب موقع برگشتن منتظرم بودی اومدم توی ماشینت نشستم اصلا حالت خوب نبود چقدر دلم سوخت وقتی توی اون حال دیدمت ولی باهات خداحافظی کردم و رفتم بهت گفتم سریع برو خونه خیلی نگرانت بودم درست جوابم رو ندادی رسیدم خونه زنگ زدی بیا بریم شام بریم بیرون قبول نکردم ظهر هم ناهار نخورده بودیم خیلی اصرار کردی دلم طاقت نیاورد اومدم وقتی روبروم نشستی دلم ریخت چشات انقدر قرمز بود که حد نداشت بهت گفتم حالت بده هیچی نگفتی غذا سفارش دادیم توی سکوت غذامون رو خوردیم و گاهی نگاههامون بود که با هم حرف میزد با یه دنیا اصرار رفتیم دکتر فشارت خیلی پایین بود برات سرم داد دیگه سرم زدنت هم که نمیخواستی بزنی یه پروسه ایه برای خودش بمیرم برات که تحمل مریضیت رو ندارم تا ساعت سه صبح اورژانس بودیم و دوست نداشتی که توی اون حالت باشی فک کن چطوری دایی مادرم رو دیدیم رفتیم برات آبمیوه و آب معدنی گرفتیم که داروهات رو بخوری منو رسوندی خونه و خودت هم رفتی تا یه کم استراحت کنی.
سه شنبه نوزدهم: صبح پاشدم که برم سرکار، تو هم رفته بودی سرکار، هیشکی خونه نبود زنگ زدی که بیام دنبالت گفتم نه خودم میام، خواستم ماشین رو بیارم بیرون که نمیدونم یهویی چی شد که آینه ماشین به در پارکینگ گیر کرد و شکست انقدر بهم ریختم نمیدونستم چیکار کنم نمیخواستم به بابا هم بگم زنگ زدم بهت بهم دلداری دادی که مهم نیست پاشو بیا اینجا با هم میبریم درست میکنیم گفتم نمیتونم خودت اومدی دنبالم ماشین رو بردیم درست کردیم بمیرم برات که یه روز کاریت رو دوباره به خاطر من از دست دادی چقدر خندیدیم سر دنده عقب گرفتنت.بعدم که رفتیم با هم فالوده بخوریم که توی فالودهه مورچه بود فک کن اجازه ندادی برم به آقاهه بگم آخه این چه مدلشه دیگه، واقعا که.
چهار شنبه بیستم: روز اول ماه رمضان، صبح خواب موندم ماشین هم نداشتم میخواستم با تاکسی برم سر کار قبول نکردی خودت اومدی دنبالم، منو رسوندی و خودت هم رفتی سرکارت، ظهر میخواستم برگردم خونه که بهت زنگ زدم کار داشتی گفتی صبر کن حالم خوب نبود حوصله نداشتم میخواستم برم دوباره بهت زنگ زدم بهم گفتی بیا اینجا با هم میریم قبول نکردم گفتم که با بابا میرم تو ناراحت شدی من ناراحت شدم که چرا نیومدی دنبالم، همین شد باعث یه دعوا و مشاجره اساسی زنگ زدی باهام حرف بزنی میدونستم حرف زدنمون به بهبود اوضاع کمک نمیکنه خواستم قطع کنم تا بعد از افطار در موردش حرف بزنیم و تو از اینکه من خداحافظی کردم ناراحت شدی و بهم گفتی دیگه بهت زنگ نمیزنم و یکسری حرفهایی شبیه به این حرف. نه میتونستم بخوابم نه بیدار بمونم تا افطار کلافه بودم قبل از افطار توی مسیر همدیگرو و دیدیم و خیلی سرد با هم احوالپرسی کردیم و رفتیم نه تو زنگ زدی نه من میتونستم بهت زنگ بزنم شب اومدم نت آن بودی یک ساعتی بودم و بعد رفتم تا پنج شنبه بعد از ظهر که داشتم میرفتم سرکار که یهو موبایلم زنگ خورد وقتی شمارت رو دیدم شوکه شده بودم جواب دادم بهم گفتی میخوام ببینمت اومدم برامون حلیم و نون و شله زرد گرفته بودی کلی شرمندت شدم چقدر دلم برات تنگ شده بود یه کادوی نانازی برام گرفته بودی یه پیراهن خیلی ناز و قشنگ، برای تمامه خوبیهات ازت ممنونم.
جمعه بیست و دوم: مامانم اینا قرار بود برن عموم رو ببینن دلم میخواست باهاشون برم ولی خیلی بهم اصرار کردی که نرو با وجود اینکه دلم برای عموم تنگ شده بود موندم داشتم افطاری آماده میکردم که زنگ زدن که عموم فوت شده حالم به قدری بد شد که به زور میتونستم بایستم با این حال دلم نمیخواست که تو رو بیش از پیش ناراحت کنم با اشک افطاری رو آماده کردم ولی نه اونطوری که دلم میخواست اومدی پیشم فقط ازت انتظار دلجویی داشتم ولی وقتیکه احساس کردم که داری به خودت فک میکنی انقدر بهم ریخته بودم که دلم میخواست بمیرم وقتی که رفتی یک ساعت برای خودم اشک ریختم نفسم بالا نمیومد از همه بدم میومد هر چقدر خواستی برام توضیح بدی برام غیر قابل تحمل تر میشد با عمه ام اینا رفتم و بماند که توی اون چند روز به شدت مزخرف چقدر سعی کردی ببیشتر از قبل با حرفات منو بهم بریزی ببین پسرک تو فقط امروز درگیر کارهای ماشینت بودی نتونستی کامل بهم خبر بدی یا با حوصله باهام حرف بزنی حالا توی شرایطی که همه یه جا میشینن و فقط فک میکنن که یه نفر میتونه همه کاری انجام بده از من توقع چی داشتی؟ خیلی بی انصافی خیلی. این روزا دلم از همه چی گرفته از این ناراحتم که چرا نمیتونم مثله قبل باشم. دلم برای عموم میسوزه برای بچه هاش، برای اینکه نرفتم ببینمش، حالم خوب نیست این دندون درد هم شده مزید بر علت برام.
[ پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ق.ظ ] [ من ]
خیلی از اتفاقات این چند روز رو نرسیدم که بنویسم الان هم فقط میخوام از تو و تولدت بنویسم، از روز اول به این فک میکردم که بهترین هدیه برای تولدت چیه که برات بگیرم ولی خب هر بار به یه نتیجه ای میرسیدم خواستم برات حلقه بگیرم ولی خب پشیمون شدم تصمیم گرفتم یه ساعت ناز برات بگیرم که تمامه لحظه هات رو برات ثبت کنه از سه شنبه کلی ساعت فروشی رفتم ولی هیچی چشم رو نگرفت فرداش رفتم یه جایی که احتمال میدادم که میتونم اون چیزی که رو که دوست دارم بگیرم کلی ساعت برام آورد از سه تا مدل خوشم اومد ولی انتخاب برام سخت بود نمی دونستم کدوم رو بردارم مامان هم نیومده بود دنبالم از خودشون کمک گرفتم و یکیش رو انتخاب کردم خودم خیلی خوشم اومده بود پنج شنبه باز مامان رو بردم که بقیه مدل ها رو ببینه بهم گفت همین که گرفتی شیک تر و سنگین تر گارانتیش رو دادم برام پر کرد و اومدیم رفتم برات دو مدل کاکائو گرفتم که هدیه ات رو تزیین کنم در این حین انقدر زنگ زدی که کجایی هوا گرمه من بیام دنبالت هر بار بهت گفتم نه خودم میرم خونه تو بمون سر خاک سالگرد مادربزرگته زشته، دوربین رو بردم تنظیم کنن و یه قلب کادوئی گرفتم دادم تزیین کردن زنگ زدی که دارم میام دنبالت خودت نرو، انقدر عجله داشتم یادم رفت برات فشفشه و کارت تبریک بگیرم رفتیم میوه گرفتی و منو رسوندی خونه تا آماده بشم خودت هم رفتی کیک رو بگیری بعد بیای دنبالم، ساعت نه و نیم بود که حرکت کردیم و نیم ساعت بعد هم رسیدیم خونمون رفتیم غذا سفارش دادیم منو گذاشتی خونه و خودت رفتی غذاها رو بگیری، وسایل رو جابجا کردم و لباسم رو عوض کردم داشتم توی لپ تاپ دنبال یه آهنگ شاد میگشتم که اومدی کلی بگلم کردی، گفتیم اول شام بخوریم بعد تفلدت رو جشن بگیریم غذا که تموم شد گفتی میخواستم از غذاها عکس بگیرم فک کن اون موقع چطوری از من عکس گرفتی، بعد کیک رو با شمع هات آوردیم و رفتم کادوت رو آوردم یه ظرف میوه چیدم نشستی و ازت چند تا عکس ناز گرفتم، بعد تو ازم عکس گرفتی و دوربین رو تنظیم کردی و با هم عکس گرفتیم خیلی میدوستمشون، هدیه ات رو بهت دادم فک کنم که خوشت اومد خودت که اینطوری گفتی کلی ازم تشکر کردی یه کم برات بزرگ بود، وسایل رو جمع کردیم میوه آوردم نشستم کنارت و برات میوه پوست میگرفتم راجع به همه چی با هم حرف زدیم ، هیچ چیز برام آرامش بخش تر از وجودت نیست پسرک، وقتی کنارمی گذر زمان رو حس نمیکنم، قرار بود صبح برگردیم که گفتی نه تا بعد از ظهر میمونیم به مامان زنگ زدم و گفتم، میدونی چیه پسرک خیلی دوستت داشتم خیلی برام عزیز بودی تمامه دغدغم خوشحالیت بوده ولی از پنج شنبه شب تا الان حسم عوض شده نمیتونم براش اسمی انتخاب کنم یه جور حس تعلق داشتن یه لحظاتی توی اون بیست و چهار ساعت اصلا قابل توصیف نیستن، فک کن خونمون دوباره آب قطع بود و ما با مشکل بی آبی مواجه بودیم، چقدر دلم گرفت وقتی ماشینمون به ستون در حیاط گیر کرد و داغون شد ولی خوشحالم که انقدر محکم و مقاومی که اصلا ناراحتیت رو بروز نمیدی، خوشحالم که وقتی خودت کلی ناراحتی ولی بازم بهم دلداری میدی، خوشحالم که تو رو دارم مرد من، ظهر وقتی خوابیده بودی کنارت دراز کشیده بودم و تماشات میکردم، هیچ حالتی برام لذت بخش تر از وقتی نیگات میکنم نیست انگار تمامه آرزوهام خلاصه میشه توی دو تا چشم سیاه که حالا از فرط بی خوابی بستس،به تمامه خوبیهات فک میکردم به تمامه مهربونیهات، به اینکه چقدر خدا دوستم داشته که تو کنارمی، به تمامه گذشتت، حال کردی وقتی میخواستی بخوابی بهت میگفتم پاشو نخواب دیگه بسه، انقدر اعصابت بهم ریخته بود که میخواستی بزنیم ولی خب خندت میگرفت خب خوبه پسرک که همیشه صبح ها نمیزاری من بخوابم؟ همینطوری پشت سر هم میگی بسه پاشو نخواب، آخر سر گفتی شیکر خوردم بخدا دیگه اذیتت نمیکنم بزار یه کم بخوابم الهی برات بمیرم ولی عجب مسواکی زدی ها مسواک ماندگاری شد برات، ساعت هفت برگشتیم چقدر غروب جمعه ها دلگیره، دلت شربت آبلیمو میخواست زنگ زدم به مامان برات درست کنه، چقدر دلم برا دیدن عکس هامون تنگ شده، منو رسوندی و خودت رفتی بهت میگم باید برام دو تا کادو بگیری؟ میگی چرا دو تا؟ بعد میخندی، زنگ میزنی میگی باید برام کادو بگیری یادت نره ها، بهت میگم برای... خیلی شیطونی، الهی برای شعر خوندنت برای حرف زدنت برای شوخی کردنت و زبون ریختنت بمیرم عزیزم، از دیروز تا الان انقدر که بهت گفتم نگو برات بمیرم هر لحظه میگی برات بمونم،ایشالله که برای همیشه برام بمونی عزیزترینم، امیدوارم برای همیشه همینطوری در کنارم باشی و هر لحظه از داشتنت بیشتر از قبل خوشحال باشم.
پ:ن آیا چیزی هم یادم رفت که بنویسم؟ الان خوابی کاش کنارم بودی دلم برات تنگ شده، دلم میخواست برای تولدت اینجا رو بهت نشون بدم ولی خب نشد شاید برای تولد سال دیگه ات بهت نشون دادم، بهم اس ام اس دادی که کادو چی میخوای دوست دارم خودت بگی میگم هیچی شوخی کردم میگی نه باید بگی، به نظرت بگم چه هدیه ای برام بگیری پسرک؟
ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه نگاه شیطون تو،صمیمی و یه رنگه روز تولد توست همه میگن مبارک منم میگم عزیزم تولدت مبارک
[ شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ من ]
شب تولد امام حسین " چهارشنبه بیست و سوم ": از صبح که تو زنگ نزدی منم نزنگیدم ساعت حدودای سه بود که زنگ زدی نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم و ضربان قلبم انگار با هم مسابقه گذاشته بودن بهم گفتی حالت خوبه ولی خودت حالت خوب نبود گفتی از دیشب تا الان اصلا خونه نرفتی نخوابیدی انقدر ناراحت شدم که نمیتونستم دیگه حرف بزنم سردرد داشتی دلم داشت برات پر میزد که حالت خوب نیست انقدر باهم سرد حرف زدیم که بیشتر همه چیو باز خراب کردیم احساس کردم واقعا حالت خوب نیست بهت گفتم برو خونه غذا بخور بهم گفتی میخوام تنها باشم آماده شدم که بیام دنبالت که بریم بیرون یه کم با هم حرف بزنیم گفتی حالم خوب نیست نیا ولی دلم نیومد اومدم دنبالت چشام داد میزدن که حالت خوب نیست یه دنیا خواب داشتن باهات حرف زدم سکوت کردی اخم کردی ازت پرسیدم ناراحتی گفتی نه، دیگه نمیخواستم حرف بزنم احساس کردم ناراحتی که اومدی دور زدم و رسوندمت وقتی خواستی پیاده بشی دستم و گرفتی ولی دیگه نیگات نکردم بهت اس ام اس دادم " دیگه هیچ وقت بهم زنگ نزن " زنگ زدی گفتی دیگه تو تصمیم گرفتی من هر وقت دلم بخواد بهت زنگ میزنم کلی با هم حرف زدیم بهت گفتم میام دنبالت رفتم برات آبمیوه گرفتم، وقتی اومدی آب طالبی گرفته بودی، نیگام نمیکردی، ازت عذر خواهی کردم گفتم بریم غذا بخوریم، رفتیم باغ سهراب، از حرکات اون دختر پسره کلی متحیر شده بودیم، بعدم که رفتیم سرکار.
روز تولد امام حسین " پنج شنبه یست و چهارم ": ساعت یک اومدی دنبالم تا برسونیم خونه دوستم، سه ساعتی اونجا کارم طول کشید ساعت شش بود که اومدی بعد که رسیدیم خونه مامانم یخواست بره بیرون تو رو رسونم سرکار و ماشین رو ازت گرفتم و برگشتم دنبال مامانم اینا، شب همه خونه عزیزم اینا بودیم، مامانم و اینا رفته بودن مراسم عموی مادربزرگم، دختر خالم گفت بریم بیرون، میدونستم که منتظری تا با هم بریم بیرون مخصوصا که هفته قبلش هم کنارت نبودم واسه همین با هزار ترفند تونستم بهش بگم نمیتونم بیام با خواهرم اومدیم، رفتیم همون زیارت همیشگی کلی شوغ بود برام یه رژ نانازی خریده بودی که اول هم خدت افتتاحش کردی، مرسی آقای همسر، زیارت کردیم و قرار شد بریم شام بیرون، که یهو نمیدونم چرا فک کردی که بهت گفتم بریم خونه، که ناراحت شدی و گفتی میبرمت خونه بعد با سرعت نور ما رو رسوندی خونه، انقدر ناراحت بودم و شوکه شده بودم که حد نداشت، از یه طرف هم نگرانت بودم که حالت خوب نیست و میخوای رانندگی کنی، بهت زنگ زدم و گفتم سریع برو خونه، بعد با صدایی که هیچ وقت جز قربون صدقه و عزیزم و تن آرومش نشنیده بودم داد زدی که نمیرم خونه حالت بد شد از بس که داد میکشیدی نمیدونستم چیکار کنم خودم هم کلی ناراحت بودم هر چی گفتم من اون حرف رو نزدم قبول نکردی، دلم نمیخواد که بنویسم چیا بهمدیگه گفتیم، ساعت دو بود به مامانم گفتم من باید برم بیرون پسرک حالش خوب نیست بنده خدا مادرم برامون غذا گرم کرد و بهم داد توی راه فقط من حرف زدم و در سکوت به حرفام گوش میدادی رسیدیم پارک غذا خوردیم، یه کم سرت رو گذاشتی رو پام و دراز کشیدی، پسرک نمیتونی تصور کنی که چقدر برام عزیزی ساعت پنج بود که برگشتیم خونه و منتظر اس ام است بودم که خوابم برده بود.
شب تولد امام سجاد " جمعه بیست و پنجم ": از صبح خونه عمم اینا بودیم همه اونجا بودن، انقدر دلم میخواست بخوابم که حد نداشت ساعت دوازده زنگ زدی که بیرونی و حس خونه رفتن نداری رفته بودی کارواش دلم میخواست کنارت باشم تا احساس تنهایی نداشته باشی ناهار نخوردم با بابا اومدم خونه انقدر حالم بد شد که تا نیم ساعت حالم بهم میخورد بعد بهم زنگ زدی که بیام ببرمت دکتر گفتم بهتر شدم آماده شدم اومدی دنبالم رفتیم غذا خوریدم، پسرک میدونستی خیلی ماهی، آره یادم نبود که دیروز خودت گفتی ببین من چقدر ماهم، بعدم رفتیم خونه ای که من آخرش متوجه نشدم که برا تو بود یا برادرت یا مادرت گرفته برای هر دوتون دوست نداشتم برم اونجا، ولی خب بخاطر تو اومدم تمامه لباسهات رو برداشتی فک کن چقدر از دستت خندیدم " برای اولین بار " چرا اون قاب شعر منو بهم میریزه، در مورد عقد کنون حرف زدیم ولی به نتیجه خاصی نرسیدیم، بعدم که من رفتم خونه عمم اینا، خوشحالم که دیروز برات روز خوبی بود خوشحالم که حالت کاملا خوب وبد وقتی برای چند لحظه توی بگلم خوابیده بودی و خوابت برده بود احساس میکردم همه دنیا رو بهم هدیه دادن، چقدر وجودت برام آرامش بخش، چقدر از بودنت خوشحالم پسرک، نیم ساعت پیش که زنگ زدی بهم گفتی چیکار میکنی گفتم یه کاری خب نمیتونستم بگم که دارم از تو برای تو مینویسم نازنینم، فک کنم یه کوشولو ناراحن شدی، ببخشین عزیزترینم. [ شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٦ ب.ظ ] [ من ]
چقدر این روزا بی حوصله ام چقدر بی هم ریخته ام چقدر دلم یه آرامش به دور از دغدغه های فکری میخواد چقدر دلم میخواد که یکی درکم کنه ولی انگار تو هم نمیتونی حال و روز این روزهام رو درک کنی تو هم خسته شدی تو هم به هم ریختی اون از دیروز ظهر که برا یه صبحانه نخوردن دعوا و بحث شد تا ناهار نخوردن، اون طوری که تو داد میزدی اگه من حالم هم خوب بود دیگه تمامه میلم رو از دست میدادم برای خوردن غذا، چه برسه به اینکه از روز قبلش هم حالم خوب نبود و فریادهای تو هم شد سوهان روحم که بیشتر حس تهوع به هر نوع خوراکی بهم دست میداد، اون از بعدازظهرش که اومدی دنبالم مثلا خواستیم بریم غذا بخوریم که باز سر جریان ظهر بحث شد و برگشتیم رفتیم سرکارمون، انقدر حالم بد بود که اصلا نه میتونستم بشینم نه به کارهام برسم، بعد از یه ساعت برام یه عالمه خوراکی و آبمیوه گرفتی و آوردی کلی شرمندت شدم نمیدونستم چطوری ازت تشکر کنم بغلم کردی ازم عذر خواهی کردی ازت عذرخواهی کردم، وقتی رفتی باز بهت زنگ زدم و ازت تشکر کردم کلی حالم بهتر شده بود، شب میخواستم برگردم خونه اومدی دنبالم رفتیم دنبال خواهری یه تابی خوردیم بعد رفتیم دنبال مامانم باز کلی تی تاب شدی برا مامانم، قرار بود شام بریم بیرون که گفتی باشه برای یه شب دیگه، گفتم باشه، میخواستی مادرت اینا رو ببری بیرون بهشون سور ماشین بدی، نمیتونم انکار کنم که ناراحت شدم چون اگه خودت هم بودی ناراحت میشدی ولی هیچی نگفتم، دیگه انتظار بالایی که تو در کنار بقیه باشی و از من بخوای برات شاد و سرحال باشم نه نمیتونم، ناراحت بودم خسته بودم حالم خوب نبود، کلافه بودم صحبت های آخر شبت هم که کاملا بهم ریختم، " یه ربعه دارم نازت رو میکشم " ازت تشکر کنم؟ بهت بگم مرسی بعد از اینکه یه روز کاملا بدی رو گذروندم حالا شب قشنگی برام ساختی، بگم مرسی که جلوی امیرحسین سرم داد کشیدی و بعد انکار کردی، بگم مرسی که تمامه انتظار من این بود که حداقل حالا که از صبح حالم خوب نبوده و همه چی هم حالم رو بدتر کرده حداقل امشب یه ساعت بیشتر کنارم باش، چرا دوست داری همه چی همونطوری باشه که تو دوست داری؟ میدونی چند بار تا الان از خودت تعریف کردی؟ نمیگم این طور نیستی ولی مطمئنن این فقط تو نیستی که چنین اخلاقی داری همیشه از هر بهتری بهترینی هم وجود داره پس اگه تو خوب هستی اینو من باید بگم و درکش کنم نه اینکه هر ثانیه ای یه بار بخوای برام تکرار کنی، امروز صبح اصلا از خونه بیرون نرفتم که بخوام کارت رو برات بیارم، انقدر حالم دیشب بد بود که تا صبح نتونستم بخوابم، چقدر جالب که دیشب خداحافظی کردی و بدون اینکه جوابت رو بدم، گوشی رو قطع کردی، میدونی از این کار بدم میاد تکرارش میکنی، متاسفم پسرک، متاسفم که حالم رو درک نکردی و شاید حالت رو درک نکردم و از صبح تا الان که حدود هشت ساعت میگذره ازت هیچ خبری نیست و منم نمیخوام که بهت زنگ بزنم، اگه تمامه یه روز رو هم خوش باشم بازم از این زندگی بدم مییاد دلم نمیخواد که دیگه زندگی کنم، واقعا اونهایی که رفتن راحت شدن، فقط غصه نبودنشون داره یکی مثله منو میسوزونه، دلم گرفته، دوست ندارم اصلا امروز ببینمت، دوست ندارم ساعتها ناراحتی و بغضم با یه ببخشید و اینکه تقصیر خودت هم بود تموم بشه.دستام میلرزه ولی مهم نیست این هم یه برگی از دفتر زندگیه که باید بگذره حالا چه من دوست داشته باشم چه نداشته باشم. [ چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۸ ب.ظ ] [ من ]
شب مبعث: دیروز بعد از ظهر کلی دلم ازت گرفته بود غروب بود زنگ زدی که ماشین رو گرفتی خیلی خوشحال شدم، ولی نمیتونستم این خوشحالی رو بروز بدم گفتی دارم میرم کارواش هر موقع کارم تموم شد بهت خبر میدم، ساعت ده اومدی دنبالم تا بریم یه گشتی بزنیم رفتیم اون امامزاده که برای اولین بار هم تو منو برده بودی اونجا دیشب سومین باری بود که میرفتم اونجا، یه حس خاصی به این امامزاده دارم، توی این سه بار با سه حالت مختلف رفتم اونجا بار اول یه حس استرس و آرامش از اینکه تو در کنارمی، اولین زیارت عاشورایی که کنار هم خوندیم، بار دوم تو تنها رفتی و بعد من با یه دنیا بغض و اشک اومدم اصلا با هم حرف نزدیم فقط اشک ریختم و دور از چشمم اشک ریختی، و دیشب حسی پر از شادی و شعف داشتم که تمامه این حس رو مدیون خوبیهای تو هستم بهترینم، اینبار کنار هم دعا خوندیم هر صفحه ای رو که تموم میکردی نیگام میکردی و منتظر بودی تا با اشاره بهت بگم برو صفحه بعد، پسرک نمیدونی چقدر از داشتنت از بودنت خوشحالم، از خدا ممنونم به خاطر این همه لطف، از امامزاده اومدیم بیرون رفتیم که آبمیوه بخوریم که دوستت و خانومش رو اونجا دیدیم چقدر ازت تعریف کردن واقعا،ساعت دوازده و نیم بود که منو رسوندی و خودت رفتی خونه، دلم میخواد برا ماشینمون هم عین پسرم " فرجنیتو_ در جستجوی پدر " اسم انتخاب کنم، اسم ماشینمون رو میزارم جیمبو چطوره؟ آخی پسرک اینجا نیستی که نظرت رو بپرسم، بعدا بهم بگو که نظرت چیه؟ میدونی چیه وقتی کنارم هستی انگار تمامه خوشبختی رو کنارم دارم دعا میکنم که این حس رو برای همیشه داشته باشم. الان سر کاری، خسته نباشی همسر عزیزم.
هر جا که باشم، تو نیز همان جایی
[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٤ ب.ظ ] [ من ]
یعنی فقط تو دلت می گیره؟ یعنی فقط تو چون نتونستی از دیشب تا الان کنار من باشی ناراحتی؟ یعنی فقط تو به انتظار یه روز تعطیل هستی که در کنار هم باشیم؟ یعنی من ناراحت نیستم؟ دل من شاده شاده؟ خیلی خوش انصافی آقا، فک کن از دیشب تالان چقدر باهات حرف زدم باهات شوخی کردم تا از اون حال و هوا بیای بیرون ولی هر لحظه بدتر از قبلی، آیا تقصیر منه که نمیتونیم خیلی راحت همیشه در کنار هم باشیم؟ دوست ندارم حرف خاصی بزنم، ولی من دارم با تمامه شرایط تو هر چند که برام سخت باشه با جون و دل کنار میام و می پذیرم حداقل انتظار ندارم که دلتنگی هات آوار بشه روی سرم و چراهای نبودنم بشه قسمتی از حرفهات، خودت خوب میدونی که چرا نمی تونم و نمی خوام که آخر هفته ها همیشه کنار هم باشیم، میدونی که به خاطر خودته به خاطر خودمه به خاطر زندگیه که همه امید منه، حتی اگه این اتفاق هم نیفته دوست ندارم که بهت ضربه بخوره، از دیشب تا الان حتی چند دیقه ای که کنارت هم بودم ناراحت بودی چقدر با دوستات بد حرف زدی سعی کردم باهات حرف بزنم تا شاید یه کم آروم بشی ولی دلت می خواست که بهونه بگیری، گاهی وقتا عین بچه ها که وقتی یه چیزی بر خلاف میلشونه و اونا به خاطر جبران این مسئله کلی بد قلق میشن و میتونن ساعتها تو رو اذیت کنن تا به خواسته شون برسن اونطوری میشی پسرک، میدونم که شاید توی این روزها به خاطر درگیری با چندین مسئله حال روحیت زیاد مساعد نیست میدونم که دلت میخواد حداقل آخر هفته ها کنارت باشم ولی پسرک به نظرت من دلم نمیخواد؟ بد قلق نباش اگه ازم نه میشنوی به چرای اون نه فک کن، دلم گرفت از بس سعی کردم تو راه بیای و هر لحظه بدتر شدی، واقعا بعضی وقتا بهت جدی میگم که با وجود تو هیچ نیازی به بچه ندارم، چون گاهی انقدر بهونه گیر میشی که حد نداره، مثل الان که از صبح هر چقدر باهات شوخی کردم تو بدتر شدی، و دوباره بعد از نزدیک به دوازده ساعت که خوابیدی باز الان هم خوابیدی، پسرک راستی تو قبلا چطوری روزات شب میشده؟ بهونه میگرفتی؟ یا با دوستات بودی و گذر زمان رو متوجه نبودی؟ به نظرم دیگه هر وقت دلم ازت بگیره باید بیام و اینجا بنویسم، اینجا رو خیلی دوست دارم چون با نوشتن کلی حالم بهتر میشه، دیشب چند بار با لحن سردت بهم گفتی بهت خوش بگذره، مگه میشه جایی که تو نباشی بهم خوش بگذره؟ ولی گاهی آدما باید تابع باشن خواهش میکنم شرایط رو درک کن خواهش میکنم یه کم صبور باش و تحمل کن، مگه من کاری جز این دارم انجام میدم؟ انقدر بی تاب و بی قرار نباش، به من میگی درک نمیکنی که نمیتونم صحبت کنم و بهم تیکه میندازی و برای این رفتار ازم تشکر میکنی، نه عزیزم اینطور نیست اگه من در این شرایط چندین بار بهت زنگ میزنم برای این نیست که درک نمیکنم برای اینه که دلم نمییاد وقتی حالت خوب نیست با اس ام اس باهات حرف بزنم دلم میخواد حتی برای چند لحظه صدات پر از انرژی باشه، ولی خب برداشت تو اینه که من درک نمیکنم باشه قول میدم که امروز دیگه بهت زنگ نزنم تا ناراحت نشی، ازت ممنونم که از دیشب تا الان اعصابم رو به شدت بهم ریختی و طوری باهام رفتار کردی که انگار من میتونم کنارت باشم و ازت فاصله میگیرم، اشکالی نداره پسرک تمامه اینها میگذره و تنها یادشون توی ذهن من و تو باقی میمونه، چرا انقدر دلم گرفته؟ دلم میخواد با آهنگ وبلاگم گریه کنم، الان که خوابی امیدوارم که خواب های قشنگ ببینی عزیز ترینم. [ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٦ ب.ظ ] [ من ]
امروز صبح با هم رفتیم پیاده روی وقتی کنارتم تمامه وجودم پر از آرامشه چقدر دلم بغلت رو میخواست، پسرک حتی فک کردن به یک لحظه نبودنت منو داغون میکنه دوشنبه شب وقتی بهم زنگیدی که رفتم یه دونه مینای دیگه خریدم واقعا ناراحت شدم که چرا اصلا آینده نگر نیستی؟ چرا فک نمیکنی که من نمیتونم دوریت رو خیلی تحمل کنم؟ چرا درک نمیکنی که خریدن یه مینا کار واجبی نبوده و ما هزاران کار مهمتر داریم، قبول دارم که خیلی بد باهات حرف زدم ببخشین گلم، برام توضیح دادی که برا مامانت گرفتی خیلی ناراحت بودم که چرا تویی که همه وجود منی حاضر نشدی حتی قبل از انجام دادن این کار حتی یک کلمه هم بهم بگی، شاید این موضوع مهم نباشه ولی برای من مهمه که من کجای زندگیه تو هستم، صبح نیومدم برای پیاده روی، از صبح خیلی سعی کردی که همه چیو عوض کنی و آرامش ایجاد کنی ولی من نمیتونستم وقتی بهش فک میکردم دلم میگرفت، ظهر رفتم خونه دوستم برا ناخنهام دلم خواست سورپریز بشی بهت نگفتم که چیکار دارم فقط گفتم میرم خونه دوستم و دو ساعت کارم طول میکشه با ناراحتی قبول کردی، کارم نزدیک به هفت ساعت طول کشید نمیتونستم باهات حرف بزنم توی اتاقش گوشیم اصلا آنتن نمیداد خودم انقدر دلشوره داشتم و از استرس حالم بد شده بود که دوستم بیچاره دائما ازم عذر خواهی میکرد که کارم طول کشیده بهم اس ام اس دادی که امروز که گذشت ولی دیگه اجازه نمیدم این کار رو تکرار کنی، ساعت نه بهم اس ام اس دادی واقعا حالم خوب نیست، انقدر بهم ریخته بودم که حد نداشت هر چقدر به مریم اصرار کردم که بقیه اش باشه برای فردا قبول نکرد ساعت نزدیک ده بود بهت زنگ زدم کاملا عصبانی بودی بهم گفتی که میتونی بری همون جایی که بودی دلم گرفت که من این همه ساعت به خاطر تو اونجا بودم ولی بهت حق دادم، تلفن رو زود قطع کردی دوباره زنگیدم اینبار دیگه شدت عصبانیتت یشتر شد مجبور شدم تلفن رو قطع کنم یه ساعت بعد هر چقدر گوشیت رو گرفتم جواب ندادی انقدر نگران بودم که قابل توصیف نیست برام اس ام اس اومد که خوابیدی هر چی فک کردم یعنی چی؟ درک نکردم، زنگ زدم باز جواب ندادی تا اینکه امیر بهم گفت حالت بد شده الان زیر سرمی بغض داشت خفم میکرد آماده شدم که بیام اونجا ولی زنگ زدی که نیا حالم خوبه دارم میرم خونه، از شدت ناراحتی و بغض سرم گیج میرفت بعد گفتی باشه بیا یه جای دیگه ولی اینجا نیا، خدا میدونه من چطوری آماده شدم و اومدم دلم میخواست توی ماشین زار بزنم این بار دوم که انقدر ناراحتت میکنم که میری زیر سرم، خیلی سعی کردم بغضم رو قورت بدم فشارت پایین بود، همسر گلم هنوز هم حالت خوبه خوب نیست تو تمامه دنیای منی، پسرک ازت خواهش میکنم مراقب خودت باش،نمیتونم به این فک کنم که الان حالت خوب نیست بهم گفتی دیگه جلوی من اشک نریز ولی به نظرت میتونم به این فک کنم که حالت بده و اشک نریزم؟از داشتنت از بودنت از اینهمه خوبیت به خودم میبالم. فک کن صبح دوباره تمامه لباسم رو خیس کردی شیطون.
بیا کنارم بیا که زندگی کنیم زیر باران خیس شویم زیر آفتاب تب کنیم بیا در آغوشم به خواب برو بیا در آغوشت بیدارم کن بیا کنار من زندگی به زیستن زیباست بیا که نفش بکشیم زندگی به این دو روزگی به این خلاصگی بیا که به تنهایی ما نمی ارزد [ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
چهارشنبه نهم تیر : بعد از ظهر وقتی زنگ زدی داشتم آماده میشدم که برم آرایشگاه نخواستم بهت بگم گفتم هنوز میخوام بخوابم دلت میخواست بیدار بشم، یه کوچولو ناراحت شدی ولی خب نمیتونستم بهت بگم که عزیزم ناراحت نباش من بیدار بیدارم، رفتم آرایشگاه از مدل ابروهام خیلی خوشم اومد موقع برگشتن بهت زنگ زدم، شب قرار شد با هم بریم بیرون ساعت ده همون جاییکه برای اولین بار با هم قرار گذاشتیم منتظرت بودم، یه کم دیر کردی وقتی اومدی یه بسته خیلی ناز بهم دادی و مثله همیشه شرمندم کردی یه پنکک ماکس فاکتور با یه لاک ناز ازت ممنونم بهترینم، واقعا گاهی به این فک میکنم که آیا من لایق اینهمه محبتت هستم؟ برای ماشین هم یه سی دی شاد رایت کرده بودی، از موقعی که توی ماشین بودیم تا توی رستوران اصلا متوجه نشدی که رفتم آرایشگاه وقتی بهش فک میکردم دلم نمیومد ازت دلخور بشم فقط لبخند میزدم که پسرک در نهایت توجهش بهم چطور متوجه نشد رفتم آرایشگاه؟ رفتیم امیران، یهویی وقتی رو به روم نشستی شوکه شده بودی بهت نیگا نکردم هر چی گفتی ببینمت گفتم نمیخوام حالا بعد یه ساعت تازه میگی ببینمت کلی قربون صدقم رفتی، فک کن چطوری میزمون رو عوض کردیم، الهی دورت بگردم همسر عزیزم که هر چی تنت میکنی به تنت میرقصه این شوار جین آبی با این تیشرت نارنجی خیلی بهت مییاد. خیلی بهم خوش گذشت مثله همیشه.
پنج شنبه دهم تیر: نمیدونم چرا ظهر یهویی همه چی بهم ریخت چه حرفی زدم که تو رو بهم ریخت با اینکه واقعا منظوری نداشتم، وقتی بهم گفتی میخوام امشب کنارم باشی خودت میدونی که چرا بهت گفتم نه، پس چرا ناراحت شدی عزیزترینم؟ من کی بد باهات حرف زدم آقایی؟ واقعا برات سوءتفاهم پیش اومده بود مگه میشه که به همون اندازه ای که تو دوست داری کنارم باشی من دوست نداشته باشم؟ وقتی بهت زنگ زدم دیگه بحث و ناراحتی به اوج خودش رسید دلم گرفت وقتی بهم گفتی ناراحتیت برای اولین بار برام مهم بوده، آخه بی انصاف مگه میشه تو و حالتهات برام مهم نباشه! ازت انتظار نداشتم بهم این حرف رو بزنی، میدونم تو هم حق داشتی که ناراحت باشی خب خودت لوسم کردی، کار بدی هم کردی، ساعت سه کنکور هنر داشتم ولی دیگه اعصابی برای امتحان دادن نداشتم تصمیم گرفتم که نرم بهم اصرار کردی که برو با یه سردرد شدید رفتم سر جلسه ولی حتی نمیتونستم بشینم بعدم که انقدر معده ام درد گرفته بود که حالم داشت بهم میخورد هر بار هم زنگ میزدم که همه چی درست بشه بدتر میشد، دلم برات پر میزد شب رفتیم خونمون، فک کن چطوری دو بار خونمون رو عوض کردیم، که توی اتاق دنج تر و رمانتیک تره پسرک؟ که من نذاشتم بخوابی پسرک؟ خیلی شیطونی بغلت برام امن ترین جای دنیاست هیچ چیزی برام آرامش بخش تر از آغوشت نیست، فک کن چطوری اشک منو در آوردی پسرک، فکر یه روز نبودنت داغونم میکنه، دیگه بهت اجازه نمیدم چنین حرفی بزنی حق نداری دیگه از نبودنت حرف بزنی اگه منم در مورد مرگ حرف زدم خب اونشب جو زده بودم ازت عذر میخوام عزیز دلم، تا صبح کنارت بودم توی بگلت، داشتی برام آهنگ انتخاب میکردی که خوابم برده بود، نمیدونی چقدر برام عزیزی پسرک، صبح تا ساعت نه با هم بودیم بعد هم برگشتیم خونه،از دیشب تا حالا کلی دلم برات تنگ شده همسر گلم. [ شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٢ ب.ظ ] [ من ]
پنج شنبه بیست و هفتم خرداد: شب آرزوها، فک کن صبحش بهت میگم اگه گفتی امشب چه شبیه؟ با تمامه شیطنتت میگی آره خب میدونم امشب شب جمعست، دیگه ریسه رفتم از خنده، بعد میگی نه شب آرزوهاست، شب میریم بیرون همون جای همیشگی توی ماشین نشستیم که یهو یه بسته نانازی بهم میدی شوکه شدم اصلا انتظارش رو نداشتم از خوشحالی فقط میخندم یه ست انگشتر و گوشواره خیلی میدوستمشون، ازت واقعا ممنونم کاش بتونم لایق اینهمه مهربونیت باشم عزیزترینم، انگشترم رو دستم میکنم گوشواره هام رو میندازم مثله همیشه میری توی فاز توهم، موقعه خداحافظی بهم میگی نگفتی امشب آرزوت چی بود میگم وارد مسائل خصوصی نشو آقا پسر وقتی از خودت میپرسم میگی یعنی تو نمیدونی؟ آرزو میکنم شب آرزوی سال بعد اگه زنده بودم واقعا در کنارم باشی پسرک.
پنج شنبه سوم تیر: این شب رو خیلی دوست دارم، شب تا صبح کنارم بودی بدون هیچ استرسی، رفتیم خونمون، از بعدازظهرش بیرون بودم تا برات یه هدیه قشنگ بگیرم که واقعا دوست داشته باشی وقتی برات اون کفش های جیگمیلی رو گرفتم خودم خیلی ازشون خوشم اومده بود رفتم یه جعبه نانازی هم براشون گرفتم بعدم خیلی گشنگ تزیینشون کردم دلم میخواست ازش یه عکس میگرفتیم ولی خب یادم رفت، خونمون واگعا توی کوه بود ولی چقدر اونجا رو دوست داشتم خیلی ناز بود وقتی رسیدیم کلی بگلم کردی بعد بهم گفتی بیا بریم خوراکی بخریم ولی خب گفتم نمییام آخه میخواستم کادوت رو بزارم توی اتاق تا نیستی بعدم یه کم اونجا رو مرتب کنم تا بیای با اینکه خیلی میترسیدم باهات نیومدم رفتی و کلی خوراکی خریدی و برگشتی، بگلم کردی و گفتی حالا هدیه ای که برات گرفتم رو باز کن وای یه شال خیلی خیلی دوست داشتنی، ببین پسرک واقعا سلیقت رو قبول دارم خیلی شالم گشنگه مرسی عزیزم، انداختم سرم و بهت میگم بهم میاد مثله همیشه زل میزنی تو چشام و میگی تو همه چی بهت میاد، بعد میرم و کادوت رو میارم خوشحالم که خوشحال شدی، میگم روز مرد پیشاپیش مبارک میگی مگه من مردم؟ میگم نه نامردی ولی این یه بار مرد باش، فک کن چقدر بهم آب ریختی پسره شیطون، تازه تو اونهمه بطری آب رو خالی کردی تو آیفن خونمون راست میگم، الهی برات بمیرم که انقدر دست و دلبازی فک کن برا یه شب چقدر خوراکی و میوه خریدی که تمامش رو هم آوردیم خونه خیلی میدوستمت عزیز دلم. وای چه طوری تمامه رژای منو به عنوان لاک میزدی به انگشتات مرده بودم از خنده وقتی به اینهمه شوخ طبعی و با نمکیت فک میکنم دلم آب میشه برای وجودت.شب میلاد حضرت علی رو امسال خیلی دوست داشتم حس چهل و هشت ساعت کنار تو بودن برام خیلی خواستنیه امیدوارم تا همیشه این حس پابرجا باشه.
شنبه پنج تیر: روز پدر، کلی با مامانم دنبال یه تیشرت شلوار قشنگ بودیم برا بابا، بعد از دو ساعت راه رفتن بهم رنگ زدی که خانومی دو تا شلوار دیدم میای ببینی اگه قشنگه بگیرم وقتی میرم میبینم که سه تا شلوار رو پسندیدی یه دونش رو فقط دوست دارم بهش میگم چند مدل جین آبی هم بیارین ببینم میگه نه گفته که جین آبی اصلا نمیخوام بهش میگم بگه شما بیارین ببینم دوستت انقدر خندید بعد گفت آره من به این نکته اصلا توجه نکرده بودم زنگ زدم اومدی شلوارها رو پرو کردی خیلی قشنگ بود واقعا که هر چی تنت کنی بهت میاد عزیزم، حالت خوب نبود فشارت افتاده بود، بهم گفتی شکلات داری بر خلاف همیشه شکلات توی کیفم نبود داشتی حساب میکردی که رفتم برات یه بسته کاکائو گرفتم بعد ازت خداحافظی کردیم و رفتیم هنوز چند دیقه نشده بود که زنگ زدی که وسائل مغازم آتیش گرفته از اون لحظه انقدر حالم بد شد که از سر درد نمیدونستم چیکار کنم فقط دعا کردم که کامپیوترت سالم باشه، خدا رو شکر که اتفاقی برا خودت نیفتاد عزیزم.
پ:ن پریشب ازت دلخور بودم دلم نمیخواست بری خونه عزیزت اینا هیچ دلیلی هم نداشت همینطوری الکی ولی دلم نمیخواست بری، شاید اگه اون موقع بهم میگفتی باشه نمیرم بهت میگفتم نه برو فقط دلم میخواست به حرفم توجه کنی، ولی خب اینطور نشد، منم خیلی ناراحت شدم ولی این دلیل نمیشه که تو اگه حالت بده و پا شدی نصفه شب بری دکتر بهم نگی اصلا نمیتونم بهش فک کنم ازت انتظار نداشتم، منم میشم عین خودت پسرک، الهی بمیرم نمیتونم تصور کنم که حالت بد باشه و مریض باشی انگار دنیا برام تموم میشه، ببخشین اگه اون شب ناراحتت کردم همسر گلم.
پ:ن2 خیلی وقت بود ننوشته بودم الان خوشحالم. الهی بمیرم برات همسری که الان مغازه برق ندارین اونوقت احتمالا تو توی گرما بدجوری کلافه شدی. دلم برات خیلی تنگ شده چهار روزه که ندیدمت.
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است [ چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
شنبه" بیست و دوم خرداد": صبح رفتم خوابگاه پیش بچه ها ولی اصلا حوصله درس خوندن نداشتم فک کن که بهت گفتم که دوستم نمیخواست درس بخونه گسم میخورم که اونام نمیخواستن بخونن ولی خب تا ساعت چهار اونجا بودم و بعد اومدم پیشت دلم برات تنگیده بود کلی با هم حرفیدیم، بگلم کردی، بعدم که بچه ها ساعت شش اومدن و رفتیم منو خداد تومن پیاده کردن و اون دو تا مانتوی جیگمیلی رو با اون شلوار جین و این شال کرم که گفتی بی نهایت زیباست رو گرفتیم فک کن دوستم میگفت اینا وظیفه تو که بخری نه خودت، آره واگن اینا وظیفه تو بیده من خریدم؟ نه بابا فک نکنم، کار درستی کردم که بهت نگفتم و نمیگم، بعد از خریدمون هم که رفتیم چهار تایی با هم آبمیفه خوردیم و دوستام اینهمه منو ضایع کردن، اومدم خونه مامانم کلی لباسام رو پسندید و گفت گشنگه بعد دلم خواست که برای اولین بار برا تو تنم کنم قرار شد یه ساعت بریم بیرون یک ساعت بیرون رفتن همانا و شب تا صبح بیرون بودن هم همانا، چطوری توی ماشین خوابیدیم تا صبح له شدیم واقعا، مرسی که اینهمه برام نگران بودی که گرمم نباشه، صبح رفتیم پارک چقدر اون لحظه رو دوست داشتم تا حالا توی اون ساعت از روز نرفته بودم اونجا خیلی قشنگ بود کلی من از دست تو و مریضی که دچارش شده بودی خندیدم، بعد رفتیم نون خریدیم، مرسی که اینهمه با شعوری مرسی که اینهمه آقایی، ساعت هشت هم که با یه دنیا خواب رفتی پیش دوستات، الهی بمیرم برات که اونشب اصلا نخوابیدی. خیلی بهم خوش گذشت.الان که اینا رو نوشتم کلی دلم برات تنگیده.
سه شنبه" بیست و پنجم خرداد": بچه ها خونمون بودن کلی با هم درس خوندیم دیگه واقعا خسته شده بودم دلم برات تنگ شده بود کلافه بودم دلم نخواست بهت بگم دلم برات تنگ شده ولی چرا؟ آخر شب با کلی خواهش تمنا از مامانم اومدم بیرون رفتیم همون جای همیشگی اولش که یه کوشولو با هم بحث کردیم بعد تو از دستم ناراحت شدی و پاشدی رفتی، ببخشین عزیزم که ناراحتت کردم، ببخشین که نمیتونم بی تفاوت باشم که بعضی ها برات مهم باشن فک کن من چقدر خودخواهم، عین این بچه بی ادبای بی جنبه خودم همیشه دوستام رو به خاطر این اخلاق سرزنش میکردم حالا یکی نیست بیاد خودم رو ببینه که چطوری ناراحت میشم، ببخشین که حرفام ناراحتت کرد و باعث شدم این شلوار گشنگت پاره بشه ازت معذرت میخوام قول میدم یه دونه قشنگ ترش رو برات بگیرم، چقدر تا صبح خندیدیم، از تذکر اینکه عزیزم اینجا پارکه، با هم پر یا پوچ بازی کردیم و یه عالمه باختی، بعدم که گرار شد من عروس بشم، نمیدونم کار درستی کردیم یا نه خودم رو میسپارم یه خدا امیدوارم که راهی که برام دوست داشتنی و خواستنیه و حاضرم که براش هر چقدر که میتونم تلاش کنم بهترین راه زندگیم باشه امیدوارم که همونطور که بهم قول دادی همیشه در کنارت آرامش رو بهم هدیه کنی، امیدوارم که برات اگر ایده ال هم نیستم برات یه دوست خوب باشم، نمیدونم الان چی بگم از اون لحظه، ولی بدون که خیلی دوستت دارم که تونستم چنین کاری انجام بدم بدون خیلی برام عزیزی که همیشه حرفات رو خیلی راحت قبول میکنم و حرفت برام حجته بدون که تمامه ذهنم درگیر وجودته که حالا شدی به قول خودت آقای همسر.بمیرم برات که باز امروز عین دو شب پیش نخوابیدی خب چیکار کنم دلم برات تنگ میشه وقتی کنارم نیستی
پ:ن فعلا که اینترنت ندارم پس نمیدونم که چه زمانی این پست رو میزارم مهم این بود که بنویسم سعی میکنم خیلی زود آپ کنم
پ:ن2 درس نخوندم دلم برات تنگیده پسرک
[ سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٤ ب.ظ ] [ من ]
سلام عزیزترینم میخوام اینجا بنویسم از خودم از تو از خودمون و از هر چیزی که شاید بخوام بهت بگم و نتونم خیلی وقتا مثل دیشب دلم خواسته که خیلی راحت باهات حرف بزنم ولی حیف که نتونستم واسه همین میخوام اینجا بنویسم تا هم برام به یادگار بمونه هم اینکه بهت گفته باشم.توی این مدت کوتاه چقدر شدید شدی مرکز زندگیم هر چند که سعی میکنم که کاملا عادی برخورد کنم تا شاید با خودت یک درصد هم اشتباه فک نکنی، ولی سخته خیلی سخته نمیدونم چطوری احساس میکنم که زندگیم پر شده از وجودت نمیدونم چطور انقدر راحت پذیرفتمت و دیگه نمیتونم به این راحتی ازت بگذرم نمیدونم چطور توی مدت زمان کوتاهی احساس میکنم که سالهاست که میشناسمت سالهاست که کنارم بودی و در عین حال هم نبودی میترسم از اینکه یه روزی اینجا رو بخونی یعنی اون روز با خودت چی فک میکنی؟ که من خیلی بی ظرفیت هستم؟ که خیلی لوس و بچه ام؟ نمیدونم.
چقدر زود دلم برات تنگ میشه واقعا تمامه ذهنم پر شده از بهت و ناباوری چرا دچار این حس شدم؟ یه حس خواستنی و در عین حال استرس زا، حسی که نه میتونی ازش دور باشی نه بهش نزدیک، یه حسی که پر شده از هاله ای ابهامات، اگه یه روز نباشی چی میشه؟ اگه بدونی چقدر برام عزیزی چی میشه؟ اگه بدونی که از اینهمه خوبی و مهربونیت نمیتونم بگذرم چی میشه؟ اگه بدونی وقتی که کنارم نشستی دوست دارم زمان رو نگه دارم و تو فقط برام حرف بزنی چی میشه؟ اگه بدونی وقتی بار اول توی اون پارک که کنارم بودی و باهام حرف میزدی فقط به وجودت و بودنت فک میکردم و ترس از نبودنت چی میشه؟ دوست ندارم اینها رو بدونی ولی نمیتونم هم کتمانشون کنم حداقل اینجا، با خودم میگم اگه بدونی ازم فاصله میگیری، فک میکنی من خیلی بی جنبه بودم که دو روزه اینهمه برام عزیز شدی، فک میکنی که خیلی سر خوشم که تا یه پسر اومده توی زندگیم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم و پاک خودم رو باختم، اما واقعیت اینه که اصلا اینطور نیست. احساسم همیشه حتی یک قدم عقب تر از عقلم بوده تا دچار این حس نشم الان هم خیلی سعی میکنم باهاش مبارزه کنم ولی خب یه کششی این اجازه رو بهم نمیده.
چقدر تمامه این جملات برام غریب هستن یعنی چی که بیست و چهار ساعته توی ذهن منی یه خورده برو بیرون بگرد. یعنی چی که اینهمه خوبی اصلا چطور میتونی اینهمه خوب باشی؟ یعنی چی که اینهمه با نمکی؟
یعنی تا کی کنارمی؟ چقدر این جمله هر لحظه منو پر کرده و چقدر از جواب این جمله هراس دارم چقدر بده که عقلم کنار نشسته و به خودم اجازه دادم که بیش از حد دوستت داشته باشم.
میدونی خیلی وقتا به کدوم حرفت فک میکنم و به هیچ نتیجه ای هم نمیرسم:" بار اول که دیدمت دائما با خودم فک میکردم چقدر این دختره از من سرتره" چرا؟ تو از خوبی چی کم داری؟ تو نهایت خوبی توی وجودته پس از اون بالاتر نیست.حرف اون روزت کاملا بی ربط بود.
میدونی این هدیه هایی که برام گرفتی چقدر برام عزیز هستن مخصوصا این نی نیم کیلی ناز و دوست داشتنیه از دیشب تا حالا کلی باهاش حرف زدم. چطوری ازت تشکر کنم؟ چطوری برات جبران کنم؟ اصلا لایق اینهمه لطف هستم؟
الان مغازه ای بمیرم که حتی برا ناهار هم نمیری خونه چقدر دارم سعی میکنم که توی روز کمتر وقتت رو بگیرم تا به کارهات برسی ولی چرا اینهمه سخته چرا دلم میخواد که تمامه روز وقتت برا من باشه؟ چقدر من خودخواهم نه؟
خیلی فک زدم خودم میدونم ولی خب حسش بود که بنویسم الان حس خوبی دارم. دلم برات تنگ شده پسرک.
خدا تنها معشوقی است که
عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست
و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
[ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳۳ ب.ظ ] [ من ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |