|
میعاد خاطره ها هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
|
پسرک صبح یکشنبه دو سه باری بهم زنگ زد و با هم حرف زدیم و رفت تا صبح دوشنبه یه بار زنگ زد و یک دیقه با هم حرف زدیم و باید زود قطع میکرد بعدازظهر هم خونه تنها بودم انقدر دلم گرفته بود که حتی نمیتونستم گریه کنم و فقط بغض داشتم هوا کاملا تاریک شده بود که هنوز توی تاریکی روی تختم دراز کشیده بودم و لپ تاپ پسرک رو زیر و رو میکردم و به جز یه عالمه فایلای کاری و فیلمای خشن هیچی دیگه نبود و یه چند تا عکس از شمال که حالم رو بدتر میکرد دوستم زنگ زد گفت بیا اینجا من دلم گرفته گفتم باشه خواستم برم دوش بگیرم و برم ولی حال و حوصله نداشتم با این حال داغونم برم که اونم بیشتر دپرس بشه بهش زنگیدم و گفتم نمیتونم بیام رفتم دوش گرفتم اومدم دیدم مامان اینا هم اومدن انقدر مامان اصرار کرد پاشو برو یه کم بیرون که چی اینطوری هستی ولی خب دست خودم نبود اومدم توی اتاقم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد و عزیز دلم بود انقدر آروم شدم اصلا باور نمیکردم ساعت نه شب بتونه بهم زنگ بزنه ولی خب خیلی کار بدی کردم که ناراحتش کردم خب گناه داره اونجا تنهایی غصه میخوره هر چی هم میخواستم شاد حرف بزنم تا متوجه نشه ولی مثله همیشه نتونستم و سریع بهم گفت طوریته؟ منم دیگه فوری گفتم که دلم گرفته تلفن رو که قطع کردم کاملا آروم بودم امروز صبح هم رفتم پیاده روی اومدم خونه که زنگ زد و بهم گفت دوست ندارم تنها بری پیاده روی منم گفتم خب باوشه یهویی تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم مامان رفت وسایلش رو گرفت و برای اولین بار لازانیا پزیدم بینش پسرک زنگ زد و گفت که تو با مامانم حرف میزنی گفتم نه گفت هر چقدر بهش زنگ میزنم پشت خط هستم یه نیم ساعت بعد مامانش بهم زنگ زد و یه کم با هم حرفیدیم آخی انقدر حالش یه طوری بود و غصه داشت که چرا هر چقدر به خواهرش گفته که پشت خطی دارم ولی توجهی نکرده گفت به خاطر قطع نکردن اون فقط تونستم یه دیقه با بچه ام حرف بزنم حالا بهش قول دادم اگه پسرک یه شماره تماس داد زنگ بزنم بهش بگم آره داشتم میگفتم من امروز لازانیا درستیدم مامان اینا گفتن خوشمزه اس ولی من کلا ازش خوشم نیومد. دلم برات یه ذره شده عزیزترینم با امروز شد 4 روز [ سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٠ ب.ظ ] [ من ]
سه شنبه پانزدهم شهریور: قرار گذاشتیم که شب بریم بیرون از صبح پاشدم و شروع کردم ژله رو درست کنم بعدم که با خواهری مواد الویه رو آماده کردم ساعت هشت بود که دیگه الویه ها رو ساندویچ کردم و ژله رو برگردوندم توی ظرف و میخواستم لبه های ژله رو قالب بزنم که قالبا غیب شده بودن و با قالب کیک یزدی قالب زدم و انگار که زیادی قالب رو فرو برده بودم که یهو ژلهه از هم جدا شد و من موندم و حوضم دوباره گذاشتمش تا خودش رو بگیره بعدم قاچ زدم و گذاشتم توی ظرف این هم از هنرهای من، حالا رسیدیم پسرک میگه اینجا چی باز شده میگم نوشته فر چیپس میگه بریم بگیریم من میگم نه خواهری میگه آره و اینگونه میشه که پسرک دو فر چیپس سرکه نمکی و ساده که مثلا آخرش به فلفلی میخوره میگیره، بعدم که رفتیم پارک جشنواره شام خوردیم کلی منچ بازی کردیم و من هی باختم آخه من میگم دوست ندارم آبی باشم و ساعت حدود دو بود که دیگه تصمیم گرفتیم که برگردیم جفت چراغای ماشین سوخته بود و نور پایین نداشتیم حالا ساعت دو شب این بچه حس اینو داره که تو خیابونا لایی بکشه کلا شب خوبی بود خوش گذشت.
چهارشنبه شانزدهم شهریور: شب با پسرک دوتایی رفتیم بیرون و پسرک به من میگفت که کجا بریم من میگفتم نمیدونم و من به پسرک میگفتم کجا بریم اون میگفت وظیفه توئه که بگی منم میگفتم نخیر آقای خونه باید بگه اونم میگفت نه وظیفه توئه که بگی کجا بریم ظرف بشوری غذا درست کنی منم میگفتم عمرا اگه من ظرف بشورم و غذا درست کنم هر دوش جز وظایف خطیر شماست عزیزم و اینچنین شد که ما هیچ جا نرفتیم و فقط با ماشین دور دور میکردیم و یه خورده پسرک رانندگی میکرد و یه خورده که خسته میشد من، بعدم در حین رانندگی ازم فیلم و عکس میگرفت، ساعت حدود دوازده بود که اومدیم من سر کوچه پیاده شدم و داشتم با پسرک حرف میزدم و میگفت که خوش نگذشت و دوست نداشتم که من ازش خداحافظی کردم و رفتم برگشتم که ببینم چرا نمیره دیدم بابا کنارمه دقیقا در حال سکته بودم مغزم قفل شده بود رفتم پشت یه ماشین تا بابا پیچید تو کوچه نگاهم به پسرک افتاد دیدم اون بدتر از منه حالا رفتم توی ماشین و از تصور قیافه اش ریسه میرفتم از خنده پسرک میگفت تا تو رفتی دیدم بابا پیچید تو کوچه ولی نه میتونستم صدات کنم نه برات چراغ بزنم نه بوق گفتم دیگه تو رو دید، خدا میدونه با چه حالی اومدم خونه و بابا منو ندید و دویدم رفتم تو اتاقم و خوابیدم خدا رو شکر به خیر گذشت. جمعه هجدهم شهریور: از پنج شنبه شب که مامان اینا رفته بودن بیرون شروع کردم غذای فردا رو آماده کنم ساعت حدود سه بود که غذا آماده بود و پسرک هم پیش دوستش بود دیگه انقدر خسته بودم که خوابم برد نیم ساعت بعدش آب دهنم چنان پرید تو گلوم که داشتم خفه میشدم پاشدم دیدم پسرک چندبار زنگ زده یه کم باهاش حرفیدم و دوباره خوابیدم صبح ساعت هشت پاشدم و سالاد رو هم آماده کردم و ساعت ده و نیم بود که با بچه ها راه افتادیم بعد از سه ساعت بالا پایین شدن توی جاده قرار شد بریم مزرعه دوست پسرک حالا منتظر بودیم طرف بیاد دنبالمون که یهو نمیدونم چی شد که این بچه یهویی موهای منو میکشید و همزمان هم دستام رو گرفته بود و حسابی هم از خجالتش دراومدم ولی ناخن بیچاره ام به باد فنا رفت در این نبرد سر سخت، دیگه رسیدیم اونجا و خداییش هم جای قشنگی بود یه هالمه بازی کردیم بعدم مرغی که خانومه خونه طبخ کرده بود رو میل کردیم و یه کم دراز کشیدیم حالا پسرک کلی کلیپ نشون بچه ها میداد که اینا مرده بودن از خنده ولی توی دل من یه غمی بود، وقتی اشکام بی اختیار میریخت بهم تند شد و گفت اصلا دوست ندارم اگه ادامه بدی میریم خونه منم مجبور بودم بغضم رو قورت بدم ساعت شش بود که پاشدیم وسایل رو جمع و جور کنیم و برگردیم که یهویی خواهری سوییچ ماشین رو از یه فاصله ای انداخت و خورد رو رگ دستم درد داشت ولی نه اونقدر که بخوام براش اشک بریزم ولی بهونه خوبی بود که اشکهام سرازیر بشن، سر راه هم رفتیم زیارت و ساعت هشت بود که رسیدیم خونه و پسرک رفت دنبال کارهاش، منم اومدم وسایل رو جابجا کردم و رفتم حمام نمیدونم چرا انگار هر قطره آبی که میخورد رو صورتم غم دلم رو بیشتر میکرد، یه یک ساعتی رو بی وقفه اشک ریختم بعدم به پسرک زنگ زدم و قرار شد که وقتی ماشین رو گذاشت خونه دوستش من برم دنبالش ساعت دوازده بود رفتم دنبالش و بردمش در خونشون کلی باهام حرف زد بهم گفت مراقب خودت باش قوی باش نزار من اونجا نگرانت باشم بهم قول بده که قوی باشی به سختی قبول کردم و توی بغلش گریه کردم و بهش گفتم مراقب خودش باشه.
ساعت چهار صبح شنبه نوزدهم شهریور اولین روزی بود که بین من و تو برای یه مدت نسبتا طولانی فاصله انداخت و امروز صبح روز یکشنبه حدودا بیست ساعته که ازت بی خبرم و این بی خبری داره داغونم میکنه کل دیروز رو فقط خوابیدم تا گذر زمان رو حس نکنم ولی اگه امروز هم زنگ نزنی.......... [ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ق.ظ ] [ من ]
همیشه آهنگای سیاوش قشنگترین حس ها رو بهم منتقل میکنه، امشب که پسرک نیست دلم براش یه دنیا تنگ شده و این در حالیه که اکثر شبها حتی همدیگرو نمی بینیم ولی همین که احساس کنی نزدیکته همین که احساس کنی هست همین که وقتی تو بدترین شرایطی هر طور که هست میاد کنارت و هواتو داره یه قوت قلب، یه حس شیرین مالکیت، از ظهر همش نگرانم که البته صد در صد هم بی دلیل، دلم هم نمیخواد ثانیه ای یه بار بهش زنگ بزنم ولی خب دست خودم نیست، از یه جهت هم خوشحالم که رفته تا یه کم آب و هواش عوض بشه ولی خب واقعا حق داشت که توی اون یک هفته اینهمه عصبانی بشه و بگه دیگه حق نداری هیچ جایی بری، واقعا توی همچین شب عزیزی دعا میکنم که هر چه زودتر این روزای پر از فاصله و تشنج تموم بشه، گاهی بعضی چیزا حتی راه نفست رو هم میگیره، گاهی دلم میخواد در مورد خیلی چیزا با پسرک حرف بزنم ولی خب گاها چون به این اطمینان میرسم که خوشایندش نیست حرفم رو قورت میدم و این منجر میشه به سری بحث های بی سر و ته.امیدوارم که بهت خوش بگذره عزیزکم و بدون بر خلاف فکری که تو داری من از خوشحالی تو خوشحالم، الان زنگ زدی میگی کمربندی کرج-چالوسی، ایشالله که به سلامتی برمیگردی پیشم.
پ:ن1 پارسال شب آرزوها، رفتیم پارک، هنوز جیمبو رو نخریده بودیم، توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یه نیم ست خیلی قشنگ رو بهم هدیه دادی، اون شب کلی با هم حرف زدیم گوشواره هام رو برام گوشم کردی و کلی قربون صدقه ام رفتی، نمیدونم چرا دلم گرفته؟ شاید چون اینجا نیستی و دلم میخواست امشب فقط پیش خودم باشی و دوست نداشتم با هیشکی قسمتش کنم.
پ:ن2 خب الان حالم بهتره یه جور حس دلتنگی دارم ولی خب خوشحالم که پسرک خوشحاله، لثه ام درد میکنه، فردا آمپولهام تموم میشه ولی خب چرا هنوز خوب نشدم؟ دیشب پسرک اومد دنبالم رفتم آمپولم رو زدم البته قبلش رفتیم دکتر که واقعا عجب دکتری بود، بعدم رفتیم برام شیر پسته و معجون گرفت.
پ:ن3 امشب تولد پسر خاله بزرگس، هنوز براش هیچی نگرفتم، احتمالا میریم بیرون، ایشالله که سال قشنگی باشه براش اینروزا جیک جیک عاشق شدنش رو میشنوم و فقط میتونم لبخند بزنم به این همه حس های زودگذری که ما چقدر جدی میگیریمشون و بعد از چند سال با یادآوریشون به یه لبخند کوتاه اکتفا میکنیم.
خب پسرک دومین شب آرزوهاست که با تمامه خوبی ها و بدیهاش کنار هم هستیم، شاید از پارسال تا الان توقع بیش از این رو داشتم شاید دلم یه عالمه آرزوهای بزرگ بزرگ داشت که امسالم بهشون نرسیدم، راستی امسال آرزوت چی بوده؟ میای بهم قول بدی که به یکی از بزرگترین آرزوهام منو برسونی؟ منو به یه زندگی با برنامه برسون، منو به یه زندگی برسون که من بدونم صبح تا شبش قراره چه طور بگذره، بیا با هم جدی حرف بزنیم در مورد آینده و برنامه هامون من از حس نمیدونم نمیدونم متنفرم، حداقل هفته ای یکبار، بهم قول میدی؟
واقعا من خودم نفهمیدم چی نوشتم؟ احساس نامه؟ غرنامه؟ درد دل نامه؟ خاطره نامه؟ در هر حال شب آرزوهاتون پر از ستاره های رنگی که همشون نوید اجابت دعاهاتون رو میدن.
[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٢ ب.ظ ] [ من ]
چطور میشه که در یک لحظه این زبون چند متریه من قفل میشه تو دهنم؟ چطور میشه که وقتی یه عالمه حوصله ام سر رفته و دلم میخواد حتی برای چند دیقه برم بیرون حرف نزنم؟ وقتی از صبح منتظرم که پسرک کارش تموم بشه و بیاد دنبالم ولی وقتی بهم زنگ میزنه و میگه زنگ بزنم به دوستم ببینم کجاست تا برم پیششون هیچی نمیگم؟ و الکی عین این بچه لوسا یه بغض میشینه تو گلوم و تموم ذوقم تبدیل میشه به یه عالمه اخمی که سعی میکنم نشونشون ندم؟ خیلی بده که من با اینکه بارها این اتفاق برام افتاده ولی بازم نمیتونم وقتیکه دلم یه چیزی میخواد رو همون موقع بگم و انقدر خودم به خودم نپیچم و یه گوشه برام خودم کز نکنم و از کاه کوه نسازم، البته از پسرک هم خیلی دلم گرفت به هر حال این چند روزه که دائما دنبال کارهای مغازه اش بوده و وقتی برا من نداشته که خب از این موضوع انقدر ناراحت نشدم چون حق داشت و سرش شلوغ بود و منم درک کردم ولی حداقل انتظار داشتم که امشب وقتی از صبح دیده بود که بارها بهش گفتم وقتی خواستی بری پانسمان دستت رو عوض کنی دنبال منم بیا، یه کم به حرفم توجه میکرد و وقتی کارش تموم شد حداقل یه بار بهم میگفت که میخوای بیام بریم بیرون؟ نه اینکه بهم زنگ بزنه و بگه من میخوام برم پیش دوستام، دلم گرفت از این کارش میدونم که اصلا حواسش نبوده و قصدی نداشته ولی خب دلم گرفته دیگه مخصوصا اینکه یه عالمه هم حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست وقتی که میخواد بره پانسمانش رو عوض کنه خودم هم باهاش باشم. دلتنگی حسِ مقدسی است طوافش کنیم ... [ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ق.ظ ] [ من ]
به احترام حرف تو پست قبل رو حذف کردم راست میگی خیلی کارم اشتباه بود اینجا برای من و تو با هم اصلا اگه تو نباشی من میخوام برا کی بنویسم؟ منو میبخشی؟ اگه قرار باشه تو دیگه نیای اینجا من برا کی بنویسم؟ از کی بنویسم؟ خب اشتباه کردم میدونم که ازم ناراحن شدی ولی به خدا تنها فکرم این بود که با خوندن اون حرفها به هم نریزی نه هیچیه دیگه، میدونستم اگه توی ماشین هر چقدر بهت اصرار کنم و عذر بخوام بی فایده ست ولی خب اینجا ازت خواهش میکنم که منو ببخشی و ازم دلگیر نباشی، مگه بین من و تو حرف پنهانی هست که من بخوام جای دیگه بنویسم که تو آدرسش رو نداشته باشی؟ اصلا مگه تو آدرس اینجا رو داشتی؟ حالا ببکشم، میدونم اگه خودم هم بودم ناراحت میشدم ولی خب بچه اشتباه کرده دیگه ازت عذر خواهی بکنه، حالا ماهی یه بار برا من چهار خط مینوشتی و منم دلم به همون خوش بود میخوای ازم دریغ کنی؟ منتظر جوابت هستم همین جا.
وقتایی که کنارم هستی حتی زمانیکه سرم داد میکشی وقتی که عصبانی هستی و اخمات حالت چهره ات رو تغییر داده همین که کنارمی همین که دستام تا دستات کمتر از ده انگشت فاصله داره یه قوت قلب خاصی دارم با اینکه یه کم به هم میریزم ولی آرومم از اینکه کنارمی از اینکه این قلبی که الان ضربانش دیگه نجومی میزنه برا من میتپه، نمیدونی چقدر دوستت دارم بعضی وقتایی که خیلی خیلی عبصانی و دیوونه ایی نمیدونم چرا انقدر خل میشم که دلم میخواد محکم بغلت کنم و قربون صدقه ات برم مثله امشب که میزدی رو داشبورت " داشبورد" و میگفتی که من میام تعهد محضری میدم و بعدش دیگه انگار خودت نفس کم آوردی که مثله پسر خوب آروم حرف میزدی.
وقتی نگاه میکنم که یه بچه چطور شیفته ات میشه و با قدمات هم قدم میشه و با هر حرفت غرق از شادی و خنده کودکانه میشه دلم مالامال از شادی و خوشی میشه یه حس قشنگی دارم از تصور اینکه چه بابای مهربونی میشی و چقدر با دل دختر کوچولو یا پسر کوچولومون همساز و همنوا میشی.
امشب وقتی ریز شده بودم روی حرفات و تن صدات با خودم فکر میکردم که چقدر من کم حرف میشنوم، چقدر کم باهام حرف میزنی که من با کوچکترین حرفت لحظه به لحظه آروم و آرومتر میشم، چقدر باهام حرف نمیزنی و غرق در روزمرگی هامون هستیم که وقتی از کارهایی که در طول این مدت انجام دادی برام میگفتی هر لحظه بیشتر از قبل تعجب میکردم. [ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
وقتی بهش فکر میکنم پشتم میلرزه دست و پاهام یخ میشه و اشکام سرازیر، انقدر تحملش برام سنگین و سخته که دیدن هر کسی توی این شرایط برام دردناک، از ظهر تا الان انگار منگم گیجم باورم نمیشه، سر درد امانمو بریده، بغض یهویی میشینه تو گلوم و انگار دارم خفه میشم، چقدر آخه چقدر چقدر تحمل، مگه میشه ناشکری کرد، تا بری بگی چرا یه بلای بهتری سرت میاد که به همون راضی بشی و سکوت کنی، خدایا من و امثال من که نمیتونیم تو رو ببریم زیر سوال یعنی هیشکی نمیتونه ما که نمیتونیم تو رو مواخذه کنیم که چرا؟ ولی واقعا این عدالته؟ این انصافته؟ من بی درد نیستم من غم و اندوه ندیده نیستم، من با ذره ذره ی وجودم مرگ عزیزانم رو جلوی چشام دیدم و زار زدم بد و بیراه گفتم، میدونم بد کردم میدونم حق نداشتم میدونم در این جایگاه نبودم، ذره ذره ی روحم داره برای آینده ام و نگرانیهای امروزم نیست میشه، غصه ی خودم، پسرک، برام بس نبود یعنی ما انقدر خوشیم که هر ماه یه بلایی باید به سرمون بیاد؟ شایدم اینا یه هشدار جدیه برای منی که انگار روح و روانم دیگه از بین رفته که انقدر به خودم غره شدم که تو رو هم فراموش کردم و انقدر کرخ شدم که دیگه احساس میکنم که عجز و ناله به درگاهت هم بی فایده ست و شاید از روی عادتم همیشه صدات میکنم یا شایدم هنوز بهم امید داری و این حس ناخودآگاه که به تو پناه میبره تو سخت ترین لحظاتش یه ذره ایمانیه که ته مانده ی وجود بی وجودمه برات، امروز وقتی گریه ها و ناله های دختری رو میدیدم که شاید تمامه کودکیم و خنده های کودکانه ام و گرگم به هوا بازیهامون با هم بود توی هر مهمونی با هم بودیم و قهقهه هامون به آسمان میرسید ولی دور از هم بزرگ شدیم هر کس در یک رشته درسی و رشته فکری رشد کرد و دست روزگار هر سال بیش از قبل بینمان فاصله انداخت تا برای هم غریبه شدیم، دلم لرزید پاهام جون نداشت تا یه قدم برم جلوتر و بغ* لش کنم و بهش دلداری بدم زبونم قفل شده بود و نمیتونستم بهش تسلیت بگم ولی انگار اون منتظر بود منتظر بود تا تمامه نا مهربونیهام رو بهم گوشزد کنه خودش اومد جلو و بغ* لم کرد بهم گفت که دیر اومدم بهم گفت که خیلی دیره برای اومدنم بهم گفت که چه روزهایی برای مامانش میگفته که چقدر ازم دلگیره و چقدر من عوض شدم میتونستم چی بهش بگم؟ با هر قطره اشکش اشک ریختم و از شرمندگی سرم پایین بود، راست میگفت من مثله همیشه بد کردم حالا که بی مادر شده به من احتیاجی نداره چون همه دورش هستن و مراقبش هستن نیازی به دلسوزیه من نداره،خدایا من طاقت ندارم که بعد از صد و بیست سال شاهد مرگ پدر و مادرم باشم به خودت قسم که نمیتونم این یکیو به حرفم گوش میدی؟ زندایی جون خیلی جوون بودی خیلی مظلوم بودی وقتی بهت فکر میکنم جز یه لبخند هیچی برام مجسم نمیشه میدونم که راحت شدی مگه این دنیا جز غم و غصه هدیه دیگه ای هم داره ولی برای رفتنت خیلی زود بود خیلی زود بود که بچه هات طعم تلخ بی مادری رو بچشن مطمئنم که آمرزیده هستی پس برای منم دعا کن. بغض داره خفم میکنه.
پ:ن1 باغ فروس، دیشب، من و تو، شوخی هات و خنده هات که قشنگترین و خواستنی ترین آرزوی من هستن برام یه شب قشنگ و دوست داشتنی رو رقم زد، ازت ممنونم عمرم، چقدر برام لذت بخشه وقتی با اشتها داری غذا میخوری بشینمو و زل بزنم تو چشات نفس من.
پ:ن2 مرسی که اینهمه به فکرم هستی و امروز هر لحظه بهم زنگ زدی و باهام حرف زدی تا از این حال و هوا بیرون بیام، اگه میبینی که من میگم باهام حرف نزدی و غر میزنم این از کم لطفیه خودمه از بس که منو لوس کردی دیگه تگصیر خودته.
پ:ن3 الان زنگ زدی خونه دوستت هستی، حالم رو میپرسی،یه کمی باهام حرف میزنی، بهت میگم دوستت دارم بهم میگی ما بیشتر و با این حرفت لبخند مهمون لبهام میشه. [ دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٠ ق.ظ ] [ من ]
به قسمت اعتقاد داری؟ اعتقاد داری که اگه اون بالایی نخواد من و تو هیچ کاره ایم؟ می دونی که گاهی رسیدن به بن بست و موندن پشت درهای بسته میتونه تو رو از نفس بندازه؟ می دونی که گاهی نگاه انداختن به اطرافت میتونه دلت رو بلرزونه و احساس ترس و تنهایی داشته باشی؟ می دونی وقتی همه ادعا دارن که خوشبختیت رو میخوان و خوشبختیه تو گره میخوره تو دستای اونا تو قلبت مچاله میشه از یه دنیا حرف که شاید هیچ وقت نتونی بگی؟ می دونی نگاه کردن تو چشای نگران و پر رمز و راز تو چقدر منو میشکنه؟ می دونی چقدر برام عزیزی که دلم نمیخواد حتی ناراحتیت رو ببینم؟ می دونی وقتی اشکات میلغزه روی گونه هات چه حالی دارم و به سختی کلمات به زبونم جاری میشن؟ نمیدونم تا الان چقدر بهت ثابت شده که چقدر دوستت دارم؟ نمیدونم چقدر عشق و علاقه ام بهت برات اثبات شده ست؟ نمیدونم چند درصد فک میکنی که کنارت بودم و هستم؟ ولی امیدوارم که بدونی تا جاییکه بتونم اجازه نمیدم که دلت بلرزه، اجازه نمیدم که بغض کنی، اجازه نمیدم که صدای مردونت تو گوشم بلرزه. به دعا اعتقاد داری؟ به نذر و نیاز اعتقاد داری؟ میای باهم دعا کنیم؟ میای با هم نذر کنیم؟ میای با هم ازش بخوایم که تنهامون نذاره؟ میای ازش خواهش کنیم که پشت و پناهمون باشه؟ خدای خوبم من با تمامه بدیهام و ناسپاسی هام دارم برات مینویسم، مگه هر جا که تنها تر از تنها هم میشم کسی جز تو رو دارم؟ میشه بهم کمک کنی؟ اگه میتونم خوشبختش کنم و میتونم آرامش رو بهش هدیه بدم و تکیه گاهش باشم بهم کمک کن، خدایا میشه تو به من کمک کنی تو به ما کمک کنی تا گذر از موانع برامون سهل و آسون باشه؟ خدایا مشکلات در برابر بزرگی و عظمتت هیچ نیستن پس تو رو به عظمتت قسم، به عزیزترینم کمک کن، حتی اگه من خوشبختی رو براش به ارمغان نمیارم اصراری نمیکنم که فقط ازت خواهش میکنم به درگاهت التماس میکنم که شاهد خوشبختی و شادمانی و سلامتیش باشم، همین برام کافیه.
پ:ن١
هدیه ی تولدم یه دستبند ناز یه عروسک خوشمل یه عالمه قلب های ناز کوچولو بود که به زیباترین شکل ممکن تزیین شده بود مرسی عزیزترینم،یه روز برفی، یه عشق بارونی، یه قلب صمیمی، یه جمع خودمونی، قشنگترین روز رو برام رقم زد، ممنونم نازنینم
پ:ن٢
ولنتاین:یه جفت کفش که من دوستشون داشتم و احساس کردم که زیاد نمیدوستیش رو برات گرفتم یه دلخوری بینمون پیش اومد دوست ندارم ازش بنویسم ولی شب برات یه بسته پاستیل نوشابه ای که عاشخشی رو گرفتم و با هدیه ات برات آوردم چقدر دوست داشتم توی اون لحظه گورتت بدم، با اینکه روز تولدم زحمت کشیده بودی و هدیه ی ولنتاینم رو هم بهم داده بودی ولی باز امشب برام کادو گرفتی و شرمندم کردی، یه هنذفری سفید جیگمیل مستون که مشکیش رو هم خودت داری، بازم ازت ممنونم همسری عزیزم
پ:ن٣ اگه امشب نمیومدی پیشم نمیدونم چه حالی داشتم، وقتی بهت نگاه میکنم وقتی غرق میشم تو اون چشای خواستنیت تمامه غصه هام رو فراموش میکنم و قوت قلب میگیرم، وقتی احساس میکنم که به اندازه ای که دوستت دارم دوستم داری دیگه هیچی از خدا نمیخوام به جز سلامتی و آرامش،بهم قول میدی که غصه نخوری؟ مگه تو مرد من نیستی؟ مگه نفس من نیستی؟ [ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٢ ب.ظ ] [ من ]
چرا من اینهمه حسهای متفاوت و قر و قاطی دارم؟ الان میتونم کاملا شاد و پر انرژی باشم یک ساعت بعد کاملا دپرس و غمگین، خودم اذیت میشم سر این موضوع و گاهی شاید هیشکی جز خودم درک نکنه که چرا یهو به شدت تو خودم میرم و بغض میشینه توی گلوم، امشب کاملا سرحال بودم، مخصوصا که پسرک هم کلی باهام عشقولانه حرف میزد، ولی آخر شبی که بهم گفت میرم پیش دوستام دلم گرفت نه به خاطر اینکه چرا میره پیش دوستاش یهویی از ذهنم گذشت که چرا نباید هر شب این موقع پسرک بهم زنگ بزنه و بگه من دارم میام خانومی چیزی لازم نداری برات بگیرم؟ چرا نباید هر شب من منتظرش باشم؟ چرا نباید الان که اینهمه دلم گصه داره بتونم راحت بهش زنگ بزنم که بیاد دنبالم و بتونم باهاش برم بیرون تا کلی باهام حرف بزنه و باهام شوخی کنه تا من درد و ناراحتیم رو فراموش کنم؟ دقیقا بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم اومدم نت تا یه کم حالم عوض بشه ولی هر چی وبلاگ خوندم همه از عشقولانه های زندگیشون نوشته بودن از کنار هم بودنشون، بیشتر دلم گرفت، گاهی مثل الان دوریت برام میشه یه عذاب که هر لحظه احساس میکنم داره خفم میکنه گلوم درد میگیره از بس بغضم رو آروم آروم قورت میدم، الان که زنگ زدی دلم نمیخواست ناراحتت کنم ولی هر چی سعی کردم باهات شاد حرف بزنم انگار نتونستم چون سریع ازم پرسیدی چته؟ وقتی برات توضیح دادم گفتی میخوای بیام دنبالت با اینکه واقعا الان دلم میخواست کنارم باشی ولی خب نمیتونستم بیام بعدم بهم گفتی اگه غم داشته باشی من دوستت ندارم پس ناراحن نباش، این کلیپ گشنگی که برام ساختی گاهی تمامه لبخندم توش خلاصه میشه و گاهی هم اشکهام، خودم میدونم که اینروزها میگذره و باید صبور باشم، ولی واقعا گاهی نمیتونم، ظاهرا امشب هم از اون شبا شده برام، چه طوری شدی همه زندگیم؟ چه طوری شدی همه دنیام؟ که من الان از دور بودنت دارم اشک میریزم، که دارم داغون میشم از این فاصله، راست میگی ها من چقدر لوسم، اه اه اه، تا هر چی میشه سریع عین این بچه ها گریه زاری راه میندازم. باز امشب میان واژه ها انگار درگیرم من از این واژه های تلخ و تکراری دلگیرم شب رویا و کابوسش تن تب دار و درمانش طلوع صبح و بیداری من و تکرار تنهایی هوای تازه و نم دار شکایت های بس غم دار دل بی تاب یک عاشق نوای ناله های دل کبوترهای آزادش رها،در اوج،بر بامش من و این زورق تنها تو و این ناخدایی ها حضور تازه ی فانوس و قلبم با غمت مأنوس سخن از آرزوهایم نهان در قلب ،رویایم هوای دیدنت در دل امید ِعاشق بیدل دوباره بیقراریهای یک نامه دوباره این من ِ درگیر یک ناله و باز هم انتهای شب... سکوت سرد و اجباری خداحافظ و دلداری امیدم، بودن ِ فردا بهانه خواب و یک رویا
[ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ من ]
خدا رو شاکرم که دوره ی امتحاناتت که به طور کلی روحیه و اعصاب تو و من رو گرفته بود به سر رسید و خوشحالم که به خوبی به اتمام رسوندی عزیز دلم. امیدوارم تمام مراحل زندگیت رو با موفقیت سپری کنی . و البته با انرژی ، اونم از نوع مثبت. نمیدونی که تا چه حد سر هر امتحانت حرص می خوردم. من که اینجوری بودم دیگه وای به حال خودت. هر روزی که میرفتی سر امتحان مثل اینایی که مریض تو اتاق عمل دارن بیتاب و مضطرب بودم. نمیدونی که چه انتظار سخت و طاقت فرسایی بود که امتحانت تموم بشه و بهم زنگ بزنی. ممنونم که بعد از هر امتحانی که میدادی شادم میکردی و جواب همه ی نگرانی هام رو با خنده و دلبری میدادی. نگران اون یکی امتحانتم نباش عزیزم من مطمئننننم که مثل همیشه سر فراز میشی. تو این مدته که گذشت درست و حسابی کنارت نبودم و بیشتر دلم میخواست به درست برسی . نمیدونی که ندیدنت و کم دیدنت چه قدر برام سخت بوده و هست خیلی دلم برات تنگ شده همسری. بابت امشب هم عذر میخوام شرایط مطلوب نبود عزیزم. آخ پسرک فدات بشه که اینقدر کم خوابیدی که امروز با خوابیدنت گذشت زمان رو متوجه نمیشی. از صمیم قلب بهت افتخار میکنم و بهت خسته نباشید میگم عزیز دلم. خوب بخوابی بهترین من
[ شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۱ ب.ظ ] [ پسرک ]
به نظرم نمیرسید اینقدر بدشانس باشم که کلی از نوشته هام رو در اثر یه اتفاق از دست بدم و نتومنم که اینجا بذارمشون . ولی اشکالی نداره و هنوز فرصت برای ثبت دقایق با تو بودن دارم و دیگه نمیخوام که از دست بدم. امشب شب یلداست ، شب یلدات مبارک باشه مهربون من و امیدوارم سایه ی پر مهرت مثل یلدا بشه رو سر من. میدونی عسلی؟ امشب به اندازه ی یه دنیا دلم گرفته . تو خونه ی مادر بزرگت هستی عزیزم. و منم پشت میزم مشغول کار کردنم و از زور بیجایی خودم رو سر گرم کارام کردم. یه جوری دلم گرفته انگار غمی تو دنیا نمونده که بخواد باید تو دل من و ماءوا کنه. اما ته تهش که به تو فکر میکنم دلم قرص میشه. ترانه ی مست چشات از ابی رو گوش میدم و تو یه حال و هوای خاصی هستم. چقدر دلم میخواست منم کنارت بودم تو اون مهمونی . چقدر دلم میخواست سهمی از زندگی روزمره ی تو باشم و هر لحظه کنارت باشم. بهت خوش بگذره نفس من ، نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی میری مهمونی یا بیرون. اصلا دلم نمیخواد همیشه یه جا بمونی و حوصلت سر بره. دوستت دارم. حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . . [ سهشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠۳ ب.ظ ] [ پسرک ]
و باز هم تلاش امشبم برای زود خوابیدن بی فایده بود یک ساعت توی تختت وول بخوری و انقدر کلافه بشی که بیای بشینی رو صندلیت و کامپیوترت رو روشن کنی و نیم ساعت به مانیتورت زل بزنی و آخرش هم شروع کنی به نوشتن: اینکه خوابم نمی بره واسه این نیست که من شب زنده داری رو دوست دارم، واسه این نیست که توی روز میخوابم و در نتیجه اون شب خوابم نمیبره، واسه این نیست که خواب صبح برای من یه لذت دیگه داره، دلیلش نبودن توئه، نداشتن توئه، گاهی دوست دارم انقدر بخوابم و چشام رو، رو به دنیا باز نکنم تا زمانیکه تو برای همیشه قراره کنارم باشی، گاهی دلم میخواد تلاش کنم و باز برم سرکار و پر از انرژی باشم تا گذر زمان رو حس نکنم و سرگرم باشم، ولی نمیتونم هر دو حالت تقریبا غیر ممکنه، بمیرم برات که دلت از حرفهای من میگیره، امیدوارم که بدونی که از سر دلتنگیه که غر میزنم و باعث میشم که ناراحت بشی، فردای اون شبی که پست قبل رو نوشتم کلی باهم حرف زدیم و قرار گذاشتیم که تا می تونیم همدیگرو اذیت نکنیم و کلی بهمدیگه قول دادیم، تصمیم گرفتیم که برنامه ریزی داشته باشیم و هر وقت قول میدیم بهش عمل کنیم، ولی چرا نمیشه حداقل در بعضی موارد؟ مثلا من به خودم قول دادم هر روز صبح برم کتابخونه تا آخر ترم عصبی و داغون نباشم از اینهمه درس خونده نشده، ولی چرا انگیزه ای وجود نداره که منو از خواب بیدار کنه؟ مثلا من دوست دارم که همه چی برام با برنامه باشه همیشه هم همینطوری بودم ولی یه مدت که خودم هم نمیفهمم دارم چیکار میکنم، مثلا من دوست دارم که همسری بیاد پیشم و حداقل برا یک هفته آینده برنامه ریزی کرده باشه و با هم مشورت کنیم، برا زندگیمون برنامه ریزی کنیم، ولی خب اینطور نیست حداقل الان اینطور نیست، همسری بهم گفته حالا یه کم شرایطش نامساعده و به محض رو به راه شدن اوضاع کاریش حتما اینکار رو انجام میده، ولی خب ما کلی به هم قول دادیم که انجامشون ندادیم فک نکنم این یکیو هم انجام بدیم، من شادم ولی نگرانم، من تو رو بی نهایت دوست دارم، دوست دارم حس کنم که برای باهم بودنمون تلاش میکنی، دوست دارم که حس کنم بین تمامه درگیریهای کاریت به اون چیزی که من دوست دارم اهمیت میدی و برام انجامش میدی، خیلی دوست دارم که در طی روز بین کارت بارها بهم زنگ میزنی ولی شاید انتظارم کمتر از یک زنگه، شاید مدتهاست که منتظر یک سری چیزها هستم که بر خلاف میلم خودم بهت گفتم و انجامشون ندادی اینا منو غمگین میکنه، من از یکنواختی متنفرم از اینکه هیچ هیجان و برنامه جالبی توی زندگیم نباشه کسل و بی حوصله میشم، بهت قول دادم پر انرژی و شاد باشم تا بتونم بهت شادی و نشاط ببخشم، ولی اگه نیازهامو نگم اگر درگیریهای ذهنیم رو نگم اینا میشه یه کوه غم که احساس میکنم خیلی سنگینه و نمیتونم تحملشون کنم، دیگه نمیگم که بخوام عروس بشم تا تو رو ناراحت نکنم، تا بهم نریزی، همین که هستی همین که در چند قدمیم وجود داری همین که میدونم توی همین شهر و همین هوایی که من نفس میکشم نفس میکشی کافیه، همین که گاهی آغوشت میشه تمامه زندگیه من کفایت میکنه، همین که لبخند قشنگت رو میبینم، همین که برام ترانه میخونی، همین که ترانه دوستت دارم رو برام زمزمه کنی قد یه دنیا ارزش داره حالا مهم نیست که من عروس خونت نشدم که عروس قلبتم، حالا مهم نیست که هر شب کنارت نیستم که تو ذهن و یادتم، نمیدونم چرا دارم به این فک میکنم که تا سال دیگه این موقع چه اتفاقاتی ممکنه افتاده باشه؟
پ:ن
دیشب کلی خوش گذشت مخصوصا که من داشتم از گرسنگی شهید میشدم "فک کن من از گشنگی شهید میشدم ایول به این جمله بندی" و هیچ رستورانی هم باز نبود بی ادبا، توی سرما چه عکسای زشتی انداختیم اصلا دوستشون ندارم، بمیرم برات که خوردی زمین وقتی بهش فک میکنم گمگین میشم، چطوری گوشی خواهری رو برداشتی عین این سرخوش ها با خودت بردی بچه داشت تا صبح سکته میکرد که گوشیش رو گم کرده.
واقعا چه مملکته زیبایی داریم که هنوز شب نخوابیده میتونی قشنگترین تغییرات رو در عرض کمتر از چند لحظه خیلی خوشگل لمس کنی و اعصابت به شدت بهم بریزه، تا دیروز گاز میزدی 700 تومن از امروز 7000 تومن پیشرفت در چه حد؟
اگه بگم از بعضی از بد قولیهات ناراحنم ناراحن میشی؟ ازم نپرسی که چی ها، دوست ندارم، اصلا فک کن که این خط رو نخوندی چون دوست ندارم توضیح بدم.
[ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٢ ق.ظ ] [ من ]
انقدر بهم ریختم و حالم خوب نیست و اعصاب ندارم که طبق معمول همیشه تنها مسکنم اینجاست و تنها راهکارم هم نوشتنه بعد هم از خودم انتظار دارم که مشکلاتم رو بریزم بیرون و وقتی یکی ازم می پرسه چته؟ عین بز نیگاش نکنم و یا بگم هیچی بعد تو تنهاییم انقدر گریه کنم یا با خودم حرف بزنم و یا در بهترین حالت بنویسم، اینا دیدگاه منه که نوشته میشه من انقدر منطقی نیستم یا انقدر منصف نیستم که بیام و از طرف تو هم بنویسم تو هم که این نوشته ها چه یک طرفه چه دو طرفه برات جایگاهی نداره که بخوای بیای و بنویسی پس لطفا گله نکن که تو هر چی به نفع خودته می نویسی: من چیزی رو مینویسم که اذیتم میکنه چیزی رو می نویسم که فک میکنم یا حق من نیست یا حق منه. یا من حرف اونو نمیفهمم یا اون حرف منو یا اینکه هیچ کدوم گوش نمیدیم اون یکی چی میگه، ولی جالبه که من اصلا اجازه حرف زدن ندارم ولی همیشه میشنوم که تو اصلا اجازه نمیدی من حرف بزنم، چرا من وقتی که تمامه سعیم رو میکنم که یه جو آرومی رو حداقل برای خودم و به خاطر خودم بسازم باز به پنج شنبه ها که میرسه بی دلیل و با دلیل باید به هم بریزم چرا فک میکنی حق داری سر من داد بکشی؟ کی این حق رو بهت داده؟ من بی سیاستم؟ من بی صبرم؟ من بی ادبم؟ تو که اینا نیستی چرا تلفن رو قطع میکنی؟ چرا تنها سلاحت صداته؟ چرا من همیشه زیر سوال و رادیکالم ولی تو نه؟ چرا منی که همیشه از این مدل زندگی کردن که مرد دستور بده و زن بگه چشم مرد فریاد بزنه و زن سکوت کنه مرد محدود کنه و زن نفسش هم درنیاد متنفر بودم حالا دارم حس میکنم که بهش دچار شدم، تو به خاطر من با زن داداشت رابطت رو بهم زدی، اشتباه کردی اگه صرف این اینکار رو کردی، میتونستی به من بگی دلیل منطقی بیار من اینکار رو انجام میدم در غیر اینصورت زن برادرمه نمیتونم، اگه به خاطر من بوده حق نداری به هر دلیلی منت سر من بذاری منم خیلی کارها به خاطر تو و برای تو کردم پس بگم؟ اصلا این حرفها چه گفتنی داره؟ قراره با هم حساب کتاب کنیم؟ چرتکه میندازی؟ درد داره که همه چی رو بدون هیچ کم و کاستی بگی و بعد بشنوی که برو دیگه به من کار نداشته باش و برو دنبال فلانی، درد داره که به قول دوستت بشی آلارم که هر لحظه کوچکترین اتفاقات رو گزارش بدی و بعد بشنوی که آره تو که همیشه اس ام اس هات رو پاک میکنی، من از فردا تو رو چک میکنم، چرا؟ چون تو گفتی که آره اگه روراستی بده اگه بده که من دقیقا کاری که انجام میدم رو به تو میگم اگه من برای هر کار خوشایند یا ناخوشایندی به تو خبر میدم و جدیدا هم باید اجازه بگیرم بعد به خاطر همه اینها میشم آدم بده دیگه نمیگم، بعد مثال بزنی که آره مثلا من میتونم برم بیرون ولی تو اصلا متوجه نشی یا اینکه بگم با کس دیگه بیرونم، اونوقت ایشون چون به حالشون و مزاجشون خوشتر میاد که فک کنن منظور شما این بوده که گفتین از فردا چنین کارهایی انجام میدم بخوان تو رو چک کنن، بهت بگن دیگه به من زنگ نزن، بعد تازه بشنوی که تو، تو روی ایشون وایسادی و تازه منظورت از حرفهات هم حتما همین چیزهایی بوده که دقیقا ایشون بهش فک کردن و یه جوری میخوای رفع و رجوعشون کنی، از اطرافیانم که تجربه سالها زندگی کردن رو دارن شنیده بودم که نباید هر چیزی رو به مرد گفت چون جنبه اش رو نداره چون اگه یه دنیام خوب باشه و دوستت داشته باشه یه روزی همین حرفها میشه یه چوب که تو سر خودت فرود میاد، همیشه از این اصل بدم میومد و هیچ وقت دوست نداشتم که اینطوری باشم سعی کردم هر چیزی رو حتی اگه میدونم به دلخوری و بحث کشیده میشه بگم ولی دقیقا همون نتیجه رو دیدم که شنیده بودم و مطمئنن سخت پشیمونم، اگر من عاقل باشم نمیام درد دلم رو به تو بگم مثله خیلی وقتا یا قورتش میدم یا با یکی حرف میزنم که همون جا که جوابم رو داد اون حرف رو از توی ذهن و یادش هم پاک کنه نه اینکه بیام به تو بگم من دلم برا فلانی میسوزه اگه من بخوام به خاطر این دلسوزی تو رو رها کنم و در واقع خودم رو رها کنم و برم سمت اون تو چیکار میکنی؟ بعد از اینکه کلی باهام حرف زدی و منو متوجه حرف اشتباه و مهمتر از اون فکر اشتباهم کردی و بهم فهموندی که زندگی چیزی نیست که بخوای از سر دلسوزی اونو فدا کنی و به تباهی بکشی و کلی من خوشحال بودم که کسی مثله تو رو دارم که در برابر افکار اشتباه و نا پخته ام میتونه یه راه باشه برام یه فکر باشه برام، امروز بیای و اون حرف رو برام ببری بالای نیزه، آره آقاجان من پشیمونم، خیلی هم پشیمونم از گفتن این حرف و هزاران حرف دیگه ای که مطمئنن گفتنش به تو هیچ دلیلی نداشته، میدونم که فردا میای و وقتی به احتمال زیاد اینا رو خوندی یا میگی دیگه مهم نیست هر کاری دوست داری انجام بده و به من مربوط نمیشه یا یه پله بالاتر از اون و میگی دیگه نمیخوام به من زنگ بزنی، اینها برای من پیش بینی شده ست و دور از انتظار نیست ولی اینجا که دیگه نمیتونم خفه بشم و هیچی نگم، یکی از چیزایی که ازش پشیمونم اینه که آدرس اینجا رو بهت دادم تو که اینجا چیزی نمینوشتی منم که آرزویی نداشتم که تو دلنوشته هام رو بخونی چون برا دل خودم مینویسم تا یه کم آروم بشم و گاهی روزهای خوبم رو ثبت میکنم تا یادم نره که هنوز هم میشه قشنگ زندگی کرد، شاید دیگه اینجا ننوشتم چون دوست ندارم خیلی از حرفهای دلم رو بخونی ولی چون الان ناراحتم در موردش تصمیمی نمیگیرم که نشم بچه، که برا هر چی سریع تصمیم بگیره تا هر چی میشه سریع همه چیو زیر سوال میبره و همه چیو کات میکنه؟ واقعا به این فک کن که تو چطور اصلا اینطوری نیستی؟ به این فک کن که چطوری بهم قول دادی که دیگه اصلا سرم داد نزنی و بهش عمل کردی؟ من برای یه پسری که نه سر زندگیمه نه ته زندگیم تو روی تو وایسادم! بهم برخورد! ازش دفاع کردم! پس چرا تو اومدی توی زندگیم اون که بود؟ پس چرا به تو گفتم؟ پس چرا اس ام اس هاشو برای تو میخوندم؟ دلم برای روزای تنهایی خودم تنگ شده هر چند که حالا هم تنهام و در دنیای بیرون که تورو کنار خودم تصور میکنم، من دنبال جنجال و دغدغه نبودم که اگه بودم نیازی به حضور تو نبود، که اگه بودم چه نیازی بود که اینهمه برای داشتنش تلاش کنم، ولی ذهن من پر شده از تنش و جنجال و هیاهو و به هم ریختگی و نا به سامانی، تلاش من برای آرام بودن و آرام ماندن و در آرامش زندگی کردن بی فایده ست، چه نیازی به داد هست اگه وقتی یه سوال ناخوشایند رو برای چندمین بار ازت میپرسم؟ وقتی یه مسئله ای برای من پیش میاد که آخرش میرسم دوباره به همین سوال از کی به جر تو بپرسم؟ چرا اگه من حرمت بزرگترم رو کسی که احساس میکنم در بدترین نقطه زندگی اش قرار داره و من حق شکستنش رو ندارم نگه میدارم میشم بی زبون، نه من نمیتونم، حرف اون درسته شاید کار من اشتباه بوده که روزهایی فارغ از دنیای ذهن پسرش به گردش میرفتم و گاهی قهقهه سر میدادم از خوشی های الکی و فکر نمیکردم که چه پازلی در ذهن اون دارم میسازم، حالا که فک میکنه پسرش تنهاست و من حداقل به عنوان یه فامیل یه هم سن و سال میتونم کنارش باشم بگم با پدرم حرف بزن؟ پس اون روزها پدرم کجا بود؟ اگه تو توی خانواده ات اینطور چیزها ناهنجار است برای ما نبوده ولی این نه گناهه نه اشتباه که من در برابرش به تو چشم بگم، ولی اشتباه است که کسی جز تو مرا بخواهد و من باید مانع این مسئله بشوم با جون و دلم میپذیرم مگر کسی جز تو برایم مهم و با ارزش است؟ تو دنیای من لات بازی و تهدید و محدودیت و زور جایی نداره تحمل چنین چیزهایی رو هم ندارم حتی جایی که حق با من هم باشه از بی عفتی و درشت حرف زدن متنفرم اگر اینها هستی به سلامت، تحمل نمیکنم، شاید منو تو برای هم نیستیم و به زور میخواهیم یک پل بزنیم تا به ما برسیم، خوب فکر کن من همینم تغییر میکنم ولی با خواست خودم نه با اجبار بلکه با محبت و دلگرمی، فریاد و زور و جبر و فحش رو تحمل نمیکنم حتی در بدترین شرایط، اگر با تمامه اینها من زن ایده آلت هستم کنارتم در غیر اینصورت با تمامه دوست داشتنم ازت میگذرم چون امروز انقدر دوستت دارم و برای رسیدن بهت هر کاری انجام میدم و هر چیزی رو به جون میخرم ولی فردا که وصال رو تجربه کردم هم همینطور هستم؟ توی یه رابطه باید یه رفتارها و اخلاقهایی انقدر خواستنی و دلگرم کننده باشه که توی روزای سخت زندگی که زیر یه سقف هستیم و هزاران مشکل به وجود میاد که امروز حتی اونها رو نمیبینیم دستمون رو بگیره و ستاره امیدمون باشه در غیر اینصورت این دوست داشتن هم توی اون روزها نابود میشه و دیگه چیزی وجود نداره برای جنگیدن و از دست ندادن. [ جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۸ ق.ظ ] [ من ]
دلم برای نوشته هات تنگ شده بود دلم برای روزهای اولی که وقتی مینشستم پشت این کامپیوتر و منتظرت بودم تا بیای تنگ شده بود برای شبهایی که منتظرت بودم تا آن بشی و قلبم از شوق لبریز میشد، برای شبهایی که تا صبح باهات چت میکردم و از شوخیهات ریسه میرفتم از خنده و بی آنکه بدونی هزاران بار توی دلم فدات میشدم، امشب وقتی داشتم یادداشت هات رو میخوندم خاطرات اون روزها توی ذهنم بازی چرخ و فلک شده بود و هر چقدر که تکرار میشد برام شیرین تر بود، اون شبی که خونه دوستم بودم و به خاطر تو نصفه شب اومدم خونه و تا صبح لباسهام رو عوض نکرده نشستم پای کامپیوتر و باهات حرف میزدم، اون شبی که با تمامه زرنگیت بهم گفتی میدونی اگه یه روز نت نباشه ما از هم بی خبریم، و منم که خوب منظورت رو متوجه شده بودم گفتم خب یعنی چی؟ گفتی بیا یه شماره به من بده تا حداقل به همدیگه اس ام اس بدیم و من قبول نکردم، بهم گفتی آخه یه سیم کارت ایرانسل سه تومنه نمیخوای بیا خودم بهت یه سیم کارت بدم، تمامه اون روزهایی که برات یادداشت میذاشتم و دل توی دلم نبود تا جواب بدی، شب اولی که با کلی ذوق رفتم برات خوراکی گرفتم و برای اولین بار اومدم پیشت و تو نگاهت یه دنیا حرف بود و لبخندت برام قشنگترین لبخند دنیا، اون روزیکه داشتم برات گردنیت رو مرتب میکردم و چشات رو بستی تا حرف نگاهت رو نخونم ولی آهنگ نفسهات باهام حرف میزد، اون شبی که با هم توی ماشین خوابیدیم و به قول تو قشنگترین طلوع خورشید رو دیدیم، اینروزها رو دوست دارم چون هر لحظه کنارمی چون هنوز هم پری از توجه به من و خواسته هام، چون هنوز هم نگرانمی و... ولی دلم برای اونهمه بی قراری تنگ شده بود دلم برا یه خط نوشته که برام یه دنیا معنا داشت تنگ شده بود دلم برای اون چت هایی که تمامه ذهنت درگیر بود باهام ولی خودت رو بی خیال نشون میدادی و من توی اون لحظه سر تا پای وجودم میشد خواستن تنگ شده بود، خیلی برام عزیزی پسرک.
دیشب اینجا بودی کلی دوست داشتم که کنارمی کلی آروم بودم وقتایی که میشینی و با حوصله و آروم تو چشام نگاه میکنی و باهام حرف میزنی قشنگترین لحظه های منه وقتایی که با صبر و تدبیر منو قانع میکنی و سعی میکنی که غیر مستقیم اشتباهاتم رو بهم گوشزد کنی بهترین ثانیه های عمرم هستن وقتی که با هر نگاهی که بهم میندازی لبخند میزنی تمامه زندگیم جاری میشه تو یه جفت چشم سیاه که برام خواستنی ترین هستن.
چقدر منچ بازی کردیم دیدی خدا با صابرین بود و من برنده شدم.
تصمیم گرفتم که یه خانوم خوب و فهمیده باشم برات، یه سنگ صبور باشم برات، نه اینکه خودم با کمترین مسائل تو رو بهم بریزم و ناراحتت کنم، در بیست و چهار ساعته گذشته که موفق بودم امیدوارم بقیه اش رو هم بتونم البته رو کمک تو هم که شدیدا حساب میکنم میدونی که، امشب خیلی دوست داشتم که حتی برای چند دیقه بدون هیچ مقدمه ای برات درد دل کردم هر چند که شاید برای تو چیز زیاد مهمی نباشه ولی برام مهمه، و همین که حرفهام رو شنیدی و درکم کردی کلی خوشحالم کرد، درک میکنم که اینروزا خیلی سرت شلوغه و همین قدر که بهم یه دنیا توجه میکنی باید ازت ممنون باشم و صبر میکنم تا اونروزی که دوباره هر روز حتی یه خط یه جمله یا یه کلمه برام بنویسی تا هر زمانی که دلم برای اینروزهام تنگ شد برام بهترین یادگاریها باشن که حس اینروزها رو میتونن بهم منتقل کنن.
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
[ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٧ ق.ظ ] [ من ]
گاهی بهونه گرفتن از سر بی حوصلگی فقط یه دلجویی ساده و کلامی نیاز داره گاهی یه آغوش گرم نیاز داره تا یخ وجودت آب بشه گاهی چند کلمه محبت آمیز تو رو سرشار از نشاط و شادی میکنه گاهی دلیله یه دنیا بهونه دوریه گاهی فشار عصبیه گاهی یادآوریه یه خاطره تلخه و وقتیکه دچار این حالت میشی و هیچ کدوم از اینها برات نیست میری یه دوش آب گرم میگیری تا شاید یه کم آروم بشی میبینی که هنوز دچار همون حالتی میای دراز میکشی که خوابت ببره تا شاید هم بهتر بشی هم از دست این سردرد لعنتی که چند وقته دچارشی راحت بشی بعد از دو ساعت کسل تر از قبل با یه خواب بد از خواب میپری و حالا فقط این اشکهای داغ هستن که کمی دارن بهت کمک میکنن، دلم نمیخواد از هیچی بنویسم دلم نمیخواد بنویسم که چی شده، دچار رکود روحی شدم همیشه بهونه میگیرم لج میکنم با کوچکترین حرفی بهم میریزم اشکهام که خود به خود روون شدن نمیتونم دلیله اصلیش رو درک کنم دلم میخواد ساعتها یه جای آروم باشم و بلند بلند گریه کنم خوشحالی هام ثانیه ای شدن انگاری که خنده هام مصنوعی شدن چند تا از تار موهام سفید شدن امشب به مامان میگم ببین این تار موم سفیده؟ میگه آره اشکالی نداره قیچی بیار برات کوتاه کنم بی اختیار اشک میریزم، مامان میگه چرا داری گریه میکنی اینکه چیز مهمی نیست خودم هم نمیدونم چرا؟ شایدم میدونم و نمیتونم با هیچ کس در موردش حرف بزنم، بیچاره مامان تا الان پیشم بود و باهام حرف میزد فشارم به شدت پایینه میخواست ببرتم دکتر ولی گفتم خوبم شما برو بخواب اگه حالم بد شد صدات میکنم، با همه اینها تصمیم دارم فقط بشینم درسم رو بخونم تا دیگه این یکی نشه یه غصه جدید که بعدا بخوام افسوسش رو بخورم، حتی اگه حالم از این هم بدتر باشه باید درست درس بخونم دیگه تنبلی و کسل بودن کافیه اینهمه که توی این مدت بی حوصله بودم و نتونستم یک خط درس بخونم چی شد؟ دلم میخواست تمامه فردا رو کنار تو باشم با اینکه الان میدونم که نمیریم خونه خاله ولی دیگه چنین حسی ندارم پس فردا هر موقع که بیدار شدم میشینم سر درسهام. پ:ن اینهمه خودخواهی و انتظارات بالات برام خیلی عذاب آور بوده و هست ولی ظاهرا باید کم کم برام این حالتها بی اهمیت باشه تا بیش از این بهم نریزم. پ:ن امروز پدربزرگت رو به خاک سپردین، بی اختیار یاد مراسم عموم افتادم الهی بمیرم که با هزاران آرزو رفت در دل خاک. امیدوارم هر چی خاک ایشونه بقای عمر تو باشه. پ:ن وقتی خوابی بیش از اون چیزی که فک کنی معصوم و آرومی انقدر که دلم میخواد ساعتها تماشات کنم و آروم نوازشت کنم. پ:ن اینروزا با اینکه شاید مثله قبل باهام حرف میزنی قربون صدقم میری ولی انگار که فرسنگ ها ازم دوری اصلا منو میبینی؟ خواسته هامو میبینی؟ توقعاتم رو میبینی؟ این همه اشک و بغض رو میبینی؟ یا به فکر خودت هستی؟ به فکر اینکه من مثله همیشه اجازه نمیدم تو حرف بزنی؟ به فکر اینکه تو دلت چی میخواد؟ به فکر اینکه من حق اعتراض هم ندارم؟ تو داری عوض میشی؟ از خیلی چیزا میترسم، دیگه برام سنگ صبور و مرهم دردهام نیستی، دیگه نمیشه حتی از کمترینها باهات حرف زد و بهت اعتراض کرد، انقدر فشارم پایینه که انگشتهام بی حس هستن بهتره دیگه ادامه ندم.
[ جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥۳ ق.ظ ] [ من ]
دیروز: بعد از ظهر رفتم برا ثبت نام کلاس زبان و باشگاه، با کلی انرژی بهت میزنگم کار داری سرت شلوغه، یکی دو باره دیگه که تکرار میشه اونهمه انرژی جای خودشو به یه حالت عادیه سرد میده و این کاملا از ضمیر ناخودآگاهم نشات میگیره و دست من نیست که براش توضیح بدم که شرایط رو درک کنه در واقع تقصیر تو هم نیست، دوباره سر این موضوع بینمون بحث پیش میاد مثله همیشه هردمون حق رو به خودمون میدیم و از اون یکی شاکی و ناراحتیم گفتی میرم پیش دوستام مخالفت کردم رفته بودی خونه ولی نه بهم خبر دادی نه وقتی اس ام اس دادم گفتی، بی حد ناراحت بودم خواستم بخوابم نتونستم، زنگ زده بودی گوشی توی کیفم سایلنت بود و ندیدم داشتم میومدم بیرون که دیدم زنگیدی اس ام اس زدم زنگ زدی گفتم دارم میرم بیرون اومدی باهات سرد بود باهام بد نبودی حرف زدی یکی درمیون جواب دادم ناراحت شدی رفتی خونه دو تا ماشین مزاحمم شدن شاید زشتترین کار اونها قشنگترین بهونه شد که بهت زنگ بزنم و ازت بخوام بیای بیرون نه از ترس نه از استرس، که وجودت مسکن منه حتی اگه غمگین باشی حتی اگه ازم ناراحت باشی و ازت ناراحت باشم که اون شونه های مردونت هر لحظه تکیه گاه بی قراریها و شادیهای من هستند، رفتیم پارک کلی با هم حرف زدیم، بعدم کل شهر رو با بچه ها طواف کردیم،چقدر بهم زدی و دیدی میخواستم نسل آینده رو منگرض کنم خب اذیتم میکردی.ساعت دو با یه دنیا آرامش برگشتیم خونه.
امروز: بعد از ظهری مامان اینا میخواستن برن خونه عزیزجون حال نداشتم که برم ازم خواستی خونه نمونم و باهاشون برم، وقتی میخواستم از اونجا برگردم بهت زنگیدم میخواستم ببینمت ولی خب کار داشتی و نشد بعد زنگ زدی و گفتی دلت شیرکاکائو میخواسته ولی خب آگاهه نداشته گفتم خودم برات درست میکنم که قبول نکردی، اومدم برات آماده کنم که خودم برات بیارم مامان گفت بگم خودت بیای، کلی ازم تشکر کردی وقتی خواستم خداحافظی کنم بهم گفتی کلی خوش تیپ شدی امشب ،گفتم ولی تو... هنوز حرفم تموم نشده بود که گفتی آره من این روزا خیلی بهم ریختم میدونم، ناراحت شدم چرا من همیشه از همه کارهای تو بی خبرم؟ چرا هیچ وقت نمیدونم دور و برت چی میگذره؟ من انقدر بی ظرفیت و کم تحملم؟ تو فقط یکیو میخوای که باهاش بگی بخندی؟ یعنی تو فقط از فشار زیاد کاریه که دو روزه انقدر بهم ریخته ای هم از نظر ظاهری هم روحی، تو خیلی وقتای دیگه هم مشکل داشتی ولی اینطوری نبودی، مگه نگفتی من مرد مشکلاتم؟ وقتی تو به چیزایی که میدونی من برام مهم هستن توجه نمیکنی در نگاه اول فک نمیکنم که چون کارت زیاده چون همزمان با چندین مسئله درگیری اینطوری هستی با خودم میگم چقدر برام اهمیت قائل میشه اونوقت من... نه ظاهر امشبت نه کثیف بود نه نامرتب، نیازی به توضیح نداره خودت بهتر میدونی که من چی میگم و تو چطوری بودی، سعی میکنم دیگه کمتر بگم چی میخوام چی برام مهمه ظاهرا این روزا حال خوبی نداری و منم نمیتونم کمکی بهت بکنم، ببخش که ناراحتت کردم.
برای خودم: اینروزا هر وبلاگی رو که میخونم حس میکنم که همه درگیر این حس هستن که خدا اصلا اونا رو نمیبینه و باران مصیبتش فقط اونا رو خیس میکنه و لرزش این سرما زندگیشون رو میلرزونه چرا منم دچار همین حس هستم؟ دلم نمیخواد ناشکری کنم که اوضاع از این بدتر بشه نه، ولی چرا امروزی که من به تو رسیدم اینهمه مشکل وجود داره که تمامه شادی و نشاطمون رو خفه کنه و برای کمترین شادی دنبال یه روزنه ای هر چند کوچیک باشیم؟ دلم نمیخواد اشتباه برداشت کنی من تو رو سرزنش نمیکنم ولی وقتی با خودم فک میکنم میگم خدایا حالا که بعد از هزاران درگیری روحی یکیو دارم که اگه هر طوری هست دوستش دارم دلم میخواد خوشبختش کنم دوستم داره دلش میخواد خوشبختم کنه چرا اینهمه مشکل؟ میدونم که بدی و سختی رو برای هیچ کدوم از ما مقدر نمیکنی و این خود ما هستیم که باعث به وجود اومدن شرایط سخت و غیر قابل تحمل میشیم ولی میتونی که کمک کنی، میتونی که یه کم موانع رو هموارتر کنی، همیشه بدم میومده حسرت بخورم ولی حالا دنیام شده حسرت بود و نبود خیلی چیزا، واقعا برای ساختن یک شرایط کاملا عادی چند سال کم نیست، یعنی من میتونم؟ کاش زندگیت رو اینطور نمیساختی تا اینهمه امروز پریشون باشی و من از غصه تو و خودم بسوزم، نگو قوی و محکم نیستم اینا مقاومت نمیخواد یه سنگ میخواد که درک نکنه دور و برش چه خبره، کاش اونیکه اونهمه برات مهم بوده که امروز از اشتباهش من دارم خفه میشم امروز میدیدی کجای زندگیته، واقعا راست میگن که بعضی ها فقط برای راحتی و راحت زندگی کردن آفریده شدن و بعضی ها... کاش یه معجزه اتفاق بیوفته و یکی از مشکلات منو از سر راهم برداره، کاش میشد که اینا رو نخونی تا ناراحت نشی.
تو مسئول همه آن چیزی هستی که هستی [ سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٢ ق.ظ ] [ من ]
کاش میدونستم چی این روزا به همت ریخته کاش میشد و میتونستم یه کاری کنم از این حالت بیای بیرون کاش من باعث اینهمه درد سر نبودم برات . این روزا دنبال یه اتفاقم . دنبال یه چیزی که بتونم خوشحالت کنم و از این حال و هوا بیارمت بیرون . دیگه آهنگ صدات برام شاد نیست. کاشکی بدونی که وقتی دارم اصرار میکنم به خاطر خودم نیست و به خودم فکر نمیکنم. تو تمام زندگی من هستی حاضرم همه کار بکنم تا خنده از رو لبت کنار نره و اون چشمای پر مهرو قشنگت برق شادی داشته باشه. تا از برق نگاهت جون بگیرم و دردای خودم یادم بره. این روزا رو دوست ندارم کاش زودتر سپری شن .
گل بارون زده من اگه دلتنگم و خسته اگه کوچیدن طوفان ساقه ی منم شکسته می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم [ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٦ ب.ظ ] [ پسرک ]
از دیشب کلی دلم براش تنگ شده بود با توجه به اتفاق صبح و اون همه نگرانی هم به دل تنگیم هزار برابر اضافه شد ساعت پنج با چه ذوقی آماده شدم و بهش زنگیدم داشت ماشین رو تمیز میکرد و کلی خسته شده بود دلم میخواست تمامه شب رو کنارش باشم و امشب کلی از بودنش آروم بشم ولی یه حرف یه جمله یه تیکه کل حالم رو بهم ریخت چرا؟ میدونم مامانم نگران خودمه، میدونم که دوستم داره و از دوست داشتنه که گاهی باهام اینطوری حرف میزنه مثله من که گاهی از دوست داشتنه زیادم پسرک رو از خودم میرنجونم مثله من که گاهی نگرانیهام به جای اینکه پسرک رو خوشحال کنه ناراحت و غمگین میکنه ولی خب همون یه جمله کافی بود تا کل شبم خراب بشه برای منی که خودم شبانه روز دارم از غم این دوری میسوزم کافی بود. بمیرم برا پسرک که تمامه خستگیه روز به تنش موند ببخشین عزیزم، حرف کسی برام مهم نیست حرف بقیه فقط کمک میکنه تا اشکام سرازیر بشن من از دوریه تو دارم میسوزم نبود توئه که برام غیر قابل تحمل شده دلم میخواد یه خونه داشته باشیم و شبها منتظر ورودت باشم تو آغوش تو بخوابم بی دغدغه باهات حرف بزنم و بخندم برات درد و دل کنم برات ناز کنم، میدونم که خیلی خسته ای میدونم که خودت بیش از من در عذابی میدونم میدونم... بهت قول دادم ناراحت نباشم پس تصمیم میگیرم که من مشکلاتم رو شکست بدم نه اینکه مشکلات منو از پا در بیارن، وجودت برام بهترین آرام بخشه هیچ چیزی به اندازه آغوش گرم و امنت برام لذت بخش نیست، بمیرم برات که زنگ زدی بهم میگی خسته ای بمیرم که نمیتونم کاری برات انجام بدم و یه نقطه امن و آروم برات باشم، امیدوارم این روزهای انتظار به شادی و سلامت خیلی زود به پایان برسن، میدونی پسرک وقتی نیگات میکنم و دقیق میشم به چهره ات به این میرسم که تمامه خواستن من خلاصه شده تو یه جفت چشم پر رمز و راز که هزاران حرف نگفته رو با خودشون یدک میکشن، خیلی دوستت دارم عزیزترینم. [ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٢ ب.ظ ] [ من ]
سلام. دلم نمیخواست ریتم خوشگلی اینجا رو به هم بزنم. اینجایی که شاید بیشتر اوقات روز صفحش جلوم بازه و با آهنگ قشنگش آروم میشم و با مطالب و خاطراتش حس پرواز بهم دست میده. اما از اونجایی که حرفت برام حجته مینویسم.اما از کجا؟ امشب با پسر خالم بیرون بودم و میدونم که کلی از دستم دلخوری . خودم هم همین حسو دارم و نمیخوام دقایق و حتی ثانیه هام رو با هیچ کس جز تو قسمت کنم. زود خوابیدی بر خلاف همیشه میدونم که چرا اما دلم برا صدات تنگ شده. بهت زنگ میزنم و با جواب ندادنت برات آرزوی خواب شیرینی رو دارم. میدونی چیه بهارم؟ امشب با آهنگ وبلاگی که انرژی میگرفتم ازش حس گریه بهم دست داد. دلم به اندازه تمام طول عمرم گرفته . چرا باید اینجوری باشه؟ امشب وقتی وارد خونه شدم دلم خواست که برای همیشه از خونه برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. خیلی دلم گرفته . از سر شب که رفتم بیرون ، از اینکه یه سری چیزا به همم ریخت ، از اینکه آخر شب اومدم خونه از اینکه چیزای تکراری و پوچ خرابم کرده از اینکه اینقدر حقیرم که از پس مشکلاتم به راحتی نمیتونم بر بیام و شرمنده ی تو هستم و و ... دلم برات خیلی تنگ شده کاش منعی برای دیدنت وجود نداشت و میتونستم کنارت آروم بشم.
[ دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٥ ق.ظ ] [ پسرک ]
از ماشین پیاده میشم نگاهم قفل میشه روی آدمهای اطرافم بین تمامه این آدمهای آشنا و غریبه رستوران رو میبینم دارم به این فک میکنم که باید بریم طبقه بالا یا پایین که یه صدایی تو گوشم میپیچه که داره دعوت میکنه نگاهم رو از صورت عزیزجون میگیرمو و همراه بقیه وارد میشم چند تا پله بالاتر صدای هلهله و شادی کل ساختمون رو پر کرده و این باعث میشه که بغض بیشتر خفت کنه و به رسم ادب سکوت کنی و با قاشق چنگال روی میز بازی کنی، چقدر دلم سوخت وقتی پدر پسری رو دیدم که تمامه جوونیش رو به پای یکی یه دونش ریخته بود تا لباس دامادی تنش کنه تا جشن فارغ التحصیلی براش بگیره تا وقتی که بهش نوید معافیت سربازی رو میده اشک شوق رو تو چشای پسرش ببینه تا بشه عصای دستش بشه همدم تنهایی هاش بشه رفیق شادیها و غمهاش نه اینکه به جای لباس دامادی کفن تنش کنه نه اینکه به جای رفتن به تالار بره سر خاکش و ضجه بزنه از نبودش نه اینکه غم از دست دادن عزیز دلش کمرش رو بشکنه تفاوت شادی و غم آدما توی چند تا پله است! راه انقدر نزدیک و دوره؟ یکی هلهله کنان وارد یه مکان میشه و یکی گریه کنان، یکی برای خوشبخت بودن دعا میکنه و یکی برای صبور بودن؟ نمیدونم میتونم چی بگم چی از مرگ یه جوون میتونم بنویسم جز اینکه لحظه ورودم به مسجد سراسر اشک بود و دلهره دلهره از نفر بعدی که از بین ما رفت، دلهره از اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک ولی من حتی بهش توجهی هم ندارم، از اینکه اگه فردایی برام وجود نداشت باید چیکار کنم؟ چی میشه؟ از این همه نهیب و هشدار ترسیدم و میترسم از این خواب زمستونی که بدجوری وجودم رو دربرگرفته میترسم که بلندی صدای مرگ هم منو از خواب بیدار نکنه و یه روزی یه جایی بفهمم که دیگه خیلی دیره وقتی عزیز جونم رو توی اون حالت دیدم دلم لرزید بغلش کردم و اشک ریختم و اشک ریخت توی اون حال بدش هم به فکر من بود و میگفت چرا دستات یخه؟ غصه نخور یه موقع حالت بد میشه عزیز جون، روز میلاد امام رضا روز حزن و اندوه خانواده ای بود که میوه دلشون رو زیر خرمن ها خاک، خاک کرده بودند و حالا آقا رو قسم میدادن که امشب دردانه ما رو مهمون سفره بی کران رحمت و مغفرتت قرار بده و به جای ما دست محبت و نوازش بر سرش بکش، وقتی اشک میریختم برای نبودن اون گریه میکردم یا تمامه گناههام که تلنبار شده بود توی گلوم و یکی پس از دیگری شکسته میشد و صدای خورد شدن روحم فقط به گوشم میرسید؟نمیدونی حتی دیدن این لحظات از دور هم چقدر سخته و امیدوارم که هیچ وقت هم غم از دست دادن یه جوون رو تجربه نکنی پسرک، چون تاب نمیاری چون له میشی از اینکه داری میمیری ولی کاری از دستت برنمییاد وقتی نیگا میکردم به قاب عکسش لبخند ریزش میخواست بهت بفهمونه که من هنوز باید زندگی کنم من شعف ماندن دارم و دست اجل تو را چه بی موقع پرپر کرد، چرا وقتی خیلی واضحه که حق من ناراحتیه پسرک میخواد من شاد باشم و فقط بگم خدا بیامرزتش خدا به پدر مادرش صبر بده همین؟ پس من اینهمه بغض رو قورت بدم تا گلو درد بگیرم؟ خیلی سعی کردم که ناراحتیم برای خودم باشه تا یه قسمتی موفق نشدم چون برام سنگین بود، ولی خب کاش به جای اینکه برای ناراحتیم ازم ناراحت بشی کمی باهام مدارا میکردی تا بتونم هضم کنم، پسرک چرا وقتی بهت گفتم مرگش منو یاد عزیزی که تازه از دستش دادم میندازه ناراحت شدی؟ چرا وقتی با یه آهنگ تمامه ذهنم میره سمت اون اخم میکنی و اون آهنگ رو پاک میکنی؟ چرا به جای این کارها کنکاش نمیکنی که چرا؟ خیلی وقتا دلم از این کارت میگیره ولی بهت حق میدم چون میدونم که نمیدونی میدونم که میتونی اشتباه فک کنی و اگه من هم جای تو بودم حتما همین طور رفتار میکردم ولی پسرک اون کسی که تو براش اخم میکنی یکی از مهمترین ارکانی بوده که منو با زندگی آشتی داد تو روزهای سردی که زندگی برام تموم شده بود تلاشهای اون بود که گاهی منو خوشحال میکرد اون بود که هر هفته تمامه اخم منو تحمل میکرد تا منو از خونه ببره بیرون من با اون معنی داشتن یک برادر رو حس کردم اون همدم تمامه سکوتهای خفقان آورم بود من بهش مدیونم من تمامه لحظه هایی که میتونم شاد باشم رو مدیون اون هستم مدیون خوبیهاش من کسی رو از دست دادم که برام نقطه امید بود نه برای عاشقی نه! برای تکیه کردن برای درد دل کردن برای حس کردن یه داداش که خواهر بیمارش رو با تمامه وجود یاری میکنه بدون داشتن ذره ای توقع، نمیتونم جلوی اشکهامو بگیرم دلم میخواست بدونی که گاهی عکس العمل اشتباه تو از سر ندانستن قلبمو مچاله میکنه و میخوام با سکوتم بهت بگم سخت در اشتباهی.
نیم ساعت پیش باهات میحرفیدم میگی امروز روز خوبی نبود چون ندیدیمت آره امروز اصلا روز خوبی نبود به خاطر تمامه ندیدنها، میگی ببخشین که گفتم ناراحت نباش دلم میگیره وقتی ناراحتی همون طور که نمیشه همیشه روز باشه و برای درک روز باید شب رو تجربه کنی و توی اون حضور داشته باشی غم هم مکمل و حلال شادیهای ماست و هر دو بدون هم بی معناست، پس توی ناراحتی ها و غمهام هم شریک و همراهم باش نه مانع بروز اونها.
یعنی فردا کارت درست میشه که بریم خرید دوست دارم یه عالمه چیزی برات بگیریم. نگو نه که اصلا راه نداره.
فک کن احتمالا فردا کلی دعوام میکنی که چرا اینهمه بیدار میمونم به قول خودت هم ساعت این نوشته ها بر ملا کننده دروخهای من هستن ولی من که دروخ نبگم، دلم گرفته بود باید مینوشتم ببخشین عزیزم.
هر رفتنی به بازگشتن منتهی نمیشود، [ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٢ ق.ظ ] [ من ]
امروز صبح با هم رفتیم پیاده روی وقتی کنارتم تمامه وجودم پر از آرامشه چقدر دلم بغلت رو میخواست، پسرک حتی فک کردن به یک لحظه نبودنت منو داغون میکنه دوشنبه شب وقتی بهم زنگیدی که رفتم یه دونه مینای دیگه خریدم واقعا ناراحت شدم که چرا اصلا آینده نگر نیستی؟ چرا فک نمیکنی که من نمیتونم دوریت رو خیلی تحمل کنم؟ چرا درک نمیکنی که خریدن یه مینا کار واجبی نبوده و ما هزاران کار مهمتر داریم، قبول دارم که خیلی بد باهات حرف زدم ببخشین گلم، برام توضیح دادی که برا مامانت گرفتی خیلی ناراحت بودم که چرا تویی که همه وجود منی حاضر نشدی حتی قبل از انجام دادن این کار حتی یک کلمه هم بهم بگی، شاید این موضوع مهم نباشه ولی برای من مهمه که من کجای زندگیه تو هستم، صبح نیومدم برای پیاده روی، از صبح خیلی سعی کردی که همه چیو عوض کنی و آرامش ایجاد کنی ولی من نمیتونستم وقتی بهش فک میکردم دلم میگرفت، ظهر رفتم خونه دوستم برا ناخنهام دلم خواست سورپریز بشی بهت نگفتم که چیکار دارم فقط گفتم میرم خونه دوستم و دو ساعت کارم طول میکشه با ناراحتی قبول کردی، کارم نزدیک به هفت ساعت طول کشید نمیتونستم باهات حرف بزنم توی اتاقش گوشیم اصلا آنتن نمیداد خودم انقدر دلشوره داشتم و از استرس حالم بد شده بود که دوستم بیچاره دائما ازم عذر خواهی میکرد که کارم طول کشیده بهم اس ام اس دادی که امروز که گذشت ولی دیگه اجازه نمیدم این کار رو تکرار کنی، ساعت نه بهم اس ام اس دادی واقعا حالم خوب نیست، انقدر بهم ریخته بودم که حد نداشت هر چقدر به مریم اصرار کردم که بقیه اش باشه برای فردا قبول نکرد ساعت نزدیک ده بود بهت زنگ زدم کاملا عصبانی بودی بهم گفتی که میتونی بری همون جایی که بودی دلم گرفت که من این همه ساعت به خاطر تو اونجا بودم ولی بهت حق دادم، تلفن رو زود قطع کردی دوباره زنگیدم اینبار دیگه شدت عصبانیتت یشتر شد مجبور شدم تلفن رو قطع کنم یه ساعت بعد هر چقدر گوشیت رو گرفتم جواب ندادی انقدر نگران بودم که قابل توصیف نیست برام اس ام اس اومد که خوابیدی هر چی فک کردم یعنی چی؟ درک نکردم، زنگ زدم باز جواب ندادی تا اینکه امیر بهم گفت حالت بد شده الان زیر سرمی بغض داشت خفم میکرد آماده شدم که بیام اونجا ولی زنگ زدی که نیا حالم خوبه دارم میرم خونه، از شدت ناراحتی و بغض سرم گیج میرفت بعد گفتی باشه بیا یه جای دیگه ولی اینجا نیا، خدا میدونه من چطوری آماده شدم و اومدم دلم میخواست توی ماشین زار بزنم این بار دوم که انقدر ناراحتت میکنم که میری زیر سرم، خیلی سعی کردم بغضم رو قورت بدم فشارت پایین بود، همسر گلم هنوز هم حالت خوبه خوب نیست تو تمامه دنیای منی، پسرک ازت خواهش میکنم مراقب خودت باش،نمیتونم به این فک کنم که الان حالت خوب نیست بهم گفتی دیگه جلوی من اشک نریز ولی به نظرت میتونم به این فک کنم که حالت بده و اشک نریزم؟از داشتنت از بودنت از اینهمه خوبیت به خودم میبالم. فک کن صبح دوباره تمامه لباسم رو خیس کردی شیطون.
بیا کنارم بیا که زندگی کنیم زیر باران خیس شویم زیر آفتاب تب کنیم بیا در آغوشم به خواب برو بیا در آغوشت بیدارم کن بیا کنار من زندگی به زیستن زیباست بیا که نفش بکشیم زندگی به این دو روزگی به این خلاصگی بیا که به تنهایی ما نمی ارزد [ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳۸ ب.ظ ] [ من ]
سلام عزیزترینم میخوام اینجا بنویسم از خودم از تو از خودمون و از هر چیزی که شاید بخوام بهت بگم و نتونم خیلی وقتا مثل دیشب دلم خواسته که خیلی راحت باهات حرف بزنم ولی حیف که نتونستم واسه همین میخوام اینجا بنویسم تا هم برام به یادگار بمونه هم اینکه بهت گفته باشم.توی این مدت کوتاه چقدر شدید شدی مرکز زندگیم هر چند که سعی میکنم که کاملا عادی برخورد کنم تا شاید با خودت یک درصد هم اشتباه فک نکنی، ولی سخته خیلی سخته نمیدونم چطوری احساس میکنم که زندگیم پر شده از وجودت نمیدونم چطور انقدر راحت پذیرفتمت و دیگه نمیتونم به این راحتی ازت بگذرم نمیدونم چطور توی مدت زمان کوتاهی احساس میکنم که سالهاست که میشناسمت سالهاست که کنارم بودی و در عین حال هم نبودی میترسم از اینکه یه روزی اینجا رو بخونی یعنی اون روز با خودت چی فک میکنی؟ که من خیلی بی ظرفیت هستم؟ که خیلی لوس و بچه ام؟ نمیدونم.
چقدر زود دلم برات تنگ میشه واقعا تمامه ذهنم پر شده از بهت و ناباوری چرا دچار این حس شدم؟ یه حس خواستنی و در عین حال استرس زا، حسی که نه میتونی ازش دور باشی نه بهش نزدیک، یه حسی که پر شده از هاله ای ابهامات، اگه یه روز نباشی چی میشه؟ اگه بدونی چقدر برام عزیزی چی میشه؟ اگه بدونی که از اینهمه خوبی و مهربونیت نمیتونم بگذرم چی میشه؟ اگه بدونی وقتی که کنارم نشستی دوست دارم زمان رو نگه دارم و تو فقط برام حرف بزنی چی میشه؟ اگه بدونی وقتی بار اول توی اون پارک که کنارم بودی و باهام حرف میزدی فقط به وجودت و بودنت فک میکردم و ترس از نبودنت چی میشه؟ دوست ندارم اینها رو بدونی ولی نمیتونم هم کتمانشون کنم حداقل اینجا، با خودم میگم اگه بدونی ازم فاصله میگیری، فک میکنی من خیلی بی جنبه بودم که دو روزه اینهمه برام عزیز شدی، فک میکنی که خیلی سر خوشم که تا یه پسر اومده توی زندگیم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم و پاک خودم رو باختم، اما واقعیت اینه که اصلا اینطور نیست. احساسم همیشه حتی یک قدم عقب تر از عقلم بوده تا دچار این حس نشم الان هم خیلی سعی میکنم باهاش مبارزه کنم ولی خب یه کششی این اجازه رو بهم نمیده.
چقدر تمامه این جملات برام غریب هستن یعنی چی که بیست و چهار ساعته توی ذهن منی یه خورده برو بیرون بگرد. یعنی چی که اینهمه خوبی اصلا چطور میتونی اینهمه خوب باشی؟ یعنی چی که اینهمه با نمکی؟
یعنی تا کی کنارمی؟ چقدر این جمله هر لحظه منو پر کرده و چقدر از جواب این جمله هراس دارم چقدر بده که عقلم کنار نشسته و به خودم اجازه دادم که بیش از حد دوستت داشته باشم.
میدونی خیلی وقتا به کدوم حرفت فک میکنم و به هیچ نتیجه ای هم نمیرسم:" بار اول که دیدمت دائما با خودم فک میکردم چقدر این دختره از من سرتره" چرا؟ تو از خوبی چی کم داری؟ تو نهایت خوبی توی وجودته پس از اون بالاتر نیست.حرف اون روزت کاملا بی ربط بود.
میدونی این هدیه هایی که برام گرفتی چقدر برام عزیز هستن مخصوصا این نی نیم کیلی ناز و دوست داشتنیه از دیشب تا حالا کلی باهاش حرف زدم. چطوری ازت تشکر کنم؟ چطوری برات جبران کنم؟ اصلا لایق اینهمه لطف هستم؟
الان مغازه ای بمیرم که حتی برا ناهار هم نمیری خونه چقدر دارم سعی میکنم که توی روز کمتر وقتت رو بگیرم تا به کارهات برسی ولی چرا اینهمه سخته چرا دلم میخواد که تمامه روز وقتت برا من باشه؟ چقدر من خودخواهم نه؟
خیلی فک زدم خودم میدونم ولی خب حسش بود که بنویسم الان حس خوبی دارم. دلم برات تنگ شده پسرک.
خدا تنها معشوقی است که
عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست
و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
[ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳۳ ب.ظ ] [ من ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |